نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

الف (2): شوق

آنچه من و تو در پیرامون خودمان میبینیم، به مانند انگشت اشاره ای است که ماه را نشانی میدهد. حالا آنکه چرا امتی به انگشت می آوزیند و از ماه غفلت دارند، حکایت غم انگیز انسان است و عقل تربیت نشده اش.

خب، حالا این مقدمه به چه کار ما می آید؟

ببین رفیق جان، خداجان قصد می کند که به این آدمیزاد دوپا برخی مفاهیم را حالی کند. مثل عشق، مثل نور، مثل عذاب، مثل حسرت و… چه چاره ای دارد؟ آدمیزاد در عالم طبع را که نمی شود با زبانی غافل از زبان طبع هدایت کرد. اگر چنین کند که حکیمانه رفتار نکرده و رفتار خلاف حکمت هم به عقل کل باز نمی گردد.

پس نتیجه چه می شود؟ مانند این آجیل فروشها و غذافروشهای امروزی که برای جلب مشتری، لقمه ای را به رایگان میدهند تا رهگذران را پای سفره و بساط خود بکشانند؛ خداجان هم باید به هر فنی که شده، طعمی را به آدمیزاد بچشاند. بعد در قدم دوم نشانی خود را بدهد. این عطرفروشها را دیدید؟ اول یک رایحه ای را به رایگان دست شما میدهند، بعد اگر پسندید، نشانی و قیمت و راه و چاه را نشان میدهند.

ضابطه خدا هم همین است. یعنی در کتاب ِ تکوین، طعمی را عیان می کند و در کتاب تشریع، نشانی دکان خود را میدهد. به آن امید که یک ملاجلال الدین جانی پیدا شود و به این سوال باطنی برسد که:

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد                  خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

حالا این خداجان عزم دارد که بگوید آدمیزاد، بیا با من عاشقی کن. این عشق را چگونه باید به آدم ِ در نشئه طبیعت بچشاند؟ راه همین است که هست. یعنی سطح نازلی از حب را میان تو و مکمل تو قرار میدهد. پس آدم درک می کند که چقدر میل و شوق دارد به سوی کسی که آنچه خودش ندارد را او دارد. اگر حب در رتبه جنس می شود همین جاذبه میان زن و مرد. حب در رتبه عقل میشود همین شوق میان مرید و مراد و الی آخر.

حالا آن قسمت مربوط به عقل به کار بنده نمی آید. لقمه بزرگتر از دهان است. اما در خصوص میل و جذب در رتبه جنس شکر خدا همه اهل تجربه و صاحب مقامات هستند!

آقاجان، خانم جان، سخن کوتاه. برهان و استدلال عجیب و غریب هم نمیخواهد. همان تجربه ای که از عاشقی و عشق ورزی به آدمیزاد دوپا دارید که مد نظر هست. خب؟ (اینجا باید بفرمایید خب!) با همین فرمان مشرف بشود خدمت پروردگار. به حدی که شما را به ایستگاه بعد برساند جواب میدهد. قطعا… مجرب است!

بنده خدا سعدی هم سابقاً دیده است که نمی تواند صراط عرفان را پیش پای مردم تبیین کند، به همین شیوه متوسل شده و البته نشان میدهد شیخ اجل هم اهل حال بودند و در مرتبه جنس هم اهل مقامات. ملاحظه فرمایید چه می فرمایند:

تو را عشق همچون خودی ز آب و گل               رباید همی صبر و آرام دل

به بیداریش فتنه برخد و خال                 به خواب اندرش پای بند خیال

به صدقش چنان سرنهی بر قدم              که بینی جهان با وجودش عدم

چو در چشم شاهد نیاید زرت            زر و خاک یکسان نماید برت

دگر با کست بر نیاید نفس             که با او نماند دگر جای کس

تو گویی به چشم اندرش منزل است          وگر دیده برهم نهی در دل است

نه اندیشه از کس که رسوا شوی         نه قوت که یک دم شکیبا شوی

گرت جان بخواهد به لب بر نهی        وگر تیغ بر سر نهد سر نهی

 حالا تا اینجا که اوصاف عشق میان آدم و آدم را وصف کرد و الحق هم خوب وصف کرده می رسد به این استنباط:

چو عشقی که بنیاد آن بر هواست         چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست

عجب داری از سالکان طریق            که باشند در بحر معنی غریق؟

به سودای جانان ز جان مشتغل             به ذکر حبیب از جهان مشتغل

به یاد حق از خلق بگریخته              چنان مست ساقی که می ریخته

و… ادامه اش را در بوستان بخوانید

اما الف…

حالا ربط این حرفها به «مشق» الف چه بود؟ قصد این بود که در الف مشق و آیینی را پیدا کنیم که بشود این نماز را نماز کرد. قبل از اینکه به عرض در نماز برسم یک تذکر عرض کنم:

پرانتز باز – تذکر: مخاطب سلسله یادداشتهای «الف» کسانی هستند که در اصل «باید نماز خواند» تکلیفشان با خودشان روشن شده. در بحث «چگونه باید نماز خواند» قصد فکر و مشق دارند. بعضی عزیزان هنوز در اصل موضوع به هر دلیلی مساله دارند. این یادداشتها گره ای از کار باز نمی کند احتمالاً. به قول رفیقی به من میگفت تا یقین نکنم که چرا باید بخوانم نمیخوانم. عرض کردم خدمتشان شما خیلی بزرگید. ما اندازه شما نیستیم. شما حتی برای یک ربع یا بیست دقیقه از شبانه روز که صرف نماز میشود تا برهان قاطع نداشته باشید دست به کار نمی شوید. خب این خیلی عظمت است. یعنی قطعاً برای آن 23 ساعت و 40 دقیقه دیگر شبانه روز و افعال و اطوار و رفتار و سکناتش همه و همه برهان های قاطع مهیا کرده اید و این کم کاری نیست. مسلک ما اینگونه نبوده، یکبار خدا را ثابت کردیم بعدش دیگر به حرفش گفتیم چشم و دستمان را به او دادیدم. بقیه راه را هم پله پله باهم طی میکنیم. حاصلش هم خوب یا بعد همینهایی است که میبینید. بنابراین اگر احیاناً از گروهی هستید که تا به اینجای متن را خواندید و به این نتیجه رسیدید که به کارتان نمی آید بنده عذرخواهی میکنم – پرانتز بسته.

شوق

اولین مشق نماز، «شوق» است. شوق یعنی چه؟ اینجا را رجوع کنید به مقدمات بالا. خداجان برای اینکه به من و شما بگوید شوق چیست یکبار سطح مختصری از آن را در وجودمان به ظهور رسانده.

عزیزجان. همان وجد و هیجان و جهد و دوان دوان آمدن تا تلفن در دوران نامزدی و معاشقه های دنیایی را که چشیده ای. همان می شود «شوق». زنگ تلفن که به صدا در می آمد (البته برای برخی همچنان زنگها به صدا در می آید) همان را تصور بفرما. دوستان به روزتر و متمدن‌تر این دیلینگ مسنجر و احساس بعد از اون رو تصور بفرمان. این همان شوق است.

ما به درک حضوری، مفهوم و معنای «شوق» را میدانیم. هر زمان که اثر «الله اکبر» اذان به اندازه زنگ تلفن رسید. یعنی تازه شوق ما به تکلم با خدا، برابر با شوق با بندگان شده است.

با لحاظ این تفاوت که آن شوق چون لذت حسی است، تدریجاً با بلوغ جسم تکامل پیدا میکند و جبراً هم حاصل می شود. اما لذت عقلی مستلزم بلوغ عقلی است که ارتقا و تکمیل و رشد آن، زحمت ها دارد. و بحث همچنان باقی است…

————–

پاورقی: خیلی خودم را پیچ و تاب میدهم که کلام را در مثال و تشبیه خورد کنم که روان بیان شود. اگر با این شیوه گفتن حوصله تان را سر می برد همین چند سطر چکیده را بخوانید:

چکیده:  چه بسا از نخستین شروط طی طریق این باشد که جذبه خالق بر مخلوق، در اقل وضعیت برابر باشد با جذبه مخلوق بر مخلوق و سالک دق البابی به درب خانه معرفت نمی زند مگر آنکه شوق او به حظ عقلی لااقل کمتر از شوق او به حظ حسی نباشد و این تازه در تحقق سیر از حیوانیت به انسانیت، بدایت محسوب می شود.

تاريخ: ۲۰ مرداد ۱۳۹۲
دسته بندي: عقل عملی
1,764 بازدید


ديدگاه هاي شما

پگاه گفت :

تا الف خواندم نظرم را بدهم!
انصافا این بخش ” خداجان قصد می کند که به این آدمیزاد دوپا برخی مفاهیم را حالی کند ” و … را هرکسی تجربه کرده باشد خوووب می فهمد چه می گویید! واقعا لازم است بعضی حس ها را به خون جگر چشید تا حالیمان بشود و جز این هم راه ندارد، نمی شود!
درباره ” اگر حب در رتبه جنس می شود همین جاذبه میان زن و مرد. حب در رتبه عقل میشود همین شوق میان مرید و…” واقعا از شیرینی عشق زمینی می شود به آنکه “شکر سازد” رسید؟ مریدی و مرادی را حس کرده ام و می فهمم اما از جذب در رتبه جنس را خیلی شک دارم. خیلی ها را دیده ام که بعد از رسیدن به محبوبشان همان اعتقاداتی را که داشته اند هم از دست داده اند.
اما اگر بشود چه می شود! خیلی سعی کرده ام کلام عاشقانه-عارفانه حافظ، سعدی، مولانا را با جان و دل بفهمم، حس کنم، ببینم چه طور می شود کسی اینگونه با خدا در ارتباط باشد، اما راه به جایی نبرده ام.
———————-
بضاعت و وسعت عقل انسانها یکی نیست. کم نیستیم ما آدما که در قلب خود به این باور میرسیم که «شکر نقد» از «شکرساز نسیه» بهتر است. همان بحث «نزاع معقول و محسوس» است. مزه حسی برای نفس نقد است و خوشمزه اما مزه عقلی به دست نمی آید مگر با مشقت نفس. پس نزاع در درون آدمی زاد شکل میگیرد. گرفتاری اینطور است که تحقق مزه عقلی مثل بندبازی است. اینطور نیست که برسی و خیالت راحت باشد که تا ابد اینجا را به نامت زده اند. باید آن به آن مراقب باشی، یک لحظه غفلت کافی است حتی اگر عمری را بندباز بوده باشی.

سمیه گفت :

سلام. سایت شما و وبلاگ پس زمینه لپ تاپتان، بوک مارکه و مرتبا چک میکنم و میخونم و یاد میگیرم و فکر میکنم و لذت میبرم از این قلم و بیان شما. از این یکرنگی و معرفت و صفا. خیلی دوست دارم الف ایمانم درست باشه. یه چیز دیگه منو به عنوان یه خواننده سایتتون که همیشه زنگ انشا مطلب کپی میکرده و نوشتن بلد نبوده قبول کنید.
در پناه حق
———————
سلام
حالا من تا اواسط دبیرستان انشاء مینوشتم اما هیچ وقت روم نمیشد سرکلاس بخونم. الان به هرکی میگم یه روزی انقدر ماخوذ به حیا بودم باور نمیکنه. اما شما قبول کنید

پگاه گفت :

درباره بخش بعدی ” ما به درک حضوری، مفهوم و معنای «شوق» را میدانیم ” اشکال از گیرنده های ماست… نچشیدیم!
ان شاء الله که خداوند خودش، با نظر لطف خودش، زیر نظر خودش، حالیمان کند.
سخن اینست که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبر گیر و سخن باز رسان
——————-
سخت است، اما راه دارد. ان‌شالله در «دریا و در» بحث میکنیم. در واقع این دو موضوع مکمل هم هستند. «الف» وجه عملی است و «دریا و در» وجه نظری؛ چگونه رسیدن به مقام شوق هم حتما راه حلی دارد که مطالعه میکنیم و می یابیم.

من گفت :

اولیش که خیلی سخته. (از طرف شاگرد تنبل کلاس!)

دلارام گفت :

سلام
اول از همه اینکه با خوندن چکیده و قیاسش با بالا به قدری خندیدم که حقیقتا دلم شاد شد! اجرتان با خدای تان!!!
دوما این که تعبیری بهتر از کلاس درس و سلوک برای می نمیشناسم. امیدوارم خوب شاگردی کنم، درعمل و تامل!
سوما که انشا… خداوند سطح نازل و ارتقا یافته ی این حب را هر دوان به ما هم بچشاند! چشیده ها بی معرفتی نکنند و برای نچشیده ها آمین بگویند!
——————-
سلام… آمیــن!
بله؛ این وادی آنقدر شیرینه که گاهی آدمیزاد به سرش میزنه تجدید بشه بیاد از پایه دوباره بخونه بره بالا…;)

بهار گفت :

سلام مثل همیشه زیبا و گیرا
اما همین متن بالا فهمش برای من و خیلی از دوستان احتمالا راحت تر باشه آقای پدر. لطفا چکیده رو جایگزین متن اصلی نکنید چون همیشه مفاهیم با مثال قابل درک ترند و ماندگارتر در ذهن. یا علی

یه مامان گفت :

قلمتان بسیار گیرا ، روان و شیوا ست.اجرتان با خدا!
بعضی فکرها نباید به سر آدمیزاد بزنه چون ممکنه سرش رو بزنه…;)
—————
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم! ;)

مجنون گفت :

خیلی عالی بود
هم خود متن هم چکیده…
گرچه پسندم چکیده بود…نمی تونم باور کنم هنوز هم می شه بر این سبک نوشت …
احسنت…

عاطفه گفت :

فقط یک هفته نبودم
این همه از کلاس عقب افتادم

ندای عدالت گفت :

سلام…
راستش این روزها زیاد به حضور در کلاس اینجا و مطالب الف فکر میکنم…
ممنونم که این سلسله مراتب را با مثال و تشبیه بیان میکنید.اگه فقط به چکیده اکتفا میکردید که من ِنوعی در کارنامه م مَهر مردود می خورد…
من مثل بچه هایی هستم که تازه تاتی کردن یاد میگیرند با همون افتادن و بلند شدن ها.
و سلسله الف ها و آداب کلاس های “می” مثل پدر و مادر برای من است. با همون درجه از صبر و حوصله به ما تاتی کردن یاد می دهد و شما بدون تعارف پدر و مادر منید…
شاکرم خدا را برای بودن شما…

مامان پرهام گفت :

واقعا جای تامل داره اون شوق. با خودم میگم ما آدما با شنیدن صدای الله اکبر به شوق ميایم يا ميگيم وای اذان شد بايد نماز بخونم. اون ” وای بايد” ذهنمو مشغول کرده.

مامان پرهام گفت :

مزاح نباشه اما من فکر ميکنم شاگرد بی سواد اما نه تنبل اين کلاس منم با يه ذهن پر از سوالهای سر درگم ايکاش توی این کلاس به چيزی برسم ايکاش……….

سارا گفت :

ممنون از كلاستون گرچه فهميدنش اسون نيست اما دارم با دنياي جديدي اشنا ميشم كه تو اين زندگي پرهياهوي امروزي بعيد ميدونستم كسي بهش بپردازه بازم ممنون .

سارا گفت :

گاه انها كه نماز نمي خوانند چون اين شوقي كه شما گفتيد ندارندذهنشان بهانه تراشي ميكند از ترس كه ازنظر منطقي اغنا نشده با پاسخهاي نرم ومهربان مثل خداوند رحمان جرقه هاي شوق را در دلشان ايجاد كنيم من خودم از ان دسته بودم ونميدانستم كه دليل تراشيم ازترس است چون كه چيز ديگري نداشتم كه به ان بياويزم حالا ميدانم ولي در حال وهوايي بسيار دور ازدين ومذهب بزرگ شده ام ميترسم اغاز كنم اميدوارم خداوند دستگير همه باشد.

امیر گفت :

یه وقتا شک میکنم اینکه اذان میگن و اگه نتونم اول وقت نماز بخونم عذاب وجدان میگیرم، آیا از شوقه یا به خاطر اینه که زود بخونم و خلاص شم؟! اکثر مواقع خودمم نمیدونم!!

گمگشته گفت :

“حالا این خداجان عزم دارد که بگوید آدمیزاد، بیا با من عاشقی کن. این عشق را چگونه باید به آدم ِ در نشئه طبیعت بچشاند؟ راه همین است که هست. یعنی سطح نازلی از حب را میان تو و مکمل تو قرار میدهد. پس آدم درک می کند که چقدر میل و شوق دارد به سوی کسی که آنچه خودش ندارد را او دارد. اگر حب در رتبه جنس می شود همین جاذبه میان زن و مرد. حب در رتبه عقل میشود همین شوق میان مرید و مراد و الی آخر.”

سلام.
چند وقتی هست که با وبلاگهای شما آشنا شدم
خواننده ی خاموش بودم. تک تک پستهای چند سال پیش تا امروز.
و به قطع میگم با خوندنشون، یه خلا از درونم داره پر میشه

راجع به این قسمت حرفاتون سوال و یا بهتر بگم، تناقضی توی ذهن من هست
برای همه مون بارز هست که علی (ع) و پیامبر (ص) و امامان بهترین بنده هایی هستن که حق بندگی رو تا جای ممکن ادا کردن.
سوالم اینه که اگه با خدا باید عاشقی کرد، و عشق زمینی نمونه کوچیک اون هست، ترس از خدا و گریه اهل بیت در جای جای نمازشون رو چه جوری در این عاشقی باید گنجوند؟

کجای عشق زمینی ترس از معشوق جای داره؟ (بدیهی هست که ترس از معشوق با ترس از دست دادنش متفاوته)
و این باعث میشه از خودم بپرسم نکنه این عشق زمینی، مدل کوچک شده اون عشق آسمانی نباشه و نکنه اصلا در آسمان باید دنبال چیز دیگه ای بگردم که بدلیل تفاوت هاش دیگه اسمش عشق نیست؟!

راستش من خودم هر چند وقتی که میبینم حس عاشقی دارم به خدا(حالا نه که کامل، یه کمی فقط بوی عاشقی میگیره. اونم تو نظر خودم اینجوریه)، به خودم نهیب میزنم که داری اشتباه میری.
من خیلی اطلاعات علمی-مذهبیم زیاد نیست. هر چی میدونم از شنیده هام بوده و یا اینکه چیزی خودم درک و لمس کردم. و میدونم به این چیزا نمیشه زیاد متکی بود.

شما که اطلاعاتتون خیلی در مقایسه با من بیشتره (با توجه به مطالعاتتون که اینجور که متوجه شدم کم هم نیست)، آیه ای از قرآن یا حدیث قدسی ای هست که بگه “به بندگان من بگو عاشق من بشوند؟” یا چیزی توی همین مایه ها. (سوالم استفهام انکاری نیستا. واقعا سواله برام)
و اینکه اگه چیزی با این مضمون هست، توضیحی، نصیحتی، پس و پیشی هم داره یا نه؟

(توضیح بیشتر اینکه:
از آیاتی که الان توی خاطرم هست، همیشه یک حس رسمی بودن میکنم.
و حس میکنم اهل بیت و ائمه این رسمیت رو احترام میذاشتن.
هر چقدر توی یه رابطه رسمی، صمیمیت و محبت بریزیم، باز هم رسمیه
رسمی بودنی که اون رو دور میکنه و نمیتونه تا حد ِعاشقی ِ ذهن ِ من ِ زمینی بیاد پایین
حتی اگه آسمانی ترین باشم بین زمینی ها.)

اگه از دوستان خواننده هم نظری دارن دوست دارم که بنده رو مطلع کنن و برام توضیح بدن.
ممنونم
———————–
سلام
شما اگر بخواهید برای کسی که نابینای مادرزاد است آیه «الله نور السماوات والارض» را توضیح بدهید، برای او «نور» را چگونه توصیف خواهید کرد!؟ اما در مقابل یک انسان بینا وقتی با این سوال مواجه می شود که «خدا نور آسمان و زمین است» در اصل مفهوم «نور» علم درونی دارد. چون آنرا تجربه کرده.
حال سوال بعد این است که آیا آن نوری که ما تجربه کردیم همان نوری است که غرض این آیه بوده؟ قطعا خیر. ما در عالم طبیعت نوری را تجربه کردیم که در حد همین طبیعت سافل و نازل شده. نوری که از یک دیوار نمی تواند عبور کند و هستی اش معلول یک شعله و چراغ است چقدر با آن نوری که غرض آیه است تفاوت دارد؟ بسیار زیاد. اما نور، نور است. در همین حد که ما بدانیم نور اسباب بصیرت، تماشا، علم به هرآنچه نمیدانیم، رفع خوف، حرکت و… است می تواند کارایی داشته باشد.
وقتی سخن از طعم عشق در عالم طبیعت و عشق به طبیعت آفرین مطرح می شود، حداقل همین فاصله مد نظر بوده و این به نظر بدیهی است.
***
حالا برای پاسخ به سوال دوم شما «عشق» را تعریف کنید، تا ببینیم با این تعریفی که مد نظر شماست، خدا چه گفته است و باهم، بیشتر روی موضوع فکر کنیم

گمگشته گفت :

مرسی از توضیحاتی که نوشتید.

شاید من نتونم خوب مطالبی که توی ذهنم هست رو به متن و نوشته تبدیل کنم و خوب انتقال بدم.

به نظرم از علائم عشق زمینی میتونم اینا رو بگم.
بی تاب شدن و انتظار کشیدن ، خوب دونستن همه خصوصیات معشوق ، منتظر نشونه مثبت از طرف اون بودن ، قبول همه خواسته های معشوق بدون چون و چرا ، نیاز شدید به همصحبتی با اون ، نیاز شدید به گوشه چشمی از سوی معشوق و…
و کسیکه این علائم در وجودش باشه عاشق خونده میشه.

البته اینها همه علائم عشق زمینی هستن. اینکه ذات عشق زمینی چی باشه فکر نمیکنم من بدونم و تعریفی براش توی ذهنم نیست.
——————
به اضافه اینکه بنده تجربه عینی عشق زمینی نداشتم. شاید ایراد از بنده باشه که نابینای مادرزاد هستم و شما عبارت نورالسماوات رو میخواید برام تعریف کنید.

شادی گفت :

خداوندا!

من مطالب پارسال و پیش از اون رو بیشتر دوست داشتم! اینا زیادی پیچیده اس برا من!

فا گفت :

چ کلاس پر باری!

رنگینک گفت :

سلام
اومدم بپرسم ماجرای “الف” چیه؟ رسیدم به این پستتون. جا افتاد. اینم ناشی از دیر رسیدن منه. گرچه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :)

ساده گفت :

چقدر خوب که دیدم می خواهید چگونگی رسیدن به مقام شوق را هم برایمان بگویید.همان بلوغ عقلی

وحید گفت :

تسبیح تو ای شیخ رسیده‌ست به تکرار…!

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.