نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

الف (3): انتظار

ما یک آقای بلالی داریم مقابل خانه مان، تندیس لقمه حلال است. یک وقتهایی که علی کوچولو سراغش می رود و بلالهای نرمش تمام شده، الباقی را به بچه نمی فروشد و می گوید برای دندان شما سفت است! بلالهای ریزتر و کوچکتر را هم ارزان تر از بلال های درشت می فروشد.

corn

بلال! پخته نگردد مگر به گردیدن

حالا که کم کم فصل بلال رو به اتمام است یحتمل تا تابستان دیگر باید دلتنگش باشیم می شود به نام او این «الف نویسی» را آغاز کرد. ربط داستان این آقای بلالی با مطلب ما این است که بعضی روزها می بینمش که از حوالی ظهر مشغول مقدمات کسب است.

میداند که بازار فروشش غروب شروع می شود؛ یعنی وقتی که آفتاب کمر خم کرده و مردم برای نفس تازه کردن، غروب تابستانی را غنیمت شمرده اند هر بچه ای که از مقابل بساط او عبور کند می تواند بهانه ای بگیرد تا خدا رزقی به این مرد برساند. اولین باری که حوالی ظهر دیدمش، خیلی تعجب کردم که در این گرما که هیچ رهگذری نیست، برای چه اینجا آمده.

دیدم سرفرصت مشغول مقدمه چینی است. سطلش را آب می کند و آب نمک را مهیا میکند. زیر اندازش را می گذارد. بلالهایش را از گونی در می آورد و به ترتیب می چیند. زغالش را آماده می کند. منقلش را روشن میکند و تا این مقدمات طی شود یک ساعتی زمان برده و از چند ساعت به مغرب آرام و مهیا همه چیزش به راه است تا مشتری را خدا برساند.

***

حالا چند لحظه ای این آقای بلالی را بگذاریم کنار، برسیم به آقای نمازی. از همان کسانی که آستین همت بالازده و عزم دارد که دیگر نماز با شوق بخواند؛ نمیدانم صحبتهای قبلی را یادتان هست یا نه.

 اذان را که گفته اند خرد خرد کارهایش را جمع کرده و آستین بالازده و قدم زنان وضویی گرفته و سر سجاده آمده نمازش را خوانده. بعد تازه از خود هم گلایه دارد که این چرا نماز نشد؟ چرا حظ نداد؟ چرا کیف نداد؟ مگر نگفته بودند نماز اول وقت دل نشین است، چرا ننشست!؟

داداش جان… آبجی جان…

گیر کار در یک فوت کوزه گری است که بلالی میداند و نمازی نمی داند!

حالا خدا چند لحظه ای چشم هایش را هم‌بگذارد تا شما خدایی کنید و به قیاس بنشینید. کسب کدام قشنگ تر است؟ آن که به انتظار نشسته یا آنکه به انتظار گذارده!؟ یکبار از خودتان بپرسید اگر این رابطه عاشقانه است، کدام رواست؟ خدا باید از بانگ اذان به بعد منتظر شما بنشیند یا شما باید از پیش از اذان به انتظار خدا بنشینید؟

***

خدا یک بنده هایی دارد، مثل این آقای بلالی. زمانی مانده به اذان سفره شان را پهن می کنند، تسبیح و سجاده و مهرشان را مرتب می کنند و دلتنگ می مانند تا صدای زنگ تلفن خدا بلند شود. بعد گوشی را بر میدارند آهسته آهسته در گوش خدا زمزمه می کنند و مانند تمام عاشق های حرفه ای، از خداحافظی خوف دارند. دیده اید بارها به هم حواله میدهند که «اول تو قطع کن»؟ آخر در عاشقی دل رضا به قطع نمی دهد… به همین خاطر خدا رنج وداع را تکلیف نکرده… فرموده آخرش هم بگو سلام…

بگو سلام… 

تاريخ: ۰۱ مهر ۱۳۹۲
دسته بندي: عقل عملی
2,170 بازدید


ديدگاه هاي شما

من گفت :

خدا…

امیر گفت :

این بگو سلام خیلی تعبیر لطیفی بود

صوری گفت :

متاسفم برای خودم و نمازهایی که میخونم و شرمنده ام از سلامهایی که همیشه نصفه و هول هولی میگم تا زودتر بتونم اون چادرو از سرم درآرم و پاشم

شکیبا گفت :

دلم برای بچه هام می سوزه ، خوش به حال علی کوچک….

... گفت :

سلام…

پگاه گفت :

انقدر تلاش کردم و نشد ( برای بهتر کردن ارتباطم با او) یا شد اما موقتی بود نه دائمی، انگار دیگه پشت گوش انداختن رو شروع کردم. مطمئنم این یاس و کرختی از کارهای شیطانه.

زهرا گفت :

خیلی وقته حظ نماز نبردم … قطعا خطا از این سوی خط

زهرا گفت :

سلام..
همکار خوبی دارم که مثل شما همیشه حرفهای دلنشین دارد. به سن و سال هم سن فرزندانش هستم با هم قرار گذاشته ایم نمازهایمان را اول وقت بخوانیم او همیشه اول وقت وضو گرفته آماده است و همیشه میگوید: کم تراکمها جذب پرتراکم ها میشوند … امیدواریم با این کار روزی همه همکاران نمازشان را اول وقت بخوانند…

نسیم گفت :

جناب پدر سلام…می توانید برای یک نفر این طرف هم پدری کنید…؟ جواب سوالم را بلدید؟ کسی هست آیا که بگوید به من عاشق شدن آیا دست خود آدم است…آیا باید منتظر بود که عشق برسد…آیا این قدر تنهایی اینجا درمانی هم دارد…منظورم از اینجا همین دنیاست…دنیایی که به حق در آن وصل ممکن نیست…حتی اگر شخص مقابلت مهربان باشد…فکر میکنم فقط وقتی ممکن است که بی من شده باشیم…درست است…چگونه بی من شویم…یکی به داد برسد…

زهرا گفت :

سلام بر شما
مدتیست می آیم اینجا و بی صدا می روم. اما این بار آنقدر ذوق زده شدم که غریبی کردن را کنار گذاشتم و خدمتتان نوشتم تا تشکر کنم از این حال خوشی که هدیه می دهید.

شادی گفت :

سلام

فا گفت :

تا حالا به این نکته سلام آخر نماز دقت نکرده بودم…

رنگینک گفت :

از این مثالتون برای شاگردام استفاده کردم
—————
گوارای وجودشان…

shadi گفت :

وااااااااااااااااااااااااااااااایییییییی………………………………

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.