نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

آن نزدیک؛ این دور

همین نزدیکی ها؛ یعنی چند قدم آنسوتر از خانه ما یک میوه فروشی است

اولین باری که برای خرید رفتم تابستان بود. میوه فروش برای بقیه پولم، دویست تومان پول خورد نداشت؛ برای اینکه به زحمت نیفتد گفتم یک دانه لیموترش برمیدارم. با دلهره گفت «نه نه… اون لیمو بیشتر میشه»؛ با خنده گفتم بسیار خوب، پس همان دویست تومان را بده و با سختی دویست تومان را جور کرد و داد! مرتبه بعدی که برای خرید رفتم به قدر نیازمان از هر میوه چند دانه ای برداشتم؛ وقتی وزن کرد همه میوه ها را در یک کیسه ریخت و بقیه کیسه ها را سرجایشان گذاشت!

دیگر هیچ وقت از او خرید نکردم. به مهربان هم گفته ام میوه های این میوه فروش بوی بخل میدهد. به درد سفره ما نمیخورد… هربار شال و کلاه میکنیم میرویم دورتر. از میوه فروشی نزدیک خانه دیگران خرید میکنیم

frots

***

آن دورها… یعنی دورتر از خانه ما یک خرازی است

یک خانم سن و سال دار است؛ جنس های خرد ریز می فروشد. کش و دکمه و نخ و سوزن. جنسهایش صدتومانی و دویست تومانی است؛ اما وقت خرید که می شود و حساب و کتاب به پول خرد می رسد؛ به مهربان میگوید «سیصدتومنشو اگه خورد نداری نمیخواد بدی»

به مهربان همیشه میگویم اگر خرد نداریم بیشتر بدهیم که از دخلش کم نماند. منت به سر ما و افتخار به جان ماست اگر دو قِران از پول ما در دخل چنین زن بزرگ قلبی باشد. این خرازی از خانه ما دور است و پیاده سخت می شود رفت؛ اما ما مشتری سلامت نفس این بانوییم.

***

امراض اخلاقی از امراض جسمانی، گاه واگیردار ترند. عموماً ما شبیه پیرامون خود میشویم… آنها که طبیبند را نمیدانم؛ اما ما عوام باید از بیمارها پرهیز کنیم.

تاريخ: ۲۴ آذر ۱۳۹۲
دسته بندي: اخلاق عمومی
2,251 بازدید


ديدگاه هاي شما

سارا19ساله گفت :

اينكه بعضي ها چنين ميوه فروشند و بعضي ها چون اين ميوه فروش شكي نيس و هستند همچي انسان هايي كه اين قضاوت در موردشان صدق كند ولي
اين صحنه ي دوم رو شايد ميشد جور ديگه برداشت كرد كه ايشون از سر عقل و صرفه جويي چنين كاري كرده و نه از سر بخل…
————
صرفنظر از اینکه آیا قرائن موضوع نشانگر عقلانیت میوه فروش است یا بخل؛ این نگاه مثبت شما در تعبیر رفتار دیگران قطعاً بسیار ارزشمند و آموزنده است.

زهرا گفت :

عاالی بود. واقعا حرف دل من هم بود. گاهی حاضرم میوه ی نازیبا بخرم اما فروشنده اش زیبا باشد. وقتی با آدم زیبا مواجه می شوم برای مدتی احساس می کنم سبک شده ام و روی ابرها راه می روم. اما آدم نازیبا اصطکاکم را با پستی وبلندی های زمین زیاد می کند. مستهلکم می کند.

زهرا گفت :

راستی شاید هم بتوان گفت، «آن نزدیک، این دور».
———–
تیتر شما قشنگ تر است؛ همین را استفاده میکنم

زینب بانو گفت :

دردناک بود

عتید... گفت :

مانده ام که چطور دریا در دلهای بعضیها جا شده است!!!

زهرا گفت :

از لطف شماست.

حسین گفت :

کلیت مطلبتون رو گرفتم و باهاش موافقم و اینکه بُخل بده و اینا … فقط اینکه اگه کم خرید می‌کنیم از هر میوه، خُب چه اشکالی داره که همشونو توی یک یا دو تا کیسه بریزیم؟ اینطوری کیسه پلاستیکی کمتری هم مصرف کردیم و خودش یه امتیاز مثبته!

زهرا گفت :

اگر اجازه دارم می خواهم مطلبی را خدمت آقای حسین بگویم. این نکته ای که شما فرمودید خیلی هم خوب است. هم صرفه جویی است و هم به نفع محیط زیست. اما اعمال ما چندین بخش دارد. لحنمان، فیزیک تنمان و … همه اش دارد با مخاطب سخن می گوید. اگرآقای فروشندۀ دور گفته بود مشتری گرامی اجازه دارم میوه ها را در یک کیسه بریزم آن وقت دیگر اینقدر از ما دور نمی شد. اما به احتمال زیاد لحن رفتار او به گونه ای بوده که این عملش زیر مجموعه صرفه جویی و نیت خوب جا نمی گیرد بلکه می خواسته با این کار اعتراضش را از کم خرید کردن – که متاسفانه در جامعه ما یک ضد ارزش است – برساند. حتی شاید اخم هم کرده باشد. خود من خیلی به این صحنه برخورده ام. اوایل ناراحت می شدم. اما بعدا فهمیدم اوست که کار زشت و ناشایست می کند و نه من.

یک آشنا گفت :

آره واقعا … مثل آقا محسن ما … پیرمردی که جزء قدیمی ترین کسبه محل ما بود … پارسال دیگه درد زانوش امونشو برید و مغازه رو فروخت و رفت … الآن که نوشته شما رو خوندم یاد ایشون افتادم … ایشون هم همیشه اینطور مواقع از پول خودشون می گذشتن … و اتفاقا همین خصلت شون به همراه شخصیت فوق العاده خوب و مهربون شون باعث شده بود که بیشترین درآمد رو بین کسبه محل داشته باشن … نوش جونشون … نوش جون همه شون باشه … خدا به همه شون وسعت رزق بده …
راستی من چندبار گذرم به انقلاب افتاد اما ندیدم اون خوشنویسی که ازشون نوشته بودین … خیلی دلم می خواست ببینمشون …
—————–
من هم از اون روز به بعد دوبار رفتم و اون مسیر رو خیلی آهسته گذروندم که شاید ببینمش؛ اما ندیدم

سارا19ساله گفت :

ممنون شما لطف دارين

من گفت :

“امراض اخلاقی از امراض جسمانی، گاه واگیردار ترند. عموماً ما شبیه پیرامون خود میشویم… آنها که طبیبند را نمیدانم؛ اما ما عوام باید از بیمارها پرهیز کنیم.”
چقدر خوبه این جمله ها. و چقدر خوب بود می تونستم این کار رو به اراده انجام بدم. دارم شبیهشون می شم. ده قدم اون طرف کشیده می شم، جمعه ای یا هر ازگاهی که می نویسید این جا کشیده می شم. کاش نوشته های مثل این جا، همنشين های این شکلی زیادتر می شدند. به اندازه همه روزای هفته… چقدر بدم می آد که دارم شبیه کسایی می شم که دوستشون ندارم…

مامان پرهام گفت :

سلام.
یکبار اتفاقی از یک مغازه میوه فروشی خرید می کردم صبح یک روز تعطیل بود مشغول جدا کردن میوه ها بودم که یه پسر بچه تقریبا 7 ساله وارد شد و یک کیلو سبزی خوردن خواست آقای فروشنده گفت:” سبزیهام به دردت نمیخوره خوب نیست” و پسره برگشت کنجکاو شدم نگاهی به سمت سبزی ها کردم و دیدم درسته اصلا جالب نیستن چقدر از این فروشنده خوشم اومد می تونست سبزیهای پلاسیده رو به اون پسر بچه بفروشه اون که سر در نمی اورد که این سبزیها خوبه یانه/ ما هم از اون روز مشتری اون مغازه شدیم فقط خوبیش اینه زیاد دور نیست.

... گفت :

ماشاالله به قلمتون
خستگی های روحی رو از تنمون در میاره
همواره دعاگوی حضرت عالی و آقازاده عزیزتون هستیم …

فا گفت :

چرا من هر وقت براتون نظر می ذارم پیغام میده ک دیدگاه تکراری شناسایی شد؟!؟!؟!؟!!؟!؟
————————–
سلام
نمیدونم؛ تابحال چنین مشکلی برنخوردم. اگر دوستان دیگه ای که کامنت میذارن دچار این مشکل شدن لطفا اطلاع بدن

زینب بانو گفت :

یاد اون پست پیرمرد بلال فروش که پیشتر نوشته بودید افتادم . همونی که بلال های سفتش رو به علی جون نداد.

رنگینک گفت :

عموماً ما شبیه پیرامون خود میشویم…
نکته ی سنجیده و مهمی بود!
چقدر خوشحالم که بعد از این همه وقت از نوشتن شما در می بالاخره وبتون برام باز شد
الحمدلله

زهرا گفت :

یا ایها الساقی!
ادر کأساً و ناولها…

پگاه گفت :

مردیم از بی خبری…
دعاگو هستیم…

امیر گفت :

جناب آقای حسام الدین ! دعاگوییم
————-
مرحمت عالی زیاد ؛ بسیار محتاجم…

Asi گفت :

من هم دقیقا یه بار تو میوه‌فروشی این اتفاق برام افتاد، همة میوه‌ها رو گذاشت تو یه کیسه چون از هر کدوم چندتا بود، راستش منم حس شما رو داشتم اما وقتی فکرش رو میکنم میبینم که کار خوبی کرده واسه چی این همه کیسه الکی مصرف شه! حا لا به هرحال

سهر گفت :

هو

سلام در مورد اول، معمولا خودم این کار رو انجام میدم. دوست ندارم پلاستیک زیاد مصرف کنم. اگر هم چیزی باشه که بشه دست گرفت یا از قبل کیسه داشته باشم میگم نمیخواد.
اگر با احترام این کار رو کرده بذارید به همون حساب صرفه جوییه بجا.
اگرم با عصبانیت بوده بذارید به حساب اینکه فکرشون جای دیگه بوده و حواسشون به چیز دیگه.

سعید سعید گفت :

متاسفانه من در خرج کردن برای خود خیلی بخیلم ولی وقتی قرار باشه برای کس دیگری خرج کنم، گاهی از روی عادت و گاهی با سعی در مهار کردن عارضه ی بخل، آن قدر برایش خرج می کنم که خودم هم باورم نمی شه.
به نظر شما بیماریم چیه؟ آیا راه درمانی هم داره؟

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.