نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

بهر چه؟

مقابل خانه ما، چند قدم به چند قدم نیمکتهای آهنی زرد و قرمزی است که بر سر هرکدامشان سایه باشد، پاتوق پیران محله است. چند پیرمرد پا به سن گذاشته بر روی این نیمکت و چند پیرزن از جوانی گذشته، روی آن نیمکت. عصاهای جورواجور چوبی و فلزی و البته تعدادی هم بی عصا.

آنچه هر رهگذری از گفتگویشان می شنود چنین است: نیمکت زنانه از فرزند و نوه و آشپزی صحبت میکنند،  نیمکت مردانه از حقوق بازنشستگی و سیاست و اقتصاد ورشکسته ملی! هر از گاهی هم از این نیمکت زیرچشمی نگاهی به آن نیمکت و از آن نیمکت نگاهی بر این نیمکت، گویی این فتنه نظربازی ما، تمامی ندارد بلکه عمر به عمر ذائقه اش تغییر می کند.

گویی میدان زندگی هم مانند میدان فوتبال است. از اوج که بگذری، نیمکت نشین مسابقاتی و باید از حاشیه به تماشای بازی خوش باشی. هربار که از میان این کهنسالان گذر میکنم در دلم می پرسم «حسام… روزگار نیمکت نشینی تو چگونه است؟» و هزار ترفند و حیله و دلداری که چون نوبت به من رسد من غیر از اینم. یا مشغول خواندنم، یا نوشتن، یا با همکلاسی ها، یا با شاگردها، شاید هم… اما آنقدر در دنیا آنچه پیش آمده با آنچه می پنداشتیم تفاوت دارد که خدا داند عاقبت بازی کجاست

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

عکس نیمکت مقابل خانه مان ، قبل از سایه !

حالا اینها فرع بحث است. یک وقتهایی از خودم می پرسم اینهمه نوزاد آمده است و به پیری رسیده. اینهمه جوامع انسانی لب به لب از زایش و مرگ است. در این آمد و شد بی وقفه و پرتکرار، به راستی چند نفر از این میلیاردها نفر، روزی را خلوت کردند و خیلی جدی و قاطع از خود پرسیده اند «زکجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» و سپس برای این پرسش به وسع خود پاسخی یافتند؟ و مهمتر اینکه باقی عمر را در مسیر رسیدن به همان هدفی سپری کردند که «بهر» آن آمده‌اند؟!

این سیر تکراری زندگی که کودکی بازی، نوجوانی تا جوانی درس برای کنکور، بعد درس برای شوهر و زن و مدرک و موقعیت اجتماعی، بعد ازدواج و فرزند، بعد خانه و کار و ماشین … واقعا این همه زندگی است!؟ چه حجم وسیعی از پیرامون ما در همین جاده زندگی می کنند با عرض متفاوت. ماشین بیست میلیونی تا چندصد میلیونی. خانه محقر اجاره ای تا ویلای مجلل مصادره ای. مدرک مکاتبه ای تا رتبه دانشگاهی و… هرچه باشد بالاخره در همین مسیر است.

به راستی ما فقط آمده ایم که زنده بمانیم!؟ همین!؟ حتی اگر ندانیم برای چه آمده ایم لااقل انقدر میدانیم که برای چنین تکرار بی سرانجامی نیامده ایم …

باید روزی، کنجی خلوت، دقایقی تنها را بر این پرسش صرف کرد که «چرا زندگی میکنم» و پاسخی را یافت که جان ِ ما را آرامش دهد. پاسخ هرکس، همانی است که آرامش میکند. و سپس ماندهء عمر را جور دیگری زیست … هزاران هزار انسان می آیند و می روند و بسیاریشان هیچگاه به درنگ در این پرسش نمی رسند و همانگونه که آمده اند، می روند …

هرچند رسیدن به «هدف» مهم است اما آنچه موضوعیت دارد، «حرکت» است. ما در مواجهه با این تلنگر چند دسته می شویم. آنهایی که می خوانیم و می رویم و آنهایی که میخوانیم و می پسندیم و تصمیم میگیریم روزی را به این پرسش اختصاص دهیم. و البته هر دو دسته به هیچ سرانجام متفاوتی نخواهند رسید. سرانجام متفاوت از آن آنهایی است که همین لحظه درنگ کردند … تحول، حادثه ای است که در «آن» اتفاق می افتد نه در آتی …

تاريخ: ۱۴ شهریور ۱۳۹۳
دسته بندي: اخلاق عمومی
2,700 بازدید


ديدگاه هاي شما

يه مامان گفت :

تحول، حادثه ای است که در «آن» اتفاق می افتد نه در آتی …
ممنون

لیلاهاشم پور گفت :

ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بی‌دوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
این جور که می‌بریم تا کی؟
وین صبر که می‌کنیم تا چند؟
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک می‌سپارد
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش می‌نگارد
گویند برو ز پیش جورش
من می‌روم او نمی‌گذارد
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره می‌ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
گویند بکوش تا بیابی
می‌کوشم و بخت یاورم نیست
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم
بی‌ما تو به سر بری همه عمر
من بی‌تو گمان مبر که یکدم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
گل را مبرید پیش من نام
با حسن وجود آن گل اندام
درمان اسیر عشق صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغ وحشی
می‌پیچم و سخت می‌شود دام
من بی تو نه راضیم ولیکن
چون کام نمی‌دهی به ناکام
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشم‌بندی
مخرام بدین صفت مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی
دیوانهٔ عشقت ای پریروی
عاقل نشود به هیچ پندی
یکچند به خیره عمر بگذشت
من بعد بر آن سرم که چندی
بنشسنم و صبر پيش گيرم
دنباله كار خويش گيرم

لیلاهاشم پور گفت :

شعر ازسعدی بود

زهرا د گفت :

به چالشی ترین موضوع ذهنی من پرداختید…من اول این پرسش برام مطرح شد که خدا چرا ما رو آفریده، بعد که جوامع مختلف رو دیدم از خودم پرسیدم چرا این همه آدم با مشکلات و آرزوهای مشابه در تمام نقاط زمین آفریده شده خداوند از تکرار این همه چه هدفی داشته، خلاصه به این نتیجه رسیدم هر کس وظیفه داره خودش تفاوت رو ایجاد کنه و همون جمله معروف فیلم مارمولک که به عدد انسان های روی زمین (و همین طور زیر زمین) راه هست برای رسیدن به خدا. یعنی هدف وصال هست حالا هر کی به وسعش . فکر میکنم هر کس باید از پدر و مادرش خوش حال تر زندگی کند تا هدفش از آمدن به دنیا محقق شود و گرنه تولید مثل کسانی دقیقا مثل خود ما چه ارزشی دارد.

خورشید خانوم گفت :

خیلی وقت ها ذهنم مشغول این می شود که اندیشیدن به هدف بودن ما، چه تغییراتی در زندگی به وجود می آورد، تا به حال که هرچه فکر کرده م نتیجه این بوده که یک جورهایی ما آدم ها مجبوریم این مسیرهای تکراری را برویم و فقط در جزئیات زندگی روزمره، تغییراتی بدهیم که به خوبی نزدیک تر است. می دانم این جواب ذات بی نهایت خواه انسان را آرام نمی کند اما جواب های دیگری که به ذهن کوچک من رسیده ند چندان عملی به نظر نمی رسیدند … شاید هم این فکرها در اثر شکست های پیاپی برای گریز از زندگی مثل همه و قانون مند به وجود آمده باشد، نمی دانم.

مامان پرهام گفت :

خیلی زیاد به این چرایی فکر میکنم. انسانهای امروزی عجیب در روزمرگی ها گم شدن.

يه مامان گفت :

عيدتون مبارك.

من گفت :

مسیرم را بعد از سالها فکر و کلنجار و سردرگمی پیدا کردم، اما وقتی پیدا شد که روزگار توان کوچکترین حرکت در آن مسیر را گرفت. شاید راه من هم همین است… بعضیها باید عبرت شوند، بعضیها باید مایه شکرگزاری دیگران شوند.
چقدر خوب است که نوشته اید.

محمد حسن گفت :

پیری برای من هم مسأله ای است. چگونه خواهم بود ؟!
تنها یک دسته را دیده ام که در پیری اشان راضی اند و منتظر مرگ … که گل سرسبدشان امام بود.
قبول ندارم که پاسخ هر کس آن است که آرامش می کند. روح برخی ها اینقدری کدر شده که آرامشش هم تصنعی است و سراب و او نمی فهمد چون کر است و کور است و لال.

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.