نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

به خودمان نیستیم…

به خودم اگر بود؛ دوستداشتم ساعتها در کتابهایم شنا کنم؛ درسهایم را گوش دهم؛ صفحه صفحه از یادداشتها و ذهن گویی هایی که همیشه در سرم چرخ میخورد سیاه کنم.

به خودم اگر بود

دوست داشتم جای این عناوین بی حاصل، یک «آقا معلم» بودم؛ تمام هیکلم را مثل همیشه گچی میکردم و سرکلاس میگفتم «پسرجان ها؛ من شغلم معلمی نیست؛ من با شماها حرف داشتم که هفته ای یک روز دکانم را می بندم و پیش شما می آیم» بعد یک پسربچه زبان درازی میگفت، پس شغلتان چیست. من هم عرض میکردم «کله پزی» دارم. بعد انفجار خنده ها که آرام می گرفت میگفتم اما نه کله گوسفند، که کله آدم… آنهم نه ظاهرش؛ که داخلش! آنهم نه کله‌ای که خورده می شد، بلکه کله ای که میخورد؛ آنهم نه خوردنی که پس از تناول دفع فضولات دارد، بلکه کله‌ای که اتحاد آکل و ماکول دارد. میفهمید این حرفها را…!؟ بعد صورتهای گنگشان می فهماند که نه… نمفهمیم و سکوتشان نشانی میداد که بگو بگو بگو… میخواهیم بفهمیم

choopan

چوپانی یعنی خواندن کتاب تکوین… یعنی پیامبری

به خودم اگر بود

دلم میخواست این دودآباد خراب شده را رها کنم و کوچ کنم به جایی که پنجره ای به دریا داشته باشد و پنجره ای به جنگل؛ جای این «اذالوحوش حشرت» همکار مرغ و خروس ها بودم. اصلا چوپان میشدم. عرقچینم را به سر می کشیدم و نی و چوب دستم را بر میداشتم و میزدم به دشت و دشتستونی می خواندم

:

به صحرا بنگرم صحـراته وینم         به دریا بنگرم دریاته وینم

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت          نشان روی زیبای ته وینم

بعد علی را صدا میکردم میگفتم پسرجان یادت باشد این شعر را درست بفهمی. به «صحرا بنگرم صحرا تو وینم» غلطه بابا. ما هم دوران مدرسه شنیدم که یعنی به صحرا نگاه کنم تا صحرای تو را ببینم! تو غلط یاد نگیر. باباطاهر می گوید به صحرا بنگرم صحرات وینم یعنی تو را صحرا میبینم به دریا نگاه کنم تو را دریا میبینم. باشه بابا؟ میفهمی…!!؟

به خودم اگر بود؛ علی هیچ وقت …

به خودم اگر بود، روزی چند بار اینجا یادداشتهای جور به جور می گذاشتم. شاید هیچ وقت میان دو یادداشت، یکماه فاصله نمی‌افتاد؛ اما خب چاره چیست؟ به خودم نیست…. کار و بار هیچ کداممان به خودمان نیست. اصلا شاید ما آمده ایم که به خودمان نباشیم.

تاريخ: ۲۳ دی ۱۳۹۲
2,278 بازدید


ديدگاه هاي شما

زهرا گفت :

سلام
حسابی تشنه مان نمودید. خوب این یک جرعه خون شد و در رگ روحمان دوید. سپاس.
آآی گفتتید. چرا به خودمان نیستیم؟ آن روز نمی گویند که چرا کاری نکردی که به خودت باشی؟؟ اصلا آمده بودی که به خودت باشی…

امیر گفت :

این چوپونی یکی از شغلهای مورد علاقه منه. حتی چوپونی جوجه و مرغ و خروس! همین که از این دود آباد بزنیم بیرون و حشر و نشرمون با ادمیزاد کم بشه بسیار غنیمته. آقا کمک چوپان اگه خواستید در خدمتم!

ال گفت :

کی می دونه که ما قراره کجای دنیا رو بگیریم؟ چی کاره بشیم؟ کی از فرداش خبر داره؟ کی ما رو آورده؟ حالا که آورده کجا می بره؟

پگاه گفت :

منم اون زندگی که توصیف کردید رو دوست دارم؛ حتی یک درجه هم ازین زندگی ماشینی کم بشه هم عالیه. اما من اعتمادی به چیزی که به خودم است ندارم. خوبه به خودمان نباشیم اگر به” او” باشد؛ اگر رها نکرده باشد…
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

من گفت :

چقدر این به خودم ها خوب بود…همه ش خوب بود ولی قست علی هیچ وقت… که البته مطمئن نیستم درست حدس زده باشم و بعد آن قسمت آخرش که روزی چند بار یادداشت گذاشت بود از همه بهتر است. وقتی نوشته جدید در این سه وبلاگ می بینم حتی قبل از خواندنش حالم بهتر می شود.

یه مامان گفت :

پدرم در روستایی از نیشابور باغی دارد که مهریه مادرم است و من همان جا در همان باغ به دنیا آمده ام(فکرنکنید 100سال سن دارم ها،داستان داره!) باغ هم که میگم یه باغ چند هکتاری نیست،اما بسیار زیباست.پراز انگور با یه درخت گردو،یه درخت آلو، … نوه ها هم هرکدام به نام خود درختی در آن کاشته!
پسرک دلبندم آنجا را بسیار دوست دارد حتی بیشتر از سرزمین عجایب و… با پسرهمسایه که چوپانی 10-15 گوسفندش را در همان نزدیکی میکند دنبال هرچه حیوان است می دود. یعنی برغاله های شیطان هم پیشش کم می آورند چه برسد به مرغ و خروس.
برای خودش بیل بر می دارد و به تقلید پدرم چنان بیل می زند انگار یک عمر بیل زده! آرزویش است برویم آنجا برایم خانه ای بسازد با طویله و اصطبل و البته مرغدانی. انگار آرزوی من هم هست با تمام وسواسم! که بارها به همسرم میگویم انتقالی بگیرد حالا روستا پیشکش برویم همان شهرنیشابور. اما اوهم نگران است که آنجا مثلا مدرسه فلان ندارد کلاس بهمان ندارد و فردا پسرکش کمبود امکانات نداشته باشد.به او هم حق میدهم.
به هرحال آمدید این اطراف کلبه درویشی هست.

سایه ز. گفت :

به خودم اگر بود این کار پرمشغله را رها می کردم. کنج دنج خانه ام می نشستم و هر روز اینجا را می خواندم و تازه می شدم ….
به خودم اگر بود حتما از شهر میرفتم… کلبه ای کنار دریا و جنگل…
همسرم که بود چندباری پیشنهادش را دادم اما او اعتقاد داشت من تحمل زندگی ای دور از تکنولوژی را نخواهم داشت و البته همیشه درست می گفت و من همیشه به همان نتیجه ای میرسیدم که او پیش بینی می کرد.
حالا که او پرواز کرده و حضورش به زمان و مکان وابسته نیست و در همه حال و همه جا با من است ، حالا که رفتنش خیلی چیزها را برایم عوض کرده و دنیا دیگر در نظرم پشیزی نمی ارزد … حالا
بارها و بارها به رفتن فکرکرده ام و امید دارم روزی بتوانم به آرزویم عمل کنم. روزی نزدیک اگر او بخواهد …
پایدار باشید

بسيار عالي …

زهرا گفت :

اصلا شاید ما آمده ایم که به خودمان نباشیم…

shadi گفت :

ب خودم اگر بود صبح تا خود شب تو آزمایشگاه ب تحقیقاتم میرسیدم و شب تا خود صبح تو خواب از دیدن خواب تحقیقاتم لذت میبردم…………..

خاطره جیخون گفت :

به خودت اگر بودی علی هیچ وقت چی ؟ بگو بگو

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.