نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

تشبیه

شنیده بودم هنوز کلاس درسی دارد و بچه هایی از قدیم و اخیر، دورش حلقه می زنند و درس می خوانند. آقا معلم دبیرستان‌مان را می گویم. به بعض همکلاسی‌های قدیمی هم پیغام داده بود و سراغ مرا گرفته بود. بعد از قریب به پانزده سال یک روز راه مدرسه قدیممان را پیش گرفتم و دوباره همان دبیرستان به یادماندنی که کلاس درس خالی از شاگرد اما پر از خاطرات برای من و خلاصه به کلاس درسش رسیدم که هنوز به عادت سابق هنگام غروب تشکیل میشد. آن قدیم ها هم همینطوری بود؛ روزها سرکلاس درس میداد اما شاگردهایی که به همین سیر نبودند، هفته ای یک غروب هم کلاس داشتند و چقدر طلوع هایی که من از این غروب او دیده ام… اولین بار از او یاد گرفتم که این درس و مدرسه دکان‌داری ماست. باید کسب دیگری علاوه بر این ها داشت…

+ سلام علیکم…

وارد که شدم برای همه آقایان کلاس جز چند نفر معدود، غریبه بودم. شاگردهایی که بعض شان ده سال بود کلاس و درس و مشقشان وقفه نداشت حالا دیدن یک مهمان ناخوانده و سرزده عجیبشان بود. تا چشم در چشم آقای معلم شدم. کمی چشمانش را تنگ کرد، انگار تمام خاطرات سپری شده را یکجا مرور کرد و شاید هم کمی به شکستگی ها من خیره ماند که البته آنچه عوض دارد گله ندارد.

_  خوش آمدی آقاحسام… (عادت کرده بودم از معلم تا مدیر، به نام کوچک صدایم کنند… )

+  اجازه می فرمایید؟

_ (با خنده) من خودم هم بی اجازه آمدم!

یک نفر از روی کتاب می خواند. بعد مستمعین که از قبل این سطرها را خوانده بودند، اشکال می کردند و بحث می گفتند. آقامعلم هم بی آنکه تقلایی کند تا سخنش را بپذیرند، گوشه ای از صحبت را می گرفت. گاهی جلمه هایی را که باید بیشتر دقت می شد و ساده سپری میکردند را با طرح سوال، برجسته می کرد. مباحثی بود که من ِ محصل در حاشیه اش صفحه ها حرف داشتم و به قطع و یقین او کتابها حرف داشت اما نمی پرسیدند، نمی گفت… می پرسیدند، می گفت. آیین تدریسش از قدیم همین بود.

***

بحث در تجربه گرایی و تاریخچه اش بود. خوب یادم نیست از چرا این صحبت مطرح شد اما یکی از آقایان مستمع گفت «اگر مرگ واقع شد و به دنیای بعد از مرگ رفتیم و دیدیم تمام این بهشت و رود جاری و حوری که وعده داده بودند خبری نیست و همه اش یک تشبیه و مثال بود چه» آن دیگری از گوشه دیگر کلاس گفت «در تاویل آیات و یا در تفسیر باطن آیات نباید به گونه ای پیش رفت که ظاهر کتمان بشود. آیه هرچقدر هم باطن داشته باشد نباید ظاهرش را انکار کنیم، این می شود انکار قرآن» و خلاصه بحثی بالا گرفته بود و آن اولی همچنان پرسش میکرد «که حالا با همه اینها اگر رفتیم و دیدیم حوری در کار نیست و آنچه که گفته بودند فقط یک اشاره به قدر فهم ما بوده چه»… و خلاصه! بحث رو بحث از این سو به آن سو می تاخت… آقا معلم هم با همان تبسم متداول تماشا می کرد.

بعد رو کرد به من و آهسته و با خنده ای به لب گفت «بنده خدا خبر ندارد! همین دنیایش هم هرچه بود مثال و تشبیه بود»!

دیگر از اینجا به بعد کلاس را خیلی در خاطرم حفظ نکردم. سهمم را از کلاس آن روز گرفته بودم. قریب به دوماه از آن روز میگذرد. این روزها ادامه یادداشت «الف» را در ذهنم مرور میکردم؛ در مقدمه اش یاد این جمله آقا معلم از خاطرم نمی رود که هرچه هست، مثال و تشبیه است… به مهربان میگفتم، خیلی ها «اصالت وجود» را خوانده اند، اما بعضی ها فهمیده اند و از این بعضی، اقلی آن را در عبادتهایشان وارد کردند. از این اقل، چند دردانه به باور رسیده اند که ماهیت‌ها همه به قول استاد مثال و تشبه بود…

تاريخ: ۱۵ مرداد ۱۳۹۲
دسته بندي: خاطرات
1,236 بازدید


ديدگاه هاي شما

من گفت :

سنگین بود!! با این که خیلی وقت ها نمی فهمم لذت می برم از خواندنشان! چرایش را نمی دانم. (خیلی وقت ها (بیشتر وبلاگ های دیگرتان) فکر می کنم فهمیدم و اما وقتی چند بار می خوانم تازه چیزهای جدیدی کشف می کنم! بعد آخرش نمی دانم واقعا فهمیدم یا نفهمیدم!)

سایه گفت :

…”هر چه بود مثال و تشبیه بود ”
ما که عاجز می مانیم از درک این معانی آقای پدر . اما همین به فکر فرو بردنمان خیلی خیلی ارزشمند است.
سپاسگزارم.خوشا به سعادت شما با چنین کلاس و چنین همکلاسان و صد البته همچین استادی ….

مجنون گفت :

عجب…
سوالی که از همان دبیرستان مشغولم کرده بود…

ای که مرا خوانده ای …راه ؟

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.