نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

تضاد زاده

نمای خارجی – کودکی

تمام کودکی ام دوست داشتم «کفترباز» بشوم. هر وقت در مجالس و مهمانی ها، بعد از تمام زبان ریختن ها – به اقتضای آن سن و سال همه بچه ها – کسی می پرسید خب حسام، دوستداری در آینده چکاره شوی و می گفتم «کفترباز» چشمهایشان گرد می شد. احساس میکردم که پدر و مادرم هم چندان از این پاسخ خرسند نیستند اما چرایی اش را نمی فهمیدم.

birds

تضاد کودکی و نوجوانی ؛ تضاد همیشگی

دنیای پاک کبوترها را دوست داشتم؛ عقلم هم به دنیای پر چرک و شرط و کفتربازها نمی رسید.

هرچه هم اصرار میکردم که برایم یک کبوتر بخرند به جهت ترس از افتادن در راه کج کفتربازی به گوش کسی نمی رفت. تا اینکه یکبار یکی از اقوام کبوتری را به من هدیه داد؛ آنهم چند روز بیشتر مهمانم نبود؛ اولین باری که پرید جفت گفترهای همسایه شد که کفترباز بود و بازارش پررونق و قفس پر پرنده…

نمای خارجی – نوجوانی

سالها پیش با یکی از معلم های دوران راهنمایی ام روبرو شدم که مسئولیت مصاحبه ورودی مدرسه را بر عهده داشت و با من مصاحبه کرد. در فرم نوشته بود می خواهید در آینده چکاره شوید و به خاطرم آورد که یادت هست چه نوشته بودی. گفتم بله و باهم خندیدم. نوشته بودم «رئیس جمهور یا بالاتر». می گفت رئیس جمهورش بجای خود، آن بالاترش چه بود نوشتی؟

جوابش را داشتم و خوب میدانم آن وقتها چه در سرم بود اما چیزی نگفتم و خندیدم و گذشت…

نمای داخلی – دلم

حالا دیگر نه دلم میخواهد کفترباز باشم نه رئیس جمهور. اما واقعیتی که در پس این تحول و تطور می توانم اقرار کنم این است که این دو نقطه – یعنی ساده بینی دنیا و جاه طلبی و میل به بالانشینی – که روزگاری در قالب «کفتربازی» و «ریاست جمهوری» ظاهر می شد، همیشه و همه جا با من بوده و نمیدانم ماحصل این دیالکتیک در آخر به چه تیپ شخصیتی تبدیل شود یا شاید شده.

گاهی فکر میکنم منشاء این تعارض به تفاوت عجیب نسل و پیشینه بر می گردد. شخصیت پیچیده خانواده پدری که عقبه شان می رسید به تجار تبریز و اشراف شهر که البته به سیاق آن زمان بسیار مقید و متشرع بودند و همواره بزرگان فامیل به اطوار و ژست از بستن حجره های بازار در حمایت از قیام ستارخان و کوچ به تهران و… نقل خاطره می کنند. و خانواده ساده و فارغ از اطوار مادری که عقبه شان می رسد به روحانی و معلم و اهل وعظ و فضل و کرامت بسطام. گاهی به مزاح خدمت مادرم میگویم حاصل پیوند گارپوز و انار، بهتر از این نمی شود… من یک تضاد زاده ام و چه بسا تمام زایش های هستی حاصل تضاد باشد.

تاريخ: ۲۵ دی ۱۳۹۲
دسته بندي: خاطرات
2,017 بازدید


ديدگاه هاي شما

همزاد گفت :

سلام.تازگیا حس میکنم عمیقا شبیه هم هستیم.
من خودم الان تو برحه ای هستم که سرشار از تناقضات منطقی و ذهنی هستم.
همینکه به شما میل دادم هم یک نمونشه.
خندم گرفته.آخه میگن جمع نقیضین محاله.احتمالا امثال منو شما محال هستیمو وجود خارجی نداریم.به امید اون روز که این جواب این همه تناقض رو پیدا کنم.التماس دعا

ستاره گفت :

چه جالب مادر شما اهل بسطام است همسر من هم بسطامی است اگر دوست داشتید فامیل ایشان را بنویسید شاید آشنا دراومدیم بیخود نیست دل من برای علی نازنین می تپد انشالله هرچه زودتر خبرهای خوشی از شما بشنویم به برکت میلاد مظهر مهربانی

یه مامان گفت :

سلام
من به چشم تعدیل می بینم نه تضاد. نه تشدید شده اید به بالانشینی و نه یکسره ساده بینی. خودش هم نعمتی است!

ال گفت :

سوال اصلی که برای من پیش اومد اینه که اگه واقعا تضادی بوده، چگونه دو جوان از دو خانه و خانواده ی متضاد به اتحاد و اتصال رسیدن؟

مجنون گفت :

چند روزیست قلم شما و حرف هایتان نقل مجالس دو نفره من و پدرم شده…
گاهی حتی کار به بحث هم می رسد!
اما
نکته جالب این نوشته این بود
که به نظرم رسید
این همه توضیح
و شرح وبسط
برای جمله آخر…
شاید !

محمد حسینی گفت :

سلام علیکم
و با همه این تضادها : « و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت » و خدا کند هر دو مَلَکی باشد

علی محمد گفت :

تضاد یعنی اینکه ممکنه هردو بطور کلی نباشن ولی ممکن نیست که با هم یجا جمع بشن……حالا مسیله اینه که ما نباید به دو تا نوع مختلف متضاد بگیم باید متباین بگیم…÷س مشکل همه ما تو تعریف تضاده نه اینکه دو تا ضد با هم جمع بشه و دنبال راه حل باشیم!!!

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.