نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

تکرار

tekrar

دلتنگ یک اتفاق متفاوت اما خوب

درست در آن لحظه ای که نیازمند یک اتفاق «متفاوت» اما اینبار «خوب» هستی. همه چیز به طرز ملالت باری تکراری است. حتی خوبی آنهایی که همیشه خوبند نیز تکراری است. به بی خاصیتی همیشه! یک سوال ملالت بار تکراری:

– خوبی؟

و یک پاسخ ناگزیر ناگریز

– الحمدلله

نمیدانم اگر بگویم «نه؛ خوب نیستم» ادامه صحبت به کجا می رسد؟ به فرض که بپرسند «چرا» و من از چرا چه بگویم؟ مگر چه حد از امور این عالم را می توان در لفظ پیچید؟ و تازه اگر گفتم چرا، سپس چه!؟ چه چیز به خواست آنان تغییر خواهد کرد؟ دلم میخواهد بپرسند:

– چه خبر؟

نه بخاطر سوالش که شاید این هم ملالت بار باشد و تکراری. بلکه بخاطر جوابش که حتی تکرارش نیز ملامتی نداشت:

– سلامتی!

در هستی با اینهمه ولوله و سر و صدا اینهمه آدمها و جانوران و موجودات ریز و درشت و رنگارنگ، باز هم دقایقی هست که می پنداری جز «خود» و «خدا» هیچ «هستی فعالـ»ـی موجود نیست. هستی فعال یعنی هستی کسی که باری از دوش تو بردارد. یا لااقل امیدوار باشی که «شاید او بتواند»… ما برای درک آن روز موعودی که کسی بار دیگری را بر دوش نمی گیرد، محتاج قیامت نیستیم. هرجای این دنیا را بکوبی، دری به قیامت است… این هم دری…

هرکسی دقایقی دارد که هیچ برهانی چاره اش نیست…

هر خیاطی به مقتضای حال خود، کوزه ای دارد که در او بیفتد!

تاريخ: ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
1,203 بازدید


ديدگاه هاي شما

ال گفت :

این که نثرش شکسته نبود
حالم اصلا خوش نیست، به خواندن شما هوایم را کمی عوض کردم… دعا کنید
——————-
نویسنده اش شکسته بود…

... گفت :

صوری گفت :

نمیخوام کفر بگم
ولی معلوم نیست خدا کجاست
انگار ول شدیم به امونه خدایی که بهمون امان نمیده
هممون منتظریم فقط …. منتظر یه اتفاق خوب که اصلا معلوم نیست بیفته یا نه

امیر گفت :

آقای حسام الدین! دیشب خواب شما رو دیدم. از احوال علی پرسیدم که فرمودید فلان دانشگاه انگلستان حقوق میخواند. خواب درهم و گنگی بود. چهره شما؟! یادم نیست. لابد از اثرات شام دیشبه! خیر است انشاء الله رحمان
——————
سلام…
بله خیراست
از آن شام های دیشبی مستمراً میل بفرمایید؛ حاصل خوش است. متشکرم

عاطفه گفت :

من که مدت هاست حتی به خوب و بدش فکر هم نمیکنم
فقط منتظر اتفاقم
اصلا مگه اتفاق بد هم وجود داره؟

یه مامان گفت :

خصوصی
عید میلاد امام رضا مبارک
دیشب همه جا جشن میلاد بود.هرسال با کمال پررویی از امام رضا میخواهم به مناسبت تولدشون عیدی بدهند.شده است سنت چندین ساله ام و باور کنید هرسال عیدی گرفته ام. امسال تمام شب از ایشان می خواستم عیدی امسالم را سلامتی و شفای علی آقا قرار دهند.ان شاا.. خیر شما و علی آقا و مهربان جان در سلامتی و شفای آقازاده باشد. سعادتمند باشید
راستی در مورد خواب آقا امیر، اگه علی آقا هم روحیاتشون به شما رفته باشه(تاجایی که ما دستگیرمان شده) عجب وکیلی می شوند!
———————-
سلام…
زیارتتان قبول و دعاهایتان مستجاب ؛ متشکرم
*
من هم خواب امیر را دوستداشتم و عجیب اینکه مطلقا در برنامه بلند مدت هم دیدی به زندگی خارج از کشور نداشتم
اما به نظرتان کدام بخش روحیات پدرش با وکالت سازگار بوده؟

یه مامان گفت :

سلام
تصور من از شما طبق نوشته هاتون توانایی بسیار زیاد در بحث و مباحثه و علاقه به گفتن چیزی که به نظرتون حق میاد(یعنی اگه چیزی به نظرتون درست و حق باشه ازش کوتاه نمیاین) خوب اینا ازتون وکیل خوبی میسازه که تو ایران احتمالاً کارش به اوین میکشه!
امیدوارم تا زمان بزرگ شدن علی آقا شرایط بهتر از این باشه.
راستی منم چندبار خوابتون رو دیدم اما هیچوقت چهره تون رو تو خواب ندیدم.در تمام خوابها علی آقا همراتون بود و شما در حال حرف زدن یا کاری(فکر کنم خرید) برای مهربان جان بودین…البته یه بارش خیلی خوش اخلاق نبودین ها!
——————–
سلام
امیدوارم تا زمانی که علی مرد رشیدی میشه؛ وضعیت به قدری متحول شده باشه که برای یک وکیل خوب بود، توانمندی در استدلال، بیان و برهان معیار باشه.
خوابتون خیر باشه. کلا هرکی منو خواب میبینم بدون چهره میبینه، اونم به جهت لطف خدا در عدم ابتلا به تب خال هست.

زهرا گفت :

سلام.گرچه از جزییات جدید آن نا آگاهم .اما مدت هاست آشفتگی و سنگینی باری رو که به دوش می کشید رو از کلامتون احساس میکنم.براتون آرزوی آرامش واقعی و رضایت قلبی دارم.
انشالله در پناه صاحب الزمان و با الطاف امام رئوف این مرحله سخت رو با سربلندی سپری کنید.
التماس دعا فراوان

من گفت :

حالا که همه گفتند منم زیاد خواب سه نفریتون رو دیدم.
خوبی؟
-مرسی
چه خبر
-خبر خاصی نیست!
اینم جواب های ما. گفتن سلامتی در جواب برام خیلی سنگینه!

من گفت :

“هرکسی دقایقی دارد که هیچ برهانی چاره اش نیست…”
برای بعضی ها این دقایق زیادترند. و بعضی ها هم حتی هیچ برهانی پیدا نمی کنند.
” هستی فعال یعنی هستی کسی که باری از دوش تو بردارد. یا لااقل امیدوار باشی که «شاید او بتواند»…”
دومین جمله را بیشتر قبول دارم. کسی هست که می تواند اما آیا بر می دارد یا نه؟ نمی دانم.

من گفت :

آقای پدر گمانم این هفته برایتان خیلی سخت گذشته… حرف هایتان سنگین است، بار دارد، عین آدمی که خودش را کشان کشان به جایی می رساند…
——————-
گفتا نه گفتنیست سـخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش

من گفت :

“ما برای درک آن روز موعودی که کسی بار دیگری را بر دوش نمی گیرد، محتاج قیامت نیستیم. هرجای این دنیا را بکوبی، دری به قیامت است… ”
داشتم مناجات امیرالمونین گوش می دادم که این قسمتش مرا یاد جمله شما انداخت و حال خودم:
اللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ الاْمانَ یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ
آیا امروز ما هم همان روز نیست؟
بعد دیدم کسانی مطلبی را که قبلا خوانده بودم در صفحه هایشان به اشتراک می گذارند که:
“در دنيا هيــــــچ بن بستي وجود ندارد. يا راهي خواهم يافت، يا راهي خواهم ساخت.”
پس چرا همه راه های من بن بست شده است… چرا قیامت ما این قدر زود شروع شده؟

من گفت :

تا همین چند وقت پیش اگر قرآن می خواندن سوره ها یا آیاتی که در مورد قیامت بود یا نمی خواندم یا سریع رد می شدم. می گفتم حالا که می دانم و قرار است اتفاق بیفتد چرا خودم را بترسانم. حالا می بینم چقدر قیامت می بینم این روزها… من از خواندنش فرار می کردم حالا جلوی چشم هایم است. عجب ما را به فکر انداخته اید. رفته ام آیات قیامت را پیدا کنم و شباهتش را با امروز ببینم:
روزی که چشمهای خلق از وحشت و هول خیره بماند؛ “ماه تاریک شود” و میان خورشید و ماه جمع گردد. “در آن روز انسان گوید: به کجا پناهنده شوم!؟ هرگز، پناهگاهی برای فرار نیست.”
این همه سخنرانی و درس هایی شنیده بودیم چرا هیچ کس غیر شما به ما نگفته بود امروز و این دنیا هم قیامتی دارد… و قیامت هایی… شما این درس ها را از کجا یاد گرفته اید؟
————
الان هم من به شما نگفتم…
والا من که این عرض را عمومی نوشتم، چرا فقط در شما چنین ولوله ای انداخته؟ اگر به بنده و کلام و یادگرفته هایم بود که باید در همه مستمعین موثر می افتاد.
نوش جانتان؛ هرچه هست میان خودش و خودتان است. نه تنها این موضوع که هرچه هست، میان خودش و خودمان است.

خودش گفت :

با اين که همه چی بين خودش و خدای خودشه ….. پس همنشين چی؟
“همنيشنان خوبی ندارم. نميدانم از رخوت من است يا از قحطی روزگار…….”
همنشينی همنشين برای رفتن کافی نيست ولی لازم است ……..درسته ؟
استادی، مرادی،همنشينی،هم صحبتی لازمه ……
——————
از جمله همه چیز میان «خود» و «خداست»؛ انکار همه عالم پیرامون (از جمله همنشین و کتاب و درس و مطالعه و همسایه و خانه و…) استنباط می شود!؟ با مثلا چنین برداشت می شود که نویسنده این سطرها بر این عقیده بوده که هیچ چیز در این هستی لازم نیست الا خودش و خدایش!؟؟
***
به گمانم این بسیار روشن و مبرهن بود که تمام این عالم پیرامون – حتی همنشین – به اندازه ای که در «خودش» اثر داشته باشد موضوع صحبت ماست. پس بازهم می شود خودش و خدایش.

خودش گفت :

گمانتون درسته ، کاملا واضح بود ….منم همونی روبرداشت کردم که شما منظورتون بود…

اين جمله را “همنيشنان خوبی ندارم. نميدانم از رخوت من است يا از قحطی روزگار…” آوردم که بگويم”من”حق دارد ، واقعا همنشين مکتب رفته لازم است……..يکی بايد باشد…

و اين جمله “همنشينی همنشين برای رفتن (کافی) نيست ولی( لازم) است ……..درسته ؟” را نوشتم که بگويم حق با شماست، صرف همنشِنی درسی فرا گرفته نمی شود، “انس خود و خدايي” بايد……….
——————–
بله، من هم فکر میکنم همنشین خوب شرط لازم است

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.