نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

حسرت

وقتی بر می گردم به سالهای دور، یعنی نه خیلی دور، شاید همین چهارده سال پیش؛ یعنی سال 1379 که تازه دانشجو شده بودم و به مرور «آنچه گذشت» می پردازم نمی توانم از یک حسرت بزرگ صرفنظر کنم.

ای کاش، من هیچ وقت مجبور نبودم برای گذران معاشم، صبح تا شب کار کنم. این حسرت برای این نیست که بگویم آن چند ساعت کار را هم به مطالعه می پرداختم. نه… آنقدر در زندگی هر کسی ساعتهای تلف شده هست که می توان غصه برای چند ساعت کار نخورد. این حسرت به آن جهت است که «دغدغه» مالی، زاویه اندیشه و زندگی ام را تغییر داد.

omr

یک وقتهایی فکر میکنم اگر آن روزها کسی را داشتم که آهسته – بی آنکه غرور مردانه ام را لگد کند – زیرگوشم می گفت؛ «تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من» چه بسا نه در آتیهء من که حتی در عاقبت جامعه ای موثر می افتاد. دیدن کتابهای نخوانده و افسوس در بی سوادی ام آنقدر تلخ است که ساعتها کامم را برهم میزند

دیگر فایده ای ندارد مرور گذشته ها. نه گذشته تکرار می شود، نه دل ِ من به پیرامونم صاف، نه عمر سپری شده باز خواهد گشت. شاید تنها چیزی که دلم را آرام دهد این باشد که روزی برسد، آهسته زیر گوش کسی بگویم «تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من»

تاريخ: ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
دسته بندي: طامات
2,567 بازدید


ديدگاه هاي شما

مستعلی گفت :

سلام استاد
من هم قبل از کنکور که پدرم رو از دست دادم و مسئولیت مالی زندگی به دوشم اومد، مجبور شدم علاقم که فلسفه و ادبیات بود رو کنار بزارم. اما استاد
“خدا شاهد است که چرخش ایام به دست اوست و به کام آنکه کامش را به ذائقه او معطوف….”
الان خدا رو شاکرم برای همین معلمی سادم برای بچه های دبستانی به جای استاد دانشگاهی پر از دل شلوغی.
————-
سلام برادر
نوشتن یک لطفش در همین است که خبط و خطایت به تذکر عزیزی تصحیح شود؛ عزیزجان شکایت از کم و زیادش به جهت خرده گرفتن بر تقدیر نیست به جهت علیلی خودم در پیمودن راه است. معلمی دبستان تا دانشگاه؛ همه اش «یک جاده» است. اما من در جاده ای راهی ام که اهلش نیستم، شکایت از همین بود که آن روزها، «جاده» ام را عوض کرد. دل آرامی ات جاودان…

مامان آریا گفت :

باورتون نمیشه خدا شاهده که این حسرت همیشگی من و همسرم هست
حسرت همسرم از این جهت هست که اگر کسی بود بگوید ” تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من” من با توجه به استعدادها و علاقه هام می تونستم در رشته تحصیلیم خیلی پیشرفت داشته باشم و مفید باشم و الان یک کارمند ذلیل اسیر رئیس زورگو نبودم ولی حسرت من دقیقاً از جنس نگاه شماست
بارها و بارها به کتابهایی نگاه کردم که فرصتی برای خوندنشون پیدا نشد
و بارها و بارها از دیدن افرادی که در سایه پدر و مادری چیز دان ، چیزها یادگرفتن و به واسطه تو اون خانواده بزرگ شدن الان خیلی جلو تر از من هستند
دیشب اتفاقا داشتم به همین موضوع فکر می کردم
استنباط خودم از عدل خداوند این هست که خداوند برای هر کسی با توجه به شرایطش عدل در جزا و پاداش رو لحاظ می کنه
این درست
اما دلم می گیره از اینکه من هم اگر در شرایط دیگری بودم می تونستم الان خیلی بیشتر بدونم و بیشتر آدم باشم
نگاه می کنم یه خانومی به واسطه خانواده اش تو 15 سالگی اندازه یک خانوم 30 ساله پخته شده و اطلاعات داره و عامل هم هست و بنده خوب خدا هم هست
به خودم دلداری می دم که ” تو هم با توجه به روزهایی که داشتی بد نشدی ” اما خوب ! دله دیگه ! چیزهای خوب دلش می خواد
چه میدونم
مقام رضا !
حسرتهای من خیلی زیادن از اینکه بی یار و یاور باید تلاش کنم برای اینکه آریا سرنوشتی مثل خودم رو پیدا نکنه
و اتفاقا همه دل خوشی پدرش اینه که اگر خودش محروم بود از اون تکیه گاهی که شما فرمودین الان تلاش کنه تا یه روزی تو گوش آریا آهسته بگه ” تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من ”
برای درسش – برای ازدواجش برای همه چیز
به پدرش میگم : توی این سلسه پدران گرفتار تأمین معاش ، یک پدری عمیقاً باید خودش رو فدا کنه تا یک سری مسائل انشاءاله در نسلش اصلاح بشن ، قطع بشن و به نسل های بعد منتقل نشه
چه می دونم
شاید اگر همه اونهایی که در نظرم هست فراهم بود به اندازه همین قطره ای که الان هستم هم نبودم
و شاید شما نیز هم اگر براتون شرایطی فراهم میشد که همه این کتابها رو می خوندید و پای درس خیلی استادها می نشستید اندازه الانتون در مقابل خدا تواضع نداشتید ، اندازه الانتون حسرتهای زیبا نداشتید ، اندازه الانتون دل رئوف نداشتید ، اندازه الانتون آدم نبودید
خدا با دل آدمهاست
باز هم به امثال شما
امثال من که دستمون از دانش و علم و کمال و ادب کوتاه بوده خیلیییییی باید زحمت بکشیم تا یه پسری تربیت کنیم که
آدم باشه

يه مامان گفت :

سلام
ان شاا.. روزي در گوش علي آقا نجوا كنيد، البته يادتان باشد “بی آنکه غرور مردانه اش را لگد کند”.
جالب است كه منم دو هفته اي است حسرت ميخورم روزگاري كه نه مسوليت داشتم و نه پابند كسي چرا ساكم را نبستم و نرفتم خدمت اهل دلي، به كلاس عالمي ننشستم و از عارفي جمله اي و پندي نگرفتم. شما كه حداقل كاري كرديد. من نشستم و نشستم تا حال كه فقط حسرتش را بخورم. حسرت نه فقط براي اين دنيايم، بلكه اگر چنين مي كردم شايد راه آخرتم همواره تر ميشد و معرفتي پيدا ميكردم.
حالا هم نبايد فقط به حسرت بگذرانم كه بايد محركي شود كه از اين روزهايم بيشتر بهره ببرم.
ممنون از متن زيبايتان. سعادتمند باشيد.

فرشته گفت :

سلام بزرگوار!
در مرور خاطرات گذشته ام،که به سختی و فقر گذشت،با همه ی توان و تلاشم خواستم که زندگی متفاوتی داشته باشم.
حالا که با دلی ارام زیر گوش دخترم زمزمه میکنم:
“تو به درس و مشقت برس…هر جا کم امد با من”
گویا انتظار عبثی دارم که درک کند این جمله چه اندازه برایم قدر و ارج دارد…

من گفت :

حسرت کار، درس، کتاب های نخوانده، حسرت خواب آرام، خوردن بی بغض…حسرت کودکی نکرده، نوجوانی و جوانی… کمی شادی… حسرت های همیشگی، غیر حالا که آرزوی یک روز بی غصه و‌ درد را دارم. آرزوی محال…گاهی دلم می خواهد آرزویم به جای خواب آرام داشتن و کمتر شدن درد، داشتن ماشین گران قیمتی بود. آن وقت دست یافتنی تر بود. ببخشید بی ربط بود.

مستعلی گفت :

ممنون استاد

رويا پوراذر گفت :

شايد درست تر ان است كه حسرت كاهلي در عمل به دانسته هايمان بيش از حسرت از ندانسته ها بر دلمان باشد ديگر نياز نبود كسي بگويد تو به درست برس هر جا كم امد با من
خودمان بوديم و خودمان و مي دانستيم هر جا كم امد با خودمان است و بس

عاطفه گفت :

«تو به درس و مشقت برس… هرجا کم آمد با من»
توروخدا به وقتش بگویید
نه زودتر ، نه دیرتر
کاش به من کمی و فقط کمی زودتر گفته بودند …

زهرا د گفت :

ای کاش وقتی زیرگوش کسی میگین برو به درست برس من هستم قدر بدونه! مساله اینه که خیلی وقتها آدم ها فقط تا وقتی شرایط چیزی فراهم نیست طالبش هستند اما بعدش دیگه براشون اهمیتی نداره…

زهرا د گفت :

البته ان شالله علی جان قدردان محبت های شما هستند…در کامنت بالا اشتباه تایپی رخ داد می خواستم بنویسم وقتی به کسی میگیم که شد میگین! منظورم به همه به طور عام بود…

عباس کاظمی گفت :

عمیقاً به فرمایش سرکار خانم «پورآذر» معتقدم و ضمن کسب اجازه از ایشان و سپاس از جناب‌تان برای بیان این مطلب زیبا، تکرار می‌کنم:
«شاید درست‌تر آن است که حسرت کاهلی در عمل به دانسته‌هایمان بیش از حسرت از ندانسته‌ها بر دل‌مان باشد. دیگر نیاز نبود کسی بگوید: تو به درس‌ات برس هر جا کم آمد با من. خودمان بودیم و خودمان و می‌دانستیم هر جا کم آمد با خودمان است و بس.»

زهرا گفت :

سلام
نمی دانم کتاب قلندر و قلعه را خواندید یا نه.سهروردی از دنیا چشم پوشیده بود و رها بود رها.پیشنهاد می کنم بخوانید
—————-
سلام
بله خواندم و عميقا منتقدم به اين كتاب و نگاه جناب يثربي
به نظر بنده بيشتر يك داستان عشقي است تا يك منبع فكري

الهام گفت :

دلم می خواد به همسرم بگم، تو نگران نباش، هر جا کم اومد با من
داره درس می خونه، همزمان تا 11 شب سرکاره و خرج و مخارج بالا
طوری که خودمم نمی تونم به ادامه تحصیلم فکر کنم
دلم می خواد انقدر کار کنم تا حداقل من به اون بگم” نگران نباش …. با من”
از این غصه دارم می میرم….

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.