نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

خوشبخت‌ها

امروز با خودم فکر می کردم آدمها دو دسته کلی هستند. آنهایی که خوشبختند و آنهایی که خوشبختی را به عنوان هدف زندگی انتخاب کرده اند. تفاوت این دو گروه الزاما در وضعیت زندگی نیست بلکه در وضعیت نگاه به زندگی است. به عبارت دیگر، گروه اول «امروز» را خوشند. اما گروه دوم همواره خوشی را موکول به فردایی کرده اند که به سویش باید با سختی و مشقت حرکت کرد. مساله خوشبخت بودن و یا به دنبال خوشبختی بودن است.

مشکل اینجاست که توقع این گروه از «فردا» ، هم قدم با خودشان در حال پیشرفت است. به همین جهت هیچ وقت به آن فردای موعود نمی رسند. مانند کسی که در پی سایه خود حرکت می کند و هیچ گاه نمی توانند از سایه خود جلو بیفتد، مگر اینکه نور را از زاویه دیگری بتاباند و به وضع دیگری ببیند.

Happy-People

این فکرها ماحصل هیچ کشف و مکاشفه ای نیست

تنها پشت سرم را نگاه کردم. دیدم این ایده آل گرایی بی منطق نهفته در وجودم چقدر دردسر ساز است.

می شود به ایده آل ها نرسید اما از همین «نسبتاً خوب» امروز، «کاملاً» لذت برد و خوش زندگی کرد. حتی می شود وبلاگ «می» را با یک یادداشت ساده به روز کرد و بعد از سه ماه وسواس به خرج دادن که «این نوشته خوب نیست و این یادداشت سبک است» بی خیال تمام این سخت گیری ها ، به روزگار گفت … «همینیه که هس!». موافقید؟

تاريخ: ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
دسته بندي: اخلاق عمومی
1,687 بازدید


ديدگاه هاي شما

پرواز... گفت :

سلام .
با حرف های شما موافقیم
ولی مشکل اینجاست
که راضی نمیشویم به آن ” نسبتا خوب ” …
با اینکه شاید همین امروز که ” نسبتا خوب ” میگذرد تنها روز خوشی باشد که از تمام عمر برایمان باقی مانده!

عاطفه گفت :

خوب خیلی وقت ها به این نتیجه می رسیم
و تصمیم هم میگیریم که خوشبخت باشیم نه به دنبال خوشبختی
اما از یه جایی به بعد که نمیدونیم چه وقته دوباره میفتیم دنبال خوشبختی
پدر بیشتر باشید لطفا

خودش گفت :

موافقم ……… ولی فقط برای مرحله آزاد شدن از وسواس ……….
رسیدن این ماه پر خیر، مبارک ایام زندگیتان …………

رويا پوراذر گفت :

به روزگار كه خيلي حرف ها مي شود زد
أمان از حرف هايي كه ادم به خودش نمي تواند بگويد

afsoon گفت :

کاملا

من گفت :

نمی دونم وقتی یک درد همیشگی تو وجودم هست می شه امروز رو نسبتا خوش باشم. البته روزها و ساعت های معدودی که کمی درد کنار می ره، سعی می کنم ازش استفاده کنم با این که می دونم دوام نداره. فکر می کنم چاره ای ندارم که به امید خوشبختی که نه ( با اوضاع این سال هایم کلمه بزرگ و دور از دسترسی به نظرم می آید)، کمی آرامش باشم. و البته هر باری که این سه جا نوشته جدیدی می بینم یکی از آن زمان هایی است که حال بهتری را احساس می کنم. ممنون

... گفت :

چه جالب! چون منم تازگی به همین نقطه رسیدم…
گاهی بعضی قیدهای دست و پاگیری که خودمون برا خودمون تو زندگی میذاریم راه نفسمون رو می بنده ! …
موافقم…

پگاه گفت :

بله موافقیم؛ شما بنویسید، همین خوبه که هستید…
من هم ازین ایده آل گرایی نهفته در وجودم بسیار رنج بردم؛ قید و بند محکم و فلج کننده ایست که با نیت به ظاهر زیبا و خیرخواهانه وارد می شود!

آزیتا.گ گفت :

سلام…همیشه روزگار به ما گفته «همینه که هس» یه بارم ما به روزگار بگیم «همینه که هس»….لطفی داره واسه خودش….همین که هستید و می نویسید خوبه….

بهار گفت :

صد در صد موافقم

سندس در جست و جوی حقیقت گفت :

بله موافقیم و بیشتر موافق ِ این جمله هستیم که “همینیه که هس!”

پگاه گفت :

از همین «نسبتاً خوب» امروز، «کاملاً» لذت ببریم.

مهشید گفت :

عالی بود

مستعلی گفت :

یه مشکل هست، اونم اینکه کم کم عادت میکنیم به این نسبتا خوب ها
بعد کم کم خوب ها و …

علی محمد گفت :

سالها به دنبال خوشبختی بودم غافل از اینکه همه اون لحظات،لحظات خوشبختی من بود که از دست دادمشون…به نظرم باید تو حال زندگی کرد….نه تو آینده!چرا که همین حال هاست که آینده رو میسازند

أتي گفت :

بله موافقم .هربار كه براي نوشيدن جرعته اي مي مي ايام كلي از بي سوادي ام رنج ميبرم و كلي از أين كه دارم درس ميگيرم لذت ميبرم.ممنون همينه كه هس

پگاه گفت :

چرا من فکر کردم ازین نوشته به بعد بیشتر می نویسید؟
دلمان برایتان تنگ شده و دعا گویتان هستیم.

الاحقر گفت :

منِ بنده نه به اندازه ی شما دانایی دارم و نه توانایی، در محتوای کلام و فن نوشتنش.
ولی، به تجربه می فهمم که گاه گاهی آدم باید حرف های صد من یه غازش را نریزد دور! لازم هم نیست برای همه بگویدشان…
همین دیشب بود، هیچ کس خانه نبود، دور خانه می چرخیدم و بلند بلند نق نق هایم را که چند ماهی است توی خودم می ریزم گفتم
بعدش به شکل غریبی احساس سبکی می کردم! انگار از بیرون داشتم به مسئله نگاه می کردم.
یک یادداشتگاهی هم دارم که هر وقت می بُرم، می ریزم آن جا…
… ما که خیلی دوست داریم کمی مثل شما باشیم :) ولی اگه کمی مثل منِ بنده هستید، بلند بلند با خودتان حرف بزنید، در گوش آدم های به خصوصی حرف بزنید…

اگر اینجا بلاگفا بود، قطعا تیک کامنت خصوصی را می زدم برای این کامنت، ولی اینجا اختیارش دست شماست، دوست داشتید تایید کنید دوست نداشتید نکنید
خلاصه، احساس کردم اگر بگویم که “خیلی گیر ندهید!” شاید لبخندکی بیاید روی لبتان :)
خوب بمانید
————————
من در میان چندین «من»ِ درونی ام، یک «من»ِ بسیار خندان هم دارم… فقط خیلی دست به قلم نیست! ;)

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.