نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

دست‌فروش

edvar

آن روزهای دوتایی …

وقتی باهم میرفتیم سمت دانشگاه، تقاطع خیابون ادواردبران و شونزده آذر یه خانم پیری با یه چادر سیاه مندرس بساط میکرد و مینشست زیرسایه و لوازم تحریر میفروخت.

(نمیدونم هنوزم هس یا نه) اون وقتها چند تا خودکار و مداد و پاک‌کن رویه یه پارچه سفید میریخت و مینشست منتظر رزق

یادت هست مهربان؟

امروز یکباره و بی مقدمه یاد آن خانم‌جان افتادم. اونم چه وقتی!

صبح بعد اذان مشغول پهن کردن سفره بودم که دوتا لقمه حمد و قل‌ هوالله با خدا بزنیم یکباره اون خانوم و زیرانداز و بساط دست فروشی اش اومد جلوی نظرم. از خدا  پرسیدم به نظرت یه مشت جوونی که از جلوی این بنده خدا رد میشدن و خرید میکردن، سوال میکردن که جنس مدادت چیه، پاک کن ها کجاییه، یا خودکارت رو بده تست کنیم ببینیم چقدر روونه…؟؟

از دست فروش باید مرام معرفتی خرید کرد…

تاريخ: ۱۳ مهر ۱۳۹۲
1,628 بازدید


ديدگاه هاي شما

زهرا گفت :

از دستفروش آن هم ازنوع کسی که لباسش مندرس است و چشم امید دوخته به کرم خریدار. و از اینکه خدا نکرده در دسته ” فماربحت تجارتهم” قراربگیره حسابی دلش می لرزه. احتمالا همه اش توی دلش زمزمه می کند که “با کریمان کارها دشوار نیست” “تو مگو ما را بدان شه بار نیست”.

عاطفه گفت :

یکی از همین وقتها
ما هم به خاطرتون بیایم انشاالله :-)

شادی گفت :

چقدر خوبه که اینجا بازم هس! :)

سهیلا گفت :

اگر منظورتون همون خانم پیر نابیناست که روش رو با چادر می گرفت، فوت کرد یکی دو سال پیش …

بهار گفت :

بسیار زیبا و تاثیرگذار مثل همیشه

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.