نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

زنگ انشا

ensha

زنگ انشا

یادم هس همیشه سر امتحان «انشاء» که یک ساعت وقت میدادن، دستم رو میذاشتم زیرچونم و واسه خودم میرفتم تو فکر. بعد این آقای گلستانی که معمولا مراقب بود، هی می آمد و میگفت بنویس حسام! وقت تموم بشه برگه ها رو میگیرما!

– اینم از برکتهای فامیل سخته که تمام مدرسه به اسم کوچیک صدام میکردن. هنوزم بیشتر به اسم کوچیک خطاب میشم، کار انقدر شور شده که علی هم میاد وامیسته داد میزنه «حساااام…»! میگم من باباتم بچه. باز میگه «حسام». دیگه همین محل کار هم اگر مجبور نبودند به فامیل صدا کنن احتمالا تاحالا نام خانوادگیم محو شده بود. یه بار هم مهمون اومده بود هی پایین به نگهبان گفته بود منزل آقای فلانی! گفته بود نداریم!! آخر اسم کوچیک گفته بودن و نگهبان گفته بود خب از اول بگو دیگه…!! –

بعد میگفتم نه آقا… وقت کم نمیارم. بیست دقیقه آخر مثل فرفره مینوشتم و تموم میشد و از جلسه میومدم بیرون. هنوزم به گمونم برای نوشتن، باید دوثلث فکر کرد، یه ثلث نوشت…؛

 الان ماجرای نوشتن «دریا و در» هم شده همین. همه هفته به فکر گذشته حالا دارم مینویسم دیگه تموم نمیشه!

تاريخ: ۲۵ مرداد ۱۳۹۲
1,240 بازدید


ديدگاه هاي شما

خورشید خانوم گفت :

ما هم تموم هفته مثل آقای گلستانی هی میایم بالاسرتون و میگیم وقت تموم میشه ها، منتها این بار برگه ها رو از ما هم میگیرن …

فا گفت :

چه ماجرای جالبی دارین با اسمتون…
به جاش من همیشه دلم میخواد با اسم کوچیک صدام کنن ک کمتر این اتفاق میفته!

امیر گفت :

آقا دیشب دنبال یه مطلبی بودم نمیدونستم کجا باید دنبالش بگردم! از بس ماشالا مطلب و وبلاگ دارید! بعد یهو یاد گوربان افتادم و دیدم چقدر جاش خالیه. یادش بخیر

ذره گفت :

سلام
مطالب زیبا وجالبی دارید…
بازهم سر میزنم…
ممنون

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.