نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

علی… آن شب!

در چنین شبی، کوفه را خبر نکرده بودند که مراسم پر فیض شب احیا در مسجد کوفه، با سخنرانی و مناجات مولی الموحدین، علی بن ابی طالب علیه اسلام. آن روزها، رود ایمان به چشمه نزدیک تر بود. اطوارها، اداها، سنتهای خود ساخته بر گوهر دین پوشانیده نبود و شاگردان خاص ِ مولا آموخته بودند که احیاء در خلوت واقع می شود. پس علی علیه السلام چنین شبی را در خانه دختر خویش به افطار میهمان بود.

اینهمه سال در مساجد و هیئتهای مذهبی پای منبر بزرگان و عالمان و محصلان علم دین نشسته ام و هر بار در روضه شب نوزدهم خوانده اند که آقا این شب را به خانه دختر خود میهمان بود؛ شب را به زیر آسمان نشست و آسمان را تماشا میکرد و… سرانجام هنگام نماز راهی مسجد شد و در این داستان آنقدر بر حواشی تاکید شده است که حتی صدای پرندگانی که مولا را از رفتن منع می کنند و کلون در که به شال آقا دست می آویزد و… هم از قلم نیفتاد.

اما الحق، یکی پیدا شد که بگوید و به تامل فرا بخواند؛ که علی – آن ابر مرد عبودت و تسلیم هو الله احد – این واپسین شبهای قدر خود در نشئه طبیعت را چگونه گذراند!!؟ آیا از بعد نماز مغرب تا سحر را در مسجد محل بست نشست؟ آیا دعوت دختر را رد کرد و گفت دخترجان، می خواهم امشب را با خودم باشم؟ در تماشای علی به آسمان و ستارگان چه بود که در قرآن خوانی ابن ملجم نبود؟ که یکی می شود ولی الله و دیگری شقی ترین اشقیا؟ حقیقت عبودیت چیست؟ آن مرده ای که بناست در شبهای احیا زنده بشود کدام است؟ آیا می شود بدون پاسخ به این سوالها، احیا شد؟

تاريخ: ۰۵ مرداد ۱۳۹۲
دسته بندي: او
1,485 بازدید


ديدگاه هاي شما

مریم گفت :

جانا سخن از زبان ما می گویی!
امان از این اداها و اطوارها..
آنقدر به جلوت پرداختیم که خلوتی نمانده..

خورشید خانوم گفت :

پدر! مرحمت فرموده انقدر با اعصاب ما بازی نکنید :دی
(مزاح بود)
خب، حکما” پیش خودتان نگفته اید این ها را که می نویسید چقدر امثال بنده را به هم می ریزد و به فکر وا می دارد و یحتمل آخرش هم نتیجه ای ندارد این فکر ها
این ها را که می نویسید، آن کلیدی که ته ذهن خودتان هست را هم بنویسید، این قفل ها، با بضاعت مزجاة ما سر سازگاری ندارند.
+بنویسید که یعنی از دست ما در این شب ها چه بر می آید جز بست نشستن در مسجد محل … بنویسید تفسیرتان را از “و ما ادراک ما لیلة القدر”
———————–
خانم جان، بست نشستن در مسجد محل که عالی است؛ کجا بهتر از خانه خدا!؟ خواندن کتاب الله که عالی است، چه کتابی خواندنی تر از قرآن!؟ اما خب هر تعلیم و تعلمی، پیش دبستانی دارد، ابتدایی دارد، بالاتری دارد و هر دسته ای از مردم عامی دارند، خاصی دارند.
به نظر شما این دین، می تواند از اول تا آخرش یک کلاس باشد؟
بالاخره ما یک آقاجانی داشته ایم که در خواندن «کتاب تنزیلی» محدود نبود بلکه «کتاب تکوینی» را هم می خواند پس آسمان همانقدر برای او آیه است که فلان آیه از قرآن. ما یک آقاجانی داشتیم که هرجا بود خانه خدا بود. پس تفکیک میان خانه دخترش و خانه خدا نداشت.
در مقابل یک عبدالرحمن نامی بود که قلبش عبدالشیطان شده بود. پس آیه های قرآن را تماشا می کرد اما قلبش نمی خواند. برای او هم هیچ فرقی میان خانه خدا و قطام نبود. هرجا که بود در خدمت نفس خود بود. پس عبادت شب قدرش شد ضربت به علی بن ابی طالب.
نوشتم که بگویم صحیح که از دست من و شما بر نمی آید جز پشت در مسجد نشستن اما، لااقل در قلب خودمان بدانیم این کلاس اول ماجراست… نشود فردا که من محاسن سپید کنم و شما گیس سپید، هنوز در همین کلاس اول مشغول باشیم.
حال اعصابتان خوب شد؟

عاطفه گفت :

اگر سالها درجا بزنیم؟
—————
حسرت درو میکنیم

خورشید خانوم گفت :

البته، البته
البته که خوب شد :)
چه خوب است که اگر من پیش دبستانی هستم، چند کلاس بالاترهایی چون شما، به ید ِ خیر ِ خدا، سر راه م هستید که “تذکر” بدهید.
ممنونم

یه مامان گفت :

خنده دار است ولی دلم این روزها برای لحظه ای دیدن ایشان پرپر میزند.چگونه مردم کوچه و بازار آن زمان بتوانند ازکنارشان بگدرند،ببینند،بو کنند… و من حسرت زده که آنقدر خوب نیستم که … دلم این روزها عجیب گرفته

امیر گفت :

رحمت خدا در این شبها بر شما و اهل شما که تلنگرهای به جایی میزنید. لااقل برای منی که نیاز به تلنگر دارم.

ال گفت :

سلام
اخیرا این جمله رو از امیر دیده ام و همچنان در عمق آن وامانده ام:
لو کشف الغطاء ما ازددتُ یقینا!

(این متن این دفعه ای شما مرا فکری کرده است که قدیما (زمان ائمه ی معصوم علیهم السلام) چه جوری بوده شب قدرشان؟)
خیلی التماس دعا دارم، خیلی زیاد.

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.