درباره می

نزدیک به دوازده سال از آغاز «مـ ِـی» می‌گذرد، وب سایت بی سروصدا و آرام و ساکتی در گوشه تمام روزمرگی‌های زندگی! از آنهایی که اگر ماه‌ها حالشان را نپرسی، بازهم وقتی سراغش می‌روی با روی خوش به استقبالت می‌اید و گله از نبودنت نمی‌کند!

آغاز پاییز نود و هشت، آغازی است از دهها سرآغاز می؛ بازهم مینویسم، بی قاعده‌تر و رهاتر از همیشه

مردکلبه‌ای

آرام بر کف چوبی کلبه لَم داد و گفت آخیش … دلش برای تنهایی‌اش تنگ شده بود. مانند کودکی که به حادثه‌ای از حیاط خانه بیرون زده و در شتاب جهان ِپیرامونش، مات مانده است. همه چیز به سرعت عبور می‌کند. ماشین‌ها، آدم‌ها، دوستت‌دارم‌ها، نوازش‌ها … همه چیز با شتاب از کنار او می‌گذرد و حالا وحشت‌زده و مضطرب خودش را به حیاط خانه رسانده است

به هرکه میگویی «هست»، میشود «بود»

در ذهنش مرور می‌کند، پا به سرزمین غریبی گذاشته بود، چیزی مانند تونل وحشت. هرکس برای ادایی از سوراخی بیرون میپرد و دوباره می‌رود. کابوس دیده بود یا واقعا چنین روزهایی را تجربه کرده است؟ تا می‌خواست سلام کند نوبتِ خداحافظ می‌رسید؛ تا می‌خواست حرف بزند وقت تمام می‌شد؛ تا می‌خواست گل را تیمار کند در مشتش خار می‌ماند. در یادداشتهای شبانه، هرچه را که می‌نوشت «هست»، صبح فردا باید خط می‌زد و می‌نوشت «بود»! همین

اما تلخ‌تر از همه، آنچه دنیای بیرون را مخوف میکرد، «لب» بود. لب‌های وسوسه‌انگیزی که تا بسته است ولع بوسیدن‌شان او را مست میکرد و چون از هم باز می‌شد، از میانشان آتش می‌جهید. آتشی که دود نداشت و شعله‌اش به اندازه یک انگشت بود اما سوختنش خوب ناشدنی بود و تاول‌هایش را به سوغات بر تن داشت هنوز. آدمها بدون کلمات دوستداشتنی‌تر بودند.

از جای برخاست و دفتریادداشتش را از جیب پالتو بیرون کشید و نوشت: «جناب آقای آرتورشوپنهاور من با همه اشمئزازم از فلسفه منزوی شما میخواهم اقرار کنم که ناگزیرم به پذیرش آنچه گفته‌اید. زیستن در دخمه‌ای چوبی ترجیح دارد به همزیستی و هم‌صحبتی با آدمهایی که تو را هرگز نمی‌بینند. آنها عاشق تصورات خودشان می‌شوند و اندکی بعد هم متنفر از تصورات خودشان می‌شوند و بس. گویی لباس تو را به آغوش میگیرند و بعد هم لباس تو را بیرون می‌اندازند. والبته ما یک تفاوت باهم خواهیم داشت. من در عصر تصویرها زندگی میکنم و به همین خاطر تصویری از خودم را بیرون از کلبه میگذارم تا با دیگران سرکند. اینطوری خیالم راحت است که کسی دنبال من نخواهد گشت با احترام – #مردکلبه‌ای»

تاريخ: ۰۸ آبان ۱۳۹۶
دسته بندي: تـ ـو


ديدگاه هاي شما

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.