نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

ناگفت

اولین باری که نوشتم، سواد نداشتم! نامه های عاشقانه مینوشتم. فقط میدانستم به سیاهی های کوتاه و بلندی که روی کاغذ می آید می گویند نامه. پس بر همین قاعده کاغذ سیاه میکردم، چیزی شبیه این:
…………….
…………………………………………..
………………………………………………………..
……………………………………………………
……………………………………………..
……………..
و بعد میرفتم صفحه بعد. یک سررسید باطله که برای نقاشی های کودکانه به من رسیده بود. پر بود از نامه های عاشقانه! نامه هایی که هیچ وقت به مخاطبش نرسید. و اگر میرسید هم نمی فهمید! و البته رفته رفته فهمیدم این قاعده روزگار است که یا نمی رسد، یا نمیفهمد! و کسی هم اگر میدید میگفت «بجای خط خطی نقاشی بکش» اما آنها خط خطی نبود.

گاه فکر میکنم چه می شود که با این اعتیاد مزمن به نوشتن گاه اینچنین اسیر نانویسی می شوم و میل و ذوقی برای به کاغذ نشاندن همهمه های ذهنی نیست. واقع آن است که قلب، معدن حرفهای فرومانده است. حفار حاذق می خواهد و کاوشگر کاردانی که زبان را به گفتن بکشاند و میل استماع او، ذوق کتابت حاصل کند. گفتنی هست ، اما به که باید گفت؟ آنکه بی تاب شنیدنت باشد. گویی همچنان عالم همان است که یا نمی رسد، یا نمی فهمد. خوشمزه فرموده جناب مولوی:

ghabel

***

اخیراً مشغول مطالعه شرح فیه ما فیه کریم زمانی هستم. چند روز پیش این تکه از گفتار آنقدر خوشم شد و بر دلم نشست که یک روز تمام از این عبارت جلوتر نرفتم. «سخن بی پایان است اما به قدر مخاطب فرو می آید»

ما مثنوی را بیش از جلال الدین بلخی، مدیون حسام الدین چلبی هستیم. چه بسا تاریخ داشته باشد مولانا تر از مولوی، اما حسام الدین نبوده تا ایشان را به ذوق گفتار و جوشش درونیات واداشته باشد.

تاريخ: ۲۲ مرداد ۱۳۹۳
دسته بندي: خاطرات
2,236 بازدید


ديدگاه هاي شما

سهر گفت :

بسم الله

حق و انصاف همین بود که فرمودید!

... گفت :

يه مامان گفت :

پسرك من هم به جاي نقاشي با مداد سياه فقط خط مي كشد، شايد اينها هم نامه هاي اوست!
مطالب فيه مافيه برايم سنگين است اما جملاتي كه از آن نقل مي كنيد را دوست دارم. كاش روزي فرصتي دست دهد كه شما هم شرحي برآن بنويسيد.

ناشناس گفت :

این همه آدم هر روز می یان تا حرفهای به درد بخور شما رو بخونن، یعنی کمه؟

سهر گفت :

شرمنده، مجبورم نظر قبلی رو پس بگیرم.
مولاناتر از مولوی بوده، و حسام الدینی هم بوده تا جوششِ می باشد؛ اما …
“مهر کردند و دهانش دوختند”. گاهی خودشون اجازه فریاد نمیدهند.

زهرا د گفت :

خدایا به تو که میرسه تو که می فهمی…

مریم گفت :

مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده؛ کلام همچون آب است در آرد: آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.
فیه ما فیه
کتاب خواندنی است

يك مادر گفت :

سلام
من مثل شما خوب نمينويسم . من فقط براي خودم مي نويسم و مرورشان ميكنم .
پيشنهاد ميكنم وقتي خسته ايد و حوصله نوشتن نداريد ؛ بگوييد و صداي خودتان
را ضبط كنيد و گوش دهيد…گوش دهيد تا قلم خود خجل شود و بر انگشتانتان
نشيند …..

پگاه گفت :

راست میگویید به حسام الدین تا به حال اینگونه فکر نکرده بودم!

لايبر گفت :

با سلام
سرما يه هاي يك دل حرف هايي است كه براي نگفتن دارد…

سعید سعید گفت :

آه که نمی شود هر حرفی از دل را به زبان آورد چرا که میل و جوششی از درون نمی یابی که تورا طالب گفتن و نوشتنش کند و اگر بیابی مخاطبی نمی یابی که قادر به فهم و چشیدنش باشد و اگر بیابی ترس از آنکه به گوش نا اهلان رسانند و تکفیر کنند و دیگران را محروم کنند از سخنانت، نمی گذارد و اگر آن هم بگذارد شاید حکمت اقتضای سکوت کند که حکمت را به ساکتان دهند و نشانه ی عین الیقین دم بر نیاوردن است!
خوش فرمودند حضرت علامه حسن زاده که “الهی، راز دل نگفتن چه دشوار است و راز دل گفتن چه دشوارتر!”
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند / آن را که خبر شد خبری باز نیامد
گفته اند از ویژگی های پس از ظهور این است که حرف حق را بی هیچ ترسی ابراز و اعلام می کنند. دیگر لازم نیست علامه ها نیمه شب ها پشت درهای بسته اسرار حق را به اندکی گویند! دیگر کلاس های درسشان را مشتی متدین نما نمی بندند! دیگر ظرف آبخوری فلاسفه را آب نمی کشند! دیگر بعض مجتهدین، وحدت وجودی ها را تکفیر نمی کنند!…
ففرج عنا بحقهم (محمد و آله الطاهرین) فرجا عاجلا قریبا
کلمح البصر او هو اقرب

سارا19ساله گفت :

الان که دوباره متن را خواندم با دیدن ترکیب حفار حاذق و کاوشگر کاردان لبخند به لبانم آمد از این تعبیرتان و نظر من در وبلاگ علی که موجب نوشتن این پست شد…
«سخن بی پایان است اما به قدر مخاطب فرو می آید»=>کاش قدرمان آنقدر باشد که قلمتان آهسته اما” پیوسته” همراهمان باشد.

سارا19ساله گفت :

“گویی همچنان عالم همان است که یا نمی رسد، یا نمی فهمد”

نفهمیدن بهتر از نرسیدن است…

سارا19ساله گفت :

حسام الدین چلپی.با ضمه بر ح .اولین بار که اسمتان را خواندم نوای معلم ادبیات سوم دبیرستانمون تو گوشم اومد که گفت:مولانا رو از حسام الدین چلپی داریم که اگه اون نبود مولانایی هم نبود.خدایش بیامرزاد.من بیشتر از مولانا از حسام الدین چلپی خوشم میاد .عجب آدمی بوده.

و پاراگراف آخر پستتنون که صحه ای بود در حرف دبیرمان و یادی که از ایشان برام زنده شد:)

خاطره جیخون گفت :

فیلم سینمایی آژانس شیشه ای رو دیدین ؟نظرتون؟

خاطره جیخون گفت :

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.