نثر شكسـته

امروز ، نخستین روز از دوره جدید زندگی من است. البته تولدم خودم نیست اما تولد بهتر از من است. تولد امام رضا. کارهایی بود که از انجامشان خسته بودم، شنبه اعلام کردم که از یکشنبه «نیستم»! و کارهایی بود که همیشه دلتنگ انجامشان بودم، به دلم گفتم «از یکشنبه هستم»!

ادامه مطلب / عمر از نو

آخرین دیدگاهها

پل چوبی

هنرهفتم، در خانه ما انگار گوشه ای از خانه‌داری است. باز هم مهربان است که سفارش خرید میدهد «تخم مرغ، کره، شیر کم چرب، نون اگر بود، پل چوبی، وانیل»!

و امشب، ضمیمه شام و شب نشینی دونفره مان، با صدای متن ِ جیغ و داد و سر و صدای علی کوچولو، همین «پل چوبی» بود.

pole-choobi

اقرار میکنم که من یک تماشاچی عامی سینما بیش نیستم. هیچ گاه در هیچ مقطعی از زندگی ام، عکس هیچ بازیگری به دیوار اتاقم نرفته و در سرما و گرما خودم را به سینما نرسانده ام که مبادا فلان فیلم تازه اکران شده را از دست بدهم. مشتری ثابت فیلم های هالیوودی نیستم؛ آرشیوی از فیلم های قبل از انقلاب ندارم؛ در نقدهای حرفه ای فیلم نه حرف گفتنی دارم نه میلی به شنیدن؛ نام چند ده بازیگر زن و مرد مطرح دنیا را هم حفظ نیستم که لابلای صحبت از فیلم های روز بتوانم خرج کنم تا دیگران را مسحور تسلطم به سینما و نقد فیلم کنم؛ و خلاصه هرچه ژست سینمایی است را من یکجا ندارم!

و باز هم اقرار میکنم که دقایق نخستین فیلم اگر احترام مهربان نبود، حتما برمیخاستم و به کار و زندگی ام میرسیدم. هیچ نقطه مشترکی با جوانهایی که پارتیزانی خودشان را خراب دیگری میکنند ندارم؛ مهمان ناخوانده را دوست ندارم؛ دیوانگی و جنون اروپا و امریکا را نداشته ام؛ رویاهایم را نه در پیشرفت به دنیای مدرن بلکه در پس رفت به یک روستا آرزو کرده ام و سکانس های ابتدایی فیلم هم برایم بی طعم بود؛ الا آهنگ زیبایی که برایم خاطره است و در متن فیلم میخوانند. خاطره یک روز سخت کاری و هدیه ایمیلی مهربان که: «خسته نباشی… گوش کن» و در ذهنم ماندگار شد

حالا با اینهمه اقرار ِ نا امید کننده…

یکباره فیلم مرا با خود می برد! شانه به شانه روایتی از سالی که سال زیر و زبر و دگرگونی زندگانی اجتماعی من بود. حالا دیگر نیازی به روایت فیلم هم نبود که من خود روایتی فروخورده از داستانهای نگفته ام. نمیدانم گذر سطحی فیلم از آنچه قابل گفتن بود از سر بی حرفی است یا خوف از گفتن. و نمیدانم انتخاب آن قطعه از تاریخ یک ژست است یا یک برنامه. اما در مجموع میتوانم چنین خلاصه کنم:

پل چوبی، داستانی زرد، از صفحه سیاه تاریخ معاصر دهه شصتی هاست…  داستانی سطحی و سخیف که تنها بر دوش سالی عمیق و رنجی ماندگار ایستاده است. 

حالا بگذریم از غذا خوری دایی ناصر که مانند رستوران ارتش سری است با سبیل های چپ دایی جان و شال قرمز یک دختر سیاسی با موهای کوتاه که ژست فمینیستی را تداعی می کند. گذشته از این ادا و اطوارها، داستان حرفی ایدئولوژیکی برای من ندارد؛ اما وامانده را تلنگری کافی است تا کوهی از خاطرات را بر سر خود ویران ببیند.

خواستید ببینید… نخواستید نبینید… هر دو سوی ما جرا نه چیزی به دست آورده اید و نه چیزی از دست داده اید. اما تاریخ را فراموش نکنید. سالها پیش در این شهر بذری کاشته شده؛ که سالها بعد سبز خواهد شد.

تاريخ: ۱۰ آذر ۱۳۹۲
دسته بندي: سی‌نما
2,354 بازدید


ديدگاه هاي شما

یه مامان گفت :

این فیلم را ندیده ام اما حوض نقاشی را دیدم و خیلی دوستش داشتم.

عاطفه گفت :

چند روز پیش دیدمش
و همین ها به ذهنم اومد
و اینکه دقیقا اگر نمیدیدم چیزی از دست نمیدادم که هیچ ،
شاید وقتم جای بهتری صرف میشد
یک فیلم لج درآره وقتی خود فیلم هیچی نداره
و فقط خاطراتتو آوار میکنه
اونم خاطراتی که چندان هم خوب نبوده :(

زهرا گفت :

من هم ابدا از سینما چیزی سر در نمی آورم. اما فقط می دانم که فیلم دیدن و یا بهتر بگویم فیلم خوب دیدن را دوست دارم. و تنها تفریح ثابت من و آقای همسر این است که برویم سینما وبعد در راه برگشت قدم بزنیم و درباره فیلم با هم حرف بزنیم.
این فیلم را در سینما دیدم. تاثیرش خیلی بیشتر از خانه است. به قدری مشوشم کرده بود که تا نخوابیدم نتوانستم مجموع شوم و از زیر سایه تلخ و سیاهش بیرون بیایم.
خیلی هم به نظرم رفتارهای شخصیت ها ناواقعی بود. و ژست روشنفکری اش زیادی بالا بود. پشیمانم از اینکه برای دیدنش وقت گذاشتم…

پگاه گفت :

من هم این فیلم را دیده ام. خیلی بد بود. نه ایده ای داشت، نه حرفی برای گفتن ، نه سلسله مراتب اتفاقات و علت ها طوری تنظیم شده بود که آدم به نقش ها حق بدهد و همراهشان شود. اصلا نمیشد تحملش کرد.
فیلم که تمام شد به طرح جلد سی دی که نگاه کردم، حس کردم فیلم به این بی مایگی را چه با اعتماد به نفس تبلیغ کرده اند.

پگاه گفت :

بحث تاریخ هم به شکل ادا و اطواری در فیلم گنجانده بودند که اگر اینطور نبود که اصلا مجوز نمی گرفت. شما با نظر لطفتان همین موضوع تاریخ را هم از فیلم بیرون کشیده اید.

آیه گفت :

کارگردان این فیلم میگفت فیلم درباره عشق است. اما به نظرم در باره (یا حتی ستایش) خیانت بود. با داستان و شخصیت هایی زرد، سطحی وغیر واقعی. پرداختن به تاریخ هم برای تکمیل ژستهای روشنفکری فیلم بود.

... گفت :

عبدالله گفت :

توصیه میکنم «هیس دختران فریاد نمیزنند» رو ببین.
البته بنده تو سینما در حالی که بین صندلی ها بدو بدو دنبال شیطونی های دخترم بودم دیدمش.
و اینکه «پل چوبی» رو هم به همین منوال دیدم. حالا شاید تبلیغ منفی باشه. فیلم «نازنین» رو نبین. که وقتت برفناست…

نیما گفت :

فیلم‌های «برف‌ روی کاج‌ها» (پیمان معادی)، «من همسرش هستم» (مصطفی شایسته)، «پذیرایی ساده» (مانی حقیقی)، «من مادر هستم» (فریدون جیرانی)، «زندگی خصوصی» (محمدحسین فرح‌بخش) و «هیس! دخترها فریاد نمیزنند» (پوران درخشنده) را بد نیست ببینید
——————-
برخی را دیده ام ؛ ممنونم از پیشنهادت

مریم گفت :

ممنون که اطلاع دادید تا نبینیم..

ندای عدالت گفت :

سلام…
گفتم حالا که موضوع فیلم هست منم یه فیلم از استانم بوشهر پیشنهاد بدم به شما و مهربان بانو :)
فیلم تنهای تنهای تنها فکر کنم ارزش دیدن داره هر چند خودم وقت نکردم کامل ببینم اما ان شالله فرصت شه ببینم…

زهرا گفت :

تنها چیزی که به ذهنم می رسید بد از دیدنش این بود که یه سری دیالوگ که البته گاهی هم قشنگ بود بدون هیچ منطقی کنار هم چیده شده … اما اینکه ما دوباره سبز می شویم یه مسئله جداست …

نسترن گفت :

منم تازگيا ديدم
به نظرم خيلي بي محتوام نبود
بيشتر ميزاره نتيجه رو و برداشتو به عهده خود ما كه چي بخوايم برداشت داشته باشيم
اينكه ادم زندگي رو شروع ميكنه نبايد به خودش اجازه بده كه درگير درگيرايه گذشته بشه چون ناخواسته كشيده ميشه بهش
اين خيلي اراده و صداقت مي خواد
منتازگيا واسم مشهود شدهدقيقا كه اگه ذهنت ناخواسته حتي درگير بعضي چيزا بشه اثراتي ميزاره تو حتي ايندت و يه جورايي اون فكر واست ظاهر ميشه تو زندگي يا اطرافت
بيشتر از اينا بايد مواظب فكرمون باشيم

عبدالله گفت :

حوض نقاشی رو چند دو شب پیش دیدم. این قاعده شمول داره که هر جا بین سادگی و بی آلایشی توقعی بالاتر یا چشم و هم چشمی ریشه بدوونه آشوب سر باز میکنه و آرامش جای خودش رو به نا آرامی میده.
این پدر و مادر مصداق پاکی و سادگی محض بودن که در اوایل فیلم بدون دخیل شدن توهمات و توقعات کودکانه و خام پسرشان زندگی خوشمزه ای داشتند. که در ادامه با تغییر در رفتار پسرک و قهرش، آرامش از اون خونه برای چند روزی پر کشید. که آخر سر همان روال به احسن ختم شدن فیلم به داد بیننده میرسه. که البته با واقع مغایرت داره. علی الظاهر کارگردان میخواد آنچه به نفع قاطبه مردم است را پیش پای مبتلایان بذاره..
همسرم بین فیلم گریه کرد. من هم دلم خواست همراهی کنم… فیلم قشنگی بود.

مرضیه گفت :

به نام خدا
سلام
خیلی سردر نمی‌آورم ولی گیج‌کننده بود. نمی‌دانم. انگار یک چیزی در دنیای این آدم‌ها گم بود. یک وصاله‌ای. منطقی است که دختر حاجی دوست‌پسر داشته باشد و پدر بخواهد به خاطر همین، کار را به کلانتری بکشد. منطقی است پس حاجی معمار باشد و برای سرداران آپارتمان بسازد، منطقی است سرداری خوب باشد و کار مردم راه بیندازد، منطقی است زنی نگران بازگشت عشق گذشتۀ شوهرش باشد، منطقی است (یا خیلی عجیب نیست) که مردی بگوید نکند همسرم…، عجیب نیست که عشق قدیمی کمک بخواهد، هر چقدر هم عجیب باشد ولی محال نیست دایی‌ات برای مصاحبۀ تو و یک خانم دیگری که زمانی برایت خیلی مهم بود و دایی می‌داند هنوز هم برایت مهم است کافه را تعطیل کند و…
می‌بینید؟ سکانس‌ها یادم مانده و هرچه فکر می‌کنم بیشتر هم یادم می‌آید. اتفاقات طبیعی است. هوار شدن اتفاقات همزمان بد هم زیاد داریم ولی نمی‌دانم چرا کنار هم قرار گرفتن این اتفاقات عادی با حس ششمم نمی‌خواند.
آدم باور نمی‌کند. نمی‌دانم چرا. اگر هم بگویی به من نچسبید تسلیمی؛ چون نمی‌توانی دلیلت را بگویی.

سعید سعید گفت :

من هم پسرفت به یک روستای به قول دیگران عقب مانده و به قول خودم کاملا پیشرفته رو بسیار می پسندم.
یک بیت هم گفته ام که:
در باختر مدینه ی فاضل مبین که پیر / در خاور است و دوری خاور نمی کنم
خداوند استاد ما را زنده نگه دارد و توفیق حد اکثر بهره مندی از او را به همه ی شاگردانش و نیز بنده عنایت فرماید انشاء الله!
می دانید چرا یک روستای عقب مانده پیشرفته تر از شهر های مدرن و تکنولوژیک است؟ چون آن قدر بی عقل نیستند که به قیمت داشتن یک زندگی لوکس، ترافیک و آلودگی صوتی و آلودگی هوا و مواد نگه دارنده و روغن پالم و… را تحمل کنند. چون آن قدر احمق نیستند که مثل چین و آمریکا بگویند ما نمی توانیم صنایع گلخانه ای را متوقف کنیم چون در آن صورت مملکتمان نابود خواهد شد. مثل اینکه کسی زهر بخورد و بگوید که نمی توانم زهر نخورم چون اگر زهر نخورم فلان بیماری ام درمان نمی شود و من خواهم مرد. پس برای فرار از مرگ باید به مرگ پناه ببرم.
ضمنا لطفا معنای حرف مرا بفهمید. در جوابش کلی جواب های فلسفی و علمی تحویلم ندهید که کسی که خودکشی می کند دنبال فرار از درد است نه فرار از مرگ یا مثلا مرگ اقتصاد آمریکا مرگ لحظه ای است و مرگ با گازهای گلخانه ای مرگ تدریجی پس عقل حکم می کند که سراغ مرگ لحظه ای نرویم و …
این جملات فقط دلنوشته هایی بود در قالب مثال و مثال هم از یک بعد نزدیک می کند از هزار بعد دور. لطفا معنای حرفم را بفهمید.
از این که در جواب برخی دلنوشته های آقای حسام الدین جواب فلسفی و علمی می دهید که نظم در اسلام توصیه شده یا تضاد با تباین فرق داره اعصابم خورد می شود. لطفا بفهمید که این ها جملاتی از جنس دلنوشته است که باید به جای گرفتن ایراد از محتوای آن، با پیام نهفته در آن و راز دل نویسنده اش همراهی کرد. اگر خیلی دوست دارید علمی جوابتان را بدهم باید بگویم کهدر منطق در صناعت شعر (که دلنوشته ها هم از جنس صناعت شعرند) هدف تاثیر گذاشتن در خواننده و تبدیل علم او به ایمان است. فلذا صناعت شعر ارزش علمی و منطقی صناعات برهان و جدل و مغالطه را ندارد و کسی نباید در پاسخ بدان نقد فلسفی و منطقی و علمی بکند. اگر کسی چنین کند یعنی تسلط خوبی به منطق که پایه ی تمامی علوم معقول و منقول است، ندارد.
حالا امیدوارم حالتان جا آمده باشد و به جای پاسخ های علمی به دلنوشته های آقای حسام الدین و دیگران، با محتوای کلامشان همراهی کنید یا کلامشان را با همجنس کلامشان نقد کنید…

ديدگاهي بنويسيد

لطفاً برای پیغام خصوصی، فقــــط از صفحه « تماس » استفاده فرمایید.