در عجبم از خود که میدانم
با هر نفسی که میکشم، گورم عمیق تر می شود
و باز هم نفس می کشم!
لحظه شمار مصافی هستم
که گلوله از استواری قلب من
شهید می شود!
الهی!
من خسته ام از اینجا که هستم…
یکدم تو خدا شو؛ بندگی را به من بسپار!
آندم که چون حلاج
بر دارم می کشند ،
طناب دست و پا می زند!
خفه می شود…
دلسوز زنی هستم
که زنانه ترین احکامش را
مردان می نویسند!
هجوم سیاه سرمه
به سپیدی گونه ات
حاشا می کند کتمان اشکهایت را
نه به صبح غربت زده ام،
که هیچ ستاره ای در آسمانم نیست
نه به شب که همه با هم چشمک میزنند!