مرد
ز مردی مان، چه بر جا مانده؟
جز مُرداب
جز مَردآب
جز گندآب آدم زاد ، آدم خور
که در خود می کِشد عقل معادی را
که در خود میکُشد
قاموس مردی را
مردی را…!؟
نیمایی/ 27 آبان ۸۵
ز مردی مان، چه بر جا مانده؟
جز مُرداب
جز مَردآب
جز گندآب آدم زاد ، آدم خور
که در خود می کِشد عقل معادی را
که در خود میکُشد
قاموس مردی را
مردی را…!؟
نیمایی/ 27 آبان ۸۵
قدم که میزنم
زمین بر سرم سنگینی می کند
به خاطرم می آید
سرنوشتم را
از سر، نگون نوشته اند
حال چه غم ، گر آسمان هم
زیر پایم را خالی کند؟
همــــزاد غربتیـــم و به غم آرمیده ایم
آدم شـــدیم و بعـد ز جنــت رمیده ایم
زین کرده ســاربان و به ارابه بسته ایم
این کاروان نگر، که به استر سپرده ایم
]زمزمه های اولین عیدی که بی تو می گذشت [
(۱)
مادر!
خاکت که بر سرم شد
به دوش کشیدمت تا کشتزار مردگان
به خاک کاشتم
که زنده درو کنم ترا ؛ فردا…
(۲)
سنگ سردِ سپیدت
نفس نفس میزند زیر دستم!
هنوز تپش قلب داری مادر؟