شهر تاریک پرستان
بزم خاموشی شید
وندر این آئین کفر مهرتاب
حکم انکار تماشا کرده اند!
[]
در پس ابر غلیظ قیرگون
همچنان مستور؛ ای سلطان من
ما همه خوابیده ایم
برسر مکتب چنین آموختیم
هرکه خفتش بیش اجرش بیشتر
[]
حالیا اکنون تمام اهل شهر
سر به راه بسترند
این تمام ذکر یلدایی ماست:
شکر شب،
چون یک دقیقه شب تر است!
۳۰ آذرماه ۸۵
خدارا
با من این رسم مدارا نیست
که من تفریق در جمعم
به یاد هرکه یارم بود ، بر بادم!
چه بی کس رفتم از هر خاطری که
خاطرم را روزگاری خواست
و تنها یار پابرجای من «غم» شد
غم این، دلدار هرجایی
به صد داماد، هم آغوش
به درد بی شکیب من سراپاگوش
سرشک، انزال این آمیزش تلخ است
و غم از اشک من هر لحظه آبستن
سحرگاهان مصیبت بر مصیبت
غصه می زاید!
صد نامه نوشتی:
چه حالی و چه گونی؟
یک جمله سخن بیش ندارم
رنجیده ام از رنج نهانی که ندانی
خاموشم از این خوف
که دانی و نمانی
آذر ۸۵
Continue Reading »