افسوس
باز شب شد
چراغ های خانه را که خاموش میکنم؛ دلم روشن می شود. یک چراغ کوچک کافی است…
با خودم می گویم، روز اگر به هیچ و بطالت رفت به درک! لااقل شب افسوس روز بی حاصل خود را می خورم. گاه «افسوس» عبادت است.
باز صبح شد
باز شب شد
چراغ های خانه را که خاموش میکنم؛ دلم روشن می شود. یک چراغ کوچک کافی است…
با خودم می گویم، روز اگر به هیچ و بطالت رفت به درک! لااقل شب افسوس روز بی حاصل خود را می خورم. گاه «افسوس» عبادت است.
باز صبح شد
من اگر پسری می داشتم، حتما او را از شر این تابوی کهنه نجات میدادم و در گوش او همواره می خواند که:
«ای عزیز پدر
مرد هم گریه می کند
ولله مرد هم گریه می کند»
این برای او کافی است، و می گذارم تا زمانه خود به او بیاموزد که : مرد هیچگاه درد و دل نمی کند!