سالهاست
در پس میله هایی از جنس مداد
مشق صبر می نویسم
با شما تن هایم
باور کنید که این تنها
اگر می نالد از اشتیاق تن نیست
خرده به چرده ی سیاه من مگیر
سوخته آفتاب کویرم
چو منت خلق سایه فروش نکشیدم!
دستم به دامانت صیاد!
صید کن مرا…
دریغا که توری در طور ما پهن نیست!
به نیت شفا
لب بر لب جذامی ام بگذار
باشد که لب دوز شوی!
گفتی مسافری، نفسم بوی بغض گرفت
دهان بستم که رسوا نشود
دلی که تنگ می شود…
قطره قطره جمع گردد
وانگهی
اندرنگاهی جمله از کف می رود!