من اگر شیوه دلداری نمی دانستم
فدای سرت باد، که تو
آئین دلشکستن را خوب میدانستی!
به لطف غربت زبان به دندان گرفتم
که در قرن ما،
سکوت تنها زبان مشترک عالم است
عاشقی را سه مرتبه است
بگو، بگو؛
بگو، مگو؛
مگو، مگو!
تکلیف نبرد را تقسیم کردیم
چوب خوردنش به من افتاد
«آخ» گفتنش به تو
در مسجد مردی را یافتم
که سالها است با تور پاره
در انتظار صید ماهی نشسته است
حرمت سلام را که شکستیم
لااقل
حرمت خداحافظ را نگه داریم
از بالا که نگاه میکنی
در کره ای که دو ثلثش آب است
دریا، ساحل را اسیر کرده نه ساحل، دریا را