چوت دریا، با لب موج، هزاران بار به پایت
بوسه می زنم و پس میکشم…
تا وسوسه غرق شدنت را ببینم!
آئین جنگ برای حسام* در نیام** آن است
که شمشیر دشمن را کند کنَد
حتی اگر به گوشت تن
پس، بزن هرآنچه میزنی…
————————————
* حسام : به ضم حاء یعنی شمشیر بران
** نیام : غلاف
بر ساحل وجودم نوشتم «عقل»
پس هرگاه به دریای دلم موج خشم سر می کشد
کف به لب می آورد تا نقش «عقل» را از شن بشوید