با مژه
نوشتم بر گونه ی سنگ
“این است اراده ی مرد”
هر شب را سحر میکنم
با ذکر
“شاید فردا”…
قیل و قال من
همچون شرشر آبشار
گواهی سقوط است
زبان بستم اگر، بالا می روم
دل خزانی ام تنگ بهار است
اما… چه کنم…!؟
که زمستان است تقدیر
از بخت یاری ماست که
هرکه میرسد
تنهاترم می کند…
عجب از رسم ما
که ظالم را به ریحان میزنیم
مظلوم را به خیزران!
بهشت هرکس به وسعت عقل اوست