خبر عشقـ ـت
مرا لبریز نفرت کرد
یکــ زنده باد گفتی
و در دلم مـُ ـردی
حالا
در دفتر خاطراتت
مقابل نام ِ من بنویس:
سخت به دست آمده ای بود
که آسان، رفت…
آری
آری…
آه
که گاه
باری که بر دلت مینشیند
باری است
که از دلی بر نداشته ای
دهقان ِ بی خبر را
خبر کنید
که مترسک ِ مزرعه اش
عاشق ِ کلاغه دانه دزد شد
هرجا که بوی سوخته بود
دلـ ـم را یاد کن…
مانند آدم برفی ِ نشسته ِ بر نیمکت ِ داغ در چله تابستان …
در دلم
آب می شوی
چگونه باید
به تو فهماند
«دوستت ندارم» را …؟