من اگر پسری می داشتم، حتما او را از شر این تابوی کهنه نجات میدادم و در گوش او همواره می خواند که:
«ای عزیز پدر
مرد هم گریه می کند
ولله مرد هم گریه می کند»
این برای او کافی است، و می گذارم تا زمانه خود به او بیاموزد که : مرد هیچگاه درد و دل نمی کند!
مسجد شهر من
ز حلقوم مناره ناله می زند
که در حسرت سجاده
سرشار آفتابه ام!
* برای مسجدی بین راهی نوشتم، که مستراحش شلوغ تر از شبستانش بود!
حال من
بر حول خط تو
اگر حوّل شود…
آنگهم عید است
تا روز قیامت
عید باد!
دایهء سادهء ما را باش…
برای هرکه لالا می خواند
خودش به خواب می رود!
خدا از غربت خود
تا سحر
آهسته می گرید
اگر مرد تماشایی
بیا شب زنده داری کن
چندی است بی صدا تر از اجساد سر به گور
جایی میان چاهک از یاد برده نور
در خود نشسته ام
دلواپس از پسآمد کردار پست خویش
[]
اینجا به زیر بیرق نسناس* و اسکناس!
از یاد رفته لذت سجاده جوش من
گویی میان قلب
هر رگ ، سیه رگ است!
عید غدیر – ۱۸ دی ۸۵
* نسناس نام جانوری افسانهای و موهوم، شبیه به انسان است. من اینجا به معنای «انسان نما» آورده ام.
شهر تاریک پرستان
بزم خاموشی شید
وندر این آئین کفر مهرتاب
حکم انکار تماشا کرده اند!
[]
در پس ابر غلیظ قیرگون
همچنان مستور؛ ای سلطان من
ما همه خوابیده ایم
برسر مکتب چنین آموختیم
هرکه خفتش بیش اجرش بیشتر
[]
حالیا اکنون تمام اهل شهر
سر به راه بسترند
این تمام ذکر یلدایی ماست:
شکر شب،
چون یک دقیقه شب تر است!
۳۰ آذرماه ۸۵