خدارا
با من این رسم مدارا نیست
که من تفریق در جمعم
به یاد هرکه یارم بود ، بر بادم!
چه بی کس رفتم از هر خاطری که
خاطرم را روزگاری خواست
و تنها یار پابرجای من «غم» شد
غم این، دلدار هرجایی
به صد داماد، هم آغوش
به درد بی شکیب من سراپاگوش
سرشک، انزال این آمیزش تلخ است
و غم از اشک من هر لحظه آبستن
سحرگاهان مصیبت بر مصیبت
غصه می زاید!
صد نامه نوشتی:
چه حالی و چه گونی؟
یک جمله سخن بیش ندارم
رنجیده ام از رنج نهانی که ندانی
خاموشم از این خوف
که دانی و نمانی
آذر ۸۵
… ادامه …»
ز مردی مان، چه بر جا مانده؟
جز مُرداب
جز مَردآب
جز گندآب آدم زاد ، آدم خور
که در خود می کِشد عقل معادی را
که در خود میکُشد
قاموس مردی را
مردی را…!؟
نیمایی/ 27 آبان ۸۵
قدم که میزنم
زمین بر سرم سنگینی می کند
به خاطرم می آید
سرنوشتم را
از سر، نگون نوشته اند
حال چه غم ، گر آسمان هم
زیر پایم را خالی کند؟
همــــزاد غربتیـــم و به غم آرمیده ایم
آدم شـــدیم و بعـد ز جنــت رمیده ایم
زین کرده ســاربان و به ارابه بسته ایم
این کاروان نگر، که به استر سپرده ایم
]زمزمه های اولین عیدی که بی تو می گذشت [
(۱)
مادر!
خاکت که بر سرم شد
به دوش کشیدمت تا کشتزار مردگان
به خاک کاشتم
که زنده درو کنم ترا ؛ فردا…
(۲)
سنگ سردِ سپیدت
نفس نفس میزند زیر دستم!
هنوز تپش قلب داری مادر؟
تقدیم به زمستانِ مهدی اخوان ثالث
زمین تر
آسمان تار
رعد چون تیر
نبرد باد با برگی
زمین گیر
[]
گهی با سوز سرما، ساز
گهی با هرم گرما، سوز
هوا از رنگ نیرنگ است
وگر «دست محبت سوی کس یازی»*
دوصد دست از بغل بیرون
به تزویر
[]
مقدر شد،
زمستان رخت برگیرد
بهار آید
تمام تخت بر گیرد!
[]
زمستان پر
بهارانی نشد آخر!
خزان بر سر
نگاهی تر
اسیر دیدگانی کور ؛ گوشی کر
زمین ابتر ؛ هوا دلگیر
و من اکنون
همان زر برگ ِ در جنگ ِ زمین گیر!
———————-
* مهدی اخوان ثالث / زمستان