از یاد رفته

نوشته شده در: ۱۸ آذر ۱۳۸۵| تعداد بازدید :11|چاپ مطلب |ایمیل این متن

خدارا

با من این رسم مدارا نیست

که من تفریق در جمعم

به یاد هرکه یارم بود ، بر بادم!

چه بی کس رفتم از هر خاطری که

خاطرم را روزگاری خواست

و تنها یار پابرجای من «غم» شد

غم این، دلدار هرجایی

به صد داماد، هم آغوش

به درد بی شکیب من سراپاگوش

سرشک، انزال این آمیزش تلخ است

و غم از اشک من هر لحظه آبستن

سحرگاهان مصیبت بر مصیبت

غصه می زاید!

ثبت دیدگاه شما

پاسخ یک نامه

نوشته شده در: ۰۷ آذر ۱۳۸۵| تعداد بازدید :13|چاپ مطلب |ایمیل این متن

صد نامه نوشتی:

 

چه حالی و چه گونی؟

 

یک جمله سخن بیش ندارم

 

رنجیده ام از رنج نهانی که ندانی

 

خاموشم از این خوف

 

که دانی و نمانی

آذر ۸۵


… ادامه …»

ثبت دیدگاه شما

مرد

نوشته شده در: ۲۷ آبان ۱۳۸۵| تعداد بازدید :6|چاپ مطلب |ایمیل این متن

ز مردی مان، چه بر جا مانده؟

 

جز مُرداب

 

جز مَردآب

 

جز گندآب آدم زاد ، آدم خور

 

که در خود می کِشد عقل معادی را

 

که در خود میکُشد

 

قاموس مردی را

 

مردی را…!؟

 

نیمایی/  27  آبان ۸۵

ثبت دیدگاه شما

سرنگون

نوشته شده در: ۱۸ آبان ۱۳۸۵| تعداد بازدید :7|چاپ مطلب |ایمیل این متن

قدم که میزنم

زمین بر سرم سنگینی می کند

به خاطرم می آید

سرنوشتم را

از سر، نگون نوشته اند

حال چه غم ، گر آسمان هم

زیر پایم را خالی کند؟

ثبت دیدگاه شما

زین کرده ساربان

نوشته شده در: ۱۲ آبان ۱۳۸۵| تعداد بازدید :14|چاپ مطلب |ایمیل این متن

همــــزاد غربتیـــم و به غم آرمیده ایم

آدم شـــدیم و بعـد ز جنــت رمیده ایم

زین کرده ســاربان و به ارابه بسته ایم

این کاروان نگر، که به استر سپرده ایم

ثبت دیدگاه شما

مادر

نوشته شده در: ۰۳ آبان ۱۳۸۵| تعداد بازدید :337|چاپ مطلب |ایمیل این متن

]زمزمه های اولین عیدی که بی تو می گذشت [

(۱)

مادر!

خاکت که بر سرم شد

به دوش کشیدمت تا کشتزار مردگان

به خاک کاشتم

که زنده درو کنم ترا ؛ فردا…

(۲)

سنگ سردِ سپیدت

نفس نفس میزند زیر دستم!

هنوز تپش قلب داری مادر؟

ثبت دیدگاه شما

خزان

نوشته شده در: ۲۷ مهر ۱۳۸۵| تعداد بازدید :5|چاپ مطلب |ایمیل این متن

تقدیم به زمستانِ مهدی اخوان ثالث

زمین تر

آسمان تار

رعد چون تیر

نبرد باد با برگی

زمین گیر

[]

گهی با سوز سرما، ساز

گهی با هرم گرما، سوز

هوا از رنگ نیرنگ است

وگر «دست محبت سوی کس یازی»*

دوصد دست از بغل بیرون

به تزویر

[]

مقدر شد،

زمستان رخت برگیرد

بهار آید

تمام تخت بر گیرد!

[]

زمستان پر

بهارانی نشد آخر!

خزان بر سر

نگاهی تر

اسیر دیدگانی کور ؛ گوشی کر

زمین ابتر ؛ هوا دلگیر

و من اکنون

همان زر برگ ِ در جنگ ِ زمین گیر!

———————-

* مهدی اخوان ثالث / زمستان

ثبت دیدگاه شما