جرعه 70: مزایای انزوا (2)
در جرعه هفتاد به بخش دیگری از مزایای زندگی منزوی میپردازیم اما قبل از ورود به بحث، بازتعریفی از انزوا و تمایز آن با تنهاییِ ظاهری ارائه شده. این جرعه در ادامه مباحث جرعه شصت و نهم ارائه شده و منبع آن پارگراف دوم از صفحه هشتاد و یکم از کتاب درباب حکمت زندگی است.
متن کامل جرعه هفتاد پادکست مِی
معمولاً اینطوره که وقتی ما رو به تنهایی و خلوت و انزوا دعوت میکنند، همراه باهاش این مزیت رو یادآور میشن که ما در تنهایی میتونیم به خودمون رجوع بکنیم، خودمون رو بهتر بشناسیم؛ اما من توی این جرعه میخوام عکس این قضیه رو براتون تعریف بکنم؛ یعنی از مزایای انزوا، امکان تماشای جهان رو توضیح بدم. آیا این ممکنه؟ خب، ما در دل جمع که بیشتر میتونیم به جهان، به دیگران بپردازیم، چه نسبتی بین انزوا و تماشای جهان وجود داره؟
این چیزیه که در جرعه پیش رو میخوام در موردش با شما صحبت بکنم. اگر مشتاق به این مبحث هستید، دقایقی که در پیش هست رو با من همپیاله باشید.
«می» میشنوید؛ مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی، که جرعهجرعه مهمان من، حسام ایپکچی، هستید.
همپیالههای من، سلام بر شما. خوش بشنوید جرعه هفتادم از پادکست «می» رو. این جرعه در نیمه مردادماه سال ۵ خدمت شما پیشکش میشه. از جرعه قبل وارد در مبحث انزوا شدیم. بهانهای که داریم برای پرداختن به این موضوع، پاراگراف دوم از صفحه ۸۱ کتاب «در باب حکمت زندگی» است.
شوپنهاور میگه: «تأثیر بسیار خوبی که زندگی منزوی بر آرامش روان ما دارد، به طور عمده از این ناشی میشود که زندگی ما را از معرض دید دیگران در امان نگاه میدارد.»
این سطح رو هفته پیش هم با هم مرور کردیم و قرارمون بر این هست که به اعتبار خوانش تألیفی که داریم با هم تجربه میکنیم، صرفاً به سطحهای کتاب اکتفا نکنیم، ببینیم آیا بیش از اون چیزی که آرتور شوپنهاور گفته، ما میتونیم مزایایی را برای انزوا طرح بکنیم و بهش فکر بکنیم.
سه موردی بود که در هفته پیش، در جرعه شصتونهم، خدمت شما تقدیم کردم. در جرعه پیش رو هم میخوام این مبحث رو به پایان ببرم و دو سه مورد دیگه هم در این جرعه خدمت شما بگم، از مزایای انزوا. اما قبل از اینکه به مزیتهای انزواگزینی یا زندگی منزوی بخوام بپردازم، میخوام از شما دعوت بکنم در مفهوم انزوا بیشتر تأمل بکنید. آیا انزوا مترادف با تنهاییست؟
فرض بکنیم که کسی، به حسب ظاهر، گوشهنشین، در یک خلوتی، در یک غاری، روز و شب رو میگذرونه. حالا غار رو شما تصویرسازی مدرن بکنید؛ در کنج آپارتمانی یا اصلاً بیرون از شهر، یه خلوتگاهی برای خودش درست کرده، سرش به کار و زندگی خودشه، با کسی هم معاشرت و آمد و شدی نداره. این فرد تنها هست.
اما آیا ضرورتاً از مزیتهای زیست منزوی یا زندگی، که شوپنهاور تو این فصل داره میگه، بهرهمنده؟
تصویر مقابلش:
فرض بکنید که کسی مشغول زندگی روزمره است، مثل خیلی از ماها، وسط شهر شلوغ و درگیر همه روزمرگیهایی که انسان مدرن امروزی داره. بعد صبح بره سر کار، بعدازظهر برگرده، در طول کار با اربابرجوع، همکار، مراوده با رئیس و مرئوس و همه اینها باید سر بکنه. تنگ غروب هم برگرده به خونه، زندگیش، به فرض اینکه تنها باشه. اگر تنها نباشه که باز اونجا همسر و فرزند و تمام مراودههای خانوادگی که باید تجربه بکنه هم ضمیمه روزش میشه.
آیا چنین فردی، با همه این فراوانی مراوداتی که اطرافش هست، ضرورتاً از مزیتهای زندگی منزوی که شوپنهاور اینجا میگه بیبهره است؟
ممکنه ما اگر که فقط به معنای ظاهری تنها یک دفعه بکنیم، مثال اول نشاندهنده کسیه که از مزیتهای تنهایی و خلوت بهرهمنده و مثال فرد دوم کسیه که در فراوانی مصاحبتها غرق شده و مجالی برای خلوت و فراغت نداره. این تعبیر غلط نیست؛ اما یادمون باشه شوپنهاور الان داره در فصلی با ما صحبت میکنه که پرسپکتیو یا نظرگاهش، انسان از آن حیث که دیده میشود، است. یعنی تو فصلهای قبل با ما در مورد آنچه که داریم و آنچه که هستیم صحبت کرده و از قضا تو بخشی که مربوط به آنچه هستیم بود، مفصلاً راجع به فراغت، راجع به تنهایی صحبت کرده. بعد که اومدیم در مورد آنچه داریم، در مورد ضرورت فراغت، زمینههایی از صحبت بود و ما به تفسیر توی این پادکست در موردش حرف زدیم.
خب، وقتی میایم تو پرسپکتیو سوم، باید به اقتضای این نظرگاه معانی جدیدی داشته باشیم. وقتی تنهایی و انزوا رو از حیث مورد قضاوت دیگری بودن بررسی میکنیم، میبینیم دیگه فقط معیارهای ظاهری نمیتونه برای ما کفایت بکنه. دوباره توضیح میدم و دقیقتر میگم، امیدوارم که مطلب یا نکتهای که الان دارم برای شما واضح بشه.
ببینید، اینجا موضوع ما در انزوا، نه فقط جدایی فیزیکی و ظاهری، بلکه رها شدن از قضاوت و داوری دیگری است. اگر کسی به ظاهر در خلوت باشه، اما همچنان دغدغه ذهنیش این باشه که دیگران رو در مورد خودش به داوری مطلوب برسونه، دیگران بگن که آفرین، چه آقا یا خانم خلوتگزیدهای، چقدر رازآلود، چقدر زندگی غبطهبرانگیزی داره، چقدر عمیق و چقدر، چقدر تمام اوصاف دیگری که چشمانتظاری که از زبان دیگری بشنویم؛ چنین فردی، اگرچه که حسب ظاهر دور از مصاحبته، اما همچنان خودش رو داره از منظر دیگری میبینه و برای اینکه به تأیید دیگری برسه، داره زیست میکنه. این فرد بیبهره از مزایای زندگی منزوی است، چنانی که شوپنهاور در این فراز داره به ما میگه.
و در مقابل، کسی که به اقتضای تمام ضرورتهای زندگی، در گیر و دار مراودهها و مصاحبتهاست، گرچه که در ازدحام هست، به فراغت رسیدن و خلوت رسیدن براش سخت هست، اما اگر وابستگیش رو به قضاوت دیگران و به در معرض تأیید بودن دیگران به حداقل برسونه، اون وقت با همه این شلوغیها و ازدحامهای اطراف میتونه از مزایای زندگی منزوی بهرهمند باشه.
خب، حالا با این تعریف از انزوا میریم به سراغ مزیتها. چند مزیتی که در جرعه قبل خدمت شما گفتم به جای خود باقیست و امیدوارم که اون رو شنیده باشید. اگر نشنیدید، مقدمه این مباحث نیست، اما ترجیح داره که ابتدا او را بشنوید و بعد به سراغ این جرعه.
و اما چند مزیتی که در این جرعه میخوام با شما در میون بذارم.
اولین مزیتی که در این جرعه میخوام بهش اشاره بکنم، اینه که زیست منزوی به ما فرصت تماشای جهان را میده. حق میدم بهتون اگر این جمله در ابتدا براتون نامأنوس باشه.
ما به طور معمول شنیدیم که تنهایی فرصتی است برای رجوع به خود، دیدن به خود و جلب نظر به امکانها و داشتههای خویشتن. این درسته و در جرعه قبل هم من این رو به عنوان یک مزیت برشمردم، اما الان از زاویه دیگهای میخوام به موضوع نگاه بکنم. میخوام بگم که ما چهبسا داریم در یک جنگلی قدم میزنیم، در یه خلوتی کتاب میخونه، یا نه، اصلاً در یک کنج دنجی به فکر فرو رفتیم، اما این با خود فکر کردن قرین و همراه با یک زاویه دید. در همون لحظه هم من میتونم خودم رو از بیرون تماشا بکنم و سعی بکنم از زاویه دیگری به خودم نگاه بکنم. در تمام این خلوتها میتونم با خودم اینطور تصور بکنم که اگر دیگری من رو در این لحظه ببینه، در مورد من چه خواهد گفت.
خیلی از آدمها حتی در کنج تنهایی و خلوتشون هم خودشون رو از چشم دیگری تماشا میکنند و این دیگری گاهی دیگری خاص، یعنی فرد مطلوبمنظور، و گاهم یک دید اجمالی و کلیه، چنانی که جامعه میبینه، چنانکه همه میبینند. خب، این همه مصداق معین نداره، اما ما به شکل اجمالی خودمون رو داریم اینچنین میبینیم.
چهبسا کسی به ظاهر بگه که من در تنهایی خودم مشغول رقصم و سرخوشم از با خود بودن. باشه، حرفت قبول، اما چرا جلوی آینه؟ اگر ما با خودمون سرخوشییم، آینه چه نقشی داره؟
آیا چنین نیست که من ناظری از جانب دیگریام؟ نمیخوام هر مقابل آینه ایستادنی رو مصادره بکنم به یک معنای ثابت، اما قابل تأمله که من میتونم حتی در اون لحظه که به ظاهر در خلوت نابی نشستم، خودم را از چشم یک ناظر بیرونی ببینم و مشغول قضاوت خودم باشم.
حالا اگر همچین شیوهای از دیدن و زیستن تعمیم پیدا بکنه، یعنی در بلندای زندگی، در اغلب اوقات اینطور باشه، قبول دارید که ما دیگه تماشاگر جهان نیستیم؟ یعنی چنانی که هایدگر میگه، در جهان بودن رو تجربه نمیکنیم. ما همواره، به جای اینکه در جهان باشیم، در معرض دید قاضیها و داورانی هستیم که قرار در مورد ما دادرسی بکنند.
در این فرض، ما به جای اینکه در جهان باشیم، در معرض دید داوریم، گرچه که شاید خودمون این نقش داور رو به عهده گرفته باشیم.
چنین فردی چنان خیره به خود زندگی میکنه که اصلاً فرصتی یا فراغتی برای تماشای جهان نداره. وقتی که ما خودمون رو از موضوعیت خارج بکنیم، از این وهم نجات پیدا کنیم که واقعاً کار عالم و آدم این نیست که در مورد من حکم بدن، در مورد من داوری داشته باشند و اساساً چهبسا حواسشون با من نباشه، یا اگر باشه، برای من حائز اهمیت نیست که حواس آنها را به خودم جلب بکنم، اون چیزی که در این لحظه برای من موضوعیت پیدا میکنه اینه که من به بیرون از خودم معطوف بشم، من بتونم آسمان و زمین رو ببینم. اینجاست که انسان میتونه مزه زیستن در جهان را تجربه بکنه.
من کمی از ادبیات شوپنهاور فاصله گرفتم و چیزی که دارم الان با اصطلاح «در جهان بودن» خدمت شما تقدیم میکنم، عبارت ولی اشکال نداره، کمک میکنه به ما برای اینکه مزیتهای انزوا را اینجا ببینیم. هایدگر در مبحث زندگی اصیل بهش اشاره میکنه. حالا ما از درگاه دیگهای، از زبان شوپنهاور وارد صحبت شدیم.
این جملهرم به یادگار بگم و از این مزیت بگذرم.
هایدگر در مورد نقصانهای زندگی انسان امروزی چند تا عبارت داره که به نظر عجیب میاد. از جمله اینه که میگه انسان امروزی به آسمان نگاه نمیکند. خب، به آسمان نگاه نکردن که اگر فقط همین ظاهر باشه، که انسان امروزی چهبسا خیلی بیشتر از انسان بدون تکنولوژی داره به آسمان نگاه میکنه، جزئیات بیشتری رو میبینه.
پس مسئله چیه که از نگاه یک متفکر، انسان امروزی آسمان رو نمیبینه؟
عبارت جایی عجیبتر میشه که اضافه میکنه: «انسان امروزی بر روی زمین زیست نمیکند.»
پس ما کجا داریم زندگی میکنیم؟
چهبسا یکی از معانی که میشه از این دو عبارت برداشت، همینه که ما چنان شیفته و سرخوش به خودیم و همه جهان رو تماشاگر خود میدونیم و انگار ما مرکزیت داریم در این عالم، که همه چیز در خدمت رأی دادن و داوری کردن من قرار بگیره، که دیگه مجالی برای دیدن جهان پیدا نمیکنیم.
پس اولین مزیتی که در این جرعه من میخوام بهش اشاره بکنم، اینه که ما وقتی دست برمیداریم از اینکه خودمون رو موضوع قضاوت دیگران ببینیم، فرصت پیدا میکنیم که جز خود رو ببینیم و چه چیز دیدنیتر از جهانی که ما را در بر گرفته و ما در جهانیم. این مزیت اول را درنگ کنید، ابد و مزیت بعدی رو خدمت شما میگم.
و اما دومین مزیتی که در این جرعه من میخوام بهش اشاره بکنم، به اعتبار فلسفه شوپنهاور که توش کلمه اراده نقش خیلی بنیادین و عمیقی داره، ما به انبوهی از کلمات مثل نیاز، خاصتر، و پرخاستی و مواردی از این دست تو پادکست «می» زیاد اشاره کردیم. اینام با هم مترادف نیست. یعنی خواستن و اراده در ادبیات شوپنهاور یک معنا نمیده، اما به قدری که در این جرعه موضوع بحث ما هست، اینطوره که ما برای زندگی کردن چیزهایی رو میخوایم.
حالا به اندازه بودن این خواست، اثرگذار در میل ما، در ملال ما، در ثروتاندوزی ما، در غنی شدن ما، که جمله طلایی و شگفتانگیزی شوپنهاور تو صفحات اول کتاب «در باب حکمت زندگی» از سقراط نقل میکنه و قصه از این قراره که سقراط وارد بازار میشه و میگه: «چه بسیار است آنچه من بدان نیاز ندارم.»
این نیاز نداشتن و بیخواستی یکی از دو بازوی ثروته. یعنی اگه شما فرض کنید ثروت یک گوی ارزشمندیه، ما با دو بازو، با دو کف دست، باید این رو نگه داریم. یک کف دست، اون چیزهایی که داریم و کف دیگر دست، اون چیزهایی که نمیخواهیم، یا از اون سمت مقابلش میتونیم بگیم چیزهایی که میخواهیم. اگر چیزهایی که میخواهیم بسیار زیاد باشه، دست دیگر ما لغزنده است. چی هم دارایی داشته باشیم، چون نسبت به خواستهای ما این دارایی کوچیک محسوب میشه، ما تجربه فقر داریم.
اما اگر کسی دست خواستنش محکم و محدود باشه، بتونه نیازهای خودش رو مهار کنه، اون اصطلاحی که من یه جرعه مستقلی براش دارم به نام پرخاستی، رو بتونه اداره بکنه، اون وقت خواستها محدوده و میلها به سرانجام رسیده. پس این فرد تجربه دارایی خواهد داشت یا تجربه زیست ثروتمندانه خواهد داشت.
حالا چرا ربطی داره به انزوا؟
ببینید، ما در زندگی که مبنای اون داوری دیگران هست، نیاز داریم که بها بدیم، هزینه پرداخت کنیم، اقلام و مقدماتی را فراهم بکنیم برای اینکه دیگران را به قضاوت مطلوب برسونیم.
من در یک جایگاهی که نمیخوام دیگران رو قانع بکنم بر اینکه من فرد ثروتمندی هستم، احتیاج ندارم زیورآلات و ساعت و ماشین و اکسسوریهای خیلی پرقیمتی استفاده بکنم، فقط به جهت اینکه دیگری رو قانع بکنم که بدان من ثروتمند.
یا حتی برم از این اقلام، بدلیهاش رو استفاده بکنم، برای اینکه دیگری رو فریب بدم که مبادا بدونه که من چنان ثروتی ندارم، او فریب بخوره و من رو ثروتمند تلقی بکنه.
این هزینهها، این خواستهها، برای چیه؟ آیا جز اینه که میخوایم دیگری رو قانع بکنیم؟ آیا جز اینه که خودمون رو در دادگاهی حاضر کردیم که برای برنده شدن در این دادگاه، نیازمندیهای به نیازهای زندگیمون اضافه شده؟
حالا من باید چیزهای خیلی زیادی رو تأمین بکنم که در فرضی که بیرون از دادگاه باشم، دیگه به اینها نیاز ندارم.
وقتی من وارد زندگی منزوی میشم، میبینم دیگه این فهرست بلند و بالا مورد نیاز نیست. من حالا میتونم با یک لباس ساده اما تمیز روزهای زیادی رو سپری بکنم.
دیدید شما وقتی که در خلوتی هستید، در یک باغی هستید، مزرعه هستید، کسی هم تماشاگر شما نیست، دیگه احتیاج ندارید قبل از اینکه وارد اون عرصه و اون فضا بشید، کلی مقدمات بکنید که اگه یه کسی منو دید، در مورد من نگه فلان یا حتماً بگه که چنان.
خب، وقتی دیگه برام مهم نیست دیگری چی خواهد گفت، انبوهی از این کارکردهایی که از قبل بهش مشغول بودم رو میذارم کنار، میگه من فقط میخوام به کارم برسم، مهم نیست که قضاوت دیگری چیه.
پس از مزیتهای دیگر انزوا اینه که نیازهای ما رو کوچیک میکنه، فهرست خواستههای ما را محدود میکنه. چرا؟ چون اون خواستههای غیرضروری که نیاز واقعی من نیست، بلکه نیاز چشمان قاضی و داور هست، رو دیگه کنار میذارم، چون خریدار چشم داور نیست.
خلاصه و جمعبندی این بخش اینه که بخش زیادی از چیزهایی که ما در زندگی داریم، بابتش هزینه پرداخت میکنیم و اونها رو دور خودمون جمع میکنیم، بهاییه که برای قضاوت دیگری داریم پرداخت میکنیم.
چرا قضاوت دیگری قیمتی شده و ما نیازمند این هزینه و سرمایهگذاری هستیم؟
چون رضایت خودمون از خویشتن رو گره زدیم به قضاوت دیگری در مورد ما.
خوب، اگر از ابتدا برای این دادگاه مدعی عدم صلاحیت باشیم و وارد این دعوا نشیم، دیگه از اسارت این فهرست و سیاهه بالابلند از نیازمندیهای غیر اصیل هم رها میشیم.
این هم مزیت دوم.
اما مزیت سوم و آخرین مزیتی که تو این جرعه میخوام خدمت شما بگم، رهایی و سبک شدن شانهها از جدل.
ما در زندگیمون جدلها و نزاعهای زیادی رو داریم تجربه میکنیم که به واقع نیازی به برنده شدن در این جدلها نداریم. با خیلیا بحث میکنیم که اونها رو قانع کنیم ما درست میگیم، با خیلیا مشاجره و جدل داریم برای اینکه اونها را آگاه بکنیم ما بهتر بلدیم.
خیلی از این جدلها و منازعهها واقعاً فاقد ضرورته.
یه وقتی هست که حقتون در معرض تضییع، ضرورت داره دیگری رو اقناع بکنید، مجادله بکنید یا اصلاً به اقتضای فضای کار، به اقتضای مسئولیتی که دارید، باید دیگران را با خودتون همراه بکنید. پس استدلال میکنید، اقناعگری میکنید و براش توجیه دارید. این به جای خود.
اما آیا همه نزاعهایی که ما داریم در روز و شب تجربه میکنیم، جز همین گروه؟
اینکه شما در یک محفل دوستانه، در یک جمع فامیلی، اصلاً در یک گفتگوی بیاثر و بیربطی که در حاشیه یک همنشینی داره تجربه میشه، اصرار داشته باشید که دیگری رو قانع بکنید، ولو اینکه حق با شما باشه. یعنی من اصلاً فرضم اینه که شما اون تصوری که در مورد خودتون دارید درسته، حق با شماست، دیگری هم در اشتباهه، اما با همه اینها چه ضرورتی داره که اون دیگری قانع بشه و بپذیره و تصدیق بکنه که شما درست میگید؟ چه ضرورتی وجود داره که حضار در یک جمع همشون آگاه بشن و تصدیق بکنند که شما باسوادید، که شما هنرمندید و چه و چه؟
نیاز ما به اثبات خود، انبوهی از جدلها و نزاعها رو به ما تحمیل میکنه که در زندگی منزوی ما از این جدلها معاف میشیم.
به عنوان مؤخره این مبحث در مورد انزوا، تأکید میکنم که انزوا و خلوت، مثل هر فضیلت دیگری، مقید به اندازه است که ارزشمنده.
کسی که کاملاً بیمبالاته نسبت به دیگران، کسی که جامعهگریزه، کسی که در حدی که شأن اجتماعی و زیست جمعی ایجاب میکنه هم مقید نیست که دیگران را با خودش همراه بکنه یا با دیگران همراه بشه، حتماً چنین کسی رو نمیتونیم فاضل قلمداد بکنیم.
همه این مباحثی که اینجا داره مطرح میشه، در کنار انبوهی دیگر از خصایصی که زیست یک فرد فرزانه دارد باید دیده بشه. یعنی ما نمیتونیم از همه خصلتهای انسان فرزانهزی یا فرضی از همشون صرفنظر، همین یه دونه انزوا رو برداریم، بعد در اون هم خیلی اغراق بکنیم، برسیم به جامعهستیزی و جامعهگریزی، بعد بگیم که چون آقامون شوپنهاور گفته، ما داریم لذت زندگی منزوی رو میبریم.
اگر چنین بکنیم، در واقع جهل رو با واژههای فاخر آرایش کردیم. ما زیست جاهلانهای داریم، فقط کلمات فاخری رو برای تزیینش داریم استفاده میکنیم.
حتماً شما از این برداشت، یا در واقع از این سوءبرداشت، به دور هستیم و این مزیتهایی که در مورد انزوا عرض شد رو در کنار بقیه اوصافی که در حکمت زندگی بحث شده، در نظر دارید.
خوب باشید و اندیشنده تا جرعه بعد و هفته بعد، که ادامه بحث را با هم پیش بریم.

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.