جرعه 64: خردِ ثروت (5)

در پنجمین اپیزود از سلسله‌مباحث «خرد ثروت» به تمایز میان پس‌انداز و سرمایه‌گذاری می‌پردازیم اما قبل از این مقایسه، درنگِ پدیدارشناسانه‌ای خواهیم داشت در اینکه چرا پس‌انداز می‌کنیم و اساساً پس‌انداختن زندگی امکان‌پذیر است یا خیر؟
در این مجموعه جستارها قصد بر این است که با توجه مضاعف به مسئله «ثروت» دریابیم که نمی‌توان حکیمانه زیست مگر آنکه فهمِ دقیقی از مسئله ثروت و نحوه مواجهه با آن داشت…

متن کامل جرعه شصت و چهار مِی

بعضی سؤال‌ها انقدر ساده‌ست که از فرط سادگی ما بهشون فکر نمی‌کنیم یا شاید از بس در دسترس ما بودن، نیاز پیدا نکردیم که در این‌ها هم تأمل بکنیم. یکی از اون سؤال‌ها رو من می‌خوام الان بپرسم ازتون، اما قبلش یه پرانتز باز بکنم. اینکه من و شما اهل پس‌انداز باشیم یا نباشیم بحثش جداست، ولی بالاخره این واژه به گوش ما آشناست. خیلیامون از درآمدمون چیزی رو پس‌انداز می‌کنیم. خیلیا شنیدیم که دیگران اهل پس‌اندازن یا اهل پس‌انداز نیستن. این واژه پس‌انداز رو تو ذهن داشته باشید. حالا پرانتز بسته، به سؤالی که میگم فکر بکنید.

وقتی چیزی رو پس‌انداز می‌کنید، کجا می‌اندازید؟ سؤال شاید یه کوچولو فکاهی و عجیب به نظر بیاد. دوباره می‌پرسم ببینید وقتی از پس‌انداختن صحبت می‌کنیم یعنی چیزی از جایی به جای دیگه داره موکول میشه. این مسیر رو بهش فکر کردید؟ چه چیزی به کجا داره موکول میشه و آیا آن چیزی که داره به پس انداخته میشه، ذاتاً قابلیت پس‌اندازی داره؟ شما می‌تونید این دقایق رو بشنوید. فهمش رو به پس بیاندازید. می‌تونید تماشا رو به پس بیاندازید. می‌تونید تنفس رو به پس بیاندازید. وقتی که غذا می‌خورید مزه‌ش رو می‌تونید به پس بیندازید؟ این پس انداختن شامل چه چیزایی میشه؟ چیا رو میشه پس‌انداخت؟ چیا رو نمیشه پس‌انداخت؟ ببینید سؤال اونقدرایی هم که به نظر میاد ساده و پیش‌پاافتاده نیست. اگر شما هم به دنبال بهانه هستید برای اینکه دقایقی رو به این سؤال تأمل بکنید، دقایق پیش‌رو مجال مناسبیه.

«مِی» می‌شنوید؛ جستارهایی با طعم حکمت زندگی که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید. هم‌پیاله‌های من، سلام بر شما. جمعه دیگری رسید و جرعه دیگری از پادکست مِی رو با هم هم‌سفره‌ایم. الان چند هفته متوالیه داریم در مورد «خرد ثروت» صحبت می‌کنیم. موضوع بحثمون رو ایده برداشتیم از کتاب «در باب حکمت زندگی» آرتور شوپنهاور و در فصل سومیم. در جرعه قبلی مشخصاً -حالا من دیگه همه جرعه‌های قبلی این موضوع رو نمی‌تونم مرور کنم- ولی مشخصاً در جرعه قبلی نسبت بین پول و زمان رو مطرح کردیم. حالا اون بحث زمان و پول می‌تونه زیرساخت و مقدمه‌ای باشه که ما بتونیم راجع به ترکیب پس‌انداز هم فکر بکنیم.

وقتی که داریم از «پس» صحبت می‌کنیم یعنی کلام در گستره زمان و مکانه. اگر ما راجع به زمان و مکان دید و فهم عمیق نداشته باشیم، پیش و پس هم در صحبت ما عمق پیدا نمی‌کنه. یه سری هم به مباحث عمیق‌تر از اون چیزی که الان ما می‌خوایم صحبت کنیم می‌زنیم، که به شما نشون بدم این قید پس و پیش رو باید با دقت نظر مضاعفی دید. مثلاً کانت در اندیشه خودش ادراک‌های انسان رو پیشینی و پسینی تقسیم می‌کنه. خیلی ساده و اونقدری که من بضاعت فهمشو داشتم، نزدیک به اینه که انگار انسان چیزهایی رو با خودش توشه آورده به نحو پیشینی؛ چیزهای دیگه‌ای رو از طریق این توشه‌ها ادراک می‌کنه از محیط پیرامون، که اینا میشه پسینی. حالا پرداختن به این نحوه ادراک موضوع صحبت من نیست، من می‌خوام توجه به قید پس و پیش رو برا شما مصداق بگم.

سال‌ها می‌گذره از این تفکیک و یه تذکر و توجهی رو هایدگر اضافه می‌کنه به ماجرا. باز هم این بیانش به قدر فهم منه، شما اگه بخواین دقیق‌تر بدونید باید مستقیم به آثار مؤلف رجوع بکنید. هایدگر میگه که: استاد جان آقای کانت، شما که داری معرفت و ادراک رو -حالا اینا هم مترادف نیستن- پسینی و پیشینی تقسیم می‌کنی، این یه چیزی توش داره به شکل فرض که شما از رو اون جهیدی و بعد وارد بقیه صحبت شدی؛ اونم مقوله زمانه. پس باید پیش از این‌ها تکلیفمون با زمان روشن شده باشه که بتونیم بگیم این ادراک پیشینی، آن دیگری پسینی‌ست. توجه داشتید که چه نکته دقیقی رو داره تذکر میده؟ من این دقت رو می‌خوام ازش به عاریت بگیرم، یاد بگیرم، بگم رفقای من، وقتی که ما داریم راجع به پس‌انداز صحبت می‌کنیم، مقوله زمان وسط بحثه. چون ما که وقتی داریم از پس‌انداز میگیم، منظورمون نیستش که ببر بذار تو اون گاوصندوق یا از اون گاوصندوق ببر بذار تو اون کشو؛ لوکیشنش مدنظر نیست (که البته مکان هم فرع بر زمانه) بلکه داریم راجع به زمان حرف می‌زنیم. به همین خاطر ما در جرعه قبل احتیاج داشتیم که نسبت پول و زمان رو توجه کنیم.

خب همه این مقدمات رو عرض کردم که بگم الان اگر داریم راجع به پس‌انداز صحبت می‌کنیم، مسئلهمون از حیث چی نگه دارم، چی رشد می‌کنه، چی کمتر رشد می‌کنه نیست؛ بلکه می‌خوایم از بعد انسان‌شناسانه و به شیوه پدیدارشناسانه با این مسئله روبه‌رو بشیم که مقوله پس‌انداز پدیداری، چه دلواپسی برای انسان رو می‌خواد رفع بکنه؟ چی بر من آشکار شده که حالا به نظرم میاد راه‌حلش در پس‌انداز کردنه؟ بخوام دقیق‌تر بگم اینه که پس‌انداز علاج کدام زخمه به جان نشسته است؟ حالا سؤال، سؤال مهمی میشه. از دل این می‌تونیم دربیاریم که آیا پس‌انداز ضرورت دارد یا ندارد؟ چه کارکردی باید داشته باشه؟ به چه نحوی باید باشه؟

با اون مقدماتی که توی دقایق اول گفتم هم می‌دونیم که ما جنسی از زمان رو داریم بحث می‌کنیم. زمان چه خصیصه‌ای داره که ما رو دعوت می‌کنه به پس‌انداز کردن؟ یا اینطور بگم زمان بر ما چگونه پدیدار میشه که ما خودمون رو ناگزیر از پس‌انداز می‌دونیم؟ چون پس‌انداز خلاف برداشت اولیه‌ست. برداشت اولیه اینه که تو یه توشه‌ای که داری، الان ازش استفاده بکن. شما خلاف این رو دارید عمل می‌کنید. فقط هم منحصر به انسان نیست؛ ما این موضوع رو به نحو ارگانیک در برخی از حیوانات دیگه هم می‌بینیم یا شاید در طبیعت هم به نحوی در جریانه؛ از کوهان شتر که ذخیره‌ساز آب و املاحه، تا مورچه‌هایی که در خزانه‌های زیرزمینی‌شون شبکه‌ای از انبارگردانی رو دارن برای اینکه بتونن دانه ذخیره بکنن. و بقیه موجودات. شما می‌تونید این رو برداشت بکنید: گویی در ادراک موجود زنده این هست که تمام آنچه که امروز عرضه می‌شود محض مصرفِ امروز نیست. امروز ما در دسترسمون چیزهایی رو داریم که نیازش فرداست. خب حالا دیدید یه ذره ماجرا تغییر می‌کنه. همه آنچه که امروز پیش دست من قرار گرفته، نیازش با خودش نیومده.

اما یه روایت معکوس هم می‌تونیم داشته باشیم. اینکه بگیم در آینده من نیازهایی دارم که متناسب با این نیازها امکان پاسخ‌گوییش رو ندارم. با این توضیح انگار یه کوچولویی جواب سؤال ما مشخصه که ما چه چیزی را پس می‌اندازیم؟ ما امکان‌هایمان را پس می‌اندازیم. یعنی یه امکان‌هایی رو الان داریم، استفاده نمی‌کنیم، می‌ذاریم برا بعداً. اما چرا؟ چرای این در نحو پدیداری زمان برای ما مشخص میشه. خلاصه و چکیده‌ش اینطوره که زمان برای ما بیانگر ناپایداریه. هر وقتی که ما به سراغ زمانمندی میریم، گویی که در درونش یه عدم قطعیت رو پذیرفتیم. ما تو محاوره جاری‌مون هم چیزها رو به دو دسته تقسیم می‌کنیم: میگیم یا دائمین، دوام دارن؛ یا اگر دوام ندارن زمانمندن، زمانیان. به عنوان مثال اگر شما نسبتتون با یک کالا و دارایی دائمی باشه، میگید مالکشم؛ اما اگر انتفاع از اون دارایی رو مقید به زمان قرار باشه استفاده بکنید، مستأجرش میشید. گویی که زمان نامساوی با دائمی، یا به عبارت دیگه زمان مساویه با غیردائمی. تا زمان میاد وسط یعنی اینکه گذراست. اون چیزی که ما رو به پس‌انداز وادار می‌کنه وحشت گذرا بودن امکانه. در مقابل، اون چیزی که ما رو از پس‌انداز منصرف می‌کنه اطمینان از پایداری امکانه.

فرض بفرمایید برای یه نفری که کارمند هست و درآمد ثابت ماهانه داره، امکان متفاوت پدیدار شه به نسبت مغازه‌داری که حقوق‌بگیر نیست، دخلش نوسان داره، شب عید داره، اول سال تحصیلی داره ولی دوره خاموشی بازار هم داره. اینا از حیث پایداری امکان در وضعیت مشابه نیستن. بنابراین نمیشه یک نسخه و رویکرد ثابتی رو برای پس‌اندازی امکان‌ها در نظر بگیرن. اما مسئله پس‌اندازی فقط مقوله مالی نیست. یه چیز دیگری داره به پس انداخته میشه که برای تحقق آن چیز، پول هم داره ذخیره میشه. به این سؤال توجه بکنید: آیا می‌تونیم بگیم که کسی که پس‌انداز می‌کنه تجربه رو پس‌انداخته؟ آیا می‌تونیم بگیم نحوی از زیستن پس‌انداز می‌طلبه که بخشی از امکان زیستن رو امروز تجربه نمی‌کنه، به امید تجربه‌ش در آینده؟ بنابراین خود پول نیست که داره پس‌انداز میشه، بلکه زندگی داره به پس انداخته میشه و این خودش نحوی از مواجهه با زندگیه.

تکرارهایی که من دارم تو اپیزود، برای اینه که شما فرصت داشته باشید تصور بکنید و درنگ بکنید در اینکه چرا عرض می‌کنم پس‌انداز کردن صرفاً مقوله مالی نیست؛ یک نحوی از هستن در جهانه. کسی که داره پس‌انداز می‌کنه، امکان اکنونی رو به فعلیت نمی‌رسونه، به امید زیستن اون در آینده. چیزی که می‌خواد ازش فرار بکنه ناپایداری آینده‌ست، اما به واقع گویی داره داراییش رو به همون جایی می‌سپره که از عدم قطعیتش دلواپسه؛ اونم به زمانه! ما داریم یه امکانی رو می‌سپریم به آینده، میگیم در آینده محققش می‌کنم. چرا؟ به خاطر اینکه نمی‌دونم در آینده اگر نیازی پیش روی من قرار بگیره آیا امکانشم هست یا نیست. یه تردیدی در آینده وجود داره که من از الان می‌خوام علاجش بکنم. سؤالی که پیش میاد اینه که از کجا می‌دونی اون آینده مجال بهره‌مندی از این امکان رو به تو خواهد داد؟

یه پارادوکس و تعارضی اینجا هست. تو داری از ناپایداری هستی به جایی پناهنده میشی که خود اون پناهگاه هم ناپایداره. ما ۲ تا فرض می‌تونیم داشته باشیم: یکی اینکه کاری می‌تونیم بکنیم که ناپایداری هستی رو پایدار بکنیم؛ یه وقت دیگه تصمیم می‌گیریم که چجوری ناپایدار زیستن در بستر ناپایدار رو تجربه بکنیم. موج‌سوار کسی نیست که دریا رو آسفالت می‌کنه، موجو فریز می‌کنه، با نردبون ازش میره بالا، رو قله که رسید بیمه مسئولیت می‌کنه که مبادا موج بیاد پایین! موج‌سوار از ابتدا فرض ثبات موج رو گذاشته کنار. داره نحوه شناور زیستن در بستر ناپایدار رو تجربه می‌کنه. حظّش در این نیست که ثابت وایسه، حظّش در اینه که با موج بره بالا، با موج بیاد پایین؛ دوباره با موج بره بالا، دوباره بیاد پایین.

بیش از این نمی‌خوام تکرار کنم و مثال بزنم. غرضم تا به اینجا چنینه که ما وقتی داریم پس‌انداز می‌کنیم در واقع نحوی از مواجهه‌مون با زندگی و هستی در میانه، که فقط هم در پول خودش رو نشون نمیده. ما اگر رد پاشو بگیریم می‌بینیم آدم‌هایی که اهل پس‌انداز هستن احتمالاً در چیزهای دیگری هم مشغول موکول کردن تجربه زیست به آینده‌ن. شاید بشه اینطور جمع‌بندی کرد که گویی پس‌انداز کردن، سودای انسانه برای منجمد کردن زمان و برای زدودن وحشت ناپایداری از آینده، برای تسلا بخشیدن به اضطراب فقدان امکان و یا به هدر دادن امکان.

حالا این بخش رو می‌خوام با یک سؤال جمع‌بندی بکنم و بعد برم به مؤخره این جرعه. از نظر شما آیا پس‌انداز و سرمایه‌گذاری مترادف با یکدیگرند؟ کسی که پس‌انداز می‌کنه همونیه که داره سرمایه‌گذاری می‌کنه؟ اگر پس‌انداز دقیقاً مساویه با سرمایه‌گذاریه که هیچ، در واقع میشه اشتراک معنوی در دو لفظ متفاوت. اما اگر سرمایه‌گذاری و پس‌انداز با هم تفاوت دارن، این تفاوت در کجاست؟ کمی در مورد این سؤال توجه داشته باشید، منم نفسی تازه بکنم و بعد به پایان‌بندی این جرعه می‌پردازم.

رسیدیم به این سؤال که آیا پس‌انداز و سرمایه‌گذاری یه مفهومن، مشترکن با همدیگه یا دو مقوله متفاوتن؟ اگر متفاوتن این تفاوت در چیست؟ حتماً به این سؤال مفصل‌تر هم من فکر می‌کنم هم شما. اما مختصر برای اینکه یک راهنمایی بشه، یک چراغی به مسئله انداخته بشه، دو تا نکته رو می‌خوام عرض بکنم که کمکمون بکنه در دسته‌بندی ذهن. نکته اینه که سرمایه‌گذاری و پس‌انداز هم اشتراک دارن، هم افتراق دارن؛ یعنی هم مشابهت دارن هم متفاوتن. اونچه که مشابه مسئله‌ست. مسئله چی شد؟ ابهام در آینده، ناپایداری زمان یا به زبون دیگه نوسان امکان‌های ما در زمان. اینم میشه ناپایداری. خب یه درد قراره علاج بشه، با یه حریف قراره دربیفتیم. اما این اشتراک در مسئله به معنای مشابه بودن روش حل مسئله نیست.

فاصله پس‌انداز و سرمایه‌گذاری به اندازه فاصله آویختن و گریختنه. شما وقتی یه حریفی روبه‌روتون هست دو تا کار می‌تونید بکنید: یا باید به مصافش برید که برای این به مصاف، نیاز به افزایش توانایی دارید؛ یا اینکه فرار می‌کنید. خود فرار هم نحوی از تواناییه. اما همیشه قصه فرار، نگرانی در پسِ سر رو داره: «میگه رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران / تو بمان و دگران وای به حال دگران» این به هر حال نگران پشت سر هست. ضمن اینکه اگر از استعاره بگذریم، ما نمی‌تونیم از زمان فرار بکنیم. شما از زمان به چی می‌خوای فرار بکنی؟ عرض کردم تو قسمت اول جرعه، همان جایی هم که داری کار رو بهش می‌سپری خودش ناپایداره.

در پس‌انداز فرد به این سمت میره که من امکان‌هام رو حبس می‌کنم. یعنی حالا که با تشویش زمان، ناپایداری هستی روبه‌روم، امکان رو حبس می‌کنم. در سرمایه‌گذاری حبس امکان مسئله نیست بلکه بستِ امکان مسئله است. یعنی من اگر همه امکان‌های اکنونیم رو نگه دارم برام به عنوان یک سرمایه‌گذار کفایت نمی‌کنه، اما به عنوان یک فردی که پس‌انداز می‌کنه کافیه. اگر سرمایه‌گذار باشم باید امکانام منبسط بشه. چرا منبسط بشه؟ برای اینکه تا آهسته بتونم زمان رو از آن خودم بکنم. زمان رو به خدمت خودم دربیارم. این یک نحوی از مواجهه با زندگیه. اینکه فرد به دنبال این میره که درآمدش پسیو (Passive) بشه. چرا؟ برای اینکه فرصت اکتیویتی و عملگرا بودن در زندگی رو صرف چیز دیگری بکند. پس سرمایه‌گذار به نسبت پس‌اندازکننده مثل کسیه که داره یه اسب چموشی رو اهلی می‌کنه. میگه من نه تنها می‌خوام از معرض جفتک‌اندازی این اسب دور باشم، بلکه می‌خوام سوارشم بشم که راهی که قبلاً مجبور بودم ۳ روز طی بکنم رو حالا تو نیم روز برم. به همین جهت می‌تونیم بگیم که سرمایه‌گذاری یه مهارت برای مواجهه کیفی با زمان، یا به زبون دیگه می‌تونم بگم برای ارتقاء کیفیت زمان. بنابراین موضوع از جنس تعلیق امکان‌ها و به تعویق انداختن تجربه اکنونی نیست، بلکه وضعیت بهتری در آینده قراره تدارک دیده بشه.

تفاوت این‌ها احتیاج به دقت نظر داره. من باز هم دعوت می‌کنم که اگر کمک می‌کنه دوباره این جرعه رو بشنوید و برای خودتون انگار تو دو تا ستون مجزا بنویسید که صورت مسئله واحدی به نام مواجهه با زمان ناپایدار و امکان‌های ناپایدار رو می‌خوایم حل بکنیم.

در جرعه‌های قبلی هم این رو بحث کردیم که پول از این جهت امکان لطیفیه [که] ساده به دیگر چیزها تبدیل میشه، برا ما ارزنده‌ست. پس تا اینجا ۲ تا مقدمه رو داریم. یک: می‌خوایم ناپایداری امکان‌ها رو علاج بکنیم. دو: اینکه پول ابزار مناسبیه به خاطر اینکه ساده به امکان‌های متعدد بدل میشه. حاصل جمع این دو مقدمه اینه که با پول باید کاری بکنیم که ناپایداری امکان در آینده برامون کم‌رنج‌تر باشه؛ مواجهه بهتری داشته باشیم.

خب حالا شیوه برای حل این مسئله چیه؟ اومدیم گفتیم که دو شیوه یا دو نحوه حل مسئله داریم. یکیش پس‌اندازه که مفصل راجع بهش صحبت کردیم. یکی دیگه که به ظاهر شبیهه اما تفاوت‌های جدی داره، سرمایه‌گذاریه. لزوماً هم پاسخ صحیح این نیست که به شکل باینری بگیم یا این یا اون، صفر و یک؛ بلکه می‌تونه یک تلفیق، یک پورتفو، یک عصاره مرکبی از هم این و هم آن باشه.

مهم‌تر اینکه ما گرچه که به اعتبار عنوان این اپیزود که داریم راجع به «خرد ثروت» حرف می‌زنیم و بحثمون در مورد پول و سرمایه و پس‌انداز و این‌هاست، این بخش از حکمت زندگی رو داریم محدود حرف می‌زنیم؛ اما شما که دارید بهش اندیشه می‌کنید ظرف رو بزرگ‌تر ببینید. آیا سرمایه‌گذاری برای آینده صرفاً باید در پول متجلی بشه؟ ما سرمایه‌گذاری ذهنی هم می‌تونیم داشته باشیم. سرمایه‌گذاری عاطفی هم می‌تونیم داشته باشیم. سرمایه‌گذاری بدنی هم می‌تونیم داشته باشیم. اینا همش قابل بررسیه و رویکرد ما رو تغییر میده.

حاصل این توجه‌ها میشه حکمت ثروت یا خرد ثروت. چیزی که من سعی داشتم در این چند اپیزود خودم و شما رو بهش متوجه کنم اینه که فرد نمی‌تونه مدعی زندگی خردمندانه و حکیمانه باشه، اما از خرد ثروت غفلت کنه. به‌خلاف سنتی که ما اطراف خودمون زیاد می‌شنویم که فرد عالم بودن و وارستگی رو داره مترادف با بی‌سوادی مالی یا بی‌تفاوتی نسبت به خرد ثروت می‌بینه. من از فرصتی که آرتور شوپنهاور برامون ایجاد کرد استفاده کردم که بگم اتفاقاً ما این روزها داریم در برهه‌ای از زمان و قطعه‌ای از جغرافیا زندگی می‌کنیم که تا مغز استخوانمون داریم درد رو تجربه می‌کنیم؛ درد حاصل از بی‌خردی ثروته.

شما اگر حوزه‌های خرد رو تدارک ببینید، [اما] در مورد ثروت و پول خرد نداشته باشید، به معنی بی‌خردی در حفظ امکان‌هاست. کسی که خرد حفظ امکان رو نداشته باشه، از ممکن‌ترین وضعیت زندگی غلت می‌زنه تا مفلس‌ترین موقعیت زیستن. اگر در صحت این گزاره تردید دارید، چشمی باز بکنید و دور و برتون رو نگاه بکنید؛ هم در عرصه فردی، هم در عرصه اجتماعی و عمومی.

حالا شوپنهاور در متن کتاب «در باب حکمت زندگی»، با اینکه سرفصل مهمی رو طرح می‌کنه اما نحوه مواجهه‌ش با این مبحث خیلی دقت نداره، یا لااقل اینطور بگم: گذراست. شما تفکیک بین سرمایه‌گذاری و پس‌انداز رو می‌بینید، اما نه به اون اندازه مفصل که نیاز هست راجع بهش بحث بشه. شوپنهاور اومده این‌ها رو تفکیک کرده به اعتبار نحوه مواجهه آدم‌ها با ثروت. به زبون دیگه، بر اساس اینکه افراد از چه مجرایی و به چه نحوی ثروت رو دارن تجربه می‌کنن، براشون تجویز‌های متعددی داره.

این تفکیک‌ها در صفحه ۶۶ و ۶۷ کتاب «در باب حکمت زندگی» اومده که دعوت می‌کنم پیش‌مطالعه داشته باشید و در جرعه بعد من مفصلاً این اصناف رو خدمت شما عرض خواهم کرد. تندرست و متفکر باشید، تا هفته بعد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *