در جرعه هفتم، بحث پیرامون سطر نخست کتاب رو به اتمام می‌بریم. سطر موضوع صحبت:

In these pages, I shall speak of The Wisdom of Life in the common meaning of the term

از ترجمه انگلیسی جستار آرتور شوپنهاور بود و تاکید ویژه شد بر معنای Wisdom. این کلمه در لغتنامه کمبریج اینگونه ترجمه شده:

the ability to use your knowledge and experience to make good decisions and judgments

و تا اینجا چند جرعه در خصوص نسبت تجربه (experience) با حکمت (Wisdom) صحبت شد. جرعه هفتم می را می‌توانید بشنوید:

 

متن کامل اپیزود هفتم

سلام بر شما وقتتون بخیر باشه. جرعه‌ی هفتم می رو باهمدیگه هم‌پیاله‌ایم. همچنان در سطر اول کتاب هستیم یعنی سطر اول پیش‌گفتار، و البته این آخرین جرعه‌ایست که ما رو این سطر صحبت میکنیم و از جرعه‌ی بعدی، وارد سطر پرگفتگوی دوم میشیم. تاکیدی ندارم بر اینکه لزوماً هر سطری همینقدر زمان ببره؛ همچنان که تاکیدی ندارم به پرشتاب خواندن و سپری کردن. ما به حد کافی در جهان پرشتاب، تجربه‌ی هول هول زیستن داریم. الان هم انگار یک مسابقه‌ایه؛ چندتا کتاب خوندی؟ چند صفحه کتاب خوندی؟ بعد تند تند رکورد میزنیم. چکیده چکیده کتاب بخونیم، اما پرشمار کتاب بخونیم. فضیلت در پرشماری‌ست، در کمیته.

اما من در می، میخوام مزه مزه زیستن رو تجربه کنم و به همین جهت در میزبانیم هم همینطور دارم پیش میرم. شتاب نداریم. چنان که گفته شد و شنیدید، سطر اول رو ترجیح دادیم از ترجمه‌ی انگلیسی بخونیم. چرا؟ چون رسیدیم به اینجا که شوپنهاور گفت من میخوام پیرامون wisdom of life صحبت کنم و این wisdom فرصت شناگری بیشتری به ما میداد. پیرامون wisdom خواستیم تامل کنیم، لغت‌نامه ای اندیشیدیم. چرا؟ چون خودش گفت من دارم این اصطلاح رو در معنای عمومی استفاده میکنم. پس ما هم به سراغ لغتنامه‌ی عمومی رفتیم. بر اساس لغتنامه کمبریج دیدیم که wisdom تنیدگی داشت با experience-یا با تجربه. و ما چندین جرعه‌ست که داریم نسبت حکمت و تجربه رو باهم تامل میکنیم که فعلا آخرین صحبتمون در این باره، میشه جرعه‌ی هفتم.

چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟

پرسش اینه که چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟ چرا من چیزی هستم و تو دیگر چیزی؟ از کجا بر میاد؟ که در مواجهه‌ی با یه اتفاق، یه حادثه، یه متن ثابت حتی، ما برداشت‌های متنوعی داریم. انگاری که سر یه کلاس نشستیم، یک نفر داره یک درس میده اما این درس وقتی به سمت ما میاد میشه پنجاه‌تا برداشت. یک نفر یه کتاب نوشته، ولی اگر این هزاربار این کتاب خونده شده، هزار نحوه فهم شده. این تنوعِ «من» از کجا میاد؟

من به بخشی از این تنوع‌ها میگم تنوع آغازین. تمایزهای آغازین. اون بچه از لحظه‌ای که ما بهش میگیم ولادت یافت و این رو عرفاً بعنوان آغاز میگیریم-یعنی سن بودنمون رو از زمان تولد داریم میگیریم. در همان نقطه‌ی صفر بردار، گویی که او وسط بردار بودنشه. تفاوتی داره با بقیه‌. حتی تو بچه‌های چندقلو- که از پدر و مادر واحد، و در فاصله‌ی زمانی بسیار کمی از هم شکل گرفتن و پدید آمدن و بدنیا اومدن هم، تمایزی هست. اینکه این تمایز، ریشه در چه منشای داره، چرا هرکسی طوری متفاوته با دیگریست؛ برای این چرا من پاسخی ندارم. فقط اینقدر میدونم که تمایزهای آغازینی وجود دارد. این یه دسته. با این بخش آغازینش هم کاری ندارم-یعنی از صحبتم میخوام بذارمش کنار.

اما آیا همه‌ی تمایزهای ما، تمایز آغازینه؟ یا برخی از تمایزها هست که در مسیر زیستن داره ایجاد میشه؟ پاسخم اینه که همه‌ی تمایز، آغازین نیست. بر چه مبنایی همچین نتیجه‌ای میگیری حسام؟ از کجا اوردی؟ به این جهت میگم که اگر من همه‌ی تمایزها رو آغازین بگیرم، معناش اینه که انسانِ ولادت یافته رو در نقطه‌ی پایانِ خودش تصور کردم. یعنی او که متولد شده، شده است آن چیزی که میتوانست باشد‌. اما زیستن ما، داره نشون میده در حال شدنیم. ما همانی نیستیم که بودیم، ما آنی هستیم که اکنونیم و آنِ دیگری هم خواهیم شد. یعنی ما در مسیر شدنیم.

انسان، ویرایش پذیر است

اگر ما در حال شدن هستیم؛ پس یعنی انسان، یک منِ ویرایش‌پذیری داره. من در حال ویرایشم، هی نسخه‌ی جدیدی از من داره تولید میشه پس همه‌ی تمایزهامم آغازین نیست. این نسخه‌ی جدید هم داره به شکل متمایز هی شکل میگیره. اما این شکل گیری با چی اتفاق میفته؟ پاسخ اینه که با تجربه. تجربه‌ست که داره از ما چیزی جدیدتر از آن چه که بودیم میسازه. و تجربه‌ست که این امکان رو ایجاد میکنه که من و تو، دو من باشیم. یعنی در مواجهه‌ی با یک محرک بیرونی، یک رخداد بیرونی، تو برداشتی داشته باشی و من برداشت دیگری‌. از کجا تجربه رو میتونی ثابت کنی؟ با تجربه. راه دیگه‌ای ندارم که. من باید این فرصت تجربه رو برای شما پدید بیارم، باهم تجربه کنیم، ببینیم آیا جز اینی که من میگم میشه؟ چند ثانیه صدایی رو باهمدیگه بشنویم، شما در حین شنیدن این صدا سعی بکنید این صدا رو برای خودتون تبدیل بکنید به یک معنا. برای این صدا یه تصویر ذهنی ترسیم کنید. روی بوم ذهنتون نقاشی بکشید، تا حد ممکن با جزئیات. هرچه شما بیشترْ جزئیات رو بیارید، هرچه من بیشترْ جزئیات رو بیارم، تمایزهامون پررنگ‌تر دیده میشه. بشنوید این صدا رو.

خب حالا بفرمایید چند صدا شنیدید؟ چه صحنه‌ای بود؟ شما کجای این معرکه بودید؟ چیکار میکردید؟ آدم‌ها رو در چه شکل‌هایی دیدید؟ چه اخلاقی دیدید؟ هوا ابری بود، بارونی بود، آفتابی بود؟ در و دیوار و موقعیت مکانی رو چه جوری دیدید؟ همه‌ی اون چیزی که این صدا در ذهن شما تصویر کرد رو اگر بنویسید و ارائه کنید، خواهید دید که تصاویر از آنِ شماست. این تجربه به شرط چاقوعه. یعنی شما تو کامنت‌های مربوط به همین جرعه، تصویرتون رو بنویسید و تصویرهای دیگران رو بخونید. میبینید اشتراک‌هایی وجود داره ولی تمایزهایی هم وجود داره.

تمایز معنا از تمایز تجربه نشات می‌گیرد

این تمایزها رو از کجا اوردید؟ آیا جز اینه که شما کلاژی از تجربیات پیشینیتون ساختید؟ فلان آدمی که دیده بودید، فلان ساختمونی که دیده بودید، فلان کتابی که خوندید، اون فیلمه که دیدید، اون صحبته که شنیدید، تجربیاتی که زیستید، اونها حاضر شد و نقاشی کرد چهره‌ای رو برای شما. آدمِ این صدا برای شما، به شکل تجربه‌ایست که سابق بر این دیدید. فضا و محیط، لوکیشن این صدا، اونی بوده که شما تجربه کردید، و محال است شما امر تجربه نشده رو بتونید تصور کنید. ممکنه اون تجربه‌هه تجربه‌ی عینی شما در یک جهان واقعی نبوده، اما یک فیلمی دیدید، اون فیلمه به شما یک موقعیتی رو نشون داده-اون موقعیته هم تجربه ست. کتابی خوندید، تو این کتاب یک شخصیتی برای شما توصیف شده-اینم تجربه ست. اما ناممکنه شما از جایی به جز تجربیاتتون بتونید اجزاء این تصویر رو جمع بکنید و به این صدایی که شنیدید معنا بدید.

تا اینجا با من هم‌رای هستید که نه فقط در این اتفاق بلکه شما در برابر هر محرک بیرونی، درخور تجربیات خودتون اون محرک رو معنا میکنید؟ و آیا موافق هستید بجز اون تمایزهای آغازین، بقیه‌ی تفاوتی که ما داریم در اثر تمایز در تجربیاتیه که در مسیر زیستن اونها رو تونستیم کسب بکنیم؟ من حتی راجع به حکمت زندگی هم اگر صحبت بکنم، حکمت رو در خور تجربه م میفهمم. چنان که آرتور شوپنهاور این کتاب رو در سنی نوشته که انبوهی از تجربه‌ی زیسته داشته و شما اونها رو در متنش خواهید دید. بنابراین حکمت زندگیِ نوشته شده‌ی آرتور شوپنهاور در خور تجربیات اوست؛ من هم فهمم از نوشته‌ی او درباره‌ی حکمت زندگی متاثر از چیه؟ تجربیات خودم. یکمی این رو مزه مزه بکنید؛ یک جمع‌بندی خیلی مهم دارم از این گفته‌ها.

تجربه یک کل ِمنسجم ِحال است

رفیقای من، من هروقتی که راجع به تجربه صحبت کردم، گفتم تجربه‌ها و همیشه هم صحبتم یه طوری بوده- و شاید صحبت اکثر ما اینگونه‌ست که گویی یه من هستم، و یه عالمه هم تجربه. این تجربه‌ها مثل فایلی که روی من کپی شده، دیتاییست که روی من ریخته شده. خب؟ اما حالا میخوام در این چند دقیقه پایانی جرعه، کمی به نسبت میان من و تجربه با ذره‌بین نگاه کنم. آیا وقتی تجربیات داره در ذهن من حاضر میشه، پارتیشن‌بندی شده‌ست؟

یعنی وقتی من این صدا رو میشنوم یا یه حادثه‌ای رو میبینم، تجربیات پیشینی من، اندوخته‌های من، در فولدرهای ثابتی تفکیک شده؟ بعنوان نمونه، میرم روی فولدر تجربیات گردشگری، خاطرات اونو در ذهنم حاضر میکنم، اندکی افزودنی نیاز داره برای اینکه بهش طعم بدم میرم در فولدر خاطرات دبیرستان، چندتا اتفاق بانمک هم اونجا برمیدارم، ازش تصویر میسازم؟ دقیقاً مثل نقاشی که رنگ‌های متعددی رو روی پالت میاره و ترکیب میکنه که رنگ مورد نظرش رو بسازه. اینجوریه؟ یا اینکه نه، گویی همه‌ی این تجربیات، تو یه کاسه‌ست-و اتفاقا برای همینه که گاهی از نگاه ما بی‌ربط حاضر میشه. یعنی من اگه الان سر کلاس درس هستم، فقط در محضر تجربیات آموزشیم نیستم. ممکنه قیافه‌ی معلم، تجربه‌ی یک حادثه، یک همسایه، یک رابطه‌ی عاطفی رو در ذهن من حاضر کنه.

در واقع تجربیات نیست. اینا وقتی اندوخته میشه تبدیل میشه به یک کل منسجم، به یه کل واحد-که دسته‌بندی زمانی هم نداره. همه‌ش حاله، همه‌ش اکنونی ست، اما در طیف‌های متنوعی از آشکارگی قرار داره. بعضیش خیلی آشکاره، بعضیش کمتر آشکاره-که بهش خیلیا میگن ناهشیار. اما همه‌ش تو یه مخزنه. پس انگار که چیزی در من است که نمیدونمم اسمش چیه-خیلی هم دعوایی سر اسمش ندارم-ولی هر آن چیزی که هست، اوست که تجربه رو در خودش اندوخته و تمام تجربیات پیشینی من، نزد او حاضره و حاله و وقتی با پدیده‌ای روبرو میشم، آن تجربیات پیشینی بین من و واقعیت وجود داره چون من تمام واقعیت رو به طعم این تجربیات میتونم بفهمم.

و حالا میشه من دست از این تفکیک بردارم، بگم حسام، نه اینکه یک حسامی‌ست و یک تجربه‌ای، بلکه تو همان تجربه‌ای. من تمام فیلماییم که دیدم، تمام درساییم که خوندم، تمام راه‌هاییم که رفتم، من همه‌ی شادیامم، همه‌ی لذتهامم، همه‌ی غصه‌هامم، من همه‌ی چشیده‌هامم. من چیزی نیستم جز همه‌ی آنچه که تجربه کردم. من تمام این طعم‌ها، حالها، حسهایی هستم که در عمرم تجربه کردم. من در حال شدنم. خیلی این جملات برای من مهیبه کاش برای شما هم چنین باشه، بالاخص وقتی که دریابیم که من با هر تجربه‌ای، منِ جدیدی میسازم. من با هر رویدادی که روبرو میشم، با اتکاء به تجربیات پیشینیم او رو میفهمم. این دادشه.

در واقع با تجربیات پیشینیم به اون رویداد معنا میدم و بعد اون تجربه ی پیشینی رو میارم در ظرف تجربیاتم-دیگه اونم چشیدم دیگه-و این ستاندنمه. و اینگونه‌ست که من با هر مواجهه ای، به منِ جدیدی تبدیل میشم. اینگونه‌ست که شما در ابتدای جرعه‌ی هفتمِ می، هرکس که بودید، بودید. و اکنون در ثانیه‌ی پایانی می، کلمات جدیدی تجربه کردید، و منِ جدیدی شدید.

 

آغاز سخن

{سلام هم‌پیاله‌های من، خوشحالم که هم‌سفرۀ شمام. اصلا مزۀ سفره به هم‌سفره‌ست. تو جرعۀ پنجم عرض کردم که ما مضطر به گفتگوییم. من راهی ندارم جز اینکه جهان رو با تجربیات شما ببینم. اگر نبودید شما، این زندگی مزه نداشت. شدنی نبود.

اینکه می‌گن: «جونم به جونت بنده»، مال یه نفر نیست. جان همۀ ما به هم بنده. من این بیت حافظ‌جان رو بسیار دوست دارم که می‌گه: «ای نور چشم من سخنی هست، گوش کن‌… چون ساغرت پر است، بنوشان و نوش کن.»

راهی جز این نیست. هرکی از ساغر خودش باید به دیگری برسونه‌. از تشنگی می‌میریم اگر باهم هم‌سفره نباشیم. از جهل می‌میریم اگر تجربیاتمون رو با همدیگه در میون نذاریم.

یادتون می‌آد تو جرعۀ دوم، صحبتِ برخاک، گفتم در این هستی، حیات رو دست‌به‌دست بین هم می‌چرخونن؛ اونی که نگه داره مرده‌ست. بودنشون در بودنِ همه. ما که تافتۀ جدابافته نیستیم. لکه‌ای از این هستی هم ماییم.

گفتنیای من، اینایی‌ست که دارم جرعه‌جرعه خدمت شما تقدیم می‌کنم. شنیدنی‌هام رو از شما طلب دارم؛ قابل دونستید توی سایت مِی، توی کامنت‌ها بهم خبر بدید. در تجربیاتتون شریکم کنید.

این از این حرفای تعارفی تلویزیونی نیست‌ها… که بگم ما رو از نظرات خودتون بهره‌مند کنید، بعد شمارۀ روابط عمومی رو بدم بگم برید اونجا تقدیر و تشکر کنید. نه والله. استدلال آوردم براتون تو جرعۀ پنج. شما مِی رو پخته‌تر می‌کنید.

دوستان خیلی لطف دارن تو کامنت‌های پادگیرهای مختلف پیام می‌ذارن، زحمت می‌کشن، ولی چون خیلی پراکنده‌ست، بسیار محتمله که تو این‌ها چیزی از چشمم جا بمونه. اگر یکجا توی سایت باشه بهتره.

وارد صفحۀ اپیزود بشید؛ یعنی تو اون نوارعنوانِ بالای سایت زده  episodes. دورشم یه کادر زدم که هیچ‌کس گم نشه‌. اون رو کلیک کنید و وارد صفحۀ اپیزودها بشید. هر اپیزودی برای خودش یه پست داره. کامنت‌هاش تقدیم شما‌؛ فرصت هست برای اینکه هم نظرات بقیه رو بخونید، هم شما نظر بفرمایید. اما الان می‌خوام راجع به چی صحبت بکنم؟}

یادآوری کوتاه

گفته شد که برداشت و تصویر هرکس از این هستی، مختص به خود است. به‌رغم اشتراک‌های بسیاری که بین انسان‌ها وجود دارد ـ و به‌خاطر همین با هم هم‌زیست هستیم ـ اما تمایزهایی وجود دارد که این تمایزها حاصل متغیرهای متعددی است: زمان، مکان، استعداد، بضاعت، تنوعِ دقتِ میانِ حواسِ مختلف. خلاصه انسان گوناگون است؛ پس گوناگون جهان را ادراک می‌کند.

حالا به یک برداشت عملی و درس زندگی دیگر می‌پردازیم. چراکه ما در مِی سعی می‌کنیم عمل را به حرف‌ها نزدیک کنیم. پایان اپیزود پیش به این رسیدیم که باید گفتگو کنیم و اکنون به یک واقعیت عملی دیگر می‌رسیم.

بحث و دغدغۀ مِی حکمت زندگی است. خُم‌به‌خُم طی می‌کنیم. پیاله‌های کنونی از خُم آرتور شوپنهاور هستند. منبع اصلی هم جستار «در باب حکمت زندگی» است. اما اکنون در این جرعه، می‌خواهیم به یک پاراگراف از منبع فرعی بپردازیم. در صفحۀ صد و هشتاد و نه کتاب «متعلقات و ملحقات» نوشتۀ آرتور شوپنهاور که در کتاب‌نامۀ سایت معرفی شده است؛ بحثی مطرح می‌شود که در حاشیۀ پرداختن به آن، نکته و اشاره‌ای هم خدمت شما تألیف می‌شود.

نظر شوپنهاور در باب رواداری

شوپنهاور به رواداری اشاره می‌کند. در خطوطی از کتاب گفته می‌شود: «برای رواداری در برابر نظرات دیگران که مخالف نظرات خودمان هستند، و صبوری در برابر تضاد، احتمالاً هیچ‌چیز مؤثرتر از این نیست که به یاد داشته باشیم خودمان هم اغلب پیاپی نظرات متضادی دربارۀ موضوع واحدی داشته‌ایم و کراراً و گاهی حتی در دوره‌ای بسیار کوتاه، نظراتمان را تغییر داده‌ایم. رواداری تقریباً معادل مدارا کردن با دیگری است، تحمل مخالف، تحمل کسی که چون من نمی‌اندیشد.»

تعارض نظرِ من با من

شوپنهاور وفور تجربۀ تعارض بین نظر فرد با خود را بهترین بهانه و دلیل برای قانع‌کردن انسان بر رواداری می‌داند. دقت کنید که این دو خودِ در دو نقطۀ متفاوت از بردار t یا زمان هستند؛ یعنی فرد در نقطۀ t1 که به فرض سه سال پیش بوده است؛ راجع به موضوعی نظر a را داشته است. اکنون در t2 که زمان حال است؛ نظر b را دارد.

شوپنهاور معتقد است وقتی فرد خودش با خودش، اختلاف نظر دارد و بعداً به این نتیجه می‌رسد که باید نظر سابق خود را کنار بگذارد، بگذرد و به نظر جدید برسد؛ همین قاعده را می‌توان نسبت به دیگری هم، جاری دانست. فرض کن دیگری، خودِ تو در نقطۀ دیگری از بردار زندگی است و اکنون زندگی را این‌گونه می‌بیند.

تمایز تجربیات: دلیل تألیفی بر رواداری

اما یک دلیل تألیفی دیگر در راستای جرعه‌هایی که تاکنون با هم صحبت کردیم ـ به‌خصوص جرعۀ پنجم ـ برای رواداری تقدیم می‌کنم.

در جرعۀ قبل ذکر شد که هر فرد سهمی از جهانِ بیرونی دارد که مختص به او است و فقط در صفحۀ ادراک او نشسته است. علاوه بر آن ذکر شد که هر فرد وقتی می‌خواهد چیزی را بفهمد، وقتی با متن و گفتاری رو‌به‌رو می‌شود، به‌قدر وُسع تجربیات خود می‌تواند آن را بفهمد.

برای ترجمان کلمات، به سراغ مخزن تجربیات می‌رویم، نزدیک‌ترین تجربه به این کلمه را احضار می‌کنیم و با آن، کلمه را می‌فهمیم.

رواداری؛ یک ضرورت عقلانی

وقتی این دو جرعه را با هم بشنویم و در ذهن بپذیریم که یک؛ دیگری چیزی از این عالم برمی‌دارد و شاید نقطه‌ای که من می‌بینیم برای او کور باشد؛ چنان‌که ممکن است نقطه‌ای که او می‌بیند برای من کور باشد. پس وقتی با پیش‌فرض تمایزِ تجربیات با دیگری رو‌به‌رو شویم؛ مدارا و همراهی‌کردن با او برای ما خوشایندتر و عقلانی‌تر است.

دو؛ اینکه، دیگری بر اساس تجربیات خود وقایع را ترجمه می‌کند. بر این اساس و همراه با تعریفی که از تجربه خدمت شما عرض شد؛ جرعۀ پنجم نه تنها ما را مضطر به گفت‌وگو یا ناگزیر به گفت‌وگو معرفی می‌کند، بلکه اثبات می‌کند که رواداری، نه یک اغماض و گذشتِ اخلاقی، بلکه یک ضرورت عقلانی است.

رواداری و بی‌مبالاتی

اما حالا که از ضرورتِ عقلانی بودن رواداری صحبت کردیم، در مقابل سوالی پیش می‌آید. اگر کسی بود که خود غیرعقلانی و آسیب‌زننده رفتار می‌کرد، باید با او چه کنیم؟

مصادیق آن را در قرنطینه و کرونا داریم. اگر کسی با بی‌مبالاتی خود، دیگران را هم در معرض آسیب و خطر قرار می‌دهد؛ باید رواداری کنیم؟ «تو براساس تجربیات سابقت، ادراکت این‌قدره؛ من رعایت می‌کنم، تو نکن؟» آیا در چنین جایی هم رواداری، ضرورتی عقلانی است؟

جواب این سوال در تبیینِ نظام‌های حقوقی روشن می‌شود که موضوع مِی نیست. کارکرد حقوق، مهار قدرت است. از قدرت حاکم تا قدرت شهروند بی‌مبالات. ترازکردن و اندازه‌کردن قدرت، کارکرد نظام حقوقی است.

اقناع به جای اقتدار

اما اگر بخواهم یک تلنگر کوتاه در حد جرعه‌های مِی به خودم و شما تقدیم کنم؛ باید بگویم: اگر تجویز کنیم که به‌جهت تمام ارزش‌هایی نظیر امنیت، سلامت، اخلاق و نظم، می‌توان رواداری را کنار گذاشت؛ هیچ جنایتی در جهت اصلاح نیز نیست که قابل توجیه نباشد.

اما در مقابل، اگر بگوییم که رواداری به معنای تصدیق امر ناروا نیست اما راهش سرنیزه هم نیست، آن‌وقت به‌جای اقتدار، باید «اقناع» اتفاق بیفتد. در همان لحظه است که به‌جای سرمایه‌گذاری بر روی سرنیزه، باید کتاب، دانشگاه، رسانه و عقلانیت عمومی ارتقا پیدا کند.

موضوع این نیست که باید امر ناروا را روا پنداشت؛ بلکه انتخاب بر سر این است که علاج ناروایی، اقتدار است یا اقناع؟ اگرچه این جملات پاسخ جامعی برای آن سوال نیست اما تلنگر قابل تأملی است.

{سلام هم‌پیاله‌های من، وقت‌تون بخیر باشه. امیدوارم که تن‌درست باشید، جان‌تون سلامت باشه، خِردتون پربار. الان که این دقایق رو ضبط و با شما گفتگو می‌کنم، نهم فروردین ماه سالِ صفر است و جرعۀ پنجم می رو تقدیم‌تون می‌کنم. چند روز قبل با خودم فکر می‌کردم کسایی که از الان به بعد متولد می‌شن، چند سال دیگه قد و بالا می‌گیرن، با تعجب به من و شما می‌گن که واقعا شما متولد هزار و سیصد و فلان هستید؟! چون واسۀ هزار و چهارصدیا، ما قرن قبلی محسوب می‌شیم. خلاصه همه قدیمیا، همه پیرزن پیرمردای آینده، خوش نوش جان کنید جرعۀ پنجم رو؛ که زمان کوتاهه.}

کم‌بضاعتی ِ لفظ

مدت زمان وقفۀ بین جرعۀ چهار و پنج کمی طولانی شد. اما چرا؟ علت اینکه می جرعه‌جرعه خدمت شما تقدیم می‌شود؛ این نیست که همۀ آن ضبط‌شده و رج‌زده باشد؛ بعد اندک‌اندک به شما تحویل داده شود. در این حدفاصل است که حرف متولد و فکر پخته می‌شود. من هم مانند شما قدم‌به‌قدم می‌اندیشم، مطالعه و مشق می‌کنم و خدمت شما بزرگواران ارائه می‌دهم.

حالا علت گرفتاری چه بود؟ کم‌بضاعتیِ لفظ. نمی‌دانم آن چیزی را که در ذهن دارم؛ با چه کلمه‌ای باید بگویم تا دقیق باشد. در جرعۀ چهارم خدمت شما عرض کردم که وقتی ما با رخدادی بیرون از خود رو‌به‌رو می‌شویم و آن را به واسطۀ حواس خود ادراک می‌کنیم؛ تصویری از این تجربه در ذهن، درون و باطن ما نقش می‌بندد.

کلمۀ تصویر، بیشتر اشاره به قوۀ باصره دارد. درصورتی‌که غرض فقط بینایی نیست. این تصویر حاصل از بوییدن، لمس‌کردن و شنیدن است. برای مثال کتابی تحت عنوان «جهان همچون اراده و تصور» ترجمه شده است. این «تصور» آن مقصود ما نیست. اینجا تصور ترجمۀ idea است.

{خلاصه دستم به دامن پرچین‌تون اگه می‌تونید یاری بکنید در کلمه و خلاقیتی خرج بکنید.}

ضرورت تأسیس کلمات

به نظر می‌رسد باید کلمه تأسیس شود. در غیر این صورت ما هر‌چه بخواهیم در کلمات کنونی دست‌وپا بزنیم؛ معنی و کلمه‌ای دیگر متبادر می‌شود. همچنین خود تصویر و تجربۀ حاصل از مواجهۀ ما با جهان پیرامون قابل انتقال به غیر نیست.

آگاهی قابل‌انتقال به غیر نیست و نمی‌توان این آگاهی را از اندرون برداشت و روی دیگری نصب کرد. زیرا قابل‌تفکیک از تو نیست. آن‌چنان که غذای هضم‌شده قابل‌تفکیک از تو نیست.

در ادبیات عمومی، قراردادهای بسیاری داریم که در آن انتقال تجربه معادل انتقال دانش است. دانشی که در اینجا ذکر می‌شود با این دانش قابل‌انتقال، متفاوت یا حداقل دو رتبه از یک نوع است که دقیقا با هم منطبق نیستند.

{ولی از سر بی‌لفظی گرفتاریم و داریم این‌طور صحبت می‌کنیم. القصه اینکه تصمیم گرفتم همین معضل رو، همین گرفتاری رو، خدمت شما دردِ دل کنم؛ از همین جا مثال بسازم برای ادامۀ عرضم، به قراری که خواهید شنید.}

دسترسی به «جز من»

ما یک جهان پیرامون و بیرون از «من» داریم؛ که به آن «جز من» می‌گوییم. نام آن هر چیزی که هست مهم این است که من نیست؛ چون که من، «خود» است. از من به بعد جهانی است که به آن جز من می‌گوییم. باید جداگانه به این موضوع فکر کرد که من از کجا تمام می‌شود که جهان شروع می‌شود.

اما، سوال ما اکنون این است که من به جهان بیرون چگونه دسترسی دارم؟ از کجا می‌توان آن را شناخت؟ ابزاری که با آن می‌توان جهان بیرون را درک کرد حواس است. جهان را تجربه‌ می‌کنیم. ذهن و عقل من که این ابزار را در اختیار گرفته است؛ یک تنظیمات کارخانه‌ای و به‌صورت پیش‌فرض دارد.

در نهایت پس از ترکیب کردن تنظیمات پیش‌فرض با تجربیات اضافه‌شده؛ فرایندی طی می‌شود ـ که موضوع صحبت نیست ـ و شناخت حاصل می‌شود.

اما هر فرد در این شناخت همواره مقید به زمان و مکان است. یعنی نمی‌توان همۀ جهان را در آغوش گرفت، همۀ جهان را لمس کرد، بو کشید و دید. حتی اگر فرض کنیم بتوان همۀ آن را دید و بویید و لمس کرد؛ نمی‌تواند مدید باشد.

یعنی حتی اگر احاطۀ بر مکان رخ دهد؛ احاطۀ بر زمان وجود ندارد. اگر فرد در همه‌جا و در همه‌وقت بود، می‌توانست همۀ تجربیات را داشته باشد. اما فرد فقط به‌قدر خود و در زمان خود هست.

محدودیت تجربه

{الان که دارم پای میکروفون حرف می‌زنم، معنی‌ش اینه که تو حیاط خونه‌مون هم نیستم. الان که دست‌هام رو می‌ذارم رو میز، معناش اینه که انبوهی از دیگر جاها قابل‌لمس نیست برام. چاره چیه؟ تونستم خدمت شما برسونم سوال رو؟

چکیده‌ش این شد: من برای شناخت جهان بیرون از خودم، باید اون رو تجربه کنم و بیارم تو دیگ عقلم، این تجربه رو بپزم. اما منی که نمی‌تونم همۀ زمان‌ها و همۀ مکان‌ها رو تجربه کنم، چطور می‌تونم به تصویری بزرگ‌تر از یک من از این جهان برسم؟ چه کنیم آبجی‌جان؟ چه کنیم داداش‌جان؟ چیست یاران طریقت، بعد از این تدبیر ما؟

من تا اکنون پاسخ رو، این‌قدری که به شما می‌گم، فهمیده‌م.}

پازلی به نام جهان

جهان پیرامون ما و جز من، یک پازل است که این پازل دانه‌های پراکندۀ متعددی دارد. هرچه دانه‌های بیش‌تری کنار هم چیده شوند؛ تصویر نهایی کامل‌تر است. قسمت زیبا آنجاست که هرکدام از این دانه‌ها، دست یک نفر است. یعنی تو دانه‌ای در دست داری که دیگری ندارد و همین‌طور هرکس یک دانه‌ای دارد.

{این مقدمه رو اینجا داشته باشید؛ ما هنوز داریم دربارۀ موضوع تجربه ذیل تعریف حکمت، روی سطر اول جستار صحبت می‌کنیم. با همین فرمون می‌ریم جلو‌تر و من نقدی عرض می‌کنم به اندیشۀ جناب شوپنهاور.}

جمع‌بندی صحبت‌ها تاکنون این است که ما برای دیدن تصویر بزرگ‌تری از جهان محتاج یکدیگر هستیم.

اکنون موضوع بحث این نیست که این خلقت هدفمند است یا خیر، تصادفی بوده است یا خیر. اگر هم تصادفی بوده است؛ تصادف خوشی است. زیرا دستگاه تکثیر نبوده است که میلیارد‌ها آدم یک‌شکل خلق کند؛ بلکه میلیارد‌ها آدم خلق شده است که هرکدام بتوانند تکه‌ای از این تصویر را تجربه کنند.

تصویر بزرگ‌تر از آنِ کسی است که دسترسی بیش‌تری به تجربۀ دیگران داشته باشد. آیا این نتیجه با مقدمۀ صحبت و با جرعۀ چهارم تعارض نداشت؟ ما گفتیم که این تصویر در ذهن ما قابل‌انتقال به غیر نیست. اکنون گفتیم برای اینکه به تصویر بزرگ‌تری از جهان پیرامون برسیم باید از تجربیات دیگران باخبر باشیم.

اضطرار به گفت‌وگو

{این دوتا رو با هم چطور جمع می‌کنی؟ به دادم برسید. چی جواب بدم؟}

فرض بفرمایید فردی نابینا در کنار شما نشسته است و رو‌به‌رو منظرۀ خوشی است. شما می‌خواهید تا حد امکان او را از منظرۀ رو‌به‌رو آگاه کنید. چه‌کار می‌کنید؟ آیا جز این است که سعی می‌کنید با حوصله و به دقیق‌ترین شیوه‌ای که می‌دانید منظرۀ رو‌به‌رو را برای او توصیف کنید و تا حد امکان او را در تجربه‌کردن این فضا شریک کنید؟

شما تصویر ذهنی خود را به او منتقل نمی‌کنید. یک send file نیست که مانند دستگاه کامپیوتر تصویر روی ذهن مخاطب قرار بگیرد. بسیار صحبت می‌کنید و از رود، سبزه، درخت، کوه، ابر و… می‌گویید تا بتوانید به‌حد بضاعت به او فرصت تصویرسازی بدهید. سپس با هم دست روی علف‌ها می‌کشید، ساکت می‌شوید و گوش می‌کنید‌؛ تا با حواس دیگر بتوانید آن تصویر را منتقل کنید.

پاسخ آن سوال و تناقض نیز همین است. انسان به جهان نابیناست. در نزدیک‌ترین رابطۀ عاطفی و حتی در نزدیک‌ترین رابطۀ عاطفیِ به‌علاوۀ جسمانی، آنجا که عاشقی و معشوقی در اوج هم‌آغوشی هستند؛ از پشت پلک بستۀ هم بی‌خبرند. ما در جهان نابینا، عاجز و بیچارۀ گفتگو هستیم. گفت‌و‌گو یک مزیت نیست بلکه یک اضطرار است. هیچ راهی جز گفتن و شنیدن و آگاهی به آداب گفتن و شنیدن پیش روی ما نیست.

پادکست مِی، جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما، وقت بخیر

در جرعۀ سوم به خوانش متن جستارِ «در باب حکمت زندگی» به قلم آرتور شوپنهاور وارد شدیم. وقتی موضوع صحبت در باب حکمت زندگی است، اولین کلمه‌ای که ذهن ما را به خود مشغول می‌کند چیست؟ حکمت.

دربارۀ حکمت صحبت کردیم؛ اما به جهت آنکه دقتِ تعریفِ ارائه‌شده برابر کلمۀ حکمت، در لغت‌نامه‌های فارسی برای کار ما کفایت نداشت، خوانش جملۀ ابتدایی از نسخۀ انگلیسی این جستار گریزناپذیر بود:

In this page I shall speak of the wisdom of life in the common meaning

کلمۀ wisdom قابلیت بیشتری برای تأمل به ما می‌دهد. اگر به ترجمۀ آن در دیکشنری کمبریج رجوع کنیم، متوجه خواهیم شد که wisdom قابلیتی حاصل تلفیق دانش و تجربه است. این تلفیق امکان تصمیم‌گیری به فرد می‌دهد.

با این مقدمه به جرعۀ چهارم وارد می‌شویم.

دربارۀ معنای کلمات

جرعۀ چهارم را با یک سوال شروع می‌کنیم. معنای کلمات را چطور می‌فهمیم؟ برای مثال کلمۀ «مدرسه» چه معنایی به ذهن شما می‌آورد؟ تصویری که در ذهن شما نمایان می‌شود از کجا آمده‌است؟ آیا جز این است که وقتی کلمۀ مدرسه را می‌شنوید، در انبار تجربیات خود جست‌وجو می‌کنید؛ آنچه از مدرسه درک کرده‌اید را حاضر می‌کنید و تصویر آن تجارب شخصی را روی پیشخوان ذهن می‌گذارید؟

فاصلۀ تصاویر ذهنی ما دربارۀ مدرسه، چندان زیاد از هم نیست زیرا مدرسه یک ساختمان، یک فرمِ ظاهری و نحوۀ استانداردی از آموزش است که کمابیش به صورتی مشابه آن را تجربه کرده‌ایم. اما اگر بگویم «زیبا» آن‌وقت چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ دوباره سراغ انبار تجربیات خود می‌رویم و آن چیزی را که از زیبایی چشیده و دریافته‌ایم؛ حاضر می‌کنیم و روی پیشخوان قرار می‌دهیم اما اینجا احتمال تمایز تصاویر بسیار بیشتر است.

آیا موافق این فرضیه هستید که ما برای درک کلمات به تجربیات خود مراجعه می‌کنیم و هرکس کلمه را درخور تجربیاتی که پیش از این داشته است معنا و درک می‌کند؟ به‌عنوان مثال اگر شما نام یک غذای محلی را بگویید که من تاکنون نخورده‌ام و نام آن را هم نشنیده‌ام؛ هرچه شما به من دربارۀ آن غذا بگویید، هیچ تجربه‌ای از آن در صفحۀ خیالم نیست. اگر دوباره تکرار کنید؛ من کماکان در انبار ذهن خود هیچ تجربه‌ای ندارم که احضار کنم. پس متوجه کلام شما نمی‌شوم‌.

دو راه حل وجود دارد:

یک ـ آن غذا را به یکی از تجربیات من تشبیه کنید مثلا بگویید: «آقا شبیه آش رشتۀ خودتونه.» تا در ذهنم یک طرح کلی‌ شکل بگیرد.

دو ـ یک پیاله از همان غذا به من بدهید. بگویید : «این رو بخور، این همونیه که ما می‌گفتیم.» به عبارتی برای من تجربه بسازید. پس اگر از یک کلمه تجربه نداشته باشیم، امکان درک آن را نخواهیم داشت. پیروِ همین موضوع به متنی از جناب جان لاک استناد می‌کنیم.

نظر جان لاک دربارۀ معنای زندگی

جان لاک یک جستار دربارۀ فهم بشر دارد. عنوان انگلیسی جستار نیز دقیقا همین است:

An Essay Concerning Human Understanding

این دومین مرتبه است که برای یک مطالعۀ علمی به جستار یا essay ارجاع می‌دهیم. دو سوء‌برداشت دربارۀ جستار وجود دارد. یک، به‌رغم واقعیت، تصور می‌کنیم جستار برای متن‌های غیرعلمی است. دو، تصور می-کنیم جستار باید بسیار کوتاه باشد. هم‌اکنون متن ترجمۀ گزیده‌ای از کتاب اصلی، جستار در باب فهم بشر، در حدود پانصد صفحه و با زحمت مرحوم صادق رضازاده شفق در دسترس من است. البته هستی‌شناسی جستار بماند به وقت خود.

{الان کتاب رو گفتی منظورت اینه که ما بخریم؟ نه عزیز دل. هیچ ضرورتی نداره. من همۀ اونقدری که برای مِی لازمه از روش می‌خونم و براتون تعریف می‌کنم. اما اگر کسی خواست این سیر مطالعاتی رو داشته باشه، من منابعی رو که در دسترس دارم معرفی می‌کنم. به‌علاوه، ادبِ خوانش تألیفی حکم می‌کنه، که هرجا مطلبی رو از کسی نقل می‌کنیم؛ ارجاع بدیم. بگیم این رو فلان‌جا خوندم و از فلانیه. در ازاش اون قسمتی که آوردۀ خودمون به مبحث هست رو تأکید کنیم. بگیم این مال منه و من دارم می‌گم.}

در صفحۀ دویست و هشتاد و نهِ این نسخه از کتاب سوم – کل جستار به چهار کتاب تقسیم شده است – دربارۀ کلمه صحبت شده است. جان لاک، معتقد است فایدۀ کلمات آن است که تصورات ما را محسوس و چیزهای باطنی را عیان کنند. اصواتی خارج شود که نمایان‌گر آن تصور باطنی باشد.

همچنین کلمات دو کارکرد عینی دارند. یک، ما می‌توانیم تصورات خود را ضبط و ذخیره کنیم. دو، می‌توانیم کلمات را مبادله کنیم و انتقال بدهیم. در ادامه جان لاک می‌گوید :«کلمات، در اصل، از تصوراتِ محسوسه مشتق شده‌اند.» یعنی شما تصوری داشتید که آن تصور را تجربه کرده‌اید. این تجربه‌ ابتدا در ذهن شما شکل گرفته ‌است و سپس در قالب یک کلمه‌ خارج می‌شود وگرنه درون ما تصویر تجربه وجود دارد.

{حالا همۀ این صحبت‌های نظری رو شنیدید؛ می‌خوایم فرود بیایم کف زمین زندگی.}

چند کارکرد در زندگی

مواردی که گفته شد به چه کاری می‌آیند و چه اثری دارند؟ وقتی ما با هم صحبت می‌کنیم؛ تلاش می‌کنیم تا با ادای حروف، تصویر درون ذهن خود را در ذهن فرد مقابل نیز نقاشی کنیم. تعریفی که از کلمه ارائه شد همین بود. کلمات، ادا و بیان تصویر ذهنی هستند. جستار جناب جان لاک نیز بر برداشت ما صحه گذاشت. او هم می‌گفت ما جهان پیرامون را حس می‌کنیم؛ یعنی برخورد ما با جهان اطراف به حس این جهان ختم می‌شود. می‌بوییم، می‌چشیم، لمس می‌کنیم، می‌شنویم، تماشا می‌کنیم.

نام تمام این موارد تجربه است. تصویر این تجربه در ذهن ما ذخیره می‌شود. اگر درختی دیدیم، تصویرش در ذهن ما‌ست نه خودش! وقتی می‌خواهیم تجربه‌ای را به دیگری انتقال بدهیم یا ثبت کنیم؛ دست به دامان کلمه می‌شویم. با حروف، با کلمات، با جملات، این تصاویر را از خود به بیرون پرتاب می‌کنیم.

{حالا برسیم به گزارۀ تألیفی ماجرا.}

گزارۀ تألیفی

می‌خواهم گزاره‌ای خدمت شما تقدیم کنم و فهمم را بیان کنم، تا شما لطف کنید به نقد، به دقت‌نظر و با نگاه موشکافانه، ایرادات آن را بیابید و اگر حرف درستی بود بپذیرید.

آن گزاره چیست؟ «کلمات استطاعت انتقال تجربه را ندارند؛ بلکه کلمه صرفاً فراخوانی است تا تصاویر اندوخته‌شده در ذهن مخاطب را احضار کند.» به بیان ساده‌تر با گفتن کلمه، من نمی‌توانم یک تصویر را به ذهن شما منتقل کنم. بلکه تلاش می‌کنم تا از اندوخته‌های شما و انبار تجربیات شما، مصالحی جمع کنم. و با هم تلفیق کنم، گره بزنم و از آن نقشی ایجاد کنم. به عبارتی سطح فهم هرکس، با میزان اندوختۀ او از تجارب برابر است.

مثالی برای اثبات آن بیاورم: من چیزی را در ذهنم ترسیم کرده‌ام که با کلمه به شما می‌گویم : «چهارقنج قرامز دغو‌‌.» شما متوجه نمی‌شوید من چه گفتم. دوباره تکرار می‌کنم: «آقا/خانم، چهارقنج قرامز دغو!» باز هم متوجه نمی‌شوید من چه گفتم. می‌گویید «این کلمه مهمله!» چرا مهمل؟ چون به هیچ‌کدام از تجربیات شما مرتبط نشده است.

حالا به شما می‌گویم که منظورم از چهارقنج، چهارچرخ؛ منظورم از قرامز، قرمز و منظورم از دغو، داغ و گداخته بود. شما می‌پرسید «خب این چیه؟» می‌گویم «چهارچرخی رو تصور کن که آتیش گرفته و آهنش گداخته شده، پر از حرارته و به‌خاطر این گداختگی، قرمز دیده می‌شه.»

شما چنین صحنه‌ای را ندیده‌اید اما از ترکیب ذخایر تجربیات خود چهارچرخ را می‌آورید، قرمز را هم که پیش از این شناخته‌اید به آن اضافه می‌کنید. داغ و گداخته را هم اضافه می‌کنید. در نهایت تصویری از چهارقنج قرامز دغو دارید که لزوما تصویر من نیست و تازه اگر تجربیات پیشینی در ذهن شما نباشد؛ من با هیچ کلمه‌ای نمی‌توانم تصویر ذهنی خود را به شما منتقل کنم.

تجربۀ زیسته با حکمت نسبت دارد

از حکمت گفتیم که تجربه به‌علاوۀ دانایی است. مسیری که در مورد کلمات، تجربه و تصاویر طی کردیم؛ به این جملۀ پایانی می‌رسد: از اکنون به بعد و به قبل، در گذشته و آینده، کسی نمی‌تواند با گفتار یا متن، ما را به معنایی برساند؛ مگر به‌قدر وُسع تجربیات ما.

کسی که مخزن تجربۀ زیسته‌ا‌ش کوچک باشد به حکمتِ بزرگ نمی‌رسد. محال است به صرف مواجهۀ با متن و شنیدن کلمات، به حکمت رسید زیرا کلمه استطاعت انتقال تجربه را ندارد. کلمه فقط می‌تواند در تجربیات اندوختۀ شما، اتصال و ارتباط برقرار کند و از درهم‌آمیختگی چیزهایی که در کابینت ذهن دارید، آش بپزد. ولی اگر ما در کابینت ذهن خود نخود و لوبیا نداشته باشیم، کلمه به تنهایی به آش ختم نمی‌شود. این تأکیدی است بر آنکه حکمت، تجربه به‌علاوۀ دانایی است.

{اونچه که گفته شد احتیاج به توضیح، پرداخت و صیقل‌خوردن داره، که موکول باشه به جرعه‌های بعدی.‌}

سلام بر شما، وقت‌تان به خیر. جرعه سوم از می را می‌شنوید.

خیلی متداول است و احتمالا شما هم در درس‌گفتارها یا در سر کلاس‌های دانشگاهی این را ملاحظه کرده‌اید که در بررسی تفکر یک صاحب اندیشه، صحبت را از تاریخ و پیرامون زندگی او آغاز می‌کنند. من ملاحظه‌ای دارم در این موضوع و به توضیحی که در جرعۀ مستقلی خدمت شما عرض خواهم کرد، بنا ندارم که از تاریخ زندگی آرتور شوپنهاور بگوبم. متقابلاً این روش هم روش صحیحی نیست که اندیشه‌های یک متفکر را جدای از تجربۀ زیستۀ او خواند و تعمق کرد.

با این توضیح قدم به قدم همین‌طور که پیش می‌رویم به فراخور موضوع صحبت و به‌قدر ضرورت، از تاریخ و تجربیات زیستۀ آرتور شوپنهاور هم خواهم گفت؛ طبعاً به اندازه‌ای که من دسترسی به منابع داشته‌ام و توانسته‌ام مطالعه کنم.
الان ضرورت دارد که بدانیم آرتور شوپنهاور در چه مقطعی از سن و سالش، در چه تجربۀ زیسته‌ای این کتاب را نوشته. شوپنهاور متولد سوم اسفندماه ۱۱۶۶ هجری شمسی است، یعنی سال ۱۷۸۸ میلادی. یک کتاب اصلی دارد که تمام نظام فلسفی‌اش را در آن کتاب ارائه کرده. البته که این کتاب دو ویراست دارد که فاصلۀ بین این دو ویراست، بیش از بیست و پنج سال است. مشخصات این کتاب را در کتابنامه سایت آورده‌ام که می‌توانید در نشانی mey.ir ببینید.

کتابی است که تحت عنوان «جهان، همچون اراده و تصور» به فارسی ترجمه شده. در باب عنوان کتاب و این ترجمه هم عرض دارم که باشد به وقت خودش. غرض چیست؟ شوپنهاور این کتاب اصلی، این اثر اصلی را، در سن سی‌سالگی منتشر کرده. کتاب بسیار پیچیده، عمیق و البته با نثر ادیبانه‌ای است. یعنی قلم آرتور شوپنهاور برخلاف قلم مارتین هایدگر، قلم پیچیده‌ای نیست.

هایدگر باید خودش با کتابش بیاید تا ما متوجه بشویم که دقیقا چه می‌گوید و به گمان من حتی قَدَرترین هایدگرشناسان هم نمی‌توانند یقین داشته باشند که از این متن، توانسته‌اند به ذهن هایدگر برسند یا نه.

اما آرتور شوپنهاور، این طوری که ما از پژوهشگرهای این حوزه شنیده‌ایم، و از ترجمه متنش برمی‌آید [من ترجمۀ فارسی و انگلیسی کتاب‌های او را دیده‌ام] نشان می‌دهد که قلم رسایی دارد. با این‌همه، این کتاب ارزشمندی که در سن سی‌سالگی نوشته، مورد بی‌مهری واقع شد و چندان توجهی به آن نشد.

داستان‌هایی هست در این باب که این کتاب روی دست ناشرش هم باد کرده بود و بعدها بیشتر به آن اشاره می‌کنم. اما الان صحبتمان سر چیست؟

نزدیک سی سال از انتشار این کتاب می‌گذرد و آرتور شوپنهاور به انتشار بعضی از دیدگاه‌های فلسفی خودش در قالب چندین جستار اقدام می‌کند. این جستارها الان تحت عنوان «متعلقات و ملحقات» ترجمه شده‌اند که مشخصات کتاب در کتابنامه‌مان هست. یکی از این جستارها آن چیزی است که مستقلاً تحت عنوان کتاب «در باب حکمت زندگی» ترجمه شده. نکتۀ عجیب اینجاست که این اثر، اثر پیچیدۀ فلسفی‌ای نیست و خود آرتور شوپنهاور هم می‌گوید که این کتاب با نظام فلسفی‌ای که در ذهن اوست فاصله دارد؛ اما همین جستارهایی که در دهۀ آخر زندگی شوپنهاور منتشر شد، تازه او را به شهرت رساند.

حالا موضوع ما چیست که به این ماجرا اشاره می‌کنیم؟ اینکه آن چیزی که شوپنهاور در این جستار آورده، عصارۀ عمر یک متفکر و یک فیلسوف است. یعنی سالیان سال زیسته؛ زندگی پرفراز و نشیبی داشته، پر از بحران‌های متنوع خانوادگی، اجتماعی و نظایر آن… با همۀ این فرازها و فرودها، رسیده به یک جمع‌بندی که آن را تحت عنوان حکمت زندگی منتشر کرده. پس تا به اینجا چه دریافتیم؟ اینکه این کتاب نه در جوانی شوپنهاور مثل اثر اصلی‌اش، بلکه در زمان پختگی کامل و در کهن‌سالی آرتور شوپنهاور به قلم آمده. این مقدمه را داشته باشید تا برویم به سراغ سطر اول این جستار.

جامع‌ترین لغت‌نامۀ فارسی که در اختیار ماست زحمت جناب دهخداست. ایشان در مقابلِ «حکمت» نوشته‌اند: دانایی، علم، دانش. بعد چندین نحوه از استعمال‌های واژۀ حکمت را هم ذکر کرده‌اند. می‌رویم سراغ فرهنگ معین که نوشته: علم، دانش، راستی، درستی، کلام موافق حق. در فرهنگ جناب عمید هم نوشته شده: فلسفه، دلیل، علت، خرد، فرزانگی. بعد مثال آورده‌اند که مثلاً حکمت اشراق نوعی از فلسفه است.

من اینجا می‌خواهم تمنایی کنم از شمایی که هم ذوق دارید، هم دغدغه دارید، چه‌بسا به دنبال یک پروژه مطالعاتی یا یک پروژه فکری فردی می‌گردید و آگاهی دارید از ادبیات و می‌خواهید خدمتی به زبان فارسی بکنید.

خدمت به زبان فارسی این نیست که آسانسور را بردارید بکنید بالابر، موبایل را بکنید تلفن همراه؛ که باز تلفنش فارسی نیست. اگر می‌خواهید به زبانی خدمت بکنید باید آن زبان، «زبان اندیشه» باشد. بشود در آن زبان تأمل و تفکر کرد‌. ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که بسیاری از متفکران و قُدمای ما، متون علمی‌شان را به عربی نوشته‌اند. در دوره مدرن هم متجددان ما به غرب رفته‌اند، علم آموخته‌اند، واژگان را از غرب آورده‌اند، به زبان آن‌ها اندیشیده‌اند، سعی کرده‌اند که برای آن‌ها معادل پیدا کنند و آن معادل‌ها همین‌هایی است که الان داریم می خوانیم. این تقصیر مترجم نیست. wisdom را چه ترجمه کند جز حکمت؟

wisdom علم نیست، دانایی نیست، فلسفه نیست، آگاهی نیست. لغت‌نامه‌های ما عمدتا مترادف‌نامه‌اند که ما را بین کوچه‌پس‌کوچه‌های کلمات پاس می‌دهند. می‌رویم توی دانایی، می‌گوید حکمت؛ می‌رویم توی حکمت، می‌گوید دانایی. می‌رویم توی دانش، می‌گوید علم، می‌رویم توی علم، می‌گوید دانش. و مشخص نیست اگر همه این کلمات یک معنای ثابت دارند، خب قربان شکل قدمای ما، این چه کاری بوده این همه کلمه استفاده کنند؟ اگر دانش و حکمت و آگاهی و علم همه‌شان یکی‌اند خب یعنی ما سه تا حشو داریم. ح-ش-و. زائد داریم. یکی‌شان را استفاده کنیم. زمانی شما می‌توانید زبانی را زبان خردورزی و تأمل عمیق کنید، که در پس هر کلمه‌اش چیزی را ببینید که در پشت کلمۀ دیگر، دیده نمی‌شود. حالا برویم گونۀ دیگری از لغت‌نامه‌نویسی را با هم تماشا کنیم.

حالا تشریف ببرید در دیکشنری کمبریج، کلمه wisdom را سرچ بکنید. w-i-s-d-o-m. ببینید اینجا چطور واژه را تعریف کرده. متن انگلیسی‌اش را می‌توانید بروید و بخونید. من ترجمه‌ای را که برداشت کردم خدمت شما عرض می‌کنم. می‌گوید wisdom یک قابلیت است. توانایی‌‌ای که شما می‌تونید براساس آن، دانش به علاوۀ تجربه؛ یا بهتر است بگویم آگاهی بعلاوۀ تجربه -knowledge and experience- را در هم ادغام کنید. برای چه؟ برای اینکه بتوانید تصمیمی صحیح بگیرید و قضاوت درست داشته باشید. این را می‌گویند لغت‌‌نامه نوشتن. در برابر wisdom، ننوشته knowledge. یا ننوشته pholisophy، به‌جای آن، کلمه را تعریف می‌کند، می‌گوید wisdom قابلیتی است که براساس آن، دو مؤلفه در کنار هم، به تو امکان تصمیم‌گیری می‌دهند. آن دو مولفه چیست؟ آگاهی به‌علاوه تجربه.

به‌خاطر همین عرض می‌کنم شما این عمق را در متن فارسی نمی‌توانید پیدا کنید و مشق من و شما این باشد که در این کلمه بیشتر تأمل کنیم.

نکتۀ مهمی را خدمت‌تان بگویم. این نکته چون اهمیت دارد احتمالا بعد از این هم زیاد یادآوری‌اش می‌کنم. ببینید رفقای من، می فضایی نیست که من کتابی را بخوانم و برداشتم را به شما بگویم؛ بگویم این هم چکیده‌اش.

مثالی بزنم برایتان. فرض کنید در سالن سینما فیلمی را از نوشتن یک خط به شما نشان بدهند. یک ساعت، دوساعت… آیا شما خطاط می‌شوید؟ آیا من خطاط می‌شوم؟ نه. ما کی خطاط می‌شویم؟ وقتی که برویم ده دقیقه استاد سرمشق بدهد؛ ما صد دقیقه برای آن ده دقیقه تمرین کنیم. اگر بنا باشد که ما تماشاچیِ روایت یک کتاب باشیم، خیلی هم خوب است ولی کار ما نیست.

آن چیزی که می‌خواهیم در می تمرین کنیم این است که تفکر کنیم. الان به این رسیدیم که حکمت چیزی به‌جز آگاهی است و یک افزونه دارد. حالا آن افزونه یعنی چه؟ می‌رویم به آن فکر می‌کنیم. چون این فکر کردن است که در ما حرکت ایجاد می‌کند. ادامۀ صحبت موکول باشد به جرعۀ چهارم.