چرا به پادکست می گوش میدهید؟ چه نیازی ما را به پی‌جویی آرا و اندیشه‌های افرادی چون شوپنهاور مشتاق و محتاج می‌کند؟ با ارجاع به متن کتاب متعلقات و ملحقات این سوال را پاسخ داده‌ام و بعد به پاراگراف پایانی پیشگفتار رسیدیم و سرانجام این جرعه با یک سوال مهم به پایان رسیده است.

منابع استفاده‌شده:

  • متعلقات و ملحقات صفحه 124
  • جهان همچون اراده و تصور صفحه 321
  • در باب حکمت زندگی صفحه 17 و 18

عادت داریم که مرگ را نقطه‌ای در پایان بردار زندگی تصور کنیم. تفاوت نمی‌کند که این نقطه، بن بست زندگی باشد یا بنابر ایمان ِخداباورانه، گذرگاهی که ما را به زندگی دیگری منتقل کند. به هرحال مرگ آنچیزی است که با آن روبرو خواهیم شد. اما من در این جرعه با اتکا به آراء شوپنهاور، مرگ را از سوی دیگری دیده‌ام

منابع استفاده شده:

–  جهان همچون اراده و تصور صفحه 310 و 316

– در باب حکمت زندگی – پیش گفتار

– هستی و زمان (مارتین هایدگر به ترجمه سیاوش جمادی) صفحه 563

شوپنهاور با چه تجربه‌ای از زیستن، به این نظام فلسفی رسیده است؟ اینجاست که به نظر می‌رسد اطلاعی گذرا از زندگی شوپنهاور می‌تواند گفته‌های او را برای ما باورپذیرتر کند. به همین علت چند دقیقه‌ای از داستان او گفتم و سپس رسیدیم به بحث شریف ِمرگ

منابع استفاده شده:

–        جهان همچون اراده و تصور صفحه 1067


● تقدیم از: حسام ایپکچی
◦ خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور
• تاریخ انتشار: 12 تیرماه ۱۴۰۰

جرعه 16 : ثمرات رنج

در سطرهای نخستین پیش‌گفتار، سعادت آن چیزی تعریف شد که تا حد ممکن «لذت» و «موفقیت» برای ما پدید آورد. اما همان‌طور که در جرعه قبل هم صحبت کردیم، شوپنهاور می‌گوید این معنا از سعادت با نظام فلسفی من سازگار نیست. در این جرعه سعی شده، مسئله سعادت از نگاه شوپنهاور مرور شود.

منابع استفاده‌شده:

– جهان همچون اراده و تصور صفحه 1065

– کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

جرعه پانزدهم

 

نزدیک به سه ماه از آغاز خوانش ِکتاب در باب حکمت زندگی گذشته و ما هنوز در چند سطر آغازین پیش گفتار هستیم! آیا این شیوه خوانش صحیح است؟ اصلاً متن فلسفی را باید چگونه خواند؟ از خوانش ِفلسفه چه انتظاری باید داشته باشیم؟ کارکرد پیشگفتار چیست و اما مهمتر از همه، اصل حرف ِشوپنهاور در پیشگفتار کتاب درباب حکمت زندگی چیست؟ این سوالاتی است که در جرعه پانزدهم به آن پرداختم

منابع استفاده شده:

  • متعقات و ملحقات صفحه 180 و 181
  • پدیدارشناسی روح هگل – صفحه 38
  • کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

رندانگی واژه «رند» در اشعار حافظ را شنیده‌اید؟ من در این جرعه، رندانگی را از حافظ قرض گرفتم و معنایی متناسب با مسیر تفکر خودمان در برابرش نوشتم تا نه فقط یک استعاره ادبی بلکه یک نحوه از بودن را با آن وصف کنم. جرعه چهاردهم توضیح مفصلی است بر اینکه «عام» و «خاص» صفت آدمیان نیست بلکه وصف ِساحت ِزندگی است.

متن کامل جرعه چهاردهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

{سلام بر اهل می جرعۀ چهاردهم را می‌شنوید. این جرعه در روز چهارشنبه، نوزدهم خرداد ماه از سال صفر ضبط می‌شود. تاکید دارم بر ذکر تاریخ به این علت که مشغول طبخ غذا هستیم. تفکر پختن است و ما در مسیر پختن هستیم. آن چیزی که امروز می‌شنوید به قدر پختگیِ حاصل تا این لحظه است.

حتما بیش از این فکر می‌کنم. شما هم بیش از این فکر می‌کنید و نقد می‌کنید. تعصبی بر آن چیزی که گفته می‌شود نداریم. آمادۀ نقد و چه بسا نقض خودمان برای رسیدن به خود جدیدتر هستیم. در جرعۀ قبل تا به این‌جا رسیدیم که من عرض کردم بر تقسیم مردمان به عام و خاص نقد دارم. نقد هم به جهت اثر بود. آثار حاصل از این تقسیم را خدمتتان عرض کردم.}

 

شما می‌توانید در اطراف خودتان مشاهده کنید که تمام آن چیزی که شما به عنوان ظلم و جنایت می‌شناسید؛ حاصل این است که فردی بر خودش روا می‌داند که بر فردی دیگر یا جماعتی دیگر اعمال اراده کند، یعنی ارادۀ خود را حاکم و قدرت خود را بر دیگران مسلط کند.

به عبارت کلیدی “بر خود روا دانسته” دقت کنید! یعنی اگر کسی بگوید این‌کار ناروا یا اشتباه است و من انجام می‌دهم؛ جای امیدواری هست ولی مبنای تمام جنایاتی که در تاریخ بشریت اتفاق افتاده است این است که کسی بر خودش حق و در خودش جواز می‌بیند که مسلط بر دیگران و از دیگران برتر باشد. برای این روا دانستن نیاز دارد که خودش را ممتاز از دیگران بداند.

این امتیاز را از کجا آورده است؟ از بساط اهل علم سرقت می‌کند.

گفتم که اندیشمندی تفکر می‌کند، کسی مانند نیچه، مانند شوپنهاور تفکر می‌کند، که هیچکدام به دنبال ظلم بر دیگری نبودند. اگر شوپنهاور از “نبوغ” صحبت می‌کند؛ به دنبال کسب کرسی پارلمان نیست. اگر نیچه از “ابر انسان” در چنین گفت زرتشت، صحبت می‌کند؛ به دنبال برپایی نهضت نیست که کشورگشایی یا قلمروگشایی کند.

اما محصول جامعه‌ای که نیچه، کانت، شوپنهاور، هگل، فیشته داشتند، در نهایت چه شد؟ حاصل انتخاب مردمانی که این‌ها را در میان خود داشتند؛ هیتلر شد. این مردم روا دانستند که شغلشان آدم‌کشی باشد. نظام بروکراتیک آن‌ها یک جنایت را در دستور کار قرار دهد و آدم‌های دیگر را سلاخی کنند. چرا؟ برای اینکه نژادی را تطهیر و جامعه‌ای را بهینه کنند.

این مبنای روا پنداری را از کجا آورده اند؟ از اندیشمندان خود وام گرفته‌اند. ما که پس از آن‌ها و با این تجربیات زندگی می‌کنیم؛ بنا نیست اشتباهات قبل را تکرار کنیم و آن‌چه تجربه‌شده را دوباره تجربه کنیم. ما حق داریم که اشتباهات جدیدی را مرتکب شویم. با تفکیک آدمیان به عام و خاص به جهت آثارش در جرعۀ قبل مخالفت کردم.

حالا در جرعۀ چهاردهم توضیح بیشتری می‌دهم که مبنای دیگر مخالفت من این است که ما همه عوام هستیم. حتی آن دسته از جامعه که به نوابغ معروف هستند هم عوام هستند. جرعه، جرعۀ مهمی است و دقت مضاعف می‌طلبد، لطف می‌کنید که با دقت بیشتری می‌شنوید.

 

زندگی بساط تولد است؛ تولد یافتن و به تولد رسانیدن. ما بودنمان را از دیگر بود‌ها می‌گیریم و پس از خودمان، بودنمان را به دیگر چیزها می‌سپاریم. یک بود وجود دارد که بین موجودات دست به دست می‌شود. در این عرصۀ حیوانی که من و شما زندگی می‌کنیم، تولد حاصل چیست؟

حیوانِ نری، بودِ دیگر چیزهایی را درون خودش هضم کرده و بلعیده است. گیاهی، شکاری یا گوشتی را بلعیده است و این بلع در او هضم شده است که در نهایت تبدیل به اسپرم شده است. حیوان ماده‌ای از دیگر سو آمده است که او هم بودِ دیگر چیزها را در خود هضم کرده است. گیاه یا حیوانی را بلعیده است که در او هضم شده است که در نهایت به تخمک تبدیل شده است.

پس تا اینجا یک ادغام صورت گرفته است. یک هضم و یا یک بلعیدنی صورت گرفته است. ‌این اسپرم و تخمک هم در هم هضم شدند و در هم آمیخته اند و باز هم از تلفیق بودن‌هایی، بودهای جدید پدیدار شدند. و از آن موجود دیگری پدید آمده و این چرخه ادامه پیدا کرده است. این همان چیزی است که چرخۀ حیات نام دارد.

چرخۀ حیات، حیات را میان خودش دست به دست می‌کند. بودن را دست به دست می‌کند. این چرخه حیات میان همۀ ما موجودات مشترک است. میزان مشابهت در برخی از گروه‌ها و دسته‌ها بیشتر و در برخی کمتر است. بر اساس این شباهت است که ما به گونه‌های متفاوتی تقسیم شدیم. آن چیزی که ما تحت عنوان داروینیسم می‌شناسیم هم همین نکته است.

نظریه داروین، نظریۀ فلسفی نیست. او گونه‌شناسی و حیات‌شناسی و زیست‌شناسی کرده و به این نتیجه رسیده است که حد مشترکی میان موجودات است. امروزه که علم ژنتیک توسعه پیدا کرده است ما این حد مشترک را با جزئیات بیشتری می‌توانیم درک کنیم. حالا من راجع به جامعۀ انسانی صحبت می‌کنم.

در جامعۀ انسانی این حد مشترک عرصۀ عمومی است. ما همه در آن چیزی که عام است، مشترک هستیم. به فراخور خردمند بودن ما و سهمی که از عقلانیت داریم -که سهم ما از گوسفد و گاو و میمون بیشتر است- به فراخور این سهم بیشتر، این حد عمومی را توسعه می‌دهیم.

ما همان دغدغۀ لانه و دانه را داریم. لانه‌سازی را با قواعد دقیق‌تری انجام می‌دهیم وگرنه سگ آبی هم سدسازی می‌کند. پرنده هم معماری لانه می‌کند. اسب هم کرۀ خود را پرورش می‌دهد و کفتار هم شکار می‌کند که قوت داشته باشد. بین گروه خود نظام سلسله مراتبی دارند. گوریل‌ها و شامپانزه‌ها هم جامعه دارند و بین این جامعه مناسباتی برقرار است.

این‌ها همگی چیزهایی هستند که ما هم داریم؛ فقط ما با دقت بیشتر و با وسعت بیشتری داریم. این‌ها گفته شد که از کلمۀ عوام قبح زدایی کنم. این کلمه فحش و ناسزا نیست. اگر به ما عوام گفته می‌شود به این معناست که در یک حد عمومی زندگی می‌کنیم. عام یعنی چه؟ یعنی فراگیر و مشترک. ما همه در این قواعد مشترک هستیم. عام بودن حد مشترک زندگی است.

 

من فرمولی دارم که برای شما هم بیان می‌کنم که اگر اشتباه فهمیده ام؛ نقد کنید تا درستش را پیدا کنم. اگر هم درست است که با نقد شما درست‌تر باشد. به خودم می‌گویم: حسام، هر مهارتی، هر قابلیتی که مقصودش این است که زندگی را برای بشر سهل‌تر و ممکن‌تر و مدیدتر کند؛ این حد مشترک، این خواستۀ عام انسان‌ها است.

پس تمام کسانی که دارند استعداد، قابلیت و توانمندی‌شان را به کار می‌گیرند که این بقا را برای ما وسیع‌تر و مدیدتر و زیاده‌تر کنند در قلمروی عمومی حرکت می‌کنند. میل به بقا و تولد یافتن و بودن، میل عمومی است. این عرصۀ عوام است.

مثلا فرض کنیم ایلان ماسک با اسپیس ایکس به کرۀ دیگری دسترسی پیدا کند و فرض کنیم که نیت هم جاه‌طلبی فردی و قدرت‌طلبی فردی نیست، یک هدف مشترک عمومی دارد و برای همۀ انسان‌ها فکر می‌کند، ما با یک آدم جاه‌طلبِ نوسان‌بگیر هم روبه رو نیستیم که با توییت موج ایجاد کند یا نوسان کریپتو بگیرد، یک انسان فرهیخته است که می‌خواهد عرصۀ جدیدی را برای زندگی آدمیان در کره‌ای دیگر فراهم کند که این بهترین فرض است.

در بهترین فرض هم در قلمرو عمومی هستیم. سفره را بزرگ‌تر کن. به جز زمین یک سفرۀ دیگر هم داشته باش. این عرصۀ عوام است. تمام دانشمندان و نخبگانی که کامپیوتر را از یک ماشین خارج از زندگی عمومی همگانی به این نقطه آوردند، که الان مقابل من یک دستگاه کامپیوتر است و من با شما صحبت می‌کنم، -کسانی مانند جناب بیل گیس- این‌ها خدمت بسیار بزرگ و ارزشمندی به بشریت کردند اما باز هم در عرصۀ عوام است. تمام این توانمندی‌هایی که علم به کار گرفته است تا واکسن تولید کند هم در عرصۀ عوام است.

طبیب سعی می‌کند طول حیات ما را افزایش دهد. فقیه در فقه به معنای اخص رابطۀ بین آدم‌ها را تنظیم می‌کند؛ جهاد، نکاح، بیع، کسب، وفات، ارث و همۀ این‌ها روابط میان آدم‌ها است برای این‌که حیاتشان را قاعده‌گذاری کند. حقوق‌دان و روان‌شناس چه می‌کنند؟ جامعه‌شناس و آن کارگری که در مزرعه بیل می‌زند چه می‌کنند؟ راننده وانتی که جنس جابه‌جا می‌کند چه می‌کند؟

این آدم‌ها همه در همین عرصۀ عمومی و مشترک، سهم‌های متنوعی را انجام می‌دهند. آیا بین این آدم‌ها نابغه وجود ندارد؟ اگر به تمایز میان آدم‌ها چشم ببندیم، که کار خردمندانه‌ای نکرده‌ایم. تمایز وجود دارد. یکی از امتیازات انسان نسبت به دیگر موجوداتی که روی زمین زندگی می‌کنند؛ این است که انسان‌ها توانستند میان خودشان تقسیم کار کنند. توانستند در حوزه‌های مختلفی به تفکیک، فعالیت کنند.

اگر در یک جامعۀ حیوانی همه با هم به دنبال غذا می‌روند؛ در جامعۀ انسانی تقسیم‌های بیشتری از کار وجود دارد. پس این قابلیت آدم‌ها در به عهده گرفتن کارهای متنوع، خود یک تفکیک و یک تمایز است. حالا به جز این‌که ما کارهای متنوعی به عهده می‌گیریم؛ در همین کارهایی که بر عهده گرفتیم هم حد مختلفی از آشکاری داریم.

یکی نجار است اما یکی نجارتر است. خودش را بیشتر در نجاری آشکار می‌کند. یکی نقاش است اما یکی نقاش تر است. خودش را بیشتر در نقاشی آشکار می‌کند. این آشکار شدن بیشتر در یک موضوع را نبوغ می‌گوییم. نبغ یعنی آشکارگی. نبوغ یعنی آشکار شدن. نابغه نسبت به هم گروه‌های خود آشکارگی بیشتری دارد.

پس من نبوغ را کتمان نمی‌کنم ولی نابغه هم عامی است. خود نبوغ در عرصۀ عمومی مطرح می‌شود. هر کاری که شما انجام دهید برای این‌که زندگی طبیعی این گونۀ زندۀ بر روی زمین به نام انسان را توسعه دهید، تسهیل کنید، سفرۀ زیستن او را بیشتر پهن کنید، حد عمومی زندگی انسانی است.

هیچ‌کدام از این انسان‌ها بر دیگری اشرف نیستند. تمام این نبوغ و مهارت و استعداد چه زمانی ارزش پیدا می‌کند؟ وقتی این را آشکار کرده باشد. آشکارگی در زیستن به دست می‌آید. این با آن تقسیم‌بندی که به انسانی از بدو تولد بگوییم تو یک فرادست هستی، تو یک برتر داری، چون از فلان دست هستی، چون از فلان قومی، فرق می‌کند.

این نبوغ حاصل آشکار شدن و حاصل به فعلیت رسیدن است. بعد از این است که نابغه می‌شوی، نابغه در طبابت می‌شوی، دیگری نابغه در تجارت و دیگری نابغه در سیاست می‌شود. همۀ این‌ها دور سفرۀ عوامیت نشسته اند. بنابراین انسان خاص و انسان عام به معنای رایج نداریم بلکه عام و خاص وصف ساحت‌های مختلف زندگی است.

 

با توضیح مفصلی که خدمت شما گفتم، فهمم را از عرصۀ عمومی و عرصۀ عام و مشترک حیات تعریف کردم. عرصۀ مشترک، عرصۀ ضروری است. همۀ زنده‌های روی زمین برای عرصۀ مشترک تلاش می‌کنند. من و شمای آدمی هم در این عرصۀ مشترک ضرورتا فعال هستیم که زنده بمانیم و غذا بخوریم و دانه داشته باشیم و لانه داشته باشیم. این اقتضای طبیعت و حکم طبیعت است.

اما به نظر می‌رسد ساحت دیگری وجود دارد که خارج از چهارچوب طبیعت تعریف می‌شود. فَر و ورای بر طبیعت است. به همین جهت ضرورت نیست که همۀ انسان‌ها در آن عرصه پا بگذارند. ضرورت به معنای ضرورت طبیعی. این طور نیست که اگر کسی در آن عرصه نرود از گرسنگی تلف شود یا هوا به او نرسد و خفه شود. بلکه پا نهادن در آن عرصه یک مزیت است. یک استطاعت و قابلیت است.

برای من و امثال من که قابلیت پا گذاشتن در آن عرصه را پیدا نکردند؛ براساس فرمول‌ها و گمانه‌زنی‌ها و قیاس‌های عقلی، یک حدودی از ماجرا قابل تشخیص است. مانند کسی که در دامنۀ کوه ایستاده است و می‌بیند که از بالا سنگی افتاد. گمان می‌برد که این حرکت به واسطۀ یک محرکی است که از بالا سنگ را جنبانده است و به سمت پایین حرکت می‌کند.

بر این مبنا هم می‌خواهم گمانم را نسبت به آن ساحت خاص بگویم. ما در عالم طبیعت به دنبال علم بر جزئیات هستیم. یک به یک اجزاء عالم را بشناسیم، نسبت میان این‌ها را کشف کنیم و بر اساس این دانسته، زندگیمان را سامان دهیم.

میمون درک می‌کند که اگر نارگیل را به سنگ بکوبد؛ این نارگیل نسبت به آن سنگ شکست‌پذیر است و شکسته می‌شود. آن‌چه داخل نارگیل هست به تبع خودش سازگار است پس به عنوان غذا بلعیده می‌شود. سگ آبی درک می‌کند که اگر پایین درخت را بجود؛ درخت در این زاویه سقوط می‌کند. بر این اجرا علم دارد. اگر درخت سقوط کند، پشت آن سد درست می‌شود. از علم به این جزئیات حیاتشان را سامان می‌دهند.

من و شمای بشر هم همین کار را انجام می‌دهیم. پس عرصۀ عمومی زندگی این است که ما علم بر اجزاء پیدا کنیم. ما در شناسایی موجودات مختلف دانشمند می‌شویم. یکی حشره‌شناس می‌شود و دیگری جامعه‌شناس. تخصص‌گرایی می‌کنیم.

یکی متخصص گوارش، دیگری متخصص گوش میانی، دیگری متخصص بینایی می‌شود. بر این اجزاء اشراف پیدا می‌کنیم که بتوانیم بقای خود را توسعه بدهیم و بیشتر زندگی کنیم. اما در آن ساحت خاص، مسئله درک کل است نه درک جزء. یعنی موضوع این نیست که اجزاء درک شوند، موضوع این است که کل درک شود. خاص عرصۀ مواجۀ من انسان جزئی با امر کلی است. نقطۀ رویارویی متناهی با نامتناهی است.

وقتی بر چیزی علم پیدا می‌کنیم، احاطه بر آن پیدا می‌کنیم. ولی در عرصۀ خاص ما جزء هستیم در مواجه با امر کلی در احاطۀ او قرار می‌گیریم. این یک سطح دیگری از حیات است. یک جای دیگری است که من هم بلد نیستم بیشتر توضیح بدهم. چون من هم از آدم‌های مقیم در ساحت عمومی هستم. چه انسان‌هایی می‌توانند به این ساحت فَرِّ بر طبیعت قدم بگذارند؟ آدم‌هایی که فَرّ زیستند. من به این‌ها انسان فَرزی می‌گویم.

 

{خوب حسام چه فرقی کرد؟ این همه راه آمدی، این همه حرف زدی؟ باز هم رسیدی که یک محیط خاص وجود دارد. یک حیات فرای طبیعت وجود دارد که بعضی از آدم‌ها قابلیت درک آن را دارند. خوب این بعضی‌ها همان عام و خاص هستند.

تفاوت در این‌جاست، من آدم‌ها را به عام و خاص تفکیک نکردم. من ساحت‌های زندگی را به ساحت مشترک و ساحت خاص تقسیم کردم.}

هر کسی که در این ساحت عام زندگی می‌کند، باید با قواعد عام زندگی کند. یعنی این گونه نیست که یک انسان که مواجه با کل داشته و پا به عرصۀ اختصاصی گذاشته است؛ به حیطۀ عمومی بیاید و بگوید اهل این حیطه شما با من به گونۀ دیگری رفتار کنید. من با شما به گونۀ دیگری رفتار می‌کنم. چرا؟ چون من به آن ساحت خاص رفتم.

{آن ساحت خاص، ساحت خاص است و این‌جا ساحت عام. اگر در این‌جا زندگی می‌کنی باید با قواعد عمومی حیطۀ عام زندگی کنی. این‌جا که آمدی کسی مثل ما عوام هستی. بشری مثل ما هستی. این با ادعای ملکۀ انگلیس تفاوت دارد. که می‌گوید من از جانب خدا بر ملکه بودن شما برگزیده شدم. ادعای خاص بودنش را اسباب چیرگی بر ساحت عام کرده است.

اما آیا چنین ادعایی را بودا هم داشته است؟ آیا چنین ادعایی را شیخ اشراق هم داشته است؟ آیا این‌ها هم به مردم عادی گفته‌اند که ای مردم عامی شما برای امور جزئی زندگیتان باید به ما اتکا کنید؟ آیا شمس تبریزی چنین مطالبه‌ای را از عام مردم داشت؟ آیا شما در زندگی جلال الدین بلخی چنین طلبی را از مردم می‌دیدید؟ که بگوید ای مردم چون من اشراف هستم یا قدمی در آن وادی خاص گذاشته ام؛ پس در زندگی عمومی نسبت من با شما تغییر کرده است.

این‌ها اگر از آن ساحت خاص برای ما مردم عادی سوغاتی هم آورده باشند، آگاهی و تعالی و رشد دادن انسان است. سوغاتشان گرز و تبر و شمشیر استثمار نبوده است. ما را به اسیری نگرفته‌اند. این‌ها می‌دانند که برای رفتن به وادی خاص قل و زنجیر کار نمی‌کند. این‌ها کاسبی نکردند و دلال معرفت نشدند. کارگاه و نمایش و ورکشاپ نحوه مواجه با امر خاص برگزار نکردند. معرفت‌فروشی نکردند.}

 

خرید و فروش، داد و ستد، قدرت و… همگی ملزومات زندگی طبیعی و برای بازی عرصۀ عوام است. کسی نمی‌گوید که من خاص شدم. این خاص شدن را به خود نسبت نمی‌دهد و نمی‌گوید که من چیز دیگری شدم، پس به من امتیاز بدهید. می‌گوید یک ساحت خاصی وجود دارد اگر دوست دارید به دیدنش بروید. اگر خواستید بروید از این مسیر بروید. خاص بودن را به ساحت نسبت می‌دهد نه به خودش.

این‌که آدم‌ها را به عام و خاص تفکیک کنیم با این‌که ساحت زیست انسان را به عمومی و اختصاصی تفکیک کنیم متفاوت است. در ساحت عمومی همه یکپارچه زندگی می‌کنیم. همه مثل هم و در کنار هم هستیم. اگر کسی هم پا به عرصۀ خاص گذاشته است در این حد عمومی‌اش مثل ما زندگی می‌کند. غذا می‌خورد، امیالش را دارد و زندگی می‌کند.

پس در چه موردی تفاوت دارد؟ مبدأ میل و مقصد اراده‌اش متفاوت است. ادراکی از این هستی دارد که من ندارم. اصراری بر این‌که حتما همۀ شما باید در آن ساحت خاص قرار بگیرید هم ندارد.

این گروه نوادر و خواص خیلی زرنگ هستند و میان ساحت‌ها تردد دارند. یعنی در ساحت خاص خود زندگی می‌کند ولی من او را در منظر عامی می‌بینم. من به این‌ها رِند می‌گویم. این مسلک، مسلک رندان است. آن‌هایی که توانستند در نهان‌شان آن عرصۀ اختصاصی را درک کنند اما در عیانشان مثل ما زندگی می‌کنند. چون باید مثل ما زندگی کنند، راه دیگری وجود ندارد.

من آن واژۀ رند که جناب حافظ در ادبیات‌مان متجلی کرده است را قرض می‌گیرم و در معنایی که گفتم، در عرصۀ تفکر و حکمت استفاده می‌کنم. رند آن کسی است که قابلیت حضور در عرصۀ اختصاصی را دارد، اما در حلقۀ عامیان، زندگی عامیه خود را حفظ کرده است.

 

{خوب حسام همۀ این‌ها به جستار در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور چه ربطی داشت؟

آرتور شوپنهاور حکمت زندگی را در معنای عمومی و متداول بحث می‌کند. این نیست که ارفاق کرده است. این نیست که خواسته باشد دستی بر سر ما عوام کشیده باشد.

زندگی حق عام است. عرصۀ حیات و بقا، عرصۀ متداول است. عرصۀ معانی عمومی است. می‌توانی به عرصۀ خواص بروی و اکتشافاتت را با فلسفه تبیین کنی و به مردم بگویی. اگر پا گذاشته‌ای و درکی داری و می‌خواهی در قالب یک نظام فلسفی تبیین کنی و ارائه کنی هم مشکلی ندارد.

اما زندگی حق عام ما انسان‌ها است و حکمت زندگی خوراک عوامیت ماست. به همین دلیل او به حکمت زندگی که می‌رسد؛ می‌گوید در معنای متداول با شما صحبت می‌کنم و آن چیزی که ما از این پس در باب حکمت زندگی می‌گوییم مربوط به عرصۀ عمومی، عوامانه، عام و مشترک زندگی همۀ ما می‌باشد.

 تقسیم مردمان به عوام و خواص تقسیم متداولی است. تفکرات مختلف با انواعی از شاخص‌ها به تقسیم و تفکیک مردم از یکدیگر پرداختند. آیا شوپنهاور «حکمت زندگی» را برای نوابع ارائه کرده؟ اگر حکمت زندگی یک «هنر» است و هنر قلمرو نوابغ، ما مردم عامی چه نسبتی با آن داریم؟ بحث با این پرسش آغاز شده و چهار نقد به تفکیک مردمان به عام و خاص ارائه کرده‌ام.

متن کامل جرعه سیزدهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی؛ که مهمان من حسام ایپک‌چی هستید.

{هم‌پیاله‌های من سلام! وقتتون بخیر باشه. وقفۀ بین جرعۀ دوازده و سیزده طولانی شد. بیش از دو هفته فاصله افتاد و ناگزیر هم بود. به سبب کسالت من و نقاهت بعدش نتونستم سر وقت انجام وظیفه کنم. به هر حال خوشحالم که مجال هست؛ فرصت هست و می‌تونم باز هم بخونم و خدمت شما مشق پس بدم. بیش از این به مقدمه نمی‌گذرونم. جرعۀ سیزده گفتنی زیاده و بریم سراغ حرفمون.}

همچنان سطر‌های نخستین پیش‌گفتار جستار در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور هستیم.

شوپنهاور جستارش را این گونه شروع کرد: “در این‌جا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای متداول آن به کار می‌برم. یعنی به معنای این هنر که زندگی را به گونه‌ای سامان دهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد.”

چند کلمه‌ای جلوتر آمدیم تا شاید بتوانیم بحث را در اپیزود سیزدهم توسعه بدهیم و برای اپیزود چهاردهم با جزئیات بیشتری به موضوع سعادت برسیم.

{ اما الان می‌خوام یک دقت نظر دیگری داشته باشیم بر بحث هنر و از اونجا یک نکته‌ای که تالیفی‌ست رو اضافه بکنم به سیر گفت‌وگومون.}

شوپنهاور گفت که جهان اراده و ایده است. آن‌چه که مربوط به رنج، سختی و گرفتاری است؛ مربوط به جهان اراده‌ها است. در جهان ایده صحبت از رنج نیست. اما از دید او دسترسی به این جهان ایده و یا انتقال آن چیزی که در این جهان ادراک می‌شود، با ابزاری میسر است که به این ابزار یا به آن شناخت، هنر می‌گوید. آیا دسترسی به این ایده یا مجهز بودن به این ابزار، دسترسی همگانی است؟ خیر. شوپنهاور می‌گوید که این دسترسی در اختیار نوابغ است.

اکنون می‌رسیم به بحث و پرسشی که در جرعۀ سیزدهم سرفصل تفکر ما می‌شود:

فرض و اگر نخست: اگر هنر یک شناخت یا یک امکان در اختیار نوابغ باشد.

فرض و اگر دوم: اگر حکمت زندگی یک هنر محسوب می‌شود.

آیا می‌شود از جمع این دو به یک گزاره رسید و بگوییم آن‌چنانی که هنر قلمروی نوابغ است، پس حکمت زندگی هم قلمروی نوابغ است. اگر به چنین برداشتی برسیم، سوال پیش می‌آید که به من چه؟ من که پذیرفتم در گسترۀ عوام هستم و از نوابغ نیستم. اگر قرار باشد حکمت زندگی فقط مربوط به یک گروه اقلی به نام نوابغ باشد؛ پس این تودۀ مردم که ما باشیم؛ با چه چیزی باید زندگی را سامان بدهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد؟ اگر هم بگوییم که حکمت زندگی در دسترس همگان می‌تواند قرار بگیرد و هنری همگانی است، سوال پیش می‌آید که مگر ما نگفتیم که هنر قلمروی نوابغ است؟ پس چطور این‌جا داریم از هنری صحبت می‌کنیم که در اختیار همگان قرار می‌گیرد؟

پاسخ این سوالات در متن هست. شوپنهاور که می‌گوید “من در معنای متداول با شما صحبت می‌کنم” غرض پاسخگویی به همین دغدغه است. چنان‌که در ترجمۀ انگلیسی هم عبارت common meaning آمده است، و من برای همین روز تاکید داشتم از ابتدا که نگوییم معنی ذاتی. ذات کلمات حوزۀ نخبگان نیست؛ بلکه اینجا بحث معنای متداول است و نه معنای ذاتی. در قلمروی آن چیزی که بین عموم مردم شایع است؛ صحبت می‌کند. آیا تنها کلمۀ حکمت در معنای عمومی آورده شده است؟ خیر. تمام این متن در معنای عمومی است. کل این جستار در طبقۀ معنای عمومی چیده شده است. “حکمت”، “هنر” و “سعادت” در این جستار، به همین معنا است. این کار ارزشمندی است که شوپنهاور انجام داده است و بسیاری از فلاسفه در تراز شوپنهاور قابلیت و توانمندی آن را نداشتند. به فهم من این یک توانمندی است که کسی بتواند دانش خود را از زبان تخصصی فاصله بدهد و با عامۀ مردم صحبت کند. خلبانی که به سادگی در چند هزار پایی سطح زمین پرواز می‌کند؛ از خلبانی که بلد است دیوار صوتی را بشکند؛ در ارتفاع پایین پرواز کند؛ پرواز آکروباتیک داشته باشد و از موانع عبور کند؛ ماهرتر نیست. غایت چیرگی یک اندیشمند بر حوزۀ تخصصی خود این نیست که فقط بتواند با نخبگان صحبت کند. بلکه مهارت وقتی است که تو بتوانی با هواپیمایی که به آن مسلط هستی؛ در ارتفاع پست هم پرواز کنی. این مگر به اغماض شدنی نیست. اگر متخصص بخواهد فن و دانش خود را در زبان توده پیاده و ارائه کند؛ ناگزیر است اغماض کند. به همین جهت در پیشگفتار شوپنهاور می‌گوید من مجبور شدم از نظام فلسفی خود فاصله بگیرم چون می‌خواستم با تودۀ مردم صحبتِ عام کنم.

{شما هم در حوزۀ تخصص خودتان تجربه کرده‌اید که وقتی یک طبیب یک پزشک می‌خواهد از سلامت عمومی با مردم صحبت کند، ناگزیر است که از ادبیات تخصصی خودش فاصله بگیرد و به زبان عامیانه حرف بزند.}

با زبان عامیانه حرف زدن حتما دقت ترمینولوژی تخصصی را ندارد. اما به وسیلۀ آن اشاعۀ دانش صورت می‌گیرد.

{شما اقتصاد را بخواهی به زبان عامه بیاوری؛ باید اغماض کنی. حقوق را بخواهی به زبان عامه بگویی باید اغماض کنی.}

حالا آیا فقط واژه است که به سطح عمومی تنزل پیدا می‌کند؟ یعنی آیا هنر خود امری است که فقط در قلمروی نخبگان باقی مانده است اما واژه خود را برای عامۀ مردم بیان می‌کند؟ این که کاری عبث می‌شود. اگر چیزی خود از دسترس منِ عامی دور باشد؛ چرا باید لفظی برای فهم آن آموخته شود؟ پس حکمت زندگی اگر چه هنر است؛ اما نه یک هنر فقط در لایۀ نوابغ. بلکه هنری است که من عامی هم اگرچه نمی‌تونم آب دریا را بکشم -آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی بتوان چشید- من به قدر خودم پیالۀ خودم را پر می‌کنم.

اما سوال دیگری که پیش می‌آید این است: وقتی از عام و خاص صحبت می‌کنیم، از کی داریم صحبت می‌کنیم؟ آیا منظورمان صف‌بندی کردن آدم‌ها است؟ و بگوییم بعضی از آدم‌ها عوام و بعضی خواص هستند؟

{این تفکیک آدم‌ها به عام و خاص قابل تامل است. من هم تاملاتی دارم که به قدر فهمم با شما در میان می‌گذارم.}

من چهار نقد به تفکیک مردم به عام و خاص دارم.

نقد نخست تجربۀ زیسته و فهم تاریخی است که از این تقسیم‌ها به دست آمده است. ثمرۀ این تقسیم چه بوده است؟ تاریخ نشان داده است که این تقسیم‌ها به استثمار و سلطۀ طبقه‌ای بر طبقۀ دیگر مشروعیت بخشیده است.

{یعنی یک اندیشمند دست از دنیا شسته‌ای در کلاس خودش، مکتب خودش، خلوت خودش گفته است که من انسان‌ها را نخبه و توده می‌بینم. طبقات متعدد می‌بینم. حالا با هر شاخصی که به این تقسیم رسیده، درست یا غلط. بعد این برگۀ پژوهشی و فهم این آدم که یک محقق بوده است افتاده به دست دکان دار قدرت. و با همین برگه گفته است: ها! این نژاد اشرف و برتر که می‌گوید منم. طایفۀ خردمند و غالب که می‌گوید، منم.}

بنابراین نقد نخست این است که این تفکیک به عام و خاص مغایر با ارزشی به نام شفقت است. شفقت در نظام فکری من یک ارزش ذاتی است. من هرجا در فکر کردن خود به جایی برسم که خروجی با اصل شفقت در تعارض باشد و به بی مهری ختم شود؛ در آن تجدید نظر می‌کنم. تفکیک آدم‌ها به طبقات متعدد مغایر با اصل شفقت بوده است.

نقد دوم این است که اگر در یک نظام فکری فلسفی تفکیک آدم‌ها به عام و خاص را ارائه دهم؛ چه ثمره‌ای خواهد داشت؟ این تفکیک به چه کسی ارائه می‌شود؟ به توده و عوام مردم؟

{این یک ادعا در خودش مستتر دارد. این که من ادعا کنم من جز خواص هستم. یعنی بگویم من خودم خاصم آی مردم و اگر خواستید خاص‌ها را بشناسید این روشش است. در ابتدا این ادعا ادعای بزرگی است، در ثانی فرض کنیم من از نوابغم به این معنا و معیار هم رسیده ام که کیا خاص هستند. خب چیکار با عامۀ مردم دارم؟ مگر قراره عامۀ مردم تشخیص بدن کی خاصه؟ اگر قرار باشد محک نابغه بودن تایید عوام باشد، که خود این نابغه طفیلی و عبد و بیچارۀ این عوام است. بردۀ عوام می‌شود.}

چه ثمره‌ای در این که بخواهم برای تودۀ مردم شاخص‌های نوابغ را بشمارم وجود دارد؟ اگر کسی به طور حقیقی نابغه باشد و ضرورتی در اثبات خود به مردم و جذب آن‌ها ببیند؛ حتما راه اثبات نابغه بودن خود به مردم را نیز بلد است.

{من چرا بیام براش متودولوژی تعریف کنم؟ که این متودولوژی به دست نااهل هم بیافتد و برود دکان استثمارش را بر پا کند.}

پس نقد دوم آن بود که اصلا این تفکیک سودی ندارد.

نقد سوم این است که نوابغ نوادر و نایاب‌ هستند.

{این طوری نیست که الان دو قالیچه پهن کنی؛ در جامعه فراخوان بدهی که نوابغ و خاص‌ها در قالیچۀ یک بایستند و عامۀ مردم بروند روی قالیچۀ دو بایستند. همه هجوم می‌آورند می‌روند روی قالیچۀ یک می‌ایستند. خب این قالیچه‌ای که اکثریت روی آن می‌ایستند، قالیچۀ عوام است. ولو این‌که همه خودشان به خودشان بگویند خواص.}

همۀ ما در قلمروی عوام هستیم. در صده‌ها و قرن‌ها مواردی نادر از نوابغ هستند. دکتر، مهندس، استاد دانشگاه و رهبر سیاسی همه عوام و در قلمرو‌ی توده هستند. این یک فهم غلط است که ما تصور می‌کنیم اگر فردی اقبال عامه پیدا کرد؛ نابغه است.

{رهبران سیاسی همین هستند دیگر! تهییج عوام می‌کنند! شما واقعا عقلتون و خردتون می‌پذیره کسی که مثلا به هر وعده‌ای تونسته عده‌ای از مردم رو دور خودش جمع بکنه بهش بگین نابغه؟ تهییج عوام، هیجان ایجاد کردن در توده، شاخص نابغه بودنه؟ فرض کنیم کسی که خیلی ثروت دارد، خب ثروت مزیته و قدرت ایجاد می‌کند. من در امتیاز آدم‌ها بر دیگران نقد ندارم. اونی که ثروتمنده امتیازی داره بر من. اما این معنای نابغه نبود. یا مثلا یکی توانایی ریاضی دارد، بهش بگیم نابغه، ولی اگر استعداد یکی بدنی است، به اون نگیم نابغه. چرا؟ چون استعدادش در یک حوزۀ دیگر است؟ نه.}

این تفکیک تفکیکی نیست که روا باشد. اگر این طور بخواهیم ببینیم -در این معنای نابغه- ما همه در حوزه‌های متنوع نوابغ هستیم و وقتی یک صفت همگانی شد؛ یعنی عامیانه و توده‌وار است.

پس نقد سوم این شد که نوابغ اساسا از نوادر هستند. آن‌قدر کمیاب که نیازی نیست من بخواهم برای آن قاعده‌ای تعریف کنم که گاهی شاید در این آسمان ظلمات ستاره‌ای بدرخشد. اگر هم چنین ستاره‌ای بدرخشد و ضرورت ارائه را ببیند؛ بهتر از من عامی بلد است خود را برای تودۀ مردم ارائه کند.

نقد چهارم به تفکیک عام و خاص، رسیدن واژه به ابتذال است. وقتی واژه‌ای را در سطح عمومی مطرح کنید؛ ناگزیر به ابتذال کشیده می‌شود. حکمت زندگی شوپنهاور نیز در سطح ابتذال حرکت می‌کند. {نگاه می‌کنید می‌بینید که یک عالمه انسان هستند که هیچ اندیشه‌ای را درک نکردند و نسبتی هم با اندیشۀ شوپنهاور ندارند، اما همه جا می‌گویند به قول شوپنهاور. این اقتضای صحبت در گسترۀ توده است. اگر کسی بیاید نابغه را به یک واژۀ مبتذل عامیانه تبدیل کند، از فردا همایش راه می‌افتد. همایش دو روزۀ چگونه نابغه باشیم؟ فلان جا آکادمی می‌زند: آکادمی نابغه پروری، سطح مقدماتی و سطح پیشرفته. فلان جا می‌آید آزمون برگزار می‌کند و مدرکش را صادر می‌کند: مدرک نابغه‌گری سطح یک، مدرک مربی‌گری نابغه شدن سطح فلان.}

بر این اساس ترجیح من این است که بی خیال تفکیک مردم به عام و خاص بشویم. ما همه عوام هستیم. در دنیای عوامانه خود، حوزه‌های امتیازات ما متفاوت است.

{من بلدم خوب حرف بزنم و اون یکی بلده خوب پیچ سفت کنه. یکی بلده خوب نون بپزه. ما هممون هم گیر همیم. همین منی که دارم بلبل زبونی می‌کنم چند روز پیش اگر دکتر نسخه‌ام رو نپیچیده بود؛ نگفته بود که باید چی بخورم؛ الان مرده بودم. اون پرستاری هم که زحمت کشید اومد تزریق من رو انجام داد؛ سرمم رو زد؛ بهم رسیدگی کرد؛ اون هم اگه نبود من تلف بودم. پس اون هم در این چیزی که من دارم می‌گم سهم داره. همین فقط اینا؟ نه والا! به من گفتند باید کته بخوری؛ باید نون بخوری؛ باید موز بخوری. اونو یه دهقان درست کرده بود؛ اینو یه شاطر درست کرده بود؛ اینو یه راننده وانتی زحمت کشیده بود بارش رو زده بود از اونجا آورده بود تو شهر ما. اینور یه دکون‌داری داشت می‌فروخت. آقا یه سلسله‌ای از امتیاز‌ها دور هم جمع شدند که من الان دارم چار کلمه حرف می‌زنم. چطور می‌شه گفت که نه؛ نابغه‌اش من باشم؛ همۀ صف پشت سر من توده! ما همه عوامیم و حوزه‌های امتیازمون با هم فرق داره.}

این نقد‌هایی که من عرض کردم به فساد‌ها و گرفتاری‌هایی که از تقسیم مردم به عام و خاص پدید می‌آید جای خود و آدم‌هایی که آمدند عام و خاص را طوری تعریف کرده‌اند که خودشان جز خواص باشند هم جای خود. اما در تاریخ حیات بشر که تماشا می‌کنیم، آیا تجربیاتی نبوده است که بسیار نادر و متفاوت از تجربیات همگانی باشد؟ از آن سمت ماجرا، آیا چیزی به نام تجربیات خاص داشتیم یا نداشتیم؟ اگر داشتیم چگونه این صحن‌ها را از هم جدا کنیم و بگوییم آن سمت صحن عوام و این سو صحن خواص است؟ اصلا تفکیک را با چه بیانی ارائه بدهیم که هم انکار واقعیت نکرده باشیم و هم تا حد ممکن از این گرفتاری‌ها و ازین فساد‌های مربوط به تعریف عام و خاص جلوگیری کنیم؟

من روایتی دارم از این ماجرا که به آن بیشتر فکر می‌کنم. شما نیز بیشتر به این سوال فکر کنید و ادامۀ بحث به جرعۀ چهاردهم موکول می‌شود.

متن کامل جرعه دوازدهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی؛ که مهمان من حسام ایپک‌چی هستید.

{همچنان در سطرهای اول پیش گفتار کتاب در باب حکمت زندگی هستیم. با هم تا این‌جا رو خوندیم که شوپنهاور می‌گه: “در این‌جا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای متداول آن به کار می‌برم یعنی به معنای این هنر.” به کلمۀ هنر که رسیدیم قلابمون گیر کرده. لنگر انداختیم و پیرامون هنر داریم می‌اندیشیم.

جرعۀ قبل به این گزاره رسیدیم. به این جمع‌بندی که هنر نزد نوابغ است. خب حق داریم اگر این سوال در ذهن ما شکل بگیره خب نابغه کیه؟ نوابغ کی باشن که هنر نزد اون‌ها باشه؟ پس در این جرعه می‌خوام دربارۀ گزارۀ نابغه کیست؟ با هم فکر کنیم.}

شوپنهاور بر این باور است که هنر سطحی از شناخت و عمقی از فهم است. در واقع گونه‌ای از تماشا و نظاره‌گری است. اما چه نوعی از نظاره‌گری؟ آن‌گونه که فارغ از اصلِ دلیلِ کافی، بتوانیم جهان را نظاره کنیم. آزادِ از اراده بتوانیم هستی را تماشا کنیم. اصلِ دلیلِ کافی در فلسفۀ شوپنهاور نقش پررنگی دارد. سطرهای ابتدایی کتاب هم با همین کلمات شروع می‌شوند. ما در مِی به این مبحث وارد نمی‌شویم. این بخش برای افرادی است که می‌خواهند فلسفۀ شوپنهاور را بفهمند. ما فقط می‌خواهیم کتاب در باب زندگی را بدانیم. جمله‌ای از آن، مثل این‌که کسی، آزاد از اراده بتواند جهان را تماشا کند؛ این جملۀ ثقیلی است که ما راحت از پس آن بر نمی‌آییم. پس برای چه این جمله گفته می‌شود؟ به سه دلیل: دلیل ابتدایی این‌که از اکنون در ذهن خود داشته باشیم که ما شوپنهاور را نفهمیدیم.

{آخه این گرفتاریه که ما با دو تا قصه خوندن، چهار تا سرچ اینترنتی و کمی سخنرانی و درس گفتار شنیدن بگیم ما شوپنهاورشناس شدیم. نه والا این‌طوری نیست.}

پس ابتدا بدانیم که شوپنهاور بزرگ‌تر از آن چیزی که ما در این‌جا صحبت می‌کنیم، هست و اندیشیده است. یک نمی‌دانم گوشۀ ذهن خود نگاه داریم که سپس به می‌دانم تبدیل کنیم. نکتۀ دوم همان بحث نگریستن و شناخت و تماشا است. یعنی هنر گره‌خورده با نوعی از معرفت است. هنر سطحی از فهم است و بنابراین به صورت الزامی یک دستاورد، ابزار، خروجی، کالایی قابل فروش و … ذات هنر نیست. اصالت هنر در یک شناخت و یک معرفت هست. اما نکتۀ سوم این است که هنر در جهان مطرح می‌شود. یعنی ما اگر بخواهیم هنر از نگاه شوپنهاور را بفهمیم ناگزیر هستیم که جهان را از نگاه شوپنهاور فهمیده باشیم.

مکرر در جرعه‌های سابق عرض کردم که اثر اصلی شوپنهاور به زبان فارسی با این عنوان ترجمه شده است: “جهان همچون اراده و تصور”. یک تلقی غیردقیق و ناصحیح این است که بسیاری از ما برداشت کردیم که شوپنهاور یک سطح از جهان را معرفی می‌کند. در صورتی که این کتاب بیانگر دو جهان است. یکی جهان همچون اراده و دیگری جهان همچون تصور. در معرفی شوپنهاور، برای بسیاری از ما این‌گونه نقل شده است که شوپنهاور فیلسوف رنج، فیلسوف بدبینی و سیاه‌بینی است. ملال، رنج و درد در ادبیات شوپنهاور بسیار پرتکرار است. همۀ این موارد درست است اما کامل نیست. لازم است که ما بدانیم تمام این رنج‌ها و دردهایی که از زبان شوپنهاور می‌شنویم فقط و فقط مربوط به جهان نخست است. این، جهانِ همچون اراده است که انباشتۀ از درد و رنج است. اما در جهان دوم اساسا درد مطرح نیست. به همین خاطر شوپنهاور می‌گوید که اصلا حض، یعنی تماشای منظرۀ تماشای دوم. توضیح مبسوط این ماجرا در بضاعت من نیست. اگر مشتاق بیش‌تر دانستن در این مورد هستیم باید به سراغ منابع اصلی برویم. اگر کسی به دنبال تحقیق دقیق‌تر بود؛ جستار شوپنهاور در مورد متافیزیک زیبایی را مطالعه کند. پس سه دستاوردی که تا این‌جا داشته‌ایم: یکی این بود که بدانیم؛ ما با این چند دقیقه و چند کتاب شوپنهاورشناس نشده‌ایم و موضوع بسیار ثقیل‌تر از این حرف‌ها است. دوم این‌که هنر سطحی از معرفت و یک گستره از شناخت است و سوم این‌که مربوط به جهان اما جهان دوم است؛ یعنی جهان مربوط به تصور.

به جا است اگر کسی اکنون از من بپرسد “خب خود تصور چیه؟”

در ترجمۀ اثر آرتور شوپنهاور من سه تعبیر فارسی یا سه جایگزین و معادل فارسی شنیدم. یکی “جهان همچون اراده و تصور” است -ترجمه‌ای که آقای رضا ولی یاری انتخاب کرده‌اند- و بنابر تصدیق بسیاری از فیلسوفان و اساتید، این ترجمه دقیق‎ترین ترجمه است. یکی ترجمه با عنوان بازنمود است. یعنی “جهان همچون اراده و بازنمود” که در بعضی از مقالات من دیدم. سوم “جهان همچون اراده و نمایش” است که من فقط در زیرنویس کتابِ در باب حکمت زندگی دیدم که جناب مبشری ترجمه کرده‌اند. به نظر من این تمایز در ترجمه‌ها به خاطر این هست که به سراغ متن انگلیسی و در واقع به سراغ ترجمۀ انگلیسی رفتند. در خود ترجمه‌ای که به زبان انگلیسی ارائه شده، دو عنوان برای کتاب انتخاب شده است. افرادی که بازنمود یا نمایش را انتخاب کرده‌اند؛ به فهم من معادل representation را قرار داده‌اند و آن ترجمۀ دقیق‌تر، ترجمۀ کلمۀ idea است که به عنوان تصور ترجمه شده است. اما به فهم منِ ناقابلِ کم‌ترین، تصور هم ترجمۀ صحیحی نیست. چرا؟ نه به دلیل آن که نظیر به نظیر، کلمه به کلمه، دقیق برگردان نشده است، نه. این ترجمۀ کلمۀ آلمانی Vorstellen است که نزدیک به همین کلمۀ تصور است. بحث من لغت نیست بلکه معنا و مفهوم است. مختصر هم عرض می‌کنم چون بحث به حاشیه می‌رود و نمی‌توانیم راجع به هنر صحبت کنیم. تصور موخر بر شیء است. تصور امتداد شیء در ذهن شناسا است. منبع پیچیده‌ای هم نمی‌خواهد. همین جناب علامه مظفر، منطق که نوشتند -که هر کسی سراغ منطق آمده؛ احتمالا اولین کتابی که خوانده؛ همین کتاب است- در تعریف علم می‌گفت: العلم هو الصوره الحاصله من الشیء عند العقل. یعنی علم تصور شیء در عقل است. این تصور در معنای درست است. یعنی انعکاس شیء در عقل. اما آن‌چه شوپنهاور در موردش صحبت می‌کند، مقدم بر شیء است. نمی‌دانم در فارسی چه کلمه‌ای باید بگذاریم تا این معنا رو انتقال دهد اما نزدیک‌ترین کلمه به این نگاه شوپنهاور، همان کلمۀ انگلیسی idea و همان چیزی است که ما به آن ایده می‌گوییم. از قرابت تفکر شوپنهاور با افلاطون هم بر می‌آید که منظور شوپنهاور ایده بوده است. کما این‌که نگاه شوپنهاور به ایدۀ افلاطونی بسیار نزدیک است.

اما ایده چیست؟ برای این‌که بدانیم ایده چیست یک سلسله بحث می‌خواهد و یک معلم خبره. که بگوید و من و شما از او بشنویم. این‌قدر بدانیم که ایده چیزی‌ است که شیء بازتاب آن است و پیرو آن به وجود می‌آید.

{خیلی از ما شاید این عنوانِ مُثُل افلاطونی رو شنیده باشیم. مثالی که افلاطون در کتاب جمهور آورده و یک غاری رو مثال زده. گفته فرض کنیم ما به یکسو داریم نگاه می‌کنیم و یک تصاویری رو داریم می‌بینیم. فرصت و اجازۀ اینو نداریم که برگردیم و پشت سرمون رو ببینیم. در غل و زنجیر هستیم. تصاویری رو داریم تماشا می‌کنیم و فکر می‌کنیم این یعنی هستی. از قضا یک نفر از این غل و زنجیر در می‌ره، رها می‌شه و می‌ره می‌بینه ای دل غافل! یه چیزی اون بیرون هست که در برابر شعلۀ آتشی قرار گرفته و ما داریم سایه‌هاش رو می‌بینیم. این سایه‌ها رو فکر کردیم حقیقته در صورتی که حقیقت کلا یه چیز دیگه بود و این‌ها فقط سایه‌هایی از اون حقیقت است. اون حقیقت و عالم خارجی به عنوان عالم مثالی معرفی شده، این مُثُل ترجمه‌ای است که برای idea انتخاب شده و من تصور می‌کنم ما الان ایده رو راحت‌تر می‌فهمیم تا مُثُل.

یک مثال خیلی خیلی رقیق شده بگم -یعنی انقدر رقیق که سایه به سایۀ غلط نشسته ولی فکر می‌کنم خودم این‌طوری بهتر می‌فهمم و بهتر هم می‌تونم بیان کنم.- شما قبل از این‌که چیزی رو خلق بکنید یا پدید بیاورید، فرض کنید یک نقاش هستین. قبل از این‌که نقاشی بخواد روی بوم متجلی بشه؛ اول این نقاشی کجا پدید می‌آید؟ آیا غیر از این هست که ایده‌ای در ذهن شماست که بعد این ایده در عالم خارج، نمود پیدا می‌کنه و می‌شه یک چیز؟! همین مثال رقیق شده و ناقص رو بزرگ کنیم در حد هستی.}

این‌گونه که گویی تمام چیزهایی که ما اکنون می‌بینیم؛ ایده‌ای بوده و وقتی آن ایده محقق شده و اتفاق افتاده است؛ ما از آن این تصویر را می‌بینیم. ولی واقعیت این است که سمفونی بتهوون یک ایده در ذهن او بوده است. نقاشی ونگوک و پیکاسو یک ایده در ذهن او بوده استما دسترسی دقیق به ایده نداریم. نمی‌دانیم آن ایده چیست؟ ولی نمودی از آن را در قالب یک سمفونی، در قالب یک معماری، در قالب یک نقاشی، در قالب یک شعر می‌بینیم. پس به این تعبیر حقیقت هنر همان ایده است. پس آن ایده حقیقت هنر است. با مقدمه‌ای این چنین طولانی، برسیم به این که نابغه کیست؟

نابغه کسی است که امکان تماشای ایده‌های این هستی را دارد. از نگاه شوپنهاور نابغه کسی نیست که یک عملیات ریاضی را به صورت ذهنی انجام می‌دهد. نابغه کسی نیست که با دو دستش شمشیر می‌زند. نابغه کسی است که می‌تواند آن ایده را ببیند. آن هنر با شناخت حقیقت این هستی و جهان تنیدگی دارد. خود شوپنهاور هم بی تعارف می‌گوید: آدم‌های کمی هستند که می‌توانند به این سطح از معرفت برسند. دقت کنید که نمی‌گوید “فلاسفه”. می‌دانید که شوپنهاور یک فیلسوف ادیب است. بسیار به کلمات مسلط و پرمطالعه است. از شرق و غرب خوانده است و ادیان و آیین‌های متعدد را می‌شناسد. با اسلام، بودیزم، مسیحیت، یهودیت آشنایی دارد. متون کهن دیگران را -مثلا همین گلستان سعدی ما را- خوانده است. در باب زیست شناسی، شیمی و فیزیک مطالعه دارد. پس اگر منظورش فیلسوف بود، می‌گفت فیلسوف ولی می‌گوید “نابغه”. تعریف نابغه هم همین است. بنابراین اصلا اگر کسی در قلمرو ایده‌ها وارد نشده و به گسترۀ متافیزیک نرسیده باشد؛ در ادبیات شوپنهاور داخل در بازی نوابغ نیست.

در جرعه یازدهم به «هنر» از نگاه آرتور شوپنهاور پرداخته‌ام. یادتان هست که در جرعه قبل به کلمه «هنر» و نقش آن در درک معنای «حکمت زندگی» رسیدیم؟ حالا با اشاره به سطرهایی از کتاب جهان همچون اراده و تصور، کمی بیشتر به هنر خواهیم اندیشید.

تقسیم بندی مردمان به عامی و نابغه در این جرعه مورد بررسی قرار گرفته است. این تقسیم بندی در سراسر تفکر و اندیشه شوپنهاور قابل رصد است و در درک مفهوم هنر هم ردپایی از این تقسیم وجود دارد.

متن کامل جرعه یازدهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی است که جرعه‌جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{سلام به شما اهل مِی! امیدوارم که حالتون خوب باشه. تندرست باشید. هم خودتون هم خانوادۀ محترمتون در عافیت این روزها را پشت سر بذارید. واقعا مقدم بر هر موضوعی لازم است که تلاش کنیم برای تندرستی و سلامتی؛ چرا؟ دقیقاً مثل حاکمی که اگر در سرزمین خودش به ثبات و تسکین نرسیده باشه نمی‌تونه به قلمرو بزرگتری فکر بکنه؛ ما هم در سرزمین بدن خودمون اگر جنگ و نزاع باشد نمی‌تونیم به کشورگشایی فکر بکنیم. توسعۀ قلمرو تفکر مربوط به وقتی می‌شه که این فکر از سرزمین خودش آسوده باشه. یعنی با بدن خودش در صلح باشه. بعد از اینه که می‌تونه به ماورای جغرافیایی این بدن فکر بکنه و به مقوله‌هایی برسه از جنس حیات، از جنس زندگی و از جنس خودِ خودِ بودن. بنابراین احوال‌جویی و آرزوی تندرستی که در ابتدای اپیزودها دارم به عنوان مقدمه واجب است. نه صرفاً به عنوان یک حال‌واحوال یا گفت‌‌وگوی محاوره‌ای. خب با این پیش‌‌درآمد بریم برسیم به موضوع جرعۀ یازدهم.}

در جرعۀ دهم سطر اول پیش‌گفتار به سطر دوم آمدیم.

“در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملاً به معنای متداول آن به کار می‌برم. یعنی به معنای این هنر… ”

ما در کنار واژۀ هنر خیمه می‌زنیم. چرا؟ چون خود شوپنهاور رویکرد تعریف می‌کند. سرعت گفت‌وگو در ادامۀ بحث تند‌تر می‌شود اما در پیش‌گفتار ضرورت دارد که درک کنیم وقتی شوپنهاور از حکمت زندگی صحبت می‌کند؛ موضوعش چیزی از جنس هنر است. در انتهای جرعۀ دهم سوالاتی پراکنده برای مشتاق کردن ذهن به اندیشیدن پیرامون هنر عرض شد که در جرعه یازدهم با تمرکز بیشتری در باب هنر صحبت می‌شود.

{من بر یک وسوسۀ بزرگی می‌خواهم غلبه کنم و در باب هنر از نظرات آرتور شوپنهاور عبور نکنم. تصور کنید که سر یک میزی نشستید و دیسی هم جلوتون هست ولی یک چیز خوشمزه‌ای توی اون دیس بغلی هست و شما از باب ادب نباید شیرجه بزنید توی میز و برید سراغ اون یکی دیس. من الان همچین حالی دارم. یعنی توی دیس بعد از شوپنهاور دارم چیزهای خوشمزه‌ای می‌بینم. انواع اندیشه‌هایی که بعد از شوپنهاور که پیرامون فلسفۀ هنر مطرح شده. دیس لذیذی مثل اندیشه‌های جناب هایدگر در باب خاستگاه هنر و امثال اون. اما می‌خواهیم سراغش نریم و وفادارانه به متن در چارچوب چیزی که می‌خواهیم صحبت بکنیم باقی بمونیم.}

در باب حکمت زندگی، شوپنهاور به کلمه هنر رسیده است؛ پس می‌خواهیم هنر از نگاه او را درک کنیم. وقتی می‌گوید هنر، چه فهمی پشت این واژه نهفته است؟ فهم شوپنهاور را از کجا باید درک کنیم؟ جامع‌ترین اثر او جهان همچون اراده و تصور است اما لازم است یک نکته را آویزۀ گوش داشته باشیم. شوپنهاور یک فیلسوف پساکانتیست است. پساکانتی بودن یعنی او اندیشۀ خود را در ادامۀ پروژۀ فکری کانت تعریف کرده است. این عبارت به طور الزامی یک شاخص زمانی نیست وگرنه به هرکسی که پس از کانت زیسته است باید پساکانتی گفت. کانت کیست؟ کانت یک اندیشمند و نابغه‌ای است که فقط از عقل استفاده نکرده است تا دیگر چیزها را بفهمد بلکه پروژۀ فکری او شناخت خود عقل بوده است. کانت در مورد عقل محض فکر کرد و وقتی شوپنهاور می‌گوید اگر آن را نفهمیدی سراغ من نیا؛ حرف بیراهی هم نمی‌زند. وقتی تو طبقۀ یک تا چهار را نداری نمی‌توانی طبقۀ پنج تا شش را پیش بروی. با این کار شوپنهاور چه کسانی را از درک فلسفۀ خود حذف می‌کند؟ تقریباً همه را. این جملۀ تلخی است ولی نمی‌شود‌ با تعارف پیش رفت. میلیاردها نفر روی زمین زندگی می‌کنند و تعداد افرادی که از این مجموعه می‌توانند کانت بفهمند بسیار ناچیز است. آیا مایی که نمی‌توانیم کانت را بفهمیم لکۀ ننگیم؟ نه! همانطور که بسیار کم هستند آدم‌هایی که بتوانند وزنه‌ای که رضازاده بالای سر برد را بالای سر ببرند یا کم کسانی می توانند مثل شجریان چه‌چه بزنند. جهان هر روز یک مارادونا تولید نمی‌کند. کانت هم یک پدیده و یک نابغه است. اینطور نیست که مثلا دو ترم دانشگاه کانت خواندی بعد کانت شناس شوی. نه! عمدۀ کسانی که در مورد کانت صحبت می‌کنند تماشاچی‌های روی سکو هستند. یعنی مارادونا وسط زمین بازی می‌کند؛ اما میلیون‌ها آدم در تلویزیون و هزاران نفر در استادیوم دارند هنرنمایی این فوتبالیست را تماشا می‌کنند. بشریت به طور عمده تماشاچی نبوغ نوادرش است. میتواند از آن‌ها استفاده کند اما الزامی بر چیرگی بر تمام نبوغ آن‌ها نیست.

پس بسیار بی‌تعارف من اقرار می‌کنم که جزء نفهمیده‌های فلسفۀ شوپنهاور هستم. آن‌چنانی که نفهمیدۀ فلسفۀ کانت هستم. اما به عنوان یک تماشاچی روی سکو برای اینکه هنر در اندیشۀ شوپنهاور را بتوانم درک کنم؛ به سراغ جلد اول کتاب او، دفتر سوم می‌روم و چند سطری از آن را عرض می‌کنم تا با همدیگر پیرامون آن تعمل و تفکر کنیم.

{من یک جملۀ تسلی بخش بگم بعد برم سراغ ادامۀ عرضم. ببینید اینکه می‌گم ماها کانت را نمی‌فهمیم خیلی جای غصه نداره‌ها. خود کانت دوازده سال زمان برده که خودش را بفهمه. یعنی جز اندیشمندانی هست که توی دهۀ ششم زندگیش یک اثر ماندگار خلق کرده خیلی دیرتر از بقیۀ فیلسوف‌ها مثلاً خود شوپنهاور این کتابی که می‌گیم جهان همچون اراده و تصور را در سی سالگی نوشته و دوازده سال سکوت کرده تامل کرده نه مطلبی منتشر کرده نه مقاله‌ای نه کتابی و فقط به اندیشۀ خودش پرداخته است. بعد شوپنهاور که می‌گه کسانی هستند کانت را نمیفهمند؛ منظورش مردم کوچه و بازار نیست چون‌که اون‌ها رو که اصلاً تو بازی نمی‌گیره. او به امثال هگل و فیشر و فیلسوف‌های هگلی زمان خودش را به این‌ها می‌گه شما نمی‌فهمید. حالا نمی‌فهمید هم لفظ منه‌ها! من تازه خیلی مودبانه می‌گم! او چیزی دیگری می‌گه! یعنی خیلی تیز و بعضا توهین‌آمیز صحبت می‌کنه با دیگران! حالا این کتاب در باب حکمت زندگی را که با هم بریم جلو می‌بینید زبانش زبان تیزی هست و تازه این کتاب مال سن مهربونیشه!}

این مقدمه برای شناخت اندیشۀ شوپنهاور ضرورت دارد. چرا؟ چون شوپنهاور اندیشمندی است که بسیار مرزبندی پر رنگی بین تودۀ مردم و خواص مردم دارد. دسته‌بندی آدم عادی و آدم نابغه دارد و بسیار صریح می‌گوید فلسفۀ من برای نوابغ هست. یعنی اگر آدم عادی هستی؛ چیز زیادی از این اثر من گیرت نمی‌آید. خب این به چه کار ما می‌آید؟ وقتی او از هنر هم دارد می‌گوید؛ هنرش تفکیک شده است. یعنی سطحی از هنر را قائل است که برای نوابغ است و همچنین سطحی از هنر را قائل است که این هنر عوام مردم و آدم‌های معمولی است. صرف نظر از اینکه ما این دسته‌بندی را بپذیریم یا نپذیریم. البته که دغدغه‌ هست و من به این فکر می‌کنم و در خود این پروژۀ فکری انسان فَرزی، پاسخ به این سوال اهمیت دارد؛ که آیا هر انسانی می‌تواند فَرزی باشد؟ یا فَرزی بودن دغدغۀ سطح مشخصی از آدم‌ها است. اما اکنون شوپنهاور مفروض گرفته است که ما آدم عادی، آدم نابغه داریم.

حالا با این مقدمه، بریده‌ای از کتاب را بشنویم.

در کتاب جهان همچون اراده و تصور، صفحۀ 197، سطر 25:

{اینکه من رفرنس می‌دم برای اینه که ادب مطالعۀ خودمون را رعایت بکنم. نیازی نیست شما کتاب را بخرید. آنقدری که ضرورت صحبت ما باشه من توضیح می‌دم. یک داخل پرانتز مهم هم بگم. متنی که چنان عمقی داشته است که شما به عنوان تکست پذیرفتید که بر مبنای اون فکر کنید؛ این متن باید شمارۀ سطر بخوره. یک وقت ما داریم جزوۀ یک معلم می‌خونیم یا یک کتاب سطحی می‌خونیم که از هر ده صفحه‌اش شاید یک پاراگراف متن بدردبخور در بیاد؛ اونجا کاری نداریم. ولی متنی مثل متن شوپنهاور، متنی مثل متن هایدگر، مثل متن کانت، مثل اشعار مولوی -یعنی لزوما نمی‌خوام از اونور بگم- این‌ها باید شمارۀ سطر بخوره. چون شما سر کلاس یا وسط بحث نمی‌تونی خط بشماری که این چندمیه. از قبل صفحه‌ای رو پیش‌مطالعه کردید و با پیش‌مطالعه وارد شدید. برای بحث کردن و یاد گرفتن و یاد دادن هم باید شماره زده باشید. تو خیلی از این کتاب‌هایی که می‌بینید هرچند سطر یک بار شمارۀ سطر را زدند؛ علتش همینه. پرانتز را ببندم این فقط از باب روش مطالعه بود.}

در سطر بیست و پنجم ترکیبی را به نام محتوای پدیدار آورده است. سطر را می‌خوانم: ” لذا این دقیقاً نقطۀ مقابل آن نگرشیست که تنها به دنبال محتوای پدیدار …”. ادامه را نمی‌خوانم، چون کلماتی دارد که ما هنوز تعریف نکرده‌ایم. موضوع و فضای بحث چیست؟ شوپنهاور می‌گوید آدم‌هایی در این عالم هستند که وقتی دارند زندگی می‌کنند دغدغه‌شان این است که به محتویات پدیدارهای پیرامون خودشان فکر کنند. در صفحۀ قبل کتاب مثال زده و گفته است: این‌ افراد چراغ دستشان نیست که فقط جلوی پای خود را روشن کنند؛ بلکه خورشیدی‌ هستند که فضای بزرگتر از جلوی پای خود را روشن می‌کنند. این گروه خاص، این خورشید‌ها، این کسانی که دارند به محتوای پدیدار فکر می‌کنند، از نظر شوپنهاور نوابغ و خاص‌های روزگار هستند.

اینجا به جمع‌بندی کلیدی جرعۀ یازدهم می‌رسیم.

شوپنهاور می‌گوید هنر نزد نوابغ و آدم‌های خاص ابزار انتقال است.

{پس چی شد ماجرا؟ ببینید شوپنهاور داره تمام پدیدارها را مثل کاسه‌هایی می‌بینه که توش محتویات وجود داره و می‌گه این محتویات خوراک نوابغ است یعنی عوام مردم اصلاً دنبال این نمی‌روند که ببینند توی کاسه چیه. فقط این‌ها را استفاده می‌کنند! به اندازه‌ای که روزمرگی و معیشتشون سپری بشه! اما یک عده‌ای هستند که می‌خواهند برند ببینند توی هر حادثه، رخداد و پدیدۀ پیرامونیشون چه محتوایی نهفته است؟ خب اگر این عده توانستند به شناخت این محتوا برسند؛ اونوقت چطوری باید شناخت خودشون را به ما منتقل بکنند؟ متوجه شدید عرضم چجوری شد؟}

آن عدۀ قلیل و نادر نوابغ که توانستند به محتوای جهان – که کاملا موضوع کتاب شوپنهاور است- دست پیدا کنند؛ وقتی این محتوا را درک کردند؛ باید به طریقی به دیگران انتقال بدهند یا لااقل اگر میل داشتند که به دیگران انتقال بدهند به ابزاری نیاز دارند. شوپنهاور به آن ابزار هنر می‌گوید. این هنر است در معنایی که برای نوابغ مطرح می‌شود. از کجا می‌گوییم؟ صفحۀ 196، سطر ششم از هنر به عنوان وسیله یاد می‌کند.

{من روی کتاب نمی‌خونم چون کلمات را اونوقت باید دونه دونه توضیح بدم و توی این جرعه جا نمی‌شه و اصلاً موضوع الانمون هم نیست.} پس آرتور شوپنهاور صریح می‌گوید هنر، وسیلۀ انتقال شناخت نخبگان از محتوای پدیدارها است. اما رویکرد دوم را برای شما از کتاب می‌خوانم. این همان سطر ششم انتهای سطر است و بعد سطر هفتم. “در حالت دوم، عین خیالی برای خلق افکار باطلی به کار می‌رود که با خودخواهی، هوا و هوس شخص سازگارند و در لحظه تولید لذت می‌کند.” دو سطر پایین‌تر کاری که یک انسان عادی با خیالش انجام می‌دهد را توضیح می‌دهد. می‌گوید “وی به سهولت تصاویری را که تنهایی او را لذت‌بخش می‌سازد؛ با واقعیت در خواهد آمیخت.” در ادامه اینطور توضیح می‌دهد که “این تخیلات انواع داستان‌های معمولی را به جامعه عرضه خواهد کرد که افراد شبیه به وی و مردم عادی را سرگرم کند.” پس جمع‌بندی عرض در جرعۀ یازدهم این‌که از نگاه شوپنهاور هنر در دو مفهوم متعالی و عامیانه تعریف می‌شود. کارکرد سطح متعالی آن انتقال شناختی است که نوابغ از محتوای جهان دارند. کار سطح مادون این است که ما را در زندگی سرگرم کند. هنری که شوپنهاور در جستار در باب حکمت زندگی آورده؛ کدام سطح هنر است؟ او دارد با هنر در سطح عامیانه با ما صحبت می‌کند یا هنر به معنای نوابغ را می‌گوید؟ یا هر دو را؟ این چیزی است که باید به آن فکر کنیم.

جرعه دهم: انسان فرزی

متن کامل جرعه دهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگیست که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

مقدمه، چهل‌سالگی

{آرزو دارم که جرعۀ دهم مِی را با حال خوب در تندرستی و عافیت بشنوید. اکنون که این کلمات را ضبط می‌کنم ساعت‌های نخستین سه‌شنبه هفتم اردیبهشت ماه سال صفر یا سال ۱۴۰۰ است. برای هستی روزی مثل میلیون‌ها روز قبل و میلیون‌ها روز بعد است. صبحی آمده و به شب می‌رسد. برای بسیاری از ابنای بشر هم جز این نیست اما به عوامانه‌ترین سطح ممکن شاید چند دهه‌ای هست که من بارها و بارها خیره به اکنون و این ساعت زندگی کرده‌ام.

خیلی وقت‌ها در کنج خیالم تصور کرده‌ام که حسام! در چه حالی در چه نقطه‌ای از زندگی با چه باوری شمع چهل‌سالگی را فوت خواهی کرد و اصلا آیا این سن را خواهی دید یا نه؟ و اگر تمام آن خیال‌ها و تصورات را روی کاغذ می‌آوردم حتماً هرگز به آن چیزی که امروز هست نمی‌رسید.

هرگز در باورم نمی‌گنجید که پس از ماه‌های مدیدی قرنطینه در این ساعت نشسته باشم پای میکروفون و بخواهم با دوستان نادیده‌ای کلماتی را در میان بگذارم اما حالا که قرعه چنین افتاد و حادثه این‌گونه گشت و من حالا باید مشغول گفتن کلماتی با شما باشم، دوست دارم که از «انسان فَرزی» با شما صحبت کنم.

اصناف عمرورزی

من این‌طور فرض می‌گیرم که شما رفقای من جرعۀ نهم را شنیده‌اید، تعریف عمر را در ذهن دارید و در ادامۀ آن رسیده‌اید به جرعۀ دهم.}

جناب آقای دکتر سروش مباحث متعددی در زمینۀ دین‌پژوهی و روشنگری دینی دارند. در همین راستا می‌گویند: «آدم‌ها در دین‌ورزی اصناف متعددی دارند. ما صنوف دین‌ورزی داریم.» از این اصطلاح تنها قافیه‌اش را به عاریت برمی‌داریم. نه موضوع دین‌پژوهی و نه اصناف دین‌ورزی دغدغۀ ماست. فقط آهنگ این اصطلاحات را قرض می‌گیریم.

همان‌طور که ما اصناف دین‌ورزی داریم؛ اصناف عمر‌ورزی هم داریم.

از من بپذیرید که زندگی را چنین تعریف می‌کنند: زندگی عبارت است از: ارادۀ در جهان بودن

{طلب شما از من که این تعریف را توضیح بدهم و دلایلم را برای این تعریف یا توضیحاتم را در مورد این گزاره خدمت شما تقدیم کنم. اما الان موضوع دیگری را می‌خواهم برایتان بگویم. یعنی موضوع جرعۀ دهم چیز دیگری است و بنابراین فعلا فرض بگیرید این تعریفی که من از زندگی می‌گویم درست است.}

اگر این تعریف را درست فرض کنیم، اصناف عمرورزی به نحوه یا طور ارادۀ ما برای در جهان بودن بر‌می‌گردد. این که ارادۀ مواجه‌شدن ما با این جهان چگونه باشد؛ ما را در دسته‌های متعددی قرار می‌دهد. دو صنف، موضوع اصلی جرعۀ دهم است اما بشنوید از صنف اول.

صنف اول: عمرورزی پیشه‌ورانه

من و شما یک تجربه و تعریفی از کار در ذهن داریم. عمدتاً وقتی راجع‌به کار صحبت می‌کنیم؛ چهارچوب‌هایی در ذهن ما می‌آید. مثل این‌که کار یعنی مشغول شدن به چیزی که خریدار دارد. یعنی من اگر الان به فکر مشغول باشم؛ گرچه فکر ارزشمندی هم باشد؛ بسیاری از من نمی‌پذیرند که بگویم این کار من است. کار آن چیزی است که من بتوانم بفروشم و متقاضی دارد.

مشخصۀ دیگر کار این است که فرم از پیش تعریف‌شده‌ای دارد و من در آن نهاده می‌شوم. روزهای مشخصی، از ساعت از پیش تعیین‌شده‌ای، تا ساعت از پیش تعیین‌شده‌ای، مجموعه‌ای از شرح خدمات و شرح کار را انجام می‌دهم؛ که سرانجام در روز نسبتاً معینی، عدد نسبتاً معینی، به حساب من واریز شود. این عدد بیانگر قدرت است. من به اندازۀ این عدد قدرت تأمین حوائجم را دارم.

این مثال در مدل کارمندی و کارگری بسیار آشکار است؛ اما ما هم که تصورمان این است که شغل آزاد داریم؛ دوباره این آزادی ما در قید مشتری است. یعنی به چیزی می‌گوییم کار که خریدار دارد. این تعریف را در ذهن داشته باشید.

با این تعریف از کار و پیشه من می‌خواهم عرض بکنم که صنف نخست عمرورزی ، عمرورزی پیشه‌ورانه است. یعنی زیستن مطابق یک شرح زندگی از پیش تعریف‌شده و براساس ارزش بازار و خریداری جامعه.

اجتماع در قالب عرف، احترام، مزیت اجتماعی، رتبه و رفاه از ما می‌خواهد که یک سری شرح زندگی را به عمل بیاوریم. مهم‌ترین مشخصۀ این صنف «مَرّه زیستن» است. مَرّه یعنی تکرار و روزمَرگی. به تعبیر دیگر در این‌گونه زندگی اگر عمرورزی خود را تماشا کنیم؛ می‌بینیم در یک سال لزوماً ۳۶۵ روز نزیسته‌ایم؛ بلکه چه‌بسا یک روز را صدها بار زیسته‌ایم. یعنی ما چند روز محدود را پرتکرار زیسته‌ایم. به همین اعتبار است که من به این شیوۀ زندگی‌کردن می‌گویم مَرّه زیستن.

{در مورد این شیوۀ زیستن می‌توانیم مفصل صحبت کنیم. خیلی از ما هم الان در همین گونۀ زیستن هستیم یعنی تجربۀ زیستنمان همین است. ما به استخدام زندگی درآمده‌ایم. یعنی زندگی تکرار یک سری روتین‌هاست. از پیش تعریف شده است. همۀ آن را می‌توان calendar کرد. خالی از غافلگیری و حادثه‌ای است که بخواهیم با آن روبه‌رو شویم.}

پیشه‌ورزانه زیستن غافلگیری، رازآلودگی و کشف ندارد. ما قدم در کشف‌شده‌های دیگران می‌گذاریم. همواره این زیستن، زیستنِ on road است.

{برگردیم به تعاریفی که توی جرعه‌های اول می‌گفتم. اگرچه این‌گونه زیستن بسیار شایع است؛ اما آیا تنها صنف زندگی است؟ آیا تنها گونۀ بودن است؟ یا ما در مقابل می‌توانیم صنف دیگری را هم تصور کنیم؟}

صنف دوم: عمرورزی هنرنگر

برای توضیح صنف دوم عمرورزی من می‌خواهم خود کتاب را بخوانم و با استناد به یک کلمه این صنف را توضیح دهم. همان صفحۀ ابتدایی هستیم و پیش‌گفتار از سطر اول، شروع به خواندن می‌کنم.

در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای ذاتی و متداول آن به کار می‌برم یعنی به معنای این هنر…

همین جا بایستیم. دربارۀ از اینجا به بعدِ جمله بعدا صحبت می‌کنیم! فعلا می‌خواهیم پای همین کلمۀ هنر اتراق کنیم.}

اگر من زندگی را به‌عنوان یک هنر نگاه کنم آیا شیوۀ زندگی من متفاوت است با کسی که به‌عنوان یک پیشه به آن نگاه می‌کند یا نه؟ پاسخ دقیق به این سوال نیازمند دانستن تعریف دقیقی از هنر است.

تأملی در باب هنر: هنر چیست؟

هنر چیست؟ ما به چه چیزی هنر می‌گوییم؟ آیا هنر فقط اثر هنری است یا پدیده‌های جهان هم می‌توانند هنر باشند؟ آیا هنر چیزی انسان‌آفریده است یا انسان‌آفریده و انسان‌نیافریده می‌تواند به‌عنوان پدیدۀ هنری شناخته شود؟ آیا وقتی به چیزی می‌گوییم اثر هنری؛ کیفیتی از آن چیز را می‌گوییم یا نوع نگاه ما است که هنری است؟

چرا یک کاسۀ شکسته در نگاه کسی می‌شود ضایعات؛ در نگاه دیگری می‌شود اثر هنری؟ تفاوت در کاسه است یا بیننده؟ چه نسبتی بین هنر و زیبایی است؟ آیا هنر همواره زیباست؟ یا ما می‌توانیم هنر نازیبا هم تصور کنیم؟

اگر تصوری از هنر نازیبا داریم آن هنر نازیبا چیست؟ اگر لزوماً همواره هنر زیبا است؛ چرا اسم دانشکدۀ خودتان را دانشکدۀ هنرهای زیبا گذاشتید؟ مگر هنر نازیبا هم داشتیم که شما خواستید متمایز شوید و گفتید که ما اینجا اهل هنر زیبا هستیم؟

{می‌بینید انبوهی از سوال‌ها در مورد هنر وجود دارد! اگر به نگاه ساده از ما بپرسند که: آقا می‌دانید هنر یعنی چه؟ می‌گوییم: بله! کلاس هنر داشتیم! زنگ هنر داشتیم! اصلاً هنر خوانده‌ایم! هنرمندیم!

اما اگر قرار باشد با عمق به سراغ واژۀ هنر برویم؛ کم هستند کسانی که بتوانند یک ورقه امتحانی در باب حقیقت هنر بنویسند! واژۀ بسیار مرموز و عمیقی است.

همان‌طور که در تعریف زندگی، یک تعریف را فرض گرفتیم و گفتیم که حالا بعدا می‌رویم و راجع‌به آن بیشتر تأمل می‌کنیم و فعلاً فرض بگیریم که زندگی یعنی ارادۀ در جهان بودن؛ در مورد هنر هم همین کار را بکنیم. یعنی حتماً در جرعه‌های بعد باید بنشینیم و فکر کنیم که هنر چیست.}

هنر تعریف‌ناشدنی و بی‌تکرار است

اکنون با هم توافق کنیم و فرض بگیریم که هنر هر آن چیزی که هست قائم به فردی است که دارد آن را هنر خطاب می‌کند یعنی قابلیت تعریف کردن و تعریف شدن از قبل نیست که هنر فقط یعنی این! هنر را اگر از پیش تعریف کنی؛ بگویی که این هنر است و تو اگر در این چارچوب رفتار کنی هنرمندی؛ هنر را در قامت یک پیشه نشان می‌دهی. این هنر مورد صحبت ما نیست.

ما از هنری می‌گوییم که ارادۀ من و تو در شکل دادن و شناسایی آن نقش دارد. آن چیزی که هنر است به اعتبار من/فرد و در نگاه من/فرد هنر است. خالی از تکرار است و منش فرموده‌ام که تو هنری! هنر وصف نگاه من/فرد است به یک شی. به همین اعتبار من می‌توانم چیزی را هنر بدانم که هیچ کسی به جز من آن را هنر نداند.

هنر مرّه‌زی نیست

پس بارزترین تمایزی که بین این صنفِ عمرورزی و صنفِ قبلی وجود دارد چیست؟ این‌که در این شیوۀ زیستن، ما مَره‌زی نیستیم و مَره زندگی نمی‌کنیم. به دنبال تکرار یک سری الگو‌های از پیش تعریف‌شده نیستیم. حتی اگر لاشه و ظاهر یک فعل تکرار را نشان بدهد! مثل یک نقّاش که هر روز یک قلم‌مو را به بوم می‌کوبد؛ یک پالت رنگ به دست دارد و مشغول یک سری کارهای تکراری است. اما او اثر نامکرری را خلق می‌کند. او مَره‌زی نیست.

عمرورزی هنرنگر در مقابل عمرورزی پیشه‌ور، به دنبال تکرار الگوهای از پیش تعریف‌شده نیست بلکه این زندگی به اعتبار خود آن هنرمند تعریف می‌شود.

{اینجا وقتی من صبح چشم را باز می‌کنم؛ نمی‌گویم لزوماً به هر شکلی که امروز سپری بشود یک روز به عمر من اضافه شده است. بلکه اینجا عمر، صفحۀ هنر من است. بوم من و دیوار من است. می‌خواهم بروم و روی آن نقاشی کنم.

خودش به تنهایی عمر نیست؛ بلکه عمر اثری است که من در این صفحه خلق می‌کنم. همان عمرِ عمری که ما در جرعۀ نهم پیرامون آن صحبت کردیم.

زندگی به مثابه هنر: انسان فَرزی

من به انسانی که زندگی رو به مثابۀ هنر تجربه می‌کند؛ می‌گویم انسان فَرزی! این زی یعنی زیستنِ فَر! یعنی فَراتر زیستن! فَراتر از کی زیستن؟ این مهم است. می‌خواهم این اصطلاح را متمایز کنم از اصطلاح اَبَرانسان جناب نیچه. نیچه در مقام مقایسۀ انسانی با انسان دیگر ابرانسانی را فرض می‌کند که حاکم بر بقیۀ انسان‌ها است.

می‌خواهم انسانی فَرزی را متمایز کنم از تمام نگاه‌های نخبه‌گرایانه، Elite محور ـ از زمان افلاطون تا خود شوپنهاور و بعد از او!}

 دغدغۀ انسان فَرزی، نخبه بودن و ابرانسان بودن نیست؛ بلکه هر انسانی در زندگی خود به‌قدر بودِ خود می‌تواند فَرزی زندگی کند. کافی‌ست هر انسانی را از تکرار آن چیزی که اکنون هست به اراده کردن برای زندگی حرکت بدهیم. بگوییم تو اراده کن. به قصد زندگی کن.

{انسان فَرزی انسانی است که با فَرزانگی زندگی می‌کند. فَرزانگی را من ترجمۀ دقیق‌تری می‌دانم در برابر واژۀ Wisdom به نسبت ِحکمت.

هنر، فرزانگی و عمل

فَرزانگی آمیخته با عمل است. شما وقتی کسی را می‌بینید و به او می‌گویید فَرزانه؛ انتظار داری که او نه تنها چیزهایی را دانسته؛ بلکه کارهایی را هم توانسته! یعنی در صحنۀ زندگی، فَر زیسته. اما در مورد حکمت لزوماً این‌طور نیست. کمااینکه حکمت را تقسیم کردند و گفتند شاید فلانی حکمت نظری دارد اما حکمت عملی ندارد.

بنابراین جمع‌بندی و آرزومندی‌ام در پایان جرعۀ دهم می‌شود این که امیدوارم تمام این تلاش‌ها و پویش‌هایی که من و شما داریم انجام می‌دهیم و پیرامون حکمت زندگی فکر می‌کنیم به اینجا ختم بشود که ما به جای مَره‌زی بودن و در تکرار زیستن، فَرزی و فَرزانه باشیم.}