به این پرسش فکر کردید که «وسعت من» چقدر است؟ پهناوری انسان تا کجاست؟ آیا همه انسانها به یک میزان گستردگی و پهناوری دارند؟ آیا این گستردگی قابل توسعه است؟ یعنی میشود در سرزمین وجود، کشورگشایی کرد؟ پاسخ این سوالات از نگاه شوپنهاور بررسی شده و در نهایت جرعه با یک نقد به دیدگاه شوپنهاور به پایان رسیده. برای درک بهتر این جرعه بهتر است که کتاب را پیش رو داشته باشید

منابع استفاده شده:

در باب حکمت زندگی صفحه 22 و 23

در باب حکمت زندی | ارزشهای اصیل فردی

شوپنهاور از اصطلاحی استفاده کرده است که مترجم انگلیسی آن را genuine personal advantages ترجمه کرده و در این ترجمه تاملاتی قابل عرض بود که تقدیم شد. مهمتر اینکه در دسته بندی نخست شوپنهاور (از دسته بندی‌های سه‌گانه مطرح شده در جرعه قبل) نیز تقسیم جدیدی قابل طرح است. به عبارت دیگر، همان عنوان نخست به دو بخش تقسیم می‌شود که در جرعه بیست و دوم به آن پرداخته‌ام

منابع استفاده شده:
در باب حکمت زندگی صفحه 20

در این جرعه تقسیم سه‌گانه شوپنهاور در آنچه که بر سرنوشت «من» موثر است را بحث کردیم و به جهت دقت در واژه ناگزیر از رجوع توامان به متن فارسی، انگلیسی و آلمانی هستیم.

متن آلمانی

Aristoteles hat die Güter des menschlichen Lebens in drei Klassen geteilt, – die äußeren, die der Seele und die des Leibes. Hievon nun nichts als die Dreizahl beibehaltend, sage ich, daß was den Unterschied im Lose der Sterblichen begründet sich auf drei Grundbestimmungen zurückführen läßt. Sie sind:

1. Was einer ist: also die Persönlichkeit, im weitesten Sinne. Sonach ist hierunter Gesundheit, Kraft, Schönheit, Temperament, moralischer Charakter, Intelligenz und Ausbildung derselben begriffen.
2. Was einer hat: also Eigentum und Besitz in jeglichem Sinne.
3. Was einer vorstellt: unter diesem Ausdruck wird bekanntlich verstanden, was er in der Vorstellung anderer ist, also eigentlich, wie er von ihnen vorgestellt wird. Es besteht demnach in ihrer Meinung von ihm, und zerfällt in Ehre, Rang und Ruhm.

متن انگلیسی

Aristotle divides the blessings of life into three classes—those which come to us from without, those of the soul, and those of the body. Keeping nothing of this division but the number, I observe that the fundamental differences in human lot may be reduced to three distinct classes:

(1) What a man is: that is to say, personality, in the widest sense of the word; under which are included health, strength, beauty, temperament, moral character, intelligence, and education.

(2) What a man has: that is, property and possessions of every kind.

(3) How a man stands in the estimation of others: by which is to be understood, as everybody knows, what a man is in the eyes of his fellowmen, or, more strictly, the light in which they regard him. This is shown by their opinion of him; and their opinion is in its turn manifested by the honor in which he is held, and by his rank and reputation.

از جرعه بیستم وارد در فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور شده ایم. این جرعه شامل است بر توضیحی کوتاه از جایگاه ارسطو در نگاه شوپنهاور و تاملی در معنای سطحی نگری با توجه به مزایا و معایب آن. بله، حتی مزایا! منابع استفاده شده:

  • متعلقات و ملحقات صفحه 22
  • در باب حکمت زندگی صفحه 19

چرا به پادکست می گوش میدهید؟ چه نیازی ما را به پی‌جویی آرا و اندیشه‌های افرادی چون شوپنهاور مشتاق و محتاج می‌کند؟ با ارجاع به متن کتاب متعلقات و ملحقات این سوال را پاسخ داده‌ام و بعد به پاراگراف پایانی پیشگفتار رسیدیم و سرانجام این جرعه با یک سوال مهم به پایان رسیده است.

منابع استفاده‌شده:

  • متعلقات و ملحقات صفحه 124
  • جهان همچون اراده و تصور صفحه 321
  • در باب حکمت زندگی صفحه 17 و 18

متن كامل جرعه نوزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم بندهای من سلام! میزبان شما هستم به صرف جرعۀ نوزدهم می! در این جرعه قصد داریم پیشگفتار کتاب را به اتمام برسانیم. یعنی پیشگفتار جستار در باب حکمت زندگی را تمام کنیم و از ابتدای جلسۀ بیستم به فصل اول کتاب وارد شویم.

یک نگاه اجمالی و خیلی گذرا بکنیم به آن چیزی که در این چهار ماه اتفاق افتاد. ما در این چهار ماه در کنار هم سعی کردیم که شوپنهاور را شوپنهاوری بخوانیم.

شوپنهاوری خواندن یعنی چه؟ شما را به سطر ۱۴ و ۱۵ از صفحۀ ۱۸ کتاب ارجاع می‌دهم. شوپنهاور در پاراگراف دوم این صفحه می‌گوید: در فواید شوربختی تنها کتابی است که می‌توانم بگویم نزدیک به فضای من است. البته پایین‌تر می‌گوید که ارسطو هم در فصل پنجم کتاب اول هنر سخنوری در این حوزه‌ها صحبت کرده است. اما سطر چهاردهم را بشنوید. شوپنهاور می‌گوید از پیشینیان چیزی به عاریت نگرفتم. زیرا گردآوری نظرات دیگران کار من نیست. خب پس صرف انباشته شدن از یک عالمه کوتیشن و نقل قول برای ما تسکین بخش نیست و گرهی باز نمی‌کند. فخر مجالس و زینت می‌شود که ما در هر صحبتی ده جمله از این و آن نقل کنیم…

اما آیا این آن نیازی است که ما در پی‌اش هستیم؟

{متاثر از همین جملۀ شوپنهاور، در جرعه‌های آغازین می، من خوانش تالیفی را عرض کردم. آنجا در موردش با هم حرف زدیم به شرحی که گفته شد. چه نیازی ما را وادار کرده است که این جا دور هم اگر چه به شکل دورادور باشیم؟ من عرایضی را تقدیم شما کنم و شما هم عمر بگذارید و آن‌ها را بشنوید؟ این چند هزار نفری که پیگیر می هستیم چی کم داریم؟ ما اینجا روش‌های کسب درآمد در ۴۸ ساعت، چگونه دیده شویم، چگونه موفق شویم و حرف انگیزشی و اینجور چیزها نداریم. لااقل شنیدن این جملات به صورت مستقیم برای شما نان و آب نمی‌شود. من هم که فروشندۀ این سطرها نیستم و مدرک هم که به ما نمی‌دهند. کدام نیاز از ما دارد تامین می‌شود که در ما شوق شنیدن و پیگیری مطلب را ایجاد می‌کند؟ برای پاسخ به این پرسش می‌خواهم به سراغ صفحۀ ۱۲۴ از کتاب متعلقات و ملحقات بروم. معرفی دقیق کتب و منابع در وب سایت می هست و مشخص است که ما از چه منابعی استفاده می‌کنیم.}

شوپنهاور با یک مقدمه شروع می‌کند که من از آن می‌گذرم چون موضوع صحبت ما نیست. فلسفه خوانی دانشگاهی را از فلسفۀ واقعی یا فلسفۀ محض تفکیک می‌کند. قبلاً هم گفتم شوپنهاور معتقد است که آن چیزی که دانشگاه‌ها می‌توانند از فلسفه بگویند؛ معمولاً آمیخته ای از غرض‌های متنوعی است. حاکمیت‌ها می‌خواهند امنیت خودشان و مشروعیت خودشان را تضمین کنند. استاد می‌خواهد نانش را در بیاورد و دانشجو می‌خواهد مدرکش را بگیرد. این غرض‌ها باعث می‌شود از فلسفۀ ناب یا فلسفیدن ناب دور شویم. به نوعی تفکیک کرده و گفته است: آن‌چیزی که دانشگاه می‌آموزد؛ فلسفۀ کاربردی ست. اما فلسفۀ محض هیچ کاری جز کشف حقیقت ندارد. با این پیش درآمد سطر بعدی کتاب را برای شما می‌خوانم. “و لذا می‌توان نتیجه گرفت که هر هدف دیگری که فلسفه وسیلۀ آن شود برای آن مهلک خواهد بود. هدف والای فلسفه ارضای آن نیاز شریفی است که من آن را نیاز متافیزیکی نامیده ام و انسان‌ها در همۀ ادوار و اعصار عمیقاً شدید آن را احساس می‌کنند.” اینجاست که شوپنهاور توضیح می‌دهد و می‌گوید ما یک نیاز متافیزیکی داریم. می‌گوید این نیاز تامین نمی‌شود مگر اینکه بتوانیم راهی به حقیقت پیدا کنیم. بعد می‌گوید اگر شما بخواهید این راه را به کاسبی، به امرار معاش و به کسب موقعیت اجتماعی مغشوش کنید؛ آنگاه به جای کشف لغت به دنبال لفاظی  و کلمه در کلمه گذاشتن می‌گردید و خزعبلات می‌گویید. حالا شوپنهاور اینجا می‌گوید خزعبلات منظورش مثل همان چیزهایی است هگل می‌گوید. پس ما غرضمان روشن است. ما آوارۀ حقیقت هستیم. آوارۀ حقیقت در مراجعۀ به متون تن به تعبد نمی‌دهد. هم آماده است برای ویران شدن باورهای خودش کما این که من آمدم خودم را به پتک نقد و اندیشۀ شوپنهاور بسپرم. هم آماده است که خود متن را پتک بزند. اینجاست که ما می‌توانیم یک خوانش فعال را داشته باشیم.

ما برای تسلی نیاز متافیزیکی خود به سراغ حقیقتی می‌خواهیم برویم. از این رو آمدیم و در باب حکمت زندگی را خواندیم. کلمه به کلمه، وادی به وادی را پیش آمدیم و به گردنۀ زندگی، به مسئلۀ زندگی رسیدیم. در زندگی می‌اندیشیدیم، مرگ خود را نشانمان می‌داد. ما زمانی به چرایی زندگی می‌اندیشیم که آن را در مواجهۀ با پایان می‌بینیم. بعد در جرعۀ قبل رسیدیم به این تفاوت نگاه که شاید مرگ آن چیزی نیست که در پایان با آن رو به رو می‌شویم؛ بلکه شاید چیزی است که در پشت سر ما است.

{مثالی هست در ذهن خودم که خیلی مرورش می‌کنم اما یادم رفته بود خدمت شما بگم. چوپانی را فرض کنید که چوبی برداشته و گله را به چرا برده است. هی می‌کند و چوب می‌چرخاند. به ظاهر دارد گوسفندانش را می‌ترساند و هی می‌کنه. چرا اینکار رو می‌کنه؟ برای اینکه از آغل بکشونه به صحرا و در صحرا از وادی خشک ببره به مرتع، ببره به جایی که آب و علفی وجود دارد و می‌شود ارتزاقی صورت گیرد که آن‌ها سیر شوند. آن‌ها رو مجبور می‌کنه به پیمودن و رفتن. چجوری مجبور می‌کنه؟ چوبی می‌چرخونه و هی هی می‌کنه. گاهی وقت‌ها هم سگ گله است که هی هی می‌کند. به هرحال این گله به سمت مرتعی که چوپان اراده کرده است در حرکت‌اند. خوب مشکل آن‌جا پیش می‌آید که این گله به چرا رفتند و گوسفندان غذا خوردند. پروار شدند و چوپان مهربانانه دستی به سر و گوش آنان کشیده است. اگر بره دار شدند، قابله شد. اگر گرگ، به گوسفندان حمله کرد نگهبان شد. اگر گم شدند راهنما شد. به اعتبار تمام نیاز گوسفندان این چوپان خیرخواه آنان بوده است و به دادشان رسیده است. حالا اینجا می‌رسیم به قسمت دشوار حکایتمون، رفیق من لطفاً از اینجا به بعد رو از نگاه گوسفند به ماجرا نگاه کن. آیا برای گوسفند این سوال نباید وجود داشته باشد لحظه‌ای که تیغ ذبح چوپان را بر گردن خود می‌بیند که آیا مرد حسابی، گرگ خواست بخورد اجازه ندادی. خودم خواستم گم شوم راهنما شدی. خواستم لاغر بمونم تو آغل؛ منو کشوندی اینجا سیرم کردی، غذای تر و تازه به من دادی. این همه مهربانی که به من کردی، برای این بود که در آخر من را سلاخی کنی؟ این چه حکایتی است؟ این چه زندگی است؟ که تو قابلۀ من بودی، راهنمای من بودی، ندیم و همراه من بودی، یک وقت‌هایی هم می‌نشستی و برایم نی می‌زدی. حالا که رسیده ام به نقطۀ پروار و استوار تو تیغ بر گردنم می‌گذاری؟ آیا گوسفند حق دارد که این جهان را پوچ و بی هدف تلقی کند یا خیر؟}

ارادۀ مطلق

گوسفندان ماجرایی که برایت تعریف کردم ما هستیم. من و تو‌ در این جهان در این مرتع چریدیم، پریدیم، زیستیم، پروار شدیم و بعد در نهایت این پروار شدن تیغ سلاخی رسیده و سر را بریده است. از نگاه گوسفند هر چه نگاه کنی؛ این جهان پوچ است و پاسخی وجود ندارد. برای چه؟ چرا؟ نکته اینجاست که پاسخ این چرا در ارادۀ چوپان است. عملاً مرگ در فعل انسان نیست. این مرگ ارادۀ چیزی جز انسان است. حالا هر اسمی که می‌خواهی برای آن بگذار. می‌خواهی بگو این طبیعت است. فرگشت است. یا رب است. به هر حال این ارادۀ من نیست. ارادۀ چیزی، کسی -هستی یا پدیدۀ دیگری- است. (ارادۀ هر چیزی که به آن اعتقاد داری! می‌بینی؟ من می‌خواهم مطلق صحبت کنم!) یک چیز دیگری دارد این مرگ را اراده می‌کند. خوب چرا داری اراده می‌کنی؟ پاسخ این سوال نزد من نیست چون اراده، ارادۀ من نیست. تو از من بپرس که حسام چرا داری پادکست می‌سازی؟ من برایت توضیح می‌دهم. اما بگو چرا داری می‌میری؟ خوب من واقعاً نمی‌خواهم بمیرم! ارادۀ من نیست که بخواهم بمیرم. من  دارم از مرگ فرار می‌کنم. من تمام سعی‌ام را می‌کنم که از مرگ فرار کنم اما می‌میرم. تو می‌گی چرا می‌میرم؟ از آنکه می‌میراند بپرس. من پاسخی برای این که چرا می‌میرم ندارم.

این نقطه است که اندیشمندان دو راه را در پیش گرفته‌اند. ما حیطۀ صحبت مون، حیطۀ صحبت‌های آیینی و نقل قول نیست. معنی‌اش هم این نیست که این گونه صحبت کردن، نادرست است. ما داریم در فضای دیگری صحبت می‌کنیم. بر اساس این اصولی که ما داریم؛ فکر می‌کنیم دو راه بیشتر وجود ندارد: راه اول این است که آن نمی‌دانم را به سمت نیستی، میل و جهت بدهیم. می‌گویم نمی‌دانم. کاری نمی‌توانیم بکنیم. کسی نمی‌تواند بگوید من کاملاً اشراف دارم و می‌توانم ثابت کنم که چرا می‌میرم. آن بیرون از پرچین عقل من چیده شده است. این نمی‌دانم را به سمت نیستی میل می‌دهم و می‌گویم من به اعتبار نبودن در پی زندگی هستم. فرض می‌کنم فرصت کوتاهی برای زیستن دارم و در این دورۀ کوتاه این‌گونه که فلسفه پاسخ می‌دهد؛ زندگی می‌کنم. این یک مدل است. یک شیوۀ دیگر این است که آن نمی‌دانم را میل بدهیم به این که سمتِ بعدی هم هست. ولی نمی‌دانم آن بعد چیست. با محاسبات و رویکردی که من دارم می‌بینم و نظام فلسفی و فکری من بعدی هم هست و نمی‌دانم را نقطۀ پایانی نمی‌دانم. حالا شوپنهاور در این دو نگاه کدام سمت ماجرا ایستاده است؟ من نمی‌خواهم اینجا پاسخ بدهم و بگویم شوپنهاور در کدام یک از این دو دسته است. واقعاً پاسخ به این سوال نیاز به اشراف به فلسفۀ شوپنهاور دارد که ما از ابتدا گفتیم که سودای چنین راهی را نداریم یا لااقل من خودم را قوارۀ این ادعا نمی‌بینم. اما از جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور دفتر چهارم صفحۀ ۳۲۱ یک جمله را برای شما نقل می‌کنم. شوپنهاور اول یک مثال می‌آورد از هملت پردۀ سوم صحنۀ اول که حالا مترجم زحمت کشیده و رفرنس آن را داده است. بعد می‌رسد به مرور مسائل زندگی می‌گوید این زندگی پر از درد و آشوب و رنج و گرفتاری است. تعبیری که در سطر پنجم همین صفحه آورده است؛ می‌گوید: جهان بشریت جولانگاه تصادف و اشتباه است. حالا جهانی که انقدر پر از درد و رنج است؛ بهترین هدیه ای که می‌تواند به ما بدهد این است که اجازه دهد ما پیاده شویم. ما وسط این مهلکه نباشیم. از این مثال به مقولۀ خودکشی می‌رسد. راجع به خودکشی تعابیری دارد که از روی کتاب می‌خوانم: اکنون اگر خودکشی این نیستی را به ما عرضه کند به طوری که دوراهی بودن یا نبودن به معنای کامل پیش روی ما قرار گیرد؛ بی قید و شرط می‌توان آن را به عنوان یک استهلاک بسیار مطلوب برگزید. انجامی که باید قلبا در آرزوی آن بود. اما چیزی در ما است که می‌گوید، چنین نیست. این پایان امور نیست، مرگ نابودی مطلق نیست. حالا قضاوت را می‌سپارم به شما، چه برداشت می‌کنید؟ تصور شما این است شوپنهاور در گروهی بوده است که نمی‌دانم را معطوف به نیستی گرفته که با همۀ صراحتش و با همۀ غرغر کردنش هرگز به سمت خودکشی نرفته است؟ شوپنهاور لایف استایل خیلی جدی، منضبط و سالمی داشته و برای خیلی‌ها مرگ شوپنهاور مرگ نامنتظره ای بوده است! ما در عملکرد این آدم حرکت به سمت خودزنی و خودکشی را نمی‌بینیم. این سطر را هم از رو برای شما خوندم، اما نمی‌خواهیم قضاوت کنیم. فعلاً این را به عنوان تلنگر در گوشۀ ذهن خود بگذارید تا به جمع‌بندی جرعۀ نوزدهم برسیم.

خب رسیدیم به پایان جرعه‌ای که در آن می‌خواهیم پیشگفتار را به پایان برسانیم. برای اینکه پایان‌ها قرینه اش درست در بیاید پاراگراف آخر پیش‌گفتار را برایتان می‌خوانم. در سطر ۱۷ صفحۀ ۱۸ می‌گوید: البته به طور کلی فرزانگان همۀ دوران‌ها پیوسته یک چیز را گفته اند و سفیهان که در همۀ اعصار اکثریت عظیم را تشکیل می‌دهند؛ همواره عکس آن عمل کرده و از این پس نیز چنین خواهد ماند. از این رو ولتر می‌گوید این جهان هنگامی که ترکش می‌گوییم همانقدر احمقانه و همانقدر پلید است، که آن را به هنگام ورود یافتیم. خب جا دارد اینجا از حضرت آرتور سوال کنیم که بزرگوار آن چیزی که فرزانگان عالم در تمام دوران‌ها بر سر آن متفق القول بوده‌اند و متقابلاً اکثریت عظیمی که سفیهان بوده اند آن را نپذیرفته اند چه بوده است؟ کدام است این‌چنین مورد اجماع بوده توسط فرزانگان و متقابلاً مورد انکار بوده است توسط سفیهان؟ چه پاسخی دارید برای آن؟

این که شما مجبور هستید فهم خود را در این پاسخ ادغام کنید، یعنی متن ساکت است و مقدمه نیاورده است. استنتاج منطقی نکرده است. نویسنده قصد داشته است که ما را نسبت به موضوع گمراه کند. همۀ این اوصاف و شرایط برای من لااقل کافی است قضاوت کنم که این سطرها، گزاره‌های فلسفی این فیلسوف نیست. استدلالی نکرده که من بر اساس این استدلال بخواهم بپذیرم. در مقام تصدیق بر بیایم یا بخواهم ردیه ای بگویم. به عبارت دیگر می‌گویم نویسنده شاعرانگی کرده است. شما این عبارت شاعرانگی کردن را پیش از این از من شنیده اید. اصلا و ابدا منظورم این نیست که شاعرانگی کردن کار بی ثمر یا کم ارزشی است. اتفاقاً در برخی موارد ضرورت دارد. کجا؟ من با یک تجربه روبرو شده‌ام که بر من غمی افزوده، شانه‌هایم از ماتم سنگین شده است. پری‌رویی را دیدم دلم رفته است. زیبایی را دیدم که به وجد آمده‌ام. من که نمی‌توانم استدلال و برهان خدمت شما بیاورم. من دیدم و در من چنین اثر کرده است. من می‌آیم و فقط احساسم و عواطفم را با شما در میان می‌گذارم. اصلا هم به دنبال این نیستم که در مخاطب اقناع ایجاد کنم. حالا یا برایش استدلال ندارم یا به هر دلیلی می‌خوام در صحبتم اجمال داشته باشم و مجمل صحبت کنم. اینجا شوپنهاور مجمل صحبت کرده است. این یورش بردن و اکثریت آدم‌ها را به عنوان جمعی از سفها و افراد نادان خواندن را می‌خواهم بهانه کنم و این جرعه را با طرح یک سوال که به فهم خودم سوال بسیار مهمی است به پایان ببرم. با این مقدمه سوالم را شروع می‌کنم. آیا زندگی به ما هو و زندگی همین که من زنده ام ارزشمند است یا زندگی تحفه بی ارزشی است که باید برای ارزندگی آن را به نقطه ای برسانم یا برای آن افزونه ای داشته باشم؟ چرا این تفکیک را می‌کنم؟ چون همین الان اکنون زنده ایم اما سعادتمند می‌شویم یا لااقل می‌خواهیم سعادتمند شویم. پس سعادت امری موکول به بعد است. یعنی من زنده ام اما برای سعادتمند شدن باید طرحی را عملی کنم و کارکردی داشته باشم. این طرح و کارکرد در کجاست؟ در ایدۀ کسی است که دارد این باید را به من انشا می‌کند. یک فکری دارد و یک تصوری دارد. بهتر است از این واژه استفاده کنم انگاره ای در ذهن دارد که می‌گوید زندگی برای آدم‌ها وقتی ارزشمند است که به سمت این انگاره حرکت کنند. اگر شبیه شدید که سعادتمند هستید اما اگر شبیه نشدید چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر گوینده کسی مثل شوپنهاور باشد، اهل قلم باشد و سلاحش کلمه باشد با قلمش کلمه به سمت ما پرتاب می‌کند و می‌گوید اکثریت نادان احمق. اما اگر شوپنهاور نباشد، هیتلر باشد و ما را مطابق با انگارۀ خودش نداند، راهی کوره آدم سازی می‌کند .چون زندگی وقتی برای او ارزش دارد که مطابقت با چیزهایی که در ذهن دارد داشته باشد. اما ایده چیست؟ از کجا بدانیم این ایدۀ شوپنهاور چیست؟ ایدۀ هیتلر چیست؟ ایده حسام چیست؟ علم به ایده یا شناخت ایده را ایدئولوژی می‌گوییم.

اگر شما به مقدماتی که من تا اینجا گفته ام، ایراد دارید که ایرادتان را بفرمایید و مثلا بگویید سوال غلط است. آیا اگر سوال درست است پاسخ شما چیست؟ آیا زندگی همین که زندگی است ارزشمند است یا اگر زندگی مطابق با طرح حکیمانه‌ای باشد ارزشمند است؟ این کلمه طرح را از خودم نمی‌آورم، این را در پیش‌گفتار صفحۀ ۱۷ سطر ۱۴ می‌گوید: با این حال اگر بخواهم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم، ناچار بودم از مواضع برترم کوتاه بیایم و الی آخر. یعنی شوپنهاور می‌گوید من آمده‌ام برای زندگی طرح بدهم. در پایان پیش‌گفتارش هم می‌گوید من طرحم را می‌گویم همه عقلا هم یک حرف زده اند و هرکس هم نپذیرد سفیه عالم است! به سوال فکر کنیم و بیندیشیم چه رخ می‌دهد که در سرزمینی با این‌همه فیلسوف نظیر شوپنهاور، نیچه، هایدگر و امثالهم، نازیسم شکل می‌گیرد؟! این دغدغۀ اجتماعی را نمی‌توانیم از اندیشیدن خود حذف کنیم.

{خب این سوال محضر شریف شما باشد من هم با شما به آن فکر می‌کنم احتمال داره جرعۀ بعدی که شروع فصل اول هست رو با یکی دو هفته وقفه پیش رو داشته باشیم.}

عادت داریم که مرگ را نقطه‌ای در پایان بردار زندگی تصور کنیم. تفاوت نمی‌کند که این نقطه، بن بست زندگی باشد یا بنابر ایمان ِخداباورانه، گذرگاهی که ما را به زندگی دیگری منتقل کند. به هرحال مرگ آنچیزی است که با آن روبرو خواهیم شد. اما من در این جرعه با اتکا به آراء شوپنهاور، مرگ را از سوی دیگری دیده‌ام

منابع استفاده شده:

–  جهان همچون اراده و تصور صفحه 310 و 316

– در باب حکمت زندگی – پیش گفتار

– هستی و زمان (مارتین هایدگر به ترجمه سیاوش جمادی) صفحه 563

 

متن كامل جرعه هجدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{سلام رفقای من،‌ امیدوارم تندرست باشید. هم پیاله‌ایم ما با هم، در خُم حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور و همچنان در پیشگفتار با هم صفا می‌کنیم.
در پایان جرعۀ هفدهم من یک سوال مطرح کردم. گفتم آقا، خانوم آیا هر آنچه که هست رنج است و هر زمان که در این رنج وقفه می‌افتد، ما لذت را تجربه می‌کنیم یا آن چه که هست، لذت است و هر وقت در این لذت وقفه می‌افتد ما رنج را تجربه می‌‌کنیم؟ سوال را بخواهم دقیق‌تر مطرح کنم، آیا رنج است که ایجابی است و لذت سلبی است یا بالعکس، لذت ایجابی است و رنج سلبی است؟
اپیزود هجدهم راجع به این سوال صحبت خواهیم کرد. اما ستون اصلی حرفمون و آن چیزی که می‌خوایم بهش فکر کنیم، مرگ است.}
مرگ به خودی خود‌ امر پوشیده‌ای است یا چه بسا ما آن چنان پوشیده‌ایم که مرگ آشکارمان خواهد کرد و بنابراین در این نقطه که هستیم مرگ را آنچه که باید نمی‌بینیم. پس بحث مرگ دشوار است و نیازمند دقت می‌باشد. به بهانۀ جمله‌ای که در جرعۀ هفدهم گفتم، بحثم را آغاز می‌کنم. آنجا عرض کردم که عبارتِ تا من هستم مرگ نیست و چون من هستم، مرگ نیست (که بعد به این بهانه بخواهیم مرگ را از دایرۀ سوالاتمان حذف کنیم)، در مقام بیان گزارۀ فلسفی چرت محسوب می‌شود. حالا اگر کسی دارد جایی شاعرانگی می‌‌کند و از صنایع ادبی استفاده می‌‌کند و حظش را می‌برد، آن دیگر گوارای وجودش باد. ‌اما اگر دارد به عنوان یک استدلال فلسفی صغری، کبری می‌چیند که چون چنین شد صغری و چون چنان خواهد شد، کبری پس نتیجه این؛ این حقیقتا استدلال درستی نیست.

غایت فلسفه آشکارگی‌ست

{ببینید این یک گرفتاری رایج است که خیلی از ماها بهش مبتلا هستیم. آنجایی که باید بفلسفیم و فکر کنیم، به جای آنکه این فلسفیدن ما به آشکارگی ختم ‌شود و یک ابهامی ‌را نور بیاندازد و روشن کند؛ بدتر یک جملۀ واضحی را مبهم می‌کند. خیلی هم فکر می‌‌کنیم که به به چه کردم، همه رو دیوونه کردم =)) چقدر این فلسفی شد!
آقا از من سوال می‌‌پرسند و می‌‌گویند که حسام تو کیستی؟ من نمی‌توانم در جواب اینکه تو کیستی بگویم موجیم که آسودگی ما عدم ماست. این جواب نشد! فلسفیدن نشد که! کار فیلسوف این است که این هستی را آشکار کند.}
یک وقت است که ما با علم مَدرَسی فلسفه به عنوان یک تخصص و دانش مواجهیم. خب صد البته هر دانشی یک ترمینولوژی و سوابق خود را دارد. هر لفظی در معنای دقیق خود استعمال می‌شود. در علوم انسانی استفاده از الفاظ بسیار دقیق باید صورت بگیرد و در فلسفه به نحوه مواکد، بسیار، بسیار دقیق. چون پنس و تیغِ جراح در علوم انسانی، لفظ و گزاره و جمله و نحوۀ طرح قضایا و استقلال می‌شود. خب این‌که ما اصطلاحات را ندانیم و متن برایمان پیچیده باشد؛ قابل فهم است. درست به همین علت است که الان نمی‌توانیم دربارۀ جهان همچون تصور و ایدۀ شوپنهاور بحث کنیم. چون او با ترمینولوژی کانت صحبت می‌کند. خب من نمی‌فهمم وقتی دارد نسبت اراده به الشی فی النفسه را می‌‌گوید. تا کی نمی‌فهمم؟ تا زمانی که فلسفۀ کانت را نفهمیده باشم. این فرق می‌کند با اینکه شما یک جمله‌ای را که می‌‌توانی واضح بگویی، مبهم بگویی و بگویی حالا شد فلسفی. نه اتفاقاً قدرت فلسفی آدم‌ها را در تبیین آشکار مسائل می‌توانید ببینید. این‌که ما با هر سطحی از سواد – عرض می‌کنم سطح متوسط به بالا- پای صحبت جناب ملکیان می‌‌نشینیم، به قدر بضاعت خودمان می‌فهمیم چه می‌گوید. معنی آن این نیست که دارد غیر فلسفی صحبت می‌کند که من می‌فهمم. نه! او دارد به معنای حقیقی کلمه آشکار می‌‌کند و فلسفیدن را به ما یاد می‌‌دهد. اتفاقا حالا که اسم ایشان را بردیم؛ ایشان عجیب ذهن منضبطی دارد. مثلا می‌خواهد یک موضوع را بحث کند، سریع تقسیم می‌کند که مثلاً در این موضوع ما چهار فرض داریم. یک، دو، سه و چهار و تبیین می‌کند. این متدولوژی بحث فلسفی است. فلسفیدن باید به آشکارگی ختم شود.
{حالا آیا در همۀ زندگی ما باید به نحو فلسفی صحبت کنیم؟ خب نه دیگه! مثلا من با دلبر روبرو باشم دلبر به من بگوید: از این صغرا که تو بر من آغوش گشوده‌ای و از آن کبرا که هر آغوش گشاینده‌ای طالب است، استنتاج می‌‌شود که ماچ می‌خوای؟ خب اینکه زندگی نمی‌شود! شاعرانگی فضیلتی است به جای خودش و فلسفیدن به جای خودش.
این مقدمۀ طولانی را گفتم که برگردم به آن جمله که یعنی چه که تا من هستم، مرگ نیست و چون مرگ باشد من نیستم. در قفای این جملۀ تو فهمی از مرگ هست که یک نفس تازه کنم، خدمتتون می‌گویم.}

امری قطعی اما ناشناخته

اگر ما فرض کنیم زمان یک بردار خطی ساده است که من در نقطۀ t0 آن را شروع کرده‌ام و در نقطۀ tn آن را به پایان می‌برم؛ به این محدوده می‌گویند عمر من، زمان من. اگر فرض کنیم که مرگ نیز ‌امری در زمان است و ما می‌توانیم نقطه نمایی در این بردار کنیم و اگر فرض کنیم که به نقطۀ پایانی این بردار tn -که بعد از آن دیگر تمام می‌‌شود و ادامه‌ای ندارد- مرگ می‌گوییم؛ با جمع تمام این فرض‌ها، اگر در نقطۀ t10 که فرض کنید در آن من هستم از من سوال کنند که نظرت راجع به آن tn چیست؟ نظرت راجع به انتهای بردار چیست؟ من پاسخ می‌دهم به آن نرسیده‌ام. می‌گویند وقتی به آن رسیدی بیا برای ما تعریف کن. می‌‌گویم اگر من به آن نقطه برسم؛ دیگر نیستم که تعریف کنم. تمام این فرض‌هایی که خدمت شما گفتم محل نقد است و همه‌اش قابل بازبینی است. این‌که زمان یک بردار خطی باشد، قابل تامل است. این‌که مرگ امری در زمان باشد قابل تامل است. این‌که مرگ نقطۀ پایانی این بردار باشد باز هم قابل تامل است. یعنی هیچ کدام از این‌ها مسلّم نیست. یعنی حتی اگر کسی بخواهد به عنوان یک نظر فلسفی چنین چیزی را مطرح کند که مرگ قابل اندیشیدن نیست، چون در انتهای بردار است؛ باید تمام این فرض‌ها را ثابت کند که این‌ها بدیهی نیستند.
اگر بخواهیم در درک مرگ به تجربیات خود رجوع کنیم (صرف نظر از بحثِ حقیقت مرگ)؛ ما عمدتا در مورد مرگ با نگاه زیست‌شناسانه و الهیاتی صحبت می‌کنیم، ‌اما نگاه هستی شناسانه به مرگ خود ‌امر دشواری است. این که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است، معنی آن این نیست که می‌‌دانیم مرگ چیست. هایدگر در کتاب هستی و زمان در صفحۀ پانصد و شصت و سه از نسخه‌ای که من دارم استفاده می‌کنم -اگر اهل تحقیق هستید به متن اصلی مراجعه کنید- اشاره می‌کند به این که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است‌ اما یک امر نه هنوز است. یعنی الان اتفاق نیفتاده اما نزدیک و آجل است. ممکن است پیش بیاید ولی الان این اتفاق نیفتاده است. صرف این قطعیت به معنی آگاهی ما به مرگ نیست. هایدگر می‌گوید آنجا برای اینکه انسان (یا دقیق‌تر دازاین Dasein که موضوع هستی و زمان است) این ابهام را در ذهن خودش پاک کند، دنبال روزینگی می‌رود. هر روزه شدن، روزمره شدن، توجه ذهن از مرگ را برمی‌دارد. حالا عرض من این بود که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است؛ معنیش این نیست که ما می‌‌دانیم مرگ چیست. اما یک سوال از خودمان بپرسیم آیا من مرگ را تجربه کرده‌ام یا خیر؟
در پاسخ به این سوال که آیا ما مرگ را تجربه کرده‌ایم یا نه؟ جواب عمومی و غیر دقیقش همانی‌ است که من در اپیزود سی و سوم پادکست انسانک طرح کردم. آنجا گفتم که ما مرگ را تجربه نکرده‌ایم. آن‌هایی هم که تجربه کرده‌اند؛ بعدش برنگشته‌اند که برای ما توضیح دهند. آن‌هایی هم که تجربیاتی از مرگ را می‌گویند؛ هنوز نمی‌دانیم آیا آن آستانه‌ای که تجربه کرده‌اند خود مرگ است یا نه. درک می‌کنیم که یک مسیری را رفته‌اند و درک می‌‌کنیم که یک دیگر حیاتی را یا حیات از نگاه دیگری را دارند تجربه می‌کنند ‌اما این که این همین مرگ است یا باز بعد از این چیزی وجود دارد؟ (که آن مرگ است و چه بسا این‌ها چون آن‌ را ندیدند به همین تجربۀ فعلی خود مرگ می‌‌گویند.) من نمی‌دانم پس جواب کلی همان چیزی است که در آن جا گفته‌ام. اما اگر دقیق تر بخواهیم صحبت کنیم به فراخور مِی که ادبیات آن ادبیات دقیق‌تری است؛ باید عرض کنم که بله ما مردن را تجربه می‌‌کنیم. اصلاً تجربه می‌‌کنیم که می‌‌گوییم قطعی است وگرنه از کجا آورده‌ایم که بگویم مرگ امری قطعی است؟! تجربه لزوماً به معنای چشیدن نیست بلکه مشاهدۀ مرگ هم تجربه است. من از همان بچگی که پدرم برایم جوجه خرید و جوجه‌ام مرد؛ مرگ را تجربه کردم. ‌اما مرگ را در یک هستندۀ دیگر مشاهده کردم. مادربزرگم که مرد من مرگ را تجربه کردم. دوستم، همسایه‌ام، رفیقم که مرد؛ مرگ را تجربه کردم. گرچه مرگ نزد ما حاضر نشده باشد ولی ما مرگ را مشاهده کرده‌ایم. پس تا اینجا ما یک منبع و تجربه، راجع به مرگ داریم. حالا می‌خواهم به نقد آن بردار خطی برگردم. رفیق من، آقا و خانم بیا با هم این گونه نگاه کنیم؛ تصور کنیم که در این بردار مرگ پیش روی ماست؟ چرا فرض نکنیم که مرگ از پشت سر به دنبال ماست؟ یعنی مرگ این نیست که من زندگی می‌کنم، زندگی می‌کنم، زندگی می‌کنم ناگهان به کوچۀ بن بستی می‌‌رسم که اسمش مرگ است. آیا نمی‌شود که بر اساس تجربیات زیستن اینطور بگوییم که مرگ در قفای من است و پشت سرم دارد می‌دود و اتفاقاً زیستن و زندگی فراری است که من از مرگ دارم. من به دنیا که ‌آمدم قبل از آنکه عقلم مرگ آگاه شود، بر اساس غریزه می‌‌دانستم که اگر شیر نخورم می‌میرم. یعنی مرگ در آن لحظه حاضر بوده است. من در فرار از آن مرگ شیون کرده‌ام. گریه کرده‌ام؛ به من شیر و غذا داده‌اند. تر و خشک کرده‌اند. من در گریز از مرگ، ‌امنیت خواسته‌ام. من در گریز از مرگ، مسکن خواسته‌ام و در گریز از مرگ برای تنهایی علاج پیدا کردم. در گریز از مرگ جفت یافته‌ام، عاشق شدم، دل دادم، زاد و ولد کرده‌ام، چون خودم را پدید آورده‌ام.

زندگی برای مرگ برای زندگی

من در گریز از مرگ زندگی جمعی برگزیده‌ام، قراردادها و قواعد موضوع را پدید آورده‌ام و قانون گذاشته‌ام. به مجموعه‌ای از اعتبارات اجتماعی تن داده‌ام.
برای چه؟ برای این که می‌خواسته‌ام از مرگ به زندگی بگریزم. تجربیاتی که ما از مرگ داریم اتفاقاً متناسب با آن گزاره نیست که تا من هستم مرگ نیست. اگر تا تو هستی، مرگ نیست؛ پس اضطراب چه را با خود می‌کشیم؟ چه بسا معنای وجودی بودن اضطراب مرگ، وجود داشتن مرگ است. مرگ چون هست ما در پی زندگی می‌دویم. اگر اینطور ببینیم که اتفاقاً مرگ پشت سر دارد می‌آید و ما داریم به سوی زندگی می‌دویم؛ آنگاه زندگی به خاطر فرار از مرگ، دلچسب است.
اینجاست که سطر هشتم پیشگفتار برای ما معنا پیدا می‌‌کند. در سطر هشتم متن را از رو می‌خوانم: نتیجۀ این برداشت این است که ما به خاطر خود زندگی به آن وابسته هستیم. نه فقط از این رو که از مرگ می‌هراسیم! و از این‌ امر باز هم نتیجه می‌شود که می‌خواهیم زندگی بی پایان باشد. فلسفۀ من به این سوال که آیا زندگی انسان با مفهوم این‌گونه هستی یا این‌گونۀ هستی، تطابق دارد یا اصلا می‌‌تواند تطابق داشته باشد، چنان‌که معروف است پاسخ منفی می‌دهد. ‌اما این سطح از کتاب را نمی‌توانستیم بفهمیم تا زمانی که نگاهمان را نسبت به مرگ تغییر بدهیم. لااقل اگر هم تغییر نمی‌دهیم بدانیم که دو نگاه است. یک نگاه آن است که مرگ را در انتهای بردار می‌بینند و یک نگاه این است که مرگ را توام با زندگی و در پس سر می‌بیند. من همین الان که دارم از حکمت زندگی می‌گویم، همین الان از حکمت مرگ هم می‌‌گویم. چون این مرگ است که سائق من به سمت زندگی است. این مرگ است که من را به سمت زندگی هول می‌دهد.
{حالا برویم به سراغ کتاب جهان همچون اراده و تصور. من واقعیت ابتدا که می رو شروع کردم و حالا کتاب حکمت زندگی خیلی به خودم پرهیز دادم که فلانی به سمت این کتاب نرو چون دل کندن از این کتاب بسیار سخت است! کتاب جهان همچون اراده و تصور را دارم می‌گویم. ولی ناگزیر هستم چون این جملات رو خیلی از جاها نمی‌شه فهمید مگر اینکه شما بدانیم پشت این منظومۀ فکری شوپنهاور چیه؟}
به سراغ جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور دفتر چهارم صفحۀ سیصد و ده پاراگراف دوم می‌رویم. شوپنهاور اینطور شروع می‌کند: حیات اکثریتِ عظیم صرفاً کشاکشی‌ست مداوم! برای همین هستی همراه با اطمینان نهایی است به از کف دادن آن. آنچه ایشان را قادر می‌سازد تا به این نبرد طاقت فرسا ادامه دهند؛ آنقدر که ترس از مرگ است، عشق به زندگی نیست. مرگی که به عنوان امری اجتناب ناپذیر در پس زمینه می‌ماند و ممکن است هر لحظه به روی صحنه بیاید. اینجا برایمان پیشگفتار روشن تر شد که شوپنهاور می‌گوید: اگر ما داریم به زندگی میل می‌ورزیم؛ به خاطر ترس از مرگ است. چون ما از آن چیزی که زیرکار به نام مرگ خفته است؛ خوف داریم. نگاه شوپنهاور متفاوت است با آن نگاه رایجی که فلسفۀ سعادت را تبیین می‌کند و می‌گوید خود زندگی چنان لذیذ است. ما می‌‌توانیم با شوپنهاور موافق نباشیم. یعنی الان چیزهایی که ما داریم عرض می‌کنیم بحث این نیست که الا و بلا ایشون درست می‌گوید! حتی بحث این نیست که علاوه بر آن درست فهمیده باشم شوپنهاور چه می‌گوید! متن را داریم به قدر فرصت و به قدر قابلیت خود نگاه می‌کنیم. در همین صفحه حالا پاراگراف سوم، خط یکی مانده به آخر شوپنهاور یک تلنگر جالبی در اثبات آن ادعایی که دارد می‌‌زند. می‌گوید اگر یک وقتی به یک نفر بگویند، آقا و خانوم، این فراری که داریم از مرگ می‌کنیم خیالت راحت دیگر مرگ پشت سرت نیست؛ دیگر از آن به بعد نمی‌داند برای چه باید زندگی کند. جمله این است: تقلا برای هستی چیزی است که تمام چیز‌های زنده را در بر می‌گیرد، ایشان را در حرکت نگاه می‌دارد. هنگامی‌که زندگی برایشان تضمین می‌شود، نمی‌دانند چه کنند. از این رو‌ امر دومی‌ که آن‌ها را به حرکت در می‌آورد تلاش برای رهایی از بار هستی است؛ برای کشتن وقت و به عبارت دیگر تلاش برای گریز از کسالت. پس می‌بینیم که تقریباً تمام انسان‌ها پس از آن که نهایتاً از شر تمامی بار‌ها خلاص شدند؛ در امان از نیاز و دلواپسی‌ها اکنون باری می‌شوند بر دوش خود. شوپنهاور می‌‌گوید اگر آن لحظه‌ای برسد که ما حتی در مخیله‌مان بیاید که دیگر الان مشکلی نیست و مرگ را هم نزدیکی‌های خود نمی‌بینم یا لااقل از آن فاصلۀ معقولی گرفته‌ام؛ یک لحظه ما به کسالت می‌افتیم. حالا احتیاج داریم همین هستی اکنون را خودمان به دوش بکشیم. دیده‌اید به طرف می‌گوییم، چه کار داری می‌کنی؟ می‌گوید وقت کشی می‌کنم. این وقت خودش به دوشمان بار شده است. این فرصت زیستن بدون خطر مرگ را نمی‌دانم چه کارش کنم؟
{بحث طولانی شد من بروم بخشی که می‌خواستم جواب سوال را بدهم از روی کتاب بخوانم. در همین جلسۀ اول دفتر چهارم صفحۀ سیصد و شانزده تیتر پنجاه و هشتم پاسخ به سوالی است که ما در انتهای جرعۀ قبل مطرح کردیم، اینجا هم همین را برایتان می‌خوانم، حالا باز یک جمع‌بندی دیگر لازم داریم که موکول می‌کنیم به جرعۀ بعد.}
جمله این است که هرگونه رضایت یا آنچه معمولاً خوشحالی نامیده می‌شود، حقیقتا و ذاتا همواره سلبی است و هرگز ایجابی نیست. خیلی خوب به برهانی که می‌آورد دقت کنید: چرا که میل یعنی کمبود، شرط مقدم هر گونه لذت است. یعنی چه اتفاقی برایمان رخ دهد؟ یعنی یک میلی داریم که این میل ارضا می‌شود و می‌گوییم آخیش، این لذت است. خود این میل را از کجا می‌آوریم؟ ثمرۀ کمبود است. ما در آن چیزی که کم داریم میل داریم. به محض اینکه دیگر کم نداریم لذت نمی‌بریم و دیگر میلش را نداریم. سپس شوپنهاور ادامه می‌دهد‌ اما با ارضاء، میل و از این رو لذت متوقف می‌شود. بنابراین رضایت یا خوشی هرگز نمی‌تواند چیزی بیش از دوری از یک درد یا یک نقص باشد. به شیوۀ استدلال دقت کردید؟ نیامد شاعرانگی کند. جمله به هم ببافد. خیلی واضح و آشکار دارد با ما صحبت می‌کند. می‌‌گوید لذت یعنی اینکه تو میلت ارضا شود. میل یعنی مایل هستی که نقصی را مرتفع کنی و کمبودی را تامین کنی. پس اساساً تمام میل‌ها مرتکب کمبود است و این کمبود رنج مدام آدمی است. پس در واقع آن چیزی که هست؛ رنج است و آن چیزی که موقت این رنج ایجابی را تسکین می‌دهد؛ لذت است.

شوپنهاور با چه تجربه‌ای از زیستن، به این نظام فلسفی رسیده است؟ اینجاست که به نظر می‌رسد اطلاعی گذرا از زندگی شوپنهاور می‌تواند گفته‌های او را برای ما باورپذیرتر کند. به همین علت چند دقیقه‌ای از داستان او گفتم و سپس رسیدیم به بحث شریف ِمرگ

منابع استفاده شده:

–        جهان همچون اراده و تصور صفحه 1067


● تقدیم از: حسام ایپکچی
◦ خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور
• تاریخ انتشار: 12 تیرماه ۱۴۰۰

متن كامل جرعه هفدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{هم پیاله‌های من سلام، امیدوارم که تندرست و پربار باشین. بر سر سفرۀ حکمت زندگی هستیم، کتابی به قلم آرتور شوپنهاور. در جرعۀ قبل بر اساس ارجاعی که خود شوپنهاور در پیشگفتار داده بود رفتیم به سراغ سرفصل چهل و نهم، از جلد دوم کتاب اصلی او یعنی جهان همچون اراده و ایده که البته در فارسی جهان همچون اراده و تصور ترجمه شده. در این بند چهل و نهم نقد‌ها و نگاه شوپنهاور به موضوع سعادت رو مطرح کردیم، مختصر و البته گذرا و رسیدیم به سر فصل شریف رنج.}

در این جرعه می‌خواهم کمی مفصل‌تر راجع به رنج صحبت کنم. اگر به خاطرتان باشد در جرعه‌های اول عرض کردم که سبک طرح موضوعم در می اینطور نیست که بخواهیم چند جرعۀ پیاپی در باب زندگی آرتور شوپنهاور صحبت کنیم. به فراخور صحبت اگر جایی نیاز پیدا شد، به زندگی او هم ارجاع می‌دهیم. به گمانم آمد که الان وقت مناسبی است که به حد چند دقیقه کوتاه و گذرا در مورد شخصیت و زندگی آرتور شوپنهاور اشاره داشته باشم و بعد صحبتمان را در همین جرعه ادامه دهیم.

مختصر درنگی بر زندگی آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور همواره از جانب نهادهای رسمی فلسفه، دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها مورد بی‌مهری بوده و خیلی فیلسوف مهمی در فضای مَدرَسی فلسفه نبوده است. در خود کشور ما هم شاید تا همین دهه‌های اخیر که تازه منابع فارسی در این مورد پیدا شد و کتب او به زبان فارسی ترجمه شد، مورد توجه فلسفه‌آموزهای کشور ما نبوده است. ترجمه‌ای که ما الان در مورد آرتور شوپنهاور به آن رجوع می‌کنیم، ترجمۀ یک فیلسوف نیست. رضا ولی یاری فلسفه خوانده نیست، به قول یکی از اساتید که می‌گفت این جنون دارد که سراغ شوپنهاور رفته و جوان هم است. ولی به عنوان یک علاقه‌مند در حال ترجمۀ کتاب‌های شوپنهاور است. می‌خواهم بگویم شوپنهاور مورد اقبال نبوده است. نه در ایران، بلکه در خود دانشگاه‌های غرب هم شوپنهاور چندان مورد توجه قرار نگرفته و در زمان حیات خود کاملا تحت سیطرۀ شهرت هگل با بی‌مهری رو به رو بوده است. او هم متقابلا از خجالت هگل در می‌آمده است. یعنی شوپنهاور او را در کتاب‌هایش یک شیاد معرفی می‌کند و می‌گوید تو اصلا فیلسوف حکومتی هستی. از این موارد که البته به قول گزارشگرهای ورزشی چیزی از ارزش‌های هگل کم نمی‌کند، اما لزوما همۀ نقدهایی که شوپنهاور می‌گوید، پر بیراه نیست.

شوپنهاور به معنای عرفی واقعا یک نابغه است. یعنی به عنوان جوانی که در 25 سالگی دکترای فلسفه را با یک رسالۀ خوب و مفصل در مورد اصلِ جهتِ کافی، گرفته است و بعد از پنج سال، کتاب جهان همچون اراده و ایده را نوشته و منتشر کرده است -یعنی در سی سالگی که خیلی سن پایینی است برای همچین اثری! بقیه فیلسوف‌ها عمدتاً در مرز چهل سالگی اثر پخته ای را منتشر کرده‌اند.- هگل پدیدارشناسی روح را در سن سی و هشت سالگی منتشر کرده است. هایدگر هستی و زمان را در سن سی و هشت سالگی منتشر می‌کند. کانت که تا پنجاه و چند سالگی اثر چشمگیری در حوزه فلسفه نداشته است. در این فضا وقتی در سن سی سالگی چنین اثری خلق می‌شود ما باید بدانیم که این فرد یک فرد با دقت و نابغه بوده است.

نمود فلسفه در زندگی شوپنهاور

اما من شخصا علاقه‌ام به شوپنهاور بابت نبوغ و فلسفه‌پردازی‌اش نیست بلکه چیزی که در این آدم خیلی برای من چشمگیر و مهم بوده، این است که به نظر می‌آید آشکار و پنهان فلسفه را در میان زندگی خود چشیده و از این حیث با بسیاری از نامداران این عرصه فاصله دارد. جناب کانت با تمام مقاماتی که در حوزۀ فلسفه دارد و واقعاً کتمان نشدنی است اما یک زندگی پر فراز و نشیب نداشته است. یعنی خود شوپنهاور می‌گوید من به نوعی دارم توضیحی بر یافته‌های کانت اضافه می‌کنم و خود را پسا کانتی می‌داند و می‌دانیم که اهل تعارف نیست. یعنی اگر به نظرش کانت آدم بی سوادی بود، خیلی رک و راست می‌گفت او بی‌سواد است، کما آنکه در مورد خیلی از فیلسوف‌های یونان نظرات خیلی قاطعی گفته است که جلوتر در جرعه‌های بعد برایتان می‌گویم.

اما کانت یک زندگی پر فراز و نشیب نداشته است، یک فرد بدون حاشیه و بدون حادثه در شهر زندگی کرده است، درس خوانده و درس داده است. تا پنجاه و چند سالگی هم اثر خیلی فاخری منتشر نکرده است. یعنی اگر کانت مثل نیچه بود و در سن چهل و چند سالگی از دنیا می‌رفت؛ چه بسا فرد گمنامی بود که نامی از او در تاریخ فلسفه باقی نمی‌ماند. چون اثری نداشت که بخواهد با آن شناخته شود. در یک حصار محدودی با یک روتین مشخص زیسته، سالیان سال زحمت کشیده و فکر کرده است؛ اما عرض می‌کنم که زندگی بی حاشیه و بدون نوسانی داشته است. یا فیلسوف عظیم الشان دیگری مثل جناب هایدگر با آن اثر فاخر و سخت فهمیدنی‌ای به نام هستی و زمان، وقتی زندگی اش را مرور می‌کنیم زندگی پرتلاطمی نداشته است. روستازاده ای بوده و از پدری متولد شده است که خادم و پیش کاره عیسی بوده و در پایان هم پیش پدر و مادرش در همان جا دفن شده است. این حد فاصل تولد تا مرگ را عمدتاً در روستای زادگاه خود در یک کلبه نشسته، فکر کرده، درس داده، خوانده و نوشته است. تقریباً می‌شود او را یک فیلسوف فارغ از حادثه و منزوی دانست. اگر یک دوره کوتاه نمی‌رفت عضو حزب نازی شود و برگردد احتمالاً هیچ حادثه چشم‌گیری در زندگی این آدم قابل روایت نبود. اما شوپنهاور از این حیث مثل کانت، هایدگر و مثل خیلی‌های دیگر نیست. چه بسا مثل خود هگل و دکارت هم نیست. شاید بشود تلاطم‌های زندگی او را چیزی شبیه به مثلا اسپینوزا دانست.

رنج زیستن

شوپنهاور زندگی پر فراز و فرود و پرحادثه‌ای داشته است. یک قلم از آن این است که پدرش در هفده سالگی او خودکشی می‌کند. پدر تاجر مسلکی داشته و وضع مالی خوبی هم داشته اند، هلندی تبار بوده اند و مادرش هم آلمانی بوده است. خود شوپنهاور اما در محدودۀ لهستان امروزی (پادشاهی پروس) به دنیا آمده است. با مادرش رابطه خوبی نداشته است و مادر او را ترک می‌کند. از همان کودکی محرومیت از پدر، محرومیت از مادر، محرومیت‌های دردناک، یعنی خودکشی پدر اتفاق ساده ای نیست. اینکه مادری تو را ترک کند و دنبال زندگی خودش برود؛ یعنی با کس دیگری زندگی کنند و تو را نپذیرد، این اتفاق ساده ای نیست. البته که ما اینجا نمی‌خواهیم مادر را قضاوت کنیم. باید زندگی را دید و دید در چه موقعیتی مادر به همچین تصمیمی رسیده است. ولی به هر حال برای شوپنهاور این اتفاق، اتفاق بزرگی است.

شوپنهاور آدم یک جانشین و آدم منزوی در یک محدوده هم نبوده است. کشورهای متعددی را سفر کرده است و از حیث مالی آدم متمولی بوده است. متمول بودنش هم به خاطر این است که از لحاظ مالی زندگی اش را اداره می‌کرده است. او با هزینۀ شخصی کتاب جهان همچون اراده و تصور را منتشر می‌کند و این کتاب با بی‌مهری روبرو می‌شود. نوشته شده که در جایی می‌بیند در بساط سبزی فروشی کاغذ باطله‌ای که استفاده می‌کرده اند کتاب‌های شوپنهاور بوده است. شوپنهاور تجربیات زیستۀ متعددی داشته است. مرگ دیده، فراق دیده، جدایی دیده، سفر دیده، هجرت کرده، به چند زبان آشنا شده و مسلط شده است، دروس و رشته‌های متنوعی خوانده است. می‌دانید ابتدا طبیعی می‌خوانده است. در مقالات اگر نگاه کرده باشید؛ ارجاعات بسیار دقیقی روی بحث‌های شیمی، طب، زیست شناسی دارد و بعد هم که در فلسفه ماهر است. جنگ را تجربه کرده است. پاندمی و بیماری فراگیر را تجربه کرده است. از وسط این همه آشوب و نزاع و رخداد، فلسفه‌ای را تبیین کرده است.

{همه این essay طولانی را برایتان گفتم که یادآوری شود برای خودم و شما هم بدانید که کسی دارد از رنج صحبت می‌کند که رنج را زیسته است. ما وقتی فلسفه شوپنهاور را می‌خوانیم؛ آمیختگی این فلسفه با زندگی را درک می‌کنیم. زندگی و مرگ کلمات پر تکراریست در ادبیات شوپنهاور. شما این میزان از زندگی را در ادبیات هایدگر نمی‌بینید. آنقدر که این متوجه هستی و هستنده بوده، متوجه زندگی نبوده است. مقدمه طولانی شد ولی لازم بود آن را با هم مرور کنیم حالا بریم به سراغ صفحه ۱۰۶۷ از کتاب جهان همچون اراده و تصور، چند سطری را برای شما عرض کنم.}

در جرعۀ قبل به یاد دارید که عرض کردم که رنج پالاینده است. این نظر شوپنهاور است که می‌گوید رنج برای رستگاری ما ضرورت دارد و ما اگر به رستگاری می‌رسیم به واسطۀ رنجی است که می‌بریم نه به واسطه عبادتی که می‌کنیم. اینجا یک جملۀ معترضه بگویم در دقیقۀ چهارده جرعۀ شانزدهم: من گفتم که شوپنهاور انسان خدا باوری نیست. این گزارش دقیق نیست. ما وقتی داریم در مورد فلسفه صحبت می‌کنیم باید دقیق سخن بگوییم. من نمی‌دانم شوپنهاور خدا باور بوده است یا نه. چون خود کلمۀ خدا هم، لفظ مبهمی است. من این جمله را تصحیح می‌کنم. دقیقش این است که فلسفۀ شوپنهاور الهیاتی و متکی به گزاره‌های ایمانی و خداباورانه‌ای نیست، این جملۀ دقیق‌تری است. ولی اینکه خودش چه هست و چه نیست را قضاوت نمی‌کنم. جمله معترضه تمام شد. حالا کسی با این نگاه می‌گوید آن چیزی که ما را به رستگاری می‌رساند؛ نه طاعت بلکه رنج کشیدن است.

مرگ، زندگی، مرگ

فیلسوف رنج کشیدۀ ما یک قدم فراتر می‌گذارد و به سراغ مرگ می‌رود. حالا با این پیش درآمد  به سراغ سطر هجدهم از صفحۀ ۱۰۶۷ می‌آییم. شوپنهاور پاراگراف را این‌گونه شروع می‌کند: پس اگر رنج چنین خاصیت پالاینده ای دارد؛ در مقام بالاتر قاتل مرگ است که از رنج هم ترسناک‌تر است. چند سطر پایین‌تر یعنی سطر بیست و سوم به اوج می‌رسد: قطعاً مردن را باید هدف حقیقی زیستن به حساب آورد. در سکرات موت هرآنچه در طول جریان کل زندگی تدارک دیده و نوید داده شده بود معلوم می‌گردد. عجب جمله‌ایست این.

وقتی فیلسوفی با مرگ در طول زندگی اش روبرو شده باشد؛ ناگزیر از اندیشیدن به مرگ است و وقتی به مرگ اندیشیده باشد؛ باید آنچنانی که رسالت فیلسوف هست این رخداد قطعی را تا حد ممکن به آشکارگی برساند. یعنی راجع به مرگ صحبت و فکر کند. این جملاتی که بعضا از زبان فیلسوفان شهیری در تاریخ نقل شده است چون من باشم مرگ نیست، آن دمی می‌آید که من نیستم، پس مرگ برای من هیچ است، حرفی مفت است. این حرف مال کسانی است که زور بلند کردن سوال را نداشتند پس سوال را زمین گذاشته و کنارش به پیک نیک رفته اند. راجع به آن حرف بافته و شاعرانگی کرده‌اند. مرگ مقوله‌ای است که تمام زندگی ما تحت تاثیر آن است. شوپنهاور نیامده از این شوخی‌های لفظی کند. اتفاقاً در مورد مرگ اندیشیده است و در ادامه همان سطری که برایتان خواندم، سطر بیست و چهارم، می‌گوید: مرگ نتیجه و خلاصه و حاصل جمع زندگی است. ما در طول زندگیمان با امید‌هایی که ناامید می‌شوند، رشته‌هایی که پنبه می‌شوند، طرح‌های بی سرانجام و با همه این فرازها و فرودها، یک گذری را طی می‌کنیم. سرانجام به تجربه ای به نام مرگ می‌رسیم. انگار آن قله، قلۀ زندگی است. در این قله سری به عقب برمی‌گردانیم و مسیر طی شده خودمان را تماشا می‌کنیم. این آن چیزی است که شوپنهاور به آن می‌گوید سکرات موت. لحظه‌ای که سرتان را به عقب بر می‌گردانید و تصویر پشت سر و مسیر سپری شده خود را نگاه می‌کنی. اینجاست که می‌توانیم معنای زندگی را درک کنیم. در سطر سوم صفحه ۱۰۶۷ -دیگه از رو نمی‌خوانم واقعیتش ویراست قابل فهمی ندارد به نظر من- می‌گوید داستان زندگی را زمانی می‌فهمیم که در انتها سری عقب برمی‌گردانیم و فردیت خود را درحال استهلاک می‌بینیم. آنجا داستان کامل زندگی خود را تماشا می‌کنیم و آن چیزی که آن لحظه نگاه می‌کنی ثمرۀ معنوی و ذاتی زندگی است. ثمره ای معنوی و ذاتی زندگی، عین متن است نه اینکه من بخواهم به شوپنهاور معنویت ببخشم.

سطر ششم کتاب: و این لحظه‌ایست که تو از قله مرگ می‌توانی زندگی را تماشا کنی، می‌بینی که مرگ چقدر در نگاه این آدم با اهمیت و با ابهت است و آن چیزی که انسان را از حیوان جدا می‌کند این است که انسان می‌تواند مرگ‌اندیشی کند. ببینید، تلف شدن وصف مشترک بین انسان و حیوان است. او می‌میرد و من هم می‌میرم اما این نگاه آگاهانه از قله مرگ به زندگیم صرفاً در قدرت انسان است. شوپنهاور در سطر نهم کتاب اینگونه می‌گوید: از آنجا که این واپس‌نگری همچون پیش‌آگاهی روشن از مرگ، مشروط و موکول به قله عقل است و تنها در انسان امکان پذیر است نه در حیوان پس فقط او جام مرگ را تا انتها سر می‌کشد. یعنی تنها انسان است که می‌تواند تا ته مرگ را تجربه کند. تنها مرتبه ای که اراده می‌تواند در آن خود را انکار کند و از زندگی رو بگرداند، انسانیت است. ابهاماتی که در این جملات است من فکر می‌کنم بسیاری از آن به خاطر این است که ما داریم ترجمه می‌خوانیم. اما فهمم این گونه است که این انکار خود به معنی زوال فردیت است. آنجایی که من هم دارد می‌رود اما هستی باقی است و من پشت سر خودم راه طی شده را دارم نگاه می‌کنم. آنجاست که حقیقت زندگی را ادراک می‌کنم. اگر مرگ نباشد، ما فرصت تماشای اعماق زندگی را نخواهیم داشت.

 

{بحث این جرعه خیلی طولانی شده و من ادامه آن را به جرعه بعدی موکول می‌کنم و برای اینکه نهایت مزاحمت را داشته باشم برای شما و خارش فکری را ایجاد کنم یک سوال هم می‌پرسم و بعد می‌روم. آیا آن چیزی که اصالت دارد لذت در زندگی است اما گاهی با مانع‌هایی روبرو می‌شویم که بهش می‌گویم رنج؛ یا معکوس است آنچه وجود دارد رنج است اما گاهی از این رنج فارغ می‌شویم و بهش می‌گیم لذت؟ شما اصالت را به کدام یک از این دو می‌دهید؟

این سوال خدمت شما باشد و دم بکشد تا جرعۀ بعد.}

جرعه 16 : ثمرات رنج

در سطرهای نخستین پیش‌گفتار، سعادت آن چیزی تعریف شد که تا حد ممکن «لذت» و «موفقیت» برای ما پدید آورد. اما همان‌طور که در جرعه قبل هم صحبت کردیم، شوپنهاور می‌گوید این معنا از سعادت با نظام فلسفی من سازگار نیست. در این جرعه سعی شده، مسئله سعادت از نگاه شوپنهاور مرور شود.

منابع استفاده‌شده:

– جهان همچون اراده و تصور صفحه 1065

– کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

متن كامل جرعه شانزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

جرعۀ شانزدهم از پادکست می را با هم، هم‌پیاله هستیم.

{دیدید وقتی یک نقاشی می‌خواهد تصویری رو، روی یک بوم پیاده کند؛ بعضا الگویی دارد. این الگو یا یک شی است که مقابل خودش گذاشته، به اون تماشا می‌کنه و طرحش رو پیاده می‌کنه یا اینکه عکسی در دستش هست و غایت هنرش و اوج هنرمندی‌اش این است که بتواند اثر خودش را با حداکثر انطباق نسبت به الگو پیاده‌سازی کند یا به عنوان مثال وقتی ما می‌خواهیم یک خط بنویسیم، یک سرمشقی داریم، تمام سعی مان بر این است که دنگ‌های قلم، پیچ و تاب قلم را رعایت کنیم برای چه؟ برای حداکثر انطباق با سرمشق یا آن خط الگو. اینجا این الگو عینیت دارد، مقابل چشم ماست. عرض کردم که یا یک شی است یا یک عکس یا یک خط سرمشق.}

سعادت: الگوی هنر زندگی

الگو در هنر زندگی هم وجود دارد. با این تفاوت که دیگر یک عین بیرونی نیست یا چیزی بیرونی نیست که ما به آن بگویم این الگوی نقاشی یا خط ماست. پس کجاست؟ در ذهن. ما یک داوری ذهنی داریم که به آن می‌گویم سعادت و تمام سعی‌مان این است که تا حد ممکن زندگی را با این الگو منطبق کنیم. یعنی شما فرض کنید کلیدی وجود دارد که ما این کلید را روی پاسخ‌های خودمان می‌گذاریم. نمرۀ بیست برای کسی است که حداکثر انطباق را داشته باشد.

ما به چه می‌‌گویم سعادت؟ شوپنهاور می‌گوید آن چیزی که متداول و مرسوم است در معنای عرفی، دو واژۀ کلیدی به سعادت ختم می‌شود. در متن انگلیسی و در ترجمۀ انگلیسی جستار در باب حکمت زندگی یکی هست pleasure یعنی چیزی که اینجا دلپذیر ترجمه شده است ولی شاید ترجمه دقیق تر آن لذت باشد و دیگری هم success موفقیت است. که نمی‌دانم چرا اینجا سعادت ترجمه شده است. بنابراین شما در سطر بالا سعادت می‌بینید و در سطر پایین هم سعادت می‌بینید. یعنی ما اگر از زندگی لذت ببریم و بر دیگران توفیق پیدا کنیم، امتیازهای بیشتری کسب می‌کنیم. آنگاه خودمان را سعادتمند می‌دانیم. مشروط بر اینکه در معنای متداول و عمومی سعادت را ترجمه کنیم.

در جرعۀ قبل عرض کردیم که شوپنهاور می‌گوید من این نگاه یا این معنا را برای سعادت قبول ندارم. اتفاقا در صفحۀ دوم پیشگفتار، در پاراگراف سوم می‌گوید تنها کتابی که هدف نگارش آن با هدف کتاب حاضر تشابه دارد و اکنون به یاد می‌آورم کتاب بسیار ارزشمند کاردانوس به نام دربارۀ فواید شوربختی است. پس چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ آنجا که همه انتظار دارند شوپنهاور بیاید و حکمت زندگی را مترادف با فلسفۀ سعادت معنا کند، می‌گوید اتفاقاً نگاه من به عنوان کتاب در فواید یا در فضیلت شوربختی نزدیک‌تر است. من متاسفانه دسترسی به این کتاب پیدا نکردم و نتوانستم در مورد آن مطالعه کنم اما در این جرعه برای این‌که بتوانیم نگاه شوپنهاور را  نسبت به موضوع سعادت دقیق‌تر درک کنیم؛ می‌خواهیم کمک بگیریم.

شوپنهاور در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلی‌اش (جهان همچون اراده و تصور) نگاه خود را در مورد سعادت تبیین کرده است. ما می‌خواهیم این موضوع را در جرعه‌ای که با هم می‌شنویم یک مرور مختصر داشته باشیم. در ترجمۀ فارسی کتاب جهان همچون اراده و تصور، متاسفانه تفکیک جلد یک و دو توسط ناشر صورت نگرفته است. یعنی این طور نیست که ما جلد یک و جلد دو داشته باشیم. شما وقتی مراجعه می‌کنید به بازار، یک جلد کتاب به شما می‌فروشند و هر دو باهم منتشر شده اند.

سعادت در شاد زیستن است؟

در صفحۀ 1065 کتاب جهان همچون اراده و تصور عنوان شمارۀ چهل و نه با تیترِ راه رستگاری، شوپنهاور شمشیر را از رو بسته است. همان طور که خودش هم وعده می‌دهد جملۀ آغازین آن کل پنبۀ سعادت را که چند دقیقه پیش تعریف کردیم؛ می‌زند. متن اینطور آغاز می‌شود که تنها یک خطای فطری وجود دارد و آن این گمان است که ما برای شادمان بودن زندگی می‌کنیم.

می‌گوید آقا/ خانم شما که داری می‌گویی سعادت یعنی لذت بردن و موفقیت کسب کردن در زندگی و غرض شما از سعادت‌مند زیستن، شاد زیستن است؛ همین اول به ما بگویید که این فرض را از کجا آورده؟ چه کسی گفته که ما برای شاد بودن زندگی می‌کنیم؟ لازمۀ حکیمانه اندیشیدن این‌گونه است که در بدیهیات پرسش داشته باشیم. آقا از کجا آورده‌ای این فرض را که بعد از آن این را فرض گرفته‌اید و بقیۀ مسئله را بر اساس این فرض حل می‌کنیم. برویم ادامۀ متن را بخوانیم:

این خطای فطری ما است. زیرا با خود، هستی ما پیوند می‌یابد و سراسر وجودمان صرفاً تعبیر و جسم‌مان در واقع نمود آن است. ما چیزی بیش از ارادۀ زندگی نیستیم و ارضای پی‌درپی تمام اراده‌ورزی‌هایمان، چیزی است که زیر مفهوم شادمانی به آن می‌اندیشیم.

تا اینجا پاراگراف اول تمام شد. ببینید شوپنهاور ملامت نمی‌کند بلکه می‌گوید این خطای فطری است چون ما چیزی بیش از ارادۀ زندگی نیستیم و این ارادۀ معطوف به حیات کارکردش این است که به دنبال ارضای نیازهای خودش باشد. دمادم و پی در پی. پس عجیب نیست اگر به همین بگوید سعادت. ادامۀ صفحه را من از رو نمی‌خوانم و چکیده‌اش را برایتان روایت می‌کنم.

زندگی به مثابۀ دراما

شوپنهاور می‌گوید خوب وقتی فرضت را اینطور گرفته‌ای که قرار است در این زندگی به تو خوش بگذرد؛ قدم به قدم که پیش می‌روی می‌بینی این اتفاق نمی‌افتد. چون تصور این است که این سفره را چیده‌اند که تو لذت ببری؛ هر غذایی که از تجربیات زندگی به کامت می‌گذارند می‌بینی که تلخ است. بخت دشواری دارد و چون منطبق نیست با آن فرضی که گرفته‌ای مدام این را گردن شرایط و گردن دیگران می‌اندازی. می‌گویی چون این اتفاقات افتاده است پس من در زندگیم با رنج روبرو هستم. اما به رغم همۀ این بهانه تراشی‌ها در آخر می‌بینی خیلی خوب حالا این حرف‌ها که اثربخش نشد؛ من فقط توانستم رنجم را توجیه بکنم ولی همچنان سعادتی که در ذهن خودم ترسیم کرده بودم، اتفاق نیفتاد. پس سرانجامش چه می‌شود؟ این می‌شود که من به یک آدم افسرده و سرخورده تبدیل می‌شوم.

هرچه به سمت پایان زندگی برویم؛ این حال برایمان اسفناک‌تر می‌شود. مثل یک فیلم است که تصور تو این است که این فیلم کمدی است و قرار است ما را بخنداند. هرچه پیش می‌روی می‌بینی نه آن اتفاق خنده‌دار نمی‌افتد و هرچه به پایان مدت فیلم نزدیک‌تر می‌شوی امیدت برای این‌که آن صحنۀ دلچسب خنده‌دار را که تو فرض گرفته بودی که اتفاق بیفتد کمتر می‌شود و اینجاست که سالخوردگی با ناامیدی مصادف می‌شود. چرا؟ چون اساساً ژانر فیلم چیزی که تو از اول فکر می‌کردی نبوده است.

این مثال نمایشنامه را شوپنهاور در صفحۀ بعد، صفحۀ ۱۰۶۶ سطر پنجم مطرح می‌کند که برایتان می‌خوانم. در واقع هنگامی که دقیق‌تر و معتدل‌تر به زندگی نگاه کنیم؛ زندگی بیشتر شبیه به نمایشی به نظر می‌رسد که قرار است به ما نشان دهد؛ قرار نیست در آن احساس شادمانی کنیم. زیرا به خاطر ماهیت کلی‌اش حالتی دارد که رغبت‌مان را برای آن از دست داده‌ایم و باید بیزار و متنفرمان کند و چیزی است که باید چون اشتباهی، از آن رو بگردانیم. طوری که امکان دارد وجود من از شوق التذاذ و در حقیقت زیستن تهی گردد و از جهان روی‌گردان شود. از این جهت شاید بهتر باشد هدف زندگی را بیشتر در بدبختی خود قرار دهیم تا در خوشبختی خویش. زیرا هرچه انسان بیش‌تر رنج برد غایت حقیقی زندگی زودتر حاصل می‌شود و هرچه خوش‌تر زندگی کند هدف دورتر می‌شود.

رنج حقیقی

احتمالاً شما هم مثل من این تعبیر را در مورد شوپنهاور زیاد شنیدید که او را به عنوان فیلسوف عبوس، بدبین و مایوس معرفی می‌کنند. برداشت این است؛ فیلسوفی که می‌گوید خیلی بهتر است که ما رنج و شوربختی را تجربه کنیم؛ پس می‌توانیم به آن فیلسوف عبوس و مأیوس بگویم.

این تفسیر از شوپنهاور ریشه در کجا دارد؟ اینکه داور مقولۀ رنج را مذموم و ناپسند گرفته است. بنابراین روایت فلسفی شوپنهاور از هستی را به خاطر رنج‌گرا بودن، بدبینانه معرفی می‌کند، اما اگر از نگاه یک فیلسوف یا در یک نظام فلسفی اساساً رنج بد نباشد؛ آیا ما اجازه داریم که این فیلسوف را بدبین معرفی کنیم؟ موضع شوپنهاور نسبت به رنج چیست؟ پاسخ این سوال اینطور نیست که تفعلی از بین هزار و اندی صفحۀ کتاب بزنیم و باز کنیم دو سطر بخوانیم و بگویم که این فلسفۀ شوپنهاور است. اما صرفاً از باب اشاره و قدرت فهم من عامی، خدمت شما چند تا گزاره می‌گویم.

رنج در فلسفۀ شوپنهاور اصلاً امر بدی نیست و بلکه بسیار به معنا و حقیقت زندگی نزدیک‌تر است. چرا که به غایت حیات انسان نزدیک‌تر است. سطر شمارۀ بیست و یک از همین صفحه را برای شما می‌خوانم: درد و رنج امور حقیقی‌اند که در جهت غایت حق حیات، یعنی روی‌گردانی اراده از آن عمل می‌کند.

شوپنهاور می‌گوید ما تا زمانی که در این اراده متوقف هستیم و به جهان ایده دسترسی پیدا نکرده ایم، به غایت حیات هم نرسیده‌ایم. رنج همین که ما را به این سمت سوق می‌دهد که خود را از این بساط اراده برهانیم؛ اکسیر شفابخش ماست. ما نمی‌توانیم این جملات را بفهمیم تا زمانی که معنای اراده و معنای ایده در حکمت شوپنهاور را فهمیده باشیم که برای این فهم باید پای اندیشۀ شوپنهاور استخوانمان خورد بشود. اما باز یک گزارۀ دیگر بگویم که شاید کمک کند لااقل برای ما سوال ایجاد بشود. ادعای ما این نیست که در عرض چند دقیقه می‌توان به جواب رسید اما یک سوال صحیح می‌توان ایجاد کرد.

رنج، راه رستگاری

در صفحۀ ۱۰۶۷ سطر دوم، شوپنهاور معنایی از رنج می‌گوید: رنج آن فرایند پاکسازی است، که انسان تنها به وسیلۀ آن تطهیر می‌شود و به عبارت دیگر، از مسیر نادرست ارادۀ زندگی باز آورده می‌شود. بنابراین ماهیت ایجابی رنج و تصلیب در کتب مذهبی مسیحی مورد بحث بسیار قرار گرفته و در کل صلیب به عنوان وسیلۀ رنج و نه عبادت نماد بسیار مناسبی برای مذهب مسیحی است. در واقع حتی آن حکیم یهودی نیز به حق، ساده و با این حال بسیار فلسفی می‌گوید: اندوه از خنده بهتر است زیرا دل از طریق اندوه چهره آرام تر می‌گیرد. سپس شوپنهاور ادامه می‌دهد: من تا حدودی رنج را زیر عبارت بهترین مسیر آتی یا به عنوان جانشین برای فضیلت و قداست ارائه کردم. اما باید در این جا موکدا و با همه‌جانبه‌نگری دقیق بگویم که ما باید بیشتر، در نتیجۀ آنچه از آن رنج می‌بریم به رستگاری و رهایی برسیم؛ نه به واسطۀ عبادتی که می‌کنیم.

این سطرها برای من خیلی شگفت انگیز بود وقتی که خواندم. می‌دانید شوپنهاور انسان خداباوری نیست. از فلسفۀ شوپنهاور، هم حاج آقا شوپنهاور در نمیاد یا پدر مقدس شوپنهاور در نمیاد. هیچ جوره نمیشه در کَتِ فلسفۀ شوپنهاور خداباوری را برد؛ حداقل تا آن مقداری که من فعلا فهمیدم. اما با این حال او بی‌تعصب به سراغ متون دینی رفته، منابع دینی مسیحیت، یهود و اسلام را هم خوانده است. در مقالاتی دربارۀ اخلاق به اسلام هم اشاره کرده است. در هیچ کدام از این مراجعه به کتب دینی رویکردش این نبوده است که به عنوان مومن به این ادیان، این کتاب را بخواند. اما این کتب را به عنوان یک سری متون قابل دقت به کار گرفته است تا نظام فلسفی خود را تجهیز کند و می‌بینید این‌جا برای این‌که در فضیلت رنج بگوید هم به باورهای مسیحیان و هم به باورهای یهودیان اشاره کرده است.

جمع‌بندی

دوباره دقت خود و شما را معطوف می‌کنم که ما این‌جا دنبال این نیستیم که بخواهیم شارح شوپنهاور شویم. گرچه متودولوژی و روش مطالعه و اندیشیدن شوپنهاور واقعاً قابل تقدیر است، ما به فهم خودمان باید برسیم. اما این گونه که او اندیشیده است؛ اگر ما بتوانیم بیندیشیم و از حداکثر ظرفیت منابعی که در کنارمان است استفاده کنیم؛ احتمالاً گنج در رنج‌هایمان نهفته باشد.

{جرعۀ شانزدهم را با این جمع‌بندی به اتمام می‌رسانیم. تعریف شوپنهاور از سعادت دقیقا شاخ به شاخ و روبروی تعریف متداول از سعادت است. اون چیزی که تو این کتاب آمده گفته که در معنای متداول بهش میگن سعادت، سعادت یعنی لذت بردن و موفقیت، خلاف باوری است که خودش داره. اتفاقاً شوپنهاور سعادت را در رنج بردن میدونه. اینو تا اینجا داشته باشید تا من هم یک کمی تأمل بکنم که در دوره‌های بعدی وارد بشیم در متن و دیگر از پیشگفتار بگذریم یا اینکه یکی دو جرعۀ دیگر هم در باب سعادت، رنج و نگاهی که پیرامون این کلمات کلیدی وجود داره بحث کنیم.}

جرعه پانزدهم

 

نزدیک به سه ماه از آغاز خوانش ِکتاب در باب حکمت زندگی گذشته و ما هنوز در چند سطر آغازین پیش گفتار هستیم! آیا این شیوه خوانش صحیح است؟ اصلاً متن فلسفی را باید چگونه خواند؟ از خوانش ِفلسفه چه انتظاری باید داشته باشیم؟ کارکرد پیشگفتار چیست و اما مهمتر از همه، اصل حرف ِشوپنهاور در پیشگفتار کتاب درباب حکمت زندگی چیست؟ این سوالاتی است که در جرعه پانزدهم به آن پرداختم

منابع استفاده شده:

  • متعقات و ملحقات صفحه 180 و 181
  • پدیدارشناسی روح هگل – صفحه 38
  • کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

 

متن كامل جرعه پانزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

{جرعۀ پانزدهم از می رو با هم، هم‌پیاله هستیم. همچنان در پیش‌گفتار کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. تقریباً سه سطر اول رو با هم خوندیم، رسیدیم به اینجا که شوپنهاور می‌گه حکمت زندگی یعنی آن هنری که زندگی را برای ما سعادتمندانه و تا حد ممکن لذیذ می‌سازد.

از اینجا یعنی از سطر سه و چهار پیش‌گفتار تقریباً تا پایان پیش‌گفتار که صفحۀ بعد را هم شامل می‌شود، اصل صحبت آرتور شوپنهاور در باب سعادت هست. به نظرم آمد که خوبه در این جرعه اهمیّت پیش‌گفتارخوانی رو خدمت شما بگم. اصلاً یک تعاملی داشته باشیم با همدیگه در باب متدولوژی و روش خوانش متن فلسفی و بعد از اون به حد زمان، که حالا ببینیم چقدر صحبت‌هامون ادامه پیدا می‌کنه، برسیم به مقولۀ سعادت.}

زندگی مدرن: زندگی کمّی

زندگی مدرن یعنی این‌گونه زیستن که ما داریم تجربه می‌کنیم، بسیار کمّی شده است. همه چیز شمرده می‌شود. من قدم‌ها، کالری‌ها، پول، ساعت کاری خود را می‌شمارم. همه چیز شمرده می‌شود و بیش‌تر براساس کمّیت من به خود نمره می‌دهم. می‌گویم که انقدر صفحه در انقدر ساعت خواندم. با این شاخص‌های کمّی، به سنجش خود از زندگی می‌پردازیم.

این رویکرد ما را ترغیب می‌کند که کتاب زیاد بخوانیم. منظور از کتاب زیاد بخوان، تعدّد کاغذهایی است که ما ورق می‌زنیم. ولی ما اینجا یک خوانش دیگر را تجربه می‌کنیم. ساعت‌های زیادی با هم حرف زدیم و روزهای زیادی گذشته است. فکر می‌کنم الان نزدیک به یک فصل (بهار) می‌شود که ما داریم با هم حرف می‌زنیم و فقط سه خط از پیش‌گفتار یک کتاب خواندیم.

این روند با آن چیزی که امروزه ما به آن ترغیب می‌شویم خیلی فاصله دارد. آنچه که برای من اهمیت داشته است -بیش‌تر از آنکه بخواهم شما را دعوت کنم به برداشت‌های خودم از یک کتاب که واقعاً یک چیز بی‌اهمیت است و خیلی به درد کسی نمی‌خورد که من از یک کتاب چه چیزهایی می‌فهمم- دعوت شما به یک شیوۀ خوانش یا نحوۀ ارتباط با متن بوده است.

فکر می‌کنم امروز هر کدام از ما چه بسا بیش‌تر از بوعلی سینا و نیچه و شوپنهاور و خیلی از آدم‌های دیگر در خانۀ خود کتاب داشته باشیم. اما داشتن انبوهی از کتاب‌ها، چه بسا خواندن انبوهی از کتاب‌ها شما را آدم‌های متفاوتی نمی‌کند. از خواندن هزاران صفحه، متن متوسط یا از سطحی خواندن ده‌ها کتاب متوسط و عمیق آبی گرم نمی‌شود.

اما اگر کسی در طول زندگی‌اش یک کتاب اساسی را به درستی فهمیده باشد، به اندازۀ آن کتاب به انسان متفاوتی تبدیل می‌شود. با این رویکرد ما در مِی جرعه‌جرعه پیش رفتیم اما سعی کردیم به حد وسع خود عمیق فکر کنیم.

نحوه خوانش متن فلسفی

{حالا من اینجا می‌خوام چند تا مثال بیارم و کتاب‌هایم را دور خودم پهن کرده‌ام که ارجاع مستقیم به متن بدهم و نحوۀ خوانش متن فلسفی رو -از نگاه آرتور شوپنهاور و یا شاید گریزی هم به بقیه بزنیم- خدمت شما عرض کنم.

شوپنهاور تعبیری دارد که خیلی تعبیر جالبی است. من قبلا هم خدمت شما عرض کرده‌ام که این آرتور خان شوپنهاور یک آدم ادبی است، به کلمات سوار و به شدت پرمطالعه است.}

شوپنهاور می‌گوید: شاعر اگر به شما یک گل تقدیم می‌کند؛ فیلسوف کسی است که عصارۀ گل را به شما می‌دهد. به همین جهت عقیده دارد وقتی شما متن فلسفه را می‌خوانید، در این مسیر خوانش باید به آدم متفاوتی تبدیل شوید. این فرق دارد با وضعیتی که ما صرفاً به این دلیل که دقایقی را با لذت سپری کنیم یک متن را می‌خوانیم.

براتون مصداق بیارم و از روی کتاب بخونم که بدونید این حرف مستند است. کتاب متعلقات و ملحقات که جزء کتب منبع مِی است و روی صفحۀ کتاب‌نامه به عنوان منبع معرفی کرده‌ایم.

صفحۀ ۱۸۰ کتاب، شوپنهاور می‌گوید: کار شاعر صرفاً نیازمند این است که خواننده پا به دنیای نوشته‌هایی بگذارد که او را سرگرم می‌کند یا تعالی می‌بخشد و چند ساعتی را صرف آن‌ها کند. در مقابل کار فیلسوف، معطوف به این است که کل طرز فکر خواننده را دگرگون کند. کار فیلسوف مستلزم این است که خواننده هرچه را تاکنون در این شاخۀ شناخت آموخته و بدان باور کرده، اشتباه قلمداد کند و اعلام کند که وقت و زحمتش به هدر رفته و دوباره از اول شروع کند.

{می‌بینید چه انتظاری داره شوپنهاور از متن‌ فلسفی؟! دوست داشتید بخونید ادامۀ این صفحه را! ادامه‌اش کنایۀ جالبی داره}

در ادامه می‌گوید حاکمیت‌ها معمولاً یک دستگاه فلسفی همسو پیدا می‌کنند؛ آن را زیر پر و بال خود می‌گیرند، که به واسطۀ این حمایت، آن دستگاه را در مقابل بقیۀ نظام‌های فلسفی که همسو با آن‌ها نیستند، قرار بدهند. این تلنگر جدی را به عنوان ملاحظۀ نخست داشته باشید. ما قرار نیست یک متن بخوانیم که باورهای کهنۀ ما را تصدیق کند و برای جهل و نادانی ما کلمات تزیینی ارائه بدهد.

{یعنی یک ساختمان فرسوده رو رنگ کنه برامون و ما همون چیزهایی که قبلاً قبول داشتیم و می‌دانستیم، همون‌ها باشیم. فقط براش چند تا لغت شیک ‌مجلسی پیدا کنیم که وقتی خواستیم در جمعی جهل سابقمون رو عرضه کنیم، با کلماتی عرضه کنیم، که دیگران بگن به این خیلی بلده، این خیلی این کار است. این شامورتی بازی است، این اداست، این خوانش و تعمل فلسفی نیست.}

در واقع خوانش فلسفی بین ما و آگاهی اکنون ما فاصله ایجاد می‌کند، تا فرصت پیدا کنیم که آگاهی جدیدی رو کسب کنیم. پس خوانشی که به تردید منتهی نشود، خوانش کاربردی نیست. این ملاحظۀ نخست بود.

خوانش متن فلسفی به منزله یک سفر

اما ملاحظۀ دوم را دقیقاً می‌خواهم از صفحۀ مقابل بگویم؛ تیتر شمارۀ ۵ در صفحۀ ۱۸۱، می‌شه پاراگراف دوم. شوپنهاور این‌طور می‌گوید: نویسندۀ فلسفه رهبر است و خواننده‌اش رهرو. این دو اگر می‌خواهند با هم به مقصد برسند؛ باید از ابتدا با هم آغاز کنند. چند سطر جلوتر می‌گوید: باید نویسنده دست خواننده را محکم بگیرد و ببیند که گام به گام در این مسیر کوهستانی تا کجا می‌تواند بالا برود. بنابراین خوانش متن فلسفی یک سفر است به پیشوایی، راهنمایی و رهبری آن نویسنده یا آن فیلسوف نویسنده. که دیدگاه خود را به ترتیب و مواظبت در اختیار ما قرار داده است.

حالا که ما در مِی مشغول به خوانش یک جستار از یک فیلسوف مثل شوپنهاور هستیم؛ دقیقاً در موقعیت این سفر قرار گرفتیم. به همین خاطر پیش‌گفتار را رها نکردیم و نگفتیم خوب این یک متن زائد است بریم از اول شروع کنیم. من برای اینکه اهمیّت پیش‌گفتار را بگویم، روی یادداشت‌ها و نوشته‌های شوپنهاور مثالی پیدا نکرده‌ام ولی اتفاقاً در اثری از هگل آن را یافتم.

{ الان تن شوپنهاور تو گور می‌لرزه، اگر بدونه ما وسط بحث مربوط به اون داریم مثالی از هگل می‌زنیم، چون اصلا حال نمی‌کرده با هگل.}

این سطر را من از کتاب هگل پیدا کردم و از روی آن می‌خوانم. چون این کتاب جزو منابع ما در پادکست مِی نیست، من فقط به متن اشاره می‌کنم ولی دیگر در کتابنامۀ سایت ‏مِی کتاب را معرفی نکردم.

کارکرد پیش‌گفتار

جناب هگل در کتاب پدیدارشناسی روح یک پیش‌گفتار دارد. دو یا سه سطر اول این پیش‌گفتار بسیار جالب است. این متن را هگل در آستانۀ ۳۸ سالگی منتشر کرده ولی خب بسیار کتاب دشوار و جدی است که به همت آقایان اردبیلی و حسینی ترجمه شده است.

در پیش‌گفتار که صفحۀ ۳۹ می‌شود، در حقیقت هگل دارد خود پیش‌گفتار را تعریف می‌کند و کارکرد پیش‌گفتار را می‌گوید. می‌گوید: نوعی توضیح بدان گونه که مطابق عادت پیش از یک نوشته در پیش‌گفتار آورده می‌شود. توضیحی دربارۀ هدفی که نگارنده در آن نوشته، پیشاپیش برای خویش در نظر گرفته است و نیز دربارۀ دلایل و نسبتی که این نوشته به عقیدۀ نگارنده با دیگر بحث‌های گذشته یا معاصر دربارۀ همان موضوع دارد.

پس کارکرد پیش‌گفتار چه شد؟ پیش‌گفتار وظیفه دارد به من به عنوان مخاطب منتقل کند که متن پیش روی من، چه نسبتی با عقاید این فیلسوف و متفکری که متن را نوشته است، دارد؟ به علاوه چه نسبتی با دیگر دیدگاه‌هایی که در آن دوره نسبت به این موضوع مطرح می‌شده است، دارد؟ متفکر ناگزیر است پس از این‌که متن تمام شد پیش‌گفتار را بنویسد.

{در حقیقت پیش‌گفتار یک نقشۀ راه بسیار جدی است. با تمام توضیحاتی که من الان خدمت شما دادم امیدوارم مثل من به این جمع‌بندی رسیده باشید که خیلی خوب کردیم این همه وقت گذاشتیم راجع به پیش‌گفتار و چه بسا بیش از این هم جا دارد که تامل کنیم.

خوب الان با همۀ توضیحاتی که خدمت شما دادم، شوپنهاور در این پیش‌گفتاری که ما داریم می‌خونیم چه چیزی را می‌خواهد برای ما پررنگ کند؟ این پرسشی است که می‌خواهیم چند دقیقه در موردش با شما صحبت کنیم.}

فلسفه در ساحت عمومی زیستن

حالا می‌رسیم به پیش‌گفتار همین جستار که با هم می‌خوانیم. شوپنهاور دقیقا به همان متدولوژی عمل کرده است که هگل برای ما تعریف کرد. یعنی با این‌که این دو فیلسوف با هم، هم‌راه و هم‌فکر نیستند اما در نحوۀ ارائۀ متن دارند یک استاندارد ثابت را رعایت می‌کنند که اسلوب و روش ارائۀ متن فلسفی است.

در همان ابتدا می‌گوید این موضوع که من برای شما مطرح می‌کنم چه نسبتی با دنیای تفکرات و نظام فلسفی من دارد. شوپنهاور می‌گوید: آن چیزهایی که من راجع به حکمت زندگی می‌گویم؛ عمدتا شما در ذیل بحث فلسفۀ سعادت شنیدید. ولی فلسفۀ من -دقیقا همین ترکیب را استفاده می‌کند یعنی در همان صفحۀ ۱۷ سطر ۱۰- با این شیوۀ نگاه به زندگی هم‌رأی نیست. یعنی این‌که اگر زندگی بسیار خوش و خرم و با لذت بگذرد اصلاً با نظام فلسفۀ من سازگار نیست.

بعد ارجاع می‌دهد و می‌گوید: من در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلی‌ام (جهان همچون اراده و تصور) نگاه متفاوت خود را توضیح دادم -که ما این فصل را از کتاب اصلی می‌خوانیم-. اما شوپنهاور این‌جا برای این‌که بتوانم مباحث خود را مطرح کنم؛ اغماض و چشم‌پوشی کرده است. از چه چیزی چشم‌پوشی کرده است؟ از رکن اساسی و مواضع برتری که در نظام فلسفی‌اش داشته است.

از روی کتاب می‌خوانم از سطر چهاردهم صفحۀ ۱۷ همان پایان صفحۀ اول پیش‌گفتار.

با این حال برای این که بتوانم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم؛ از مواضع برتر، یعنی مواضع مابعدالطبیعی اخلاقی که حاصلِ واقعیِ فلسفۀ من است؛ چشم‌پوشی کنم.

حالا می‌بینید با تمام آن چیزهایی که در جرعه‌های قبل صحبت کردیم؛ کار داریم. یعنی وقتی شوپنهاور از زندگی صحبت می‌کند؛ در ساحت عمومی زیستن حرف می‌زند.

فرد خوشحال سعادتمند است؟

حتی اگر شوپنهاور در آن نگاه خاص و در حوزۀ خاص مواضعی را دارد باید از آن‌ها عبور کند، کوتاه بیاید و در این ساحت عمومی بیاید و مواضع خود را با اغماض و رقیق شده مطرح کند. چرا؟

چون ما در ساحت عمومی زندگی است که نیاز داریم به این‌که خوشحال زندگی کنیم. وقتی داریم عمومی و در یک ساحت بزرگ‌تر صحبت می‌کنیم -حتی اگر این نظام فلسفی ایجاب کند که من سعادتمند بودن را به منزلۀ خوشحال بودن نبینم- باید به معانی عمومی تن بدهیم.

عمدۀ مردم زندگی را خوشحال دوست دارند و فکر می‌کنند فردی که خوشحال زندگی می‌کند سعادتمند اما آیا واقعا این طور است؟

{فاصلۀ آنچه تا اینجا گفته شد این است که شوپنهاور می‌خواد ما رو به سفری با خودش ببره که این سفر و این دیواری که مقصد ماست معمولاً با نام سعادت معرفی شده است، گفتند شهریست به نام سعادت.

شوپنهاور می‌گه من می‌برمتون به اونجا اما پیشاپیش بدونید سعادت برای من یک شکل دیگری است یک طور دیگری است ولی من چشم‌پوشی می‌کنم و شما را همان جایی می‌برم، که بقیه می‌برند. اما حالا با مسیر خودم و مشرب خودم.}

موجودی به نام سعادت داریم؟

جا دارد ما به یک سوال فکر کنیم. آیا موجودی به نام سعادت داریم؟ ما می‌توانیم به چیزها اشاره کنیم، مثلا این کوه دماوند، این کوه دنا، این دریاچۀ خزر. آیا می‌توانیم این‌گونه اشاره کنیم بگویم این سعادت است؟

حالا تو داری سعادت را از جنوب می‌بینی و من از شمال می‌بینم. پس زاویۀ نگاه‌ها با هم متفاوت است ولی یک شیء به نام سعادت در وسط است. چنین چیزی اگر وجود داشته باشد -یعنی اگر یک موجود عینی به نام سعادت داشته باشیم- فاصله در معنا کردن پیش نمی‌آید. به همین خاطر شوپنهاور تلنگری می‌زند و می‌گذرد.

سطر هفتم پیش‌گفتار یک جملۀ معترضه آمده است که می‌گوید: زیرا سعادت موضوع داوری ذهنی است. یعنی واقعاً در این جهان طبیعت، این جهان عینی و در برابر چشمان ما چیزی به نام سعادت که فضایی را اشغال کرده باشد و ما بتوانیم لمس کنیم، ببینیم، حس کنیم و بچشیم، وجود ندارد. بلکه سعادت چیزی در ذهن آدمی است. یعنی یک موجود ذهنی به نام سعادت داریم که ما اگر به این موجود ذهنی برسیم در زندگی خوشحال خواهیم بود و اگر به این موجود ذهنی نرسیم حال ما بد خواهد ماند.