جرعه 72: در ابتذالِ غرورِ ملی

«مبتذل‌ترین نوع غرور، غرورِ ملی است.»
این جمله‌ی کوتاه از آرتور شوپنهاور، آن‌قدر تأمل‌برانگیز ــ و شاید در نگاه اول تعجب‌آور ــ هست که ارزندگی داشته باشد به قدر یک جرعه در آن درنگ کنیم.
در جرعه‌ی هفتاد و دوم از پادکست مِی، سراغ «غرور ملی» رفته‌ایم؛ و تلاش کرده‌ایم از خلال فرض‌ها و موقعیت‌های مختلف، یک پرسش ساده اما نه‌چندان ساده را دنبال کنیم: اصلاً چه زمانی و با چه منطقی می‌توانیم به چیزی افتخار کنیم؟

 

متن کامل جرعه هفتاد و دو

آیا ما می‌تونیم مفتخر باشیم به چیزی که خودمون سهمی در پدیدآوریش نداشتیم؟ به عنوان مثال، من و شما اگر در سرزمینی به نام ایران به دنیا اومدیم، آیا می‌تونیم مفتخر باشیم به اینکه سرزمینی دارای مشاهیری همچون حافظ، سعدی و فردوسی هست و ما اونجا زاده شدیم؟ آیا از فضیلت اون‌ها و زحمت اون‌ها چیزی به ما می‌رسه؟ یا اگر کسی در یونان امروز به دنیا بیاد، مجاز و عاقلانه است که مفتخر باشه به اینکه در سرزمین افلاطون و ارسطو و سقراط به دنیا آمده؟ اگر این پرسش رو از شوپنهاور بپرسیم، احتمالاً با پاسخ خیلی تند و تیزی روبه‌رو هستیم.

او در متن کتابش می‌گه: «مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی است.» این سؤال پابرجاست: آیا غروری که او داره تقبیح می‌کنه تحت عنوان غرور ملی، مصداقش همینایی بود که من در ابتدا گفتم یا معنای دیگه در نظر داره؟ اگر منظورش همین‌ها باشه، آیا ما باید با اون موافق باشیم؟ یا می‌تونیم منتقدانه به نگاه شوپنهاور بپردازیم؟ اینا سؤالاتیه که من در جرعه هفتاد و دوم از پادکست مِی به اون‌ها می‌پردازم.

مِی می‌شنوید؛ مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی، هستید.

سلام بر شما هم‌پیاله‌های من در پادکست مِی. رسیدیم به جرعه هفتاد و دوم. این جرعه در هفته آغازین شهریورماه ۱۴۰۵ خدمت شما ضبط و تقدیم می‌شه.

مبحثی که می‌خوایم توش ورود بکنیم، متأثر هست از مباحثی که شوپنهاور در کتاب «در باب حکمت زندگی» طرح کرده؛ صفحه ۸۳ تا ۸۶. در پاراگراف سوم از صفحه ۸۳، متن تأمل‌برانگیز و شاید کمی هم تعجب‌برانگیزی رو می‌بینیم. متن رو براتون از رو می‌خونم و بعد گفت‌وگومون رو این‌جور آغاز می‌کنیم.

شوپنهاور می‌گه: «مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی است؛ زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می‌کند، در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود جزئی از آن است.»

متن را کمی کامل‌تر از همیشه خوندم براتون که بدونید این چیزی که الان داریم در موردش بحث می‌کنیم، یعنی ابتذال غرور ملی، برداشت گزیده از میانه متن نیست؛ یعنی امتداد متن، توضیح شوپنهاور، ما را مطمئن می‌کنه که او اصرار داره بر تقبیح غرور ملی.

برای اینکه بتونیم بهتر به این مبحث فکر کنیم، پیشنهاد من اینه که برای دقایقی متنی که شوپنهاور گفته رو فعلاً از ذهن دور کنیم و سؤال رو به این روایتی که الان من خدمتتون می‌گم در نظر بیارید. سؤال رو کلی‌تر و گسترده‌تر می‌خوام بگم خدمت شما. سؤال اینه: ما به چه چیزی می‌تونیم مباهات کنیم؟

اگه قرار باشه یه مقوله‌ای، مسئله‌ای، سبب افتخار و مباهات ما باشه، بین ما و آن چیز چه نسبتی باید برقرار باشه؟ یک فرضی هست که این خیلی ساده است و این رو هم می‌خوام بذارم کنار.

اگر ما در تحقق نتیجه‌ای خودمون عاملیت داشته باشیم، براش زحمت بکشیم و ثمره‌ای حاصل کوشش ما باشه، یعنی وجهی از اراده‌ورزی ما در میان بوده که اون توفیق و اون نتیجه حاصل شده، اینو می‌پذیریم. به عنوان مثال، اگه کسی زحمتی کشیده، درسی خونده، تونسته یک مقام و رتبه علمی کسب کنه، یا کسی که زحمتی کشیده و تحملی کرده و تونسته بر یک عادت ناپسند فائق بشه، غلبه کنه؛ این‌ها رو می‌پذیریم به عنوان بهانه‌های موجه برای مباهات.

اما اگر چیزی در میان بود که ما سهمی در پدیدآوری اون نداشتیم، آیا همچنان می‌تونیم به اون افتخار کنیم یا نه؟ به عنوان مثال، کسی بگه که من در خانواده‌ای به دنیا اومدم که این خانواده فلان سال قدمتی در هنر داشتند یا قدمتی در کسب‌وکار داشتند، یا اگر کسی بخواد به زبانش، به تاریخش، به جامعه‌اش مباهات بکنه، آیا ما باید این رو مباهات روا بدونیم؟ اینا دیگه مصادیقیه که ما برای تحقق اون زحمت نکشیدیم. ما در زبان به دنیا میایم، ما در شهر به دنیا میایم، ما در میانه تاریخ به دنیا میایم. این‌ها چیزهایی‌ان که ما را در بر می‌گیره، نه اینکه ما اون‌ها رو پدیدار کنیم.

اینا چیزاییه که ما رو در بر می‌گیره، نه اینکه ما اون‌ها رو بسازیم و ابداع کنیم. حالا سؤال اینه: آیا این قسم دوم، یعنی چیزهایی که بیرون از توان و اراده ما بوده، هم برای ما می‌تونه اسباب مباهات باشه؟ حالا در گام بعدی، باز می‌خوام یه قدم دیگه این سؤال را دقیق‌تر خدمت شما بگم.

دقت بکنید به این فرضی که می‌خوام وارد بحث بکنم. آقا، خانم، بیاید از اینجا به بعد بین افتخار بابت تحقق یک چیز و افتخار بابت تعلق به یک چیز تمایز قائل بشیم. دوباره این تفکیک رو تکرار می‌کنم، شما هم دقیق‌تر گوش بدید: افتخار بین تحقق، یعنی پدیدآوری و شدن یک چیز، یا افتخار به تعلق و وابستگی به یک چیز. این را می‌تونیم از هم تفکیک بکنیم.

مثال بزنم براتون. یه وقتی شما در یک تیم فوتبالی عضوی از تیم هستید و در اون مسابقه برنده شدید، پیروز شدید. شما به این پیروزی افتخار می‌کنید. همه اون پیروزی حاصل زحمت شما نیست، اما شما هم نقشی در تحققش داشتید. ببینید، با فرضی که توی قسمت قبلی صحبت گفتم یکم فاصله گرفتیم؛ یعنی این‌طور نیستش که من مطلقاً پدیدآورنده اون افتخار باشم یا همه اون افتخار نتیجه شده باشه از کوشش و جهد یک‌نفره من. این نیست؛ اما من هم در این تحقق بی‌سهم نیستم و به این افتخار می‌کنم. بالاخره عضوی از این تیم بودم.

خب، حالا مثالی بزنم براتون از قسم دیگه. تحقق رو گفتم، الان می‌خوام تعلق رو بگم. دوباره برگردیم به همون مثال تیم ورزشی که توی یه مسابقه پیروزی حاصل کرده. حالا منی که روی سکوی تماشاگرها بودم هیچ نقش مستقیمی در پیروزی این تیم نداشتم، تو تمریناشون شرکت نکردم، هیچ گلی رو هم من نزدم؛ اما یک عاملیت داشتم: من انتخاب کردم که هوادار این تیم باشم. می‌تونستم انبوهی از تیم‌های دیگر را انتخاب کنم، ولی به قدر یک انتخاب من اینجا عاملیت دارم.

توی مسابقه اسب‌سواری، کسی که روی اسب شرط می‌بنده هیچ نقشی در مسابقه نداره؛ نه به زین نشسته، نه اونیه که می‌دوه. اسبه می‌دوه، سوارکار سواره. پس چرا این از برنده بودنش ذی‌نفع می‌شه یا خوشحال می‌شه؟ به خاطر اینکه اون عاملیت خودش در حد انتخابگری رو گره زده به اسب برنده. حالا در اینجا آیا من می‌تونم به اندازه تعلقی که دارم تجربه افتخار داشته باشم و مباهات بکنم به اینکه تیمی که من هوادارش بودم برنده شد؟ به نظر می‌رسه که در سه فرض ما افتخار و مباهات رو می‌تونیم توضیح بدیم و بپذیریم؛ یعنی افتخار به اون چیزی که منحصراً نتیجه عاملیت، انتخاب و اراده‌ورزی ماست؛ دوم، افتخار به چیزی که ما سهمی در این عاملیت داریم، مشارکتی کردیم برای تحققش؛ و در نهایت، یا شاید رقیق‌ترینش، افتخار به چیزی که ما تعلق داریم بهش، انتخاب کردیم دلبستگی و وابستگی به اون چیز رو.

و وقتی که آن چیزی که متعلق انتخاب ما هست شایسته از آب درمیاد، برنده می‌شه، مباهات می‌کنیم به انتخاب شایسته‌ای که داشتیم. با لحاظ این سه فرض، حالا می‌تونیم به اون چیزی که شوپنهاور گفته دقیق‌تر فکر کنیم. آیا ملیت می‌تونه یکی از این سه تا باشه یا بین فرد و ملیت اون هیچ نسبت افتخارآمیزی نیست؟ یا فرض سومی برقراره، یعنی از اون سه‌تایی که اول گفتیم نیست، ولی هیچ هم نیست؛ نسبتی برقراره.

این چیزیه که در ادامه اپیزود می‌خوام بهش بیندیشم و جمع‌بندی بکنم، به قدر فهم خودم. شما هم حتماً می‌اندیشید و لطفتونه اگر ملاحظتون، نقدتون و اون چیزی که به ذهنتون رسیده رو با من هم به اشتراک بذارید.

شوپنهاور غرور ملی رو مبتذل‌ترین نوع غرور می‌دونه. مبتذل یعنی چی؟ در لفظ به معنای آن چیزی است که به قدری فراوانه و کثرت داره، از شدت بذل بدون ارزش، انقدر همگانیه و انقدر بی‌حدوحصر همه‌جا هست که از قیمت تهی‌ه. شوپنهاور حرفش اینه، می‌گه اگه کسی رفت به غرور ملی مباهات کرد، یعنی به چیزی داره مباهات می‌کنه که ذی‌قیمت نیست چون زیاده. اینو همه می‌تونن بردارن؛ کم‌ارزش‌ترین اسباب مباهات که همه بهش دسترسی دارند.

چه کسی سراغ یک دارایی ارزان می‌ره؟ چه کسی به ارزان‌ترین چیز مباهات می‌کنه؟ اونی که وسعش نرسیده گران‌ترین چیز یا لااقل چیزی گران‌تر رو خریداری بکنه. اگر دقت بکنیم به کنایه‌ای که شوپنهاور می‌زنه، مطلب برامون روشن‌تر می‌شه. شوپنهاور می‌گه اونی که به ملیت خودش مغروره، کسیه که ملت به او مفتخر نیست. دقت بکنید، این تعبیری که دارم می‌گم برداشت از متن، نه اینکه صراحتاً لفظش پنهان باشه. اگر کسی برای خودش چیزی داشته باشه، اندوخته داشته باشه، یک ملت به او افتخار می‌کنه.

اما اگر یه کسی خودش تهی باشه، هیچ آورده‌ای روی میز نذاشته باشه که بگه اینم دنگ ما برای ملت، پس از کف هرم برمی‌داره، از ارزان‌ترین بخش بازار توشه برمی‌داره. شوپنهاور داره تلنگر می‌زنه، می‌گه کسی که رفتی سراغ ارزان‌ترین اسباب مباهات، یعنی تو در خودت چیز دیگری برای افتخار نداشتی. وقتی چیزی نیست که تو در جهان یک‌نفره خودت به اون مفتخر باشی، به طریق اولی چیزی برای افتخار دیگران هم نداری.

بقیه هم نمی‌تونن به تو افتخار کنن، چون این چیزی بود که تو خودت نتونستی به خودت ارزانی بکنی. پس تو مفتخری به این ملت، ولی این ملت مفتخر نیست به تو.

حالا فرض دیگه‌ای رو ببینیم. کسی رو در نظر بیارید که عمری زحمت کشیده برای بار آوردن خودش، معمار شخصیت خودش بوده، سرمایه‌گذاری کرده بر هویت خودش. امروز هویت گرانی داره، فرد ارزنده‌ای. چنین کسی، علاوه بر اینکه می‌تونه اسباب مباهات جامعه خودش باشه، می‌تونه سنگ محک هم باشه؛ یعنی این فرد دیگه چون فریفته غرور ملی نیست، گاهی شرمسار هم می‌شه بابت ملیتی که در اون عضویت داره.

شما فرض کنید کسی بازیکن خوب تیم بازنده باشه، بعد بهش جام هم بدن، هدیه هم بدن، بگن تو بازیکن برگزیده میدانی، ولی تیمت حذف شد، تیمت باخت. تیم به این مباهات می‌کنه، ولی این فرد سرافکنده و دل‌شکسته است از اینکه برای همه زحمت‌هایی که کشیده عضو تیم بازنده بوده. شوپنهاور اینو می‌گه.

یک کسی که در خودش اندوخته داره، نه‌تنها به ملیت خودش مباهات نمی‌کنه، بلکه گاهی این فردیت شرمنده است بابت جمعیتی که بهش تعلق داره. می‌گه ببخشید، ما توی این دارودسته هستیم که کارهایی می‌کنند، اسباب سرافکندگی و شرمندگیه. دقیقاً نقیض غرور ملی رو داره می‌گه؛ یعنی انگار به جای غرور ملی، برخی از افراد شرمساری ملی را تجربه عضویت در این جمعیت و ملت.

پس تا به اینجا با یک پرسش سعی کردیم فضای ذهنی شوپنهاور رو بهتر درک کنیم، از پرسپکتیوی که او داره نگاه می‌کنه بنگریم به مسئله، بعد هم استدلال او را بهتر متوجه بشیم. به نحو چکیده، حرف شوپنهاور اینه که تو باید چیزی برای مباهات داشته باشی که در جان تو باشه، حاصل زحمت تو باشه، لااقل به قدر یک انتخاب بین تو و آن چیز اراده برقرار شده باشه. به‌علاوه، افتخار چیزی از جنس مزیته؛ یعنی یک برتری.

چیزی که تو داری و دیگران ندارند. کسی مباهات نمی‌کنه بابت تنفس، چون تو تنفس می‌کنی، منم تنفس می‌کنم. کسی مباهات نمی‌کنه بابت اینکه استخوان جمجمه من سفته، چون این خصلت طبیعی جمعیه. اینجا نسبتی بین من و اون موضوع برقرار نیست از این حیث که من آن را درست کردم، من اون رو آفریدم. شوپنهاور این‌ها را مبنا قرار می‌ده و می‌گه مبتذل‌ترین نوع غرور که یک نفری می‌تونه تجربه کنه غرور ملیه.

در صفحه ۸۴ این جمله رو میاره، می‌گه: «به هر حال شخصیت بسیار مهم‌تر از ملیت است و سزاوار است که هزار بار بیشتر مورد توجه قرار گیرد.» پس وقتی داره از ابتذال غرور ملی صحبت می‌کنه، غرور ملی رو داره در برابر اقتدار بزرگمنشی قرار می‌ده. می‌گه وقتی که می‌شه بزرگمنش بود، چرا به ملیت خودمون مغرور باشیم؟

خب، با این توضیحاتی که من عرض کردم، امیدوارم نظرگاه شوپنهاور رو متوجه شده باشیم، اقسام نسبت‌دهی بین خود و موضوع فخرآمیز را هم بررسی کرده باشیم.

من در مؤخره این جرعه یک جمع‌بندی دارم برای اینکه ارزیابی بکنیم، ارزیابی انتقادی هم بکنیم که آیا طرح بحثی که شوپنهاور داره می‌گه جامع و مانعه و ما باید اون رو به همین نحو مطلقی که او داره می‌گه بپذیریم، یا می‌شه نقدهایی رو بر نگاه او وارد کرد.

در مورد قضاوت شوپنهاور، وجوه مثبتی هست که من اون‌ها رو سعی کردم توی بخش قبلی اپیزود عرض بکنم؛ یعنی از زاویه کسی نگاه بکنم که سعی در تثبیت و دفاع از نظر شوپنهاور داره. شوپنهاور حرف‌های به‌جایی می‌زنه. می‌گه شمایی که در جامعه‌ای به دنیا اومدید، بدون اینکه در ساخت اون نقشی داشته باشید، چون چیزی برای مباهات نداشتید، دستاویزتون شده غره به آب و اجداد شدن. این می‌تونه تذکر درستی باشه.

یا این حرف، حرف به‌جاییه که کسی که به شخصیت خودش و به بزرگمنشی خودش بها داده و معمار یک هویت ارزنده هست، گاهی بابت سوءرفتار جمعیتی که به اون نسبت داره شرمنده می‌شه. این حرف درستیه. ما ممکنه گاهی از عملکرد قوم و قبیله و طایفه و جامعه خودمون شرمسار باشیم. اصلاً شرط اصلاحگری و شرط فردیت اینه که ما در جاهایی چیزی به جز اون چیزی که جامعه می‌فهمه رو درک بکنیم.

سعی بکنیم در راستای فهم فردیمون و توسعه آگاهی شخصیمون قدم برداریم و بعد جامعه را خبر کنیم که: آی مردم، راه از این‌ور بیراهه است؛ اونجایی که شما دارید می‌رید.

همه اینا به جای خودش درست، اما یه مطلق‌نگری داره که باعث شده شوپنهاور دقتی که الان می‌خوام عرض بکنم خدمتتون رو در نظر نگیره. قبوله که چیزی برای اینکه اسباب مباهات باشه باید به ما نسبت داشته باشه. این قبوله. به عنوان قاعده کلی، موافقین که چیزی می‌تونه اسباب مباهات باشه که بین ما و آن چیز نسبت برقرار شه.

این به عنوان اصل اول قابل قبول. اینکه مراتب تعلق هم شدت و ضعف داره؛ یعنی اون کسی که همه اسباب مباهات رو یک‌نفره حاصل کرده، جنس مباهاتش متفاوته. کسی که عضوی از تیم برنده است، جنس مباهاتش رقیق‌تره و کسی که فقط روی سکوی تماشاگرها تعلقی داشته و انتخاب کرده، کف افتخار رو داره تجربه می‌کنه. ولی همه این‌ها در افتخار نسبت دارند با اون عاملی که اسباب فخر نسبت برقرار کردن.

خب، اما در مورد ملیت، اون وجهی که ازش غفلت شده اینه که استاد من، جناب شوپنهاور، تو راست می‌گی نسبت باید باشه بین من و چیزی که اسباب مباهات، اما لزوماً این نسبت در اون سه دسته خلاصه نمی‌شه. نسبت دیگری هست که نه حاصل مباشرت منه، یعنی خودم همشو انجام دادم، نه حاصل مشارکت منه، یعنی من در دل یه تیم بودم و اون نتیجه افتخارآمیز حاصل شده، و نه حتی ثمره انتخاب، چون من خودم حق انتخابی نداشتم.

حالا مصداق این چی می‌شه؟ همین بزرگمنشی ملی یا مناعت طبع ملی. اینجا من دارم جایگزین می‌کنم به جای غرور ملی. گاهی من به بودن در دل یک خانواده مباهات می‌کنم، گرچه اون خانواده پیش از من بوده و حاصل انتخاب من نیست و در افتخارات تاریخی اون‌ها هم مشارکت نداشتم، اما بی‌نسبت نیستم. نسبت من اینه که تحت تربیت این خانواده قرار گرفتم.

من مباهات می‌کنم از اینکه تحت تربیت یک خانواده فرهنگی باشم. فلان کس مباهات می‌کنه از اینکه تحت تربیت خانواده ورزشی و اهل فعالیت هستند؛ در ژنش، در تربیتش، در خلق‌وخویش اثرگذار بوده. آن دیگری مباهات می‌کنه که در خانواده پرورانده شده که آداب بازار رو، کسب رو بلد بودن. اینجا نسبت برآمده از اثرگذاری عامل فخرآمیز بر منه.

اینجا من همه سعیمو دارم می‌کنم که تعلقم، عضوی از این جامعه افتخارآمیز بودن رو بتونم ابراز کنم. بگم من شایسته این جامعه دارم زندگی می‌کنم، شایسته این خانواده دارم زندگی می‌کنم. این دیگه اسمش غرور ملی نیست.

اگر قرار بود با شاخص شوپنهاور حرکت کنیم که استاد من بزرگوار، شما چند صفحه قبل در بخش قبلی انقدر با تمجید از کسی گفتید که دارایی مالی بر او به ارث رسیده و گفتید بهترین زندگی از آن کسیه که مال به او به ارث رسیده و حالا می‌تونه این مال رو به‌خوبی اداره بکنه و فکر کنه و از فراغتش استفاده پربار داشته باشه، چطور ارث از مال می‌تونه اسباب مباهات و رفاه باشه، ارث از خرد و فرهنگ و تاریخ نمی‌تونه اسباب مباهات باشه؟

من غرور ملی رو به اون معنایی که شما گفتید تأیید نمی‌کنند، اما بزرگمنشی ملی رو درک می‌کنم. اینی که من زاده‌شده در زبانی هستم که دسترسی معرفتی دارم به انبوهی از ذخایر فرهنگی تاریخ انسان، مثل دیوان حافظ، مثل سروده‌های سعدی، و این افتخار فراتر از جغرافیای سیاسی امروزه.

من مفتخرم به بیدل دهلوی. من مفتخرم به حسینی هروی که سؤال‌هایی را طرح کرد که شد مبنای دیوان شیخ شبستری به عنوان گلشن راز. من مفتخرم به پیر قونیه که امروز در سرزمینی بیرون از جغرافیای سیاسی من دفنه، اما فخرم از باب هم‌زبانی است. من زبانش رو می‌فهمم. «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» به من نزدیک‌تره تا کسی که در سرزمینی زاده شده که زبان مادری او چیزی به جز فارسیه.

اینجا مباهات من از این نیست که من این زبان را ساختم، من اون را شکل دادم؛ به عکس، مباهات از اینه که این زبان به من شکل داده. فایده این نحو از بزرگمنشی اینه که اقتضاش تحقیر دیگران نیست. اون چیزی که شوپنهاور داره نقد می‌کنه غروریه که حاصلش تحقیر ملل دیگره؛ یعنی به صرف اینکه من فرانسوی‌ام من برترم، به صرف اینکه من آلمانی‌ام من برترم. این چیزیه که دهه‌ها بعد از متنی که شوپنهاور نوشته ختم می‌شه به فاجعه که ما از نازیسم دیدیم.

اما بزرگمنشی که باید از او دفاع بکنیم و بگیم این جداست از غرور ملی، فخرش منوط به تحقیر دیگران نیست.

اگر بخوام در یک جمله خلاصه بکنم و این جمله را به پایان ببرم، اینه که در غرور ملی فرد از سر بی‌مایگی از توشه دیگران خرج می‌کنه و مباهات می‌کنه، اما در بزرگمنشی ملی فرد از سر آگاهی مسئولانه با هویت خودش روبه‌روئه.

یعنی می‌دونه و آگاهه که چه ذخیره هویتی ارزنده‌ای پشت سر داره و اون رو نه اسباب کنایه و تحقیر دیگری، بلکه بر شانه خودش به عنوان یک بار مسئولیت تلقی می‌کنه. حرف اینه: من که برآمده از چنین سرزمین والا و ارزنده‌ای هستم، چه مسئولیتی دارم؟ و اینجا دیگه مسئله غرور ملی نیست. اینجا یک بزرگمنشی است که در حصار امر و نهی و معاهدات سیاسی نمی‌مونه.

من مفتخرم به اینکه زاده در تمدن فرهنگ ایرانم. حدود این فخر گسترده‌تر از مرزهای سیاسی امروزی است.

این جرعه تا به اینجا تمام. تا جمعه بعد و جرعه بعد، خدانگهدار شما.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

استفاده از محتوای Mey با ارجاع به منبع، بر دوستان ما خواهد افزود و اسباب خوشحالی است. استفاده انتفاعی و تجاری از محتوای Mey مجاز و اخلاقی نیست.