جرعه 69: مزایای انزوا (1)
آیا انسان برای زیستن، محتاج حضور دائمی در جمع است؟ آیا فاصله گرفتن از دیگران، نشانه ضعف و گریز از زندگی است یا میتواند راهی برای بازگشت به خویشتن باشد؟ آیا خلوت، چیزی جز تنهایی است یا فرصتی برای رهایی از نگاه دیگران؟
سؤالهایی از این دست در جرعه شصتونهمِ پادکست می، اندیشیدنی میشود. شوپنهاور در «در باب حکمت زندگی» از مزیتهای زندگی منزوی سخن میگوید؛ از فاصله گرفتن ارادهشده از جامعه، نه به معنای طرد شدن، بلکه به عنوان فرصتی برای رهایی از قضاوت دیگران، مواجهه با داراییهای درونی و تجربه امکان «خود بودن».
متن کامل جرعه شصت و نه
به نظرتون کدوم یکی از این دوتا رویکرد صحیحه، یا چهبسا صحیحتر از دیگریه؟ رویکرد اول اینه که بگیم انسان موجودی اجتماعیه، ذاتاً نیاز داره به با دیگران بودن و در دل جمع بودن؛ اما اگر تصمیم بر این گرفت که از جمع فاصله بگیره، این یک استثنا هست و باید برای این استثنا دلایل کافی داشته باشه.
رویکرد دوم اینه که بگیم انسان ذاتاً جهان منفردیه؛ هر آدم در خود عالمی است و فقط به قدر ضرورت نیاز داره که برای رفع مایحتاج و ضرورتهای زندگی، به حد معینی با دیگران در تعامل باشه.
صرفنظر از اینکه در نگاه شما کدومیکی از این دوتا رویکرد اولویت داره یا صحیحتر به نظر میاد، رویکرد اول خیلی مشهورتر هست و اغلب انسان را موجودی اجتماعی فرض میکنند. به همین خاطر متفکرینی مثل آرتور شوپنهاور در برابر این نگاه، خودشون رو ناگزیر دیدند که تذکر بدهند و از مزیتهای زندگی منزوی بگویند.
خیلی گذرا شوپنهاور در متن «در باب حکمت زندگی»، زندگی منزوی رو تمجید میکنه، اما من قصد دارم این تمجید گذرا رو به تفصیل برای شما در پادکست «می» توضیح بدم. اگر سرفصلی هست که شما هم به تعمق در اون علاقهمند هستید، دقایق پیش رو رو با همدیگه همپیاله باشیم.
مِی میشنوید «مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی» که جرعهجرعه مهمان من، حسام ایپکچی، هستید. همپیالههای من، سلام بر شما. آنچه که میشنوید، یعنی در جرعه ۶۹م از پادکست «می»، به بهانه سطری از کتاب «در باب حکمت زندگی» است.
شوپنهاور اینطور میگه، صفحه ۸۱ کتاب، پاراگراف دوم:
«تأثیر بسیار خوبی که زندگی منزوی بر آرامش روان ما دارد، بهطور عمده از این ناشی میشود که زندگی ما را از معرض دید دیگران در امان میدارد.»
و بعدش این متن ادامه داره تا پایان پاراگراف.
توجه شوپنهاور به زندگی منزوی و ذکر یک مزیت برای اون، برای من بهانه شد که در خوانش تألیفی که با هم پیش میریم و پادکست «می» به حول اون تعریف شده، به مسئله زندگی منزوی کمی عمیقتر بپردازم؛ سعی بکنم اون رو بسط بدم در این جرعه و جرعه بعد.
حالا به فراخور بحث، اگر که نیاز پیدا کرد، حتی جرعههای بیشتری میخوام تأملاتی رو در باب زندگی منزوی بگم.
بهطور مشخص، فهرستی از ضرورتهای فاصلهگزینی از جامعه رو بخوام مرور بکنم و برای خودم و شما طرح بکنم.
اما همانطور که تو مقدمه جرعه گفتم، یک رویکرد خیلی شایع و فراگیری وجود داره که شما هم این اصطلاح رو شنیدید؛ بهعنوان مثال میگن انسان طبع مدنی داره.
«طبع مدنی» ترجمهای از اصطلاح ارسطوییه. ارسطو در کتاب «سیاست» مکرر به این اشاره میکنه. در «اخلاق نیکوماخوسی» هم گرچه مشخصاً این جمله نیست، ولی این رویکرد وجود داره و از نگاه ارسطو، انسان جانور سیاسیه؛ حیوان سیاسی.
سیاستی که اینجا داریم راجعبهش صحبت میکنیم، فراتر از مفهومیه که امروزه بهعنوان سیاست میشناسیم. امروز سیاست رو بهعنوان صنف میشناسیم؛ یعنی همانطور که جمعی نظامی هستند، جمعی هنرمند هستند، جمعی ورزشکار هستند، صنفی هم وجود داره که اینها سیاستمدار و سیاستورز هستند، دعوا و منازعهای بر سر قدرت دارند.
در اینجا سیاست به معنای جایگاه یافتن در حکمرانیه؛ بودن در بخشی از بدنه بروکراتیک یا در نقطه سیاستگذاری یا تصمیمسازی و تصمیمگیری.
این معنای خاص از سیاست، وقتی ارسطو از سیاست داره صحبت میکنه، غرضش اینه که بسیاری از فضایل انسانی نه برای فرد انسانی، بلکه برای جامعهای داره شکل میگیره یا برای جامعهای داره توصیف میشه که در اون انسانها با هم زیست میکنند.
پس وقتی از اخلاق صحبت میکنه، غرضش از اخلاق امکان زیست سیاسیه. میگه شما اگر اخلاقی زیست نکنید، نمیتونید در دل یک شهر در کنار یکدیگر باشید.
به این معنا، انسان رو موجود سیاسی یا حیوان سیاسی میدونه؛ عبارتی که بعداً به عنوان «مدنیالطبع بودن انسان» معروف شد.
و البته رویکردهای مقابلی هم داره؛ یعنی بعضی از متفکران هستند که میگن ما به طبع شهرنشین نبودیم، ما به تتبع اینطور شدیم؛ یعنی تصمیم گرفتیم، ناگزیر شدیم، بهتدریج انسان به سمت جامعهگزینی و شهرنشینی و برپا کردن سیاست و نوشتن نظامها و قانونها و روابط بینفردی شد که ورود در این جزئیات دور از موضوع این اپیزود هست.
اما بهطور مشخص، ما اگر حتی بپذیریم که انسان حیوان سیاسی است، حداقل سه تا ملاحظه داریم که میتونیم بگیم حیوان سیاسی بودن تنها توصیف انسان نیست و ما باید این سه ملاحظه رو هم در کنار دیدن نیاز به زیست جمعی و اجتماعی ببینیم.
ملاحظه اول اینه که بله، من به جامعه و به دیگران نیاز دارم، اما این تنها نیاز من نیست و نیاز دائمی هم نیست. معنای حیوان سیاسی بودن این نیست که همه چیز من و همه وجوه حیات من لزوماً باید با دیگران تقسیم بشه یا در معرض تماشای دیگران باشه.
ملاحظه دوم اینه که اگر ما قرار باشه حیوان سیاسی بودن رو به شکل مطلق و فراگیر ترویج بکنیم، خیلی مستعد میشیم برای زیست گلهای.
زیست گلهای یعنی چی؟ یعنی انگار که تبری برداریم و همه یک جامعه رو در سطحی تراز بکنیم؛ هر که سر بالاتر آورد، به عنوان متمرد از گله دفع بکنیم و اجزای گله باید چنان دیده بشن که یک جزء با جزء دیگر متمایز نباشه.
کتمان خصایص فردی، ضرورت زیست گلهای میشه. خب آیا ما از انسان انتظار داریم که حیات سیاسی رو به عنوان زیست گلهای تجربه بکنه؟ لااقل این معنا با ارزشهای انسان امروز سازگار نیست.
ملاحظه سومی که وارد میشه، همین مفهوم انسانه. شاید در قرنها قبل یک کلمه میگفتیم «انسان» و قانع میشدیم که برای انسان تعریف یکپارچه وجود داره؛ همانطور که ارسطو انسان رو تعریف میکنه به عنوان حیوان سیاسی، به عنوان حیوان ناطق.
اما قرنها از این رویکرد گذشته و ما امروز انسان به عنوان یک مفهوم ثابت و مطلق رو زیست نمیکنیم. ما امروز داریم تجربه میکنیم که در دل این معنای انسان، تنوعی از «منها» وجود داره و چهبسا هر یک از ما شامل چندین من میشه.
دیگه برای ما کافی نیست که یک کلمه بگن انسان و ما بگیم که بله، بله، من شناختم که چی هستم یا کی هستم.
در همین انسان بودن، انقدر تنوع و تمایز وجود داره که ما برای نفر به نفر خودمون محتاج قاعدههای مستقل زیستی هستیم. پس همهاش رو نمیشه در یک اسلوب و چارچوب ثابت و یکسان جا داد.
این مقیدات یا این تخصیصها، آهستهآهسته متفکران و بعد دیگر مردمان و توده آدمیان رو به این سمت برد که من یه جاهایی احتیاج دارم که از این قاعده عمومی همبازی بودن فاصله بگیرم و با خودم مواجه باشم.
این همون چیزیه که شوپنهاور به عنوان زندگی منزوی مدح میکنه و از مزیتهاش میگه.
البته فهرستی از مزیتها نمیگه؛ فقط به شکل کلی در یک پاراگراف میگه که این نحو از زندگی مزیت داره. چرا داره به مزیتش اشاره میکنه؟ الان تو بخشی هستیم که شوپنهاور داره راجعبه انسان، چنانکه مینماید، صحبت میکنه و میگه من اگر که به سمت انزوا حرکت بکنم، از نمایش خودم معاف میشم.
این عبارت کلی که شوپنهاور داره میگه، اما من و تو اینجا به عنوان محصل و یادگیرنده میخوایم این جمله رو باز بکنیم و فهرستوار برای زندگی منزوی یا برای خلوت داشتن، جزئیاتی رو نام ببریم.
من این بخش ابتدایی جرعه رو با یک تأکید میبندم و بعد یکبهیک به سراغ مزیتها میرم.
تأکیدی که میخوام داشته باشم اینه که ما اینجا داریم راجعبه انزوا به معنای جدایی یا فاصلهگیری ارادهشده از جامعه صحبت میکنیم و این متفاوت با طرد شدن و یا فاصله گرفتن جامعه از من به واسطه اراده جامعه است.
طرد و تبعید، یه مقوله دیگریه و ما الان صحبتمون از این منظر نیست که اگر کسی چنان رفتار بکنه که جامعه اون رو به عنوان فرد جامعهستیز یا مجرم یا به هر تعریف دیگری از خودش به بیرون پرت بکنه، چه مزایایی داره. این سرفصل ما نیست.
ما داریم از پرسپکتیو دیگه نگاه میکنیم، از زاویه دیگهای نگاه میکنیم؛ نه ما که موضوعی که شوپنهاور داره مطرح میکنه از زاویه دیگه.
پس اینجا با توجه به معنای انزوا، شما باید به این جرعه و مباحثش دقت بکنید.
انزوا به مثابه انتخاب من برای فاصلهگیری از جامعه، نه به معنای طرد من توسط جامعه و انفعال من در برابر این موقعیت. این الان موضوع صحبت نیست.
مزایای دوریگزینی ارادهشده از جامعه در چند بند قابل اشاره است. من حدود ۱۰ سرفصل رو یادداشت کردم. حالا به فراخور صحبت فکر میکنم سه، چهار تا از اونها رو بتونم توی این جرعه بگم و الباقی موکول باشه برای جرعههای بعد.
برای توضیح اولین مزیت، نیاز داریم که فضای کنونی که داریم زندگی میکنیم رو دوباره و با دقت ببینیم.
ما تو چه جامعهای زندگی میکنیم؟ در جامعهای که دیده شدن به عنوان فضیلت مطلق داره تمجید میشه. یک پاندمیه؛ پاندمی جمعی و عمومی برای دیده شدن. رقابتی برای بیشتر در معرض تماشا بودن؛ به نحوی که اگر کسی نمیخواد دیده بشه، باید برای این خواست توضیح داشته باشه.
که تو چرا دیده نمیشی؟ چرا صفحهات بسته است؟ چرا از زاویه به زاویه زندگیات روایت منتشر نمیکنی؟ چرا از همه تجربیاتی که داری زیست میکنی، استوری و عکس و دسترسی عمومی وجود نداره؟
این سؤالها در جایی معنا داره که دیده شدن به عنوان یک ارزش جمعی، یا به تعبیر من به عنوان یک پاندمی عمومی، رواج پیدا کرده باشه.
در چنین فضایی، انزواگزینی به معنای علاجی در برابر واگیری جمعیِ در معرض دید دیگران بودن است. فرد خودش را از یک ابتلای جمعی نجات میدهد.
مزیت اول، یعنی رها شدن از زندگی در برابر چشم دیگران.
این رها شدن کاملاً به معنای پایان یک اسارته؛ اسارت در چی؟ اسارت از اینکه من همواره خودم رو به عنوان موضوع قضاوت عرضه بکنم و منتظر بازخورد باشم که حالا شما من رو چطور داوری خواهید کرد.
با توضیحی که الان من دادم، روشنه که مسئله فقط فاصله گرفتن فیزیکی نیست.
ما خیلیهامون داریم در یک اتاق زندگی میکنیم یا شاید در یک روستا و اصلاً دور از فضای اجتماعی که بخواهیم با دیگران آمد و شد داشته باشیم.
مسئله عمیقتر از حضور فیزیکی در دل جمعه.
ممکنه کسی در یک خلوت و انزوایی داره زندگی میکنه، ولی در همون انزوا هم مسئلهاش قضاوتی که دیگران در برابر او دارند.
ما داریم کسانی که به ظاهر در خلوتاند، اما در سودای ذهنی خودشون دارند تصویر به مثابه یک راز در ذهن دیگران را ترویج میدن.
یعنی دغدغهاش اینه که آیا به اندازه کافی رازآلود هستند؟ آیا به اندازه کافی دیگران مشغول این هستند که معمای مرا حل کنند؟
خب اگر قرار باشه اینطور نگاه بکنیم که همچنان درگیر تماشاییم، حالا این درگیری داره خودش رو به شکل منفی نشون میده؛ همچنان باز دغدغه قضاوت دیگریه.
پس مسئله این نیستش که ما از نظر فیزیکی یا صرفاً از باب ظاهر رفتارمون دیده میشیم، در معرض دیگران قرار گرفتیم یا نه.
مسئله دغدغه ذهنیه.
حالا در مقابل، وقتی که من این مسئله رو در ذهن خودم خاموش میکنم؛ یعنی این دغدغه، این سؤال که دیگران من رو چطور قضاوت میکنند، یا آیا دیگران به قضاوتی که مطلوب من هست رسیدن، بالاخره یا نه، بیشتر ادامه بدم یا نه…
شما فرض بکنید کسی این مسئله رو در ذهنش خاموش کرده. خب بعدش چه اتفاقی میافته؟
چه میزان صرفهجویی در توان ذهنی اتفاق افتاده؟
انرژی و توان حاصل از این صرفهجویی چقدر ظرفیت داره برای سرمایهگذاری روانی تو بقیه حوزههای زندگی؟
واقعاً پاسخ رو نمیشه به شکل «کم» داد. من هم خودم رو، هم شما رو دعوت میکنم به اینکه در این شاخص تأمل بکنیم.
خلوت بکنیم، ببینیم چقدر از زمان و توان ذهنی ما داره صرف قضاوت دیگران میشه، یا صرف ساختن یک نما و شکل مقبول برای دیگران میشه.
و حالا از اون سمت، اگر من این منبع رو آزاد بکنم و این توانایی و انرژی رو پس بگیرم از این حوزه، چقدر امکان جدید برام ساخته میشه که به مسئلههای فکر نشده یا کمتر فکرشده بیشتر بپردازم.
پس مزیت اول اینه که ما یک توان ذهنی رو بازپس میگیریم برای اینکه بتونیم در حوزههای دیگه سرمایهگذاری ذهنی و روانی داشته باشیم.
این مزیت اول.
بعد از این مزیت اول، یعنی بعد از بازپسگیری توان روانی، مزیت دومی که ایجاد میشه، مواجهه با داراییهای درونیه.
ببینید، شما اگه یک کسبوکار هم داشته باشید، نیاز دارید که هر از گاهی تمام کرکرهها رو بکشید پایین؛ مغازه و بنگاه و کارخانه رو تعطیل بکنید، تمام زمانتون رو صرف بکنید برای انبارگردانی.
انبارگردانی یعنی چی؟ یعنی چه کار میکنی؟ بازبینی میکنی که چه چیزی موجودی داری.
مغازهای که تمام توانش صرف ویترین بشه، کارخانهای که تمام توانش صرف عرضه بشه، فرصت بازنگری امکانات رو نداره؛ فرصت بازنگری و سرشماری انبارش رو نداره.
وقتی که ما این توان روانی رو پس گرفتیم از دیگری و گفتیم خب، من الان نمیخوام همه توانم رو بذارم برای اینکه قضاوت تو رو ساماندهی بکنم، این توان رو میتونم صرف بکنم برای انبارگردانی خودم و مواجه بشم با اینکه در اندرون این منی که هستم، چی نهفته است، چی ذخیره شده.
این میشه مزیت دوم انزوا؛ یعنی مواجهه با اندوختههای باطنی، شخصی و درونی.
بسیاری از ما چون ورزیدگی در این خصوص نداریم، یعنی یا داراییهای درونیمون رو نمیشناسیم یا اصلاً اندوخته درونی نداریم، بنابراین به سمت دیگران رفتن یا به سمت تأیید دیگران رفتن برامون جنبه اضطرار داره.
ناگزیریم دیگران ما رو تحسین کنند، چون اگر این تحسین رو به ما ندن، من دیگه خودم در درون چیز قابل تحسینی اندوخته ندارم.
اگر نشاط و سرخوشی و رضایت را از بیرون به من ندن، من سرمایهگذاری درونی ندارم که بتونم به شکل خودبنیاد رضایت از زندگی رو حاصل بکنم.
پس نهتنها به سمت نمایش خودم برای دیگران میرم، بلکه اصلاً اسیر این نمایش هستم؛ محتاج این نمایشم.
و اینجاست که دیگه دیده شدن به اسارت نمایش بدل میشه.
پس مزیت دوم اینه که میتونیم سرشماری از داراییهای درونیمون داشته باشیم و بعد چارهجویی بکنیم و ارتقا بدیم این داراییهای درونی.
و اما سومین و آخرین مزیتی که توی این جرعه میخوام بگم، بقیه مزایا باشه برای جرعههای بعد، اینه که من بعد از اینکه انرژی و توان روانی رو بازپس گرفتم و از آن خودم کردم؛ این مزیت یک، و مزیت دوم به سرشماری و مرور خودم پرداختم و داراییهای درونی رو شناختم…
بعدش در وضعیت سوم، یا به عنوان مزیت سوم، این امکان را پیدا میکنم که خودم باشم.
خوب دقت بکنید، یا مرور بکنید تجربه زیستتون رو.
و من هم در زندگی خودم تماشا میکنم و میبینم که بسیاری از اوقات کاری کردم که مطلوبم نیست؛ جایی رفتم که مقبولم نبوده؛ چنانی زیستم که این چنان زیستن مطابق با اونی نبوده که خودم میپنداشتم یا فکر میکردم که باید اینطور زیست.
چرا این کارها را کردم و کردیم؟ چرا خلاف اون چیزی که فکر میکردیم درسته، زندگی کردیم؟
چرا در مسیری متفاوت از اون چیزی که برای خودمون مقبول و لذیذ و صحیح بوده، کار کردیم و روز و شب گذروندیم؟
به خاطر اینکه نیاز به دیگری در ما زیاد بوده.
حالا اگر این نیاز تخفیف پیدا بکنه، آیا موافق هستید که امکان تازهای ایجاد میشه به عنوان امکان خود بودن؟
یعنی انزوا به ما امکان خود بودن میده.
دیگه من ناگزیر نیستم اون چیزی رو بگم که شماها میپسندید.
از ترس و دلهره اینکه مبادا اگر این جمله رو بگم، شما من رو در جمع خودتون نپذیرید، من که از پیش تدارک دیدم برای خلوت خودم و برای فاصله گرفتن از شما، دیگه اون چیزی که میگم نه برای رضایت شما، بلکه برای خودم میگم.
این چیزیه که به عنوان مزیت سوم بهش میگیم؛ امکان خود بودن.
انسانی که فاقد این امکان هست، همیشه مثل بازیگری که در مستطیل بازی داره جان میکنه و دست و پا میزنه که قواعد بازیش رو دیگران نوشتن و بر اساس اونچه که دیگران قهرمانی و برنده شدن میدونن، باید خودش رو ثابت بکنه.
اینجا زیستن به قصد «هورای» تماشاگران روی سکوئه؛ زیستن در چارچوب قواعد و بایدها و نبایدهایی که داورش از بیرون تعریف شده.
دقت بکنید، مسئله این نیستش که ما به صفر و یک برسیم و بگیم که من همواره خواهم در بازی زندگی خودم قاعدهگذار باشم. این با واقعیت زندگی سازگار نیست.
مسئله اینه که آیا در تمام جنبهها و حوزههای زندگی من باید سرگرم بازی باشم؛ مطابق با اون چیزی که دیگران قانونگذاری کردن و داوری میکنند؟
یا اتفاقاً جاهایی لازمه که من بازی رو به معنای اصیلش تجربه بکنم؛ همونی که تو بچگیهامون تجربه میکردیم.
بازی در دوران کودکی چیزی نبود که دیگری قانونگذاری کنه. اسمها رو من میگفتم، رسمها رو من میگفتم، خوب و بد و زشت و زیبا رو من میگفتم و در اون بازی از تکرار و تکرار خسته نمیشدم و برام لذتبخش بود.
حتی اسیر فایده و نتیجه هم نبودم.
حقیقت بازی برای من این بوده.
آهستهآهسته جامعه و دیگران این مفهوم رو از من گرفتند و به جاش یه نوعی از بازی رو برام تعریف کردند که داورش خودشون.
و هیجانش رو خودشون روی سکوها تجربه بکنند.
بازی شد اونی که دیگران ازش لذت میبرند و بهش رضایت میدن و من بعد از این مفهوم از بازی، که دیگه امکان خود بودن رو ندارم، بلکه همواره باید خودم رو به عنوان قهرمان مقبول دیگران تعریف کنم.
جرعه قبل رو یادتون هست؟ اونجایی که آدمها مبتلای به جنون قهرمانی میشن.
خب، پس در اینجا مزیت سوم همین میشه که انزوا امکان من را برای خود بودن وسعت میده.
من تا اینجا سه مزیت رو برشمردم و این جرعه رو اینجا به پایان میبرم و مزیتهای دیگر را موکول میکنم به جرعه بعد و گفتوگوی بعد.
تندرست باشید.

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.