جرعه 68: جنون قهرمانی
آیا هرکه از نگاه مردمان یک دیار، قهرمان خطاب شود، صاحب فضیلت است؟ آیا قهرمانی، هدف حکیمانهای برای زندگی است؟…
سؤالهایی از این دست در جرعه شصتوهشتمِ پادکست می، اندیشیدنی میشود. شوپنهاور از جنون عمومی و فطری آدمی برای «دیدهشدن» سخن میگوید؛ از کسانی که حتی مرگ را هم به خدمت «دیدهشدن» درمیآورند و تا آخرین لحظه زندگی به فکر ارائه نمایشی باشکوهاند.
متن کامل جرعه شصت و هشت مِی
شما به چه کسی میگید قهرمان؟ از خودمون که بگذریم، در طول تاریخ جوامع چه کسانی را بهعنوان قهرمانان خودشون میشناختند؟ آیا خردورزان و اندیشمندان و هنرمندانشون را نشان میدادند بهعنوان قهرمان؟ یا قهرمان معنای دیگری داشته؟ مبنای دیگری بوده که کسی بتونه بهعنوان قهرمان یک جامعه خطاب بشه؟ از این مقدمه میخوام برسم به سؤال مهمتری که آیا اصلاً قهرمان شدن فضیلته. این سؤال در حکمت زندگی برای ما اهمیت پیدا میکنه. ما باید بدونیم که در زیست حکیمانه چه شأن و چه جایگاهی باید برای قهرمان و قهرمان شدن قائل بشیم. آیا قهرمان خطاب شدن مقصد خوبی هست که زندگی خودمون رو با اون تراز کنیم؟ بگیم به سوی قهرمان شدن حرکت میکنیم؟ آیا قهرمانها الگوهای کافی هستند برای اینکه ما به اونها تکیه بکنیم و زندگی خودمون رو معماری بکنیم؟ مدعی نیستم که جرعه ۶۸ از پادکست می میتونه به همه این سؤالها پاسخ بده، اما دقایق پیش رو کمک میکنه که سؤال پختهتر بشه. و شما بتونید در ذهن خودتون بیشتر و بهتر به این سرفصل فکر کنید.
مِی میشنوید مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی که جرعهجرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.
همپیالههای من، سلام بر شما. رسیدیم به جرعه شصتوهشتم از پادکست می و در حاشیه کتاب در باب حکمت زندگی همچنان مشغول قدم زدن و فکر کردن هستیم. بحثهای مربوط به صفحه ۷۶ تا ۸۰ رو امروز میخوام خدمتتون اشاره بکنم. تو پاراگراف پایانی صفحه ۷۶، شوپنهاور یه متنی رو میگه و این دستمایه جرعه ۶۸ من هست برای اینکه خدمتتون مباحثی را تقدیم کنم. میگه اهمیت دادن بیش از اندازه به نظر دیگران، جنونی است که بر همه مردم حاکم است. من در حاشیه این جمله برای خودم نوشته بودم: جنون قهرمانی و سربلندی در داوری عمومی. و این کلمه جنون بعداً تکرار میشه، یعنی تو پاراگراف ابتدایی صفحه ۷۸ هم همین تعبیر هست. اینم براتون از رو بخونم: میگه که چنانکه میتوان آن را منظور ارزش قائل شدن برای دیدگاه دیگران، نوعی جنون متداول یا حتی فطری دانست. پس این منبع بحثمونه و جانمایی صحبت در کتاب در باب حکمت.
اما با این تعبیر میخوام صحبت رو شروع بکنم که ما داریم در مورد شوپنهاوری صحبت میکنیم که بهرغم اون چیزی که شاید دورادور به نظر بیاد، متفکر دور از جامعه نیست و روزنامهخون بین مردم میگرده، قدم میزنه، یک وعده غذاییش رو تو کافه محل میخوره. به هر حال از گفتوگوی دیگران بیخبر نیست، حتی اگر که اونها رو بهعنوان معاشرین در خلوت خودش نپذیره. علاوه بر همه اینها، بسیار مطالعات وسیعی داره؛ کتابهای گذشتگان را دقیق و خوب خونده و تو بعضی از زندگینامهنویسیهایی که در مورد شوپنهاور هست، به این اشاره شده که خیلی نوتبرداری میکرده. با این مقدمه برامون عجیب نیست اگر که تو متنش انبوهی از وقایع تاریخی-اجتماعی رو مثال بزنه. شما توی این صفحاتی که عرض کردم و حتی بعد از اون خواهید دید که چندین نفر رو شوپنهاور اسم میبره؛ از کسانی که در معرض اجرای حکم اعداماند یا دارن به سوی مرگ میرن، اما در این وضعیت دغدغهشون مرگ نیست. بهعنوان مثال تامس ویکس رو اسم میبره؛ میگه این کارگری بوده، کارآموزی بوده و استادکارش رو به قتل میرسونه، محکوم میشه به اعدام. اما این آدم زمانی که داره به سوی مرگ میره، به جای اینکه دغدغهش مواجهه با مرگ باشه، تمام دغدغهش به سوی اینه که در نگاه مردم قهرمان دیده بشه؛ چطور دیده بشم؟ چطور نطق کنم؟ چطور بپوشم؟ میگه خیلی از کسایی که در مواجهه با مرگ هستند بیشتر دارن به نفع قصهای که آدمها قرار بعد از اونها تعریف کنند این دقیقهها را میگذرانند، و شوپنهاور اینها را مثال میآره، میگه اینا کسایی هستند که حتی مرگ نتونسته اونها رو از نگاه دیگران و اهمیت قائل شدن برای تماشای دیگران غافل کنه. شوپنهاور همه اینها رو مثال میآره که بگه جنون شهرتطلبی یا جنون تماشاخواهی و تصدیق شدن توسط مردم تا سرحد مرگ میتونه ادامه پیدا بکنه، یا حتی مرگ بهعنوان ابزاری برای قهرمانی و برای شهرت استفاده بشه. ما این رو میدونیم که مرگ نمیتونه نشانه حقانیت باشه. یعنی اگر کسی برای آرمان و عقیده خودش جان بده، ازش استنباط نمیشه که اون عقیده بر حقه. مرگ گواه بر شدته، نه گواه بر حقانیت. یعنی ما میتونیم بگیم این فرد در راستای باور خودش و عقیده خودش خیلی راسخ بود، خیلی مصر بود، یا چهبسا متعصب بود، یا حالا بگیم یقین داشت. شدت وابستگی بین فرد و باور رو میتونیم اینطور استنباط کنیم، ولی از شدت حقانیت استنباط نمیشه.
اگه بخوام به زبان شوپنهاوری بگم، حالا این دقیقاً جملههای شوپنهاور نیستا، من سعی میکنم از ادبیات او استفاده کنم، انگار انسانی که علیالاصول باید اراده معطوف به حیات داشته باشه، در بعضی اوقات تبدیل میشه به انسانی که اراده معطوف به نمایش داره و قراره همه منابع حیاتی و زیست خودش رو به نفع یک روایت مصرف کنه: من جان میدم برای اینکه بشم شخصیت قهرمان اون روایتی که دوست میدارم و برام مقبوله. برای چنین آدمی خطر وسیله است؛ یعنی وضعیت مهلک و مرگبار میشه یک مسیر برای رسیدن به هدف. حالا هرچه مرگبارتر، به مقصود نزدیکتر. قهرمان در زندگی عادی چنین تعریفی از قهرمانی با زندگی عادی منافات داره. یعنی اگر قرار باشه ما مثل یک انسان معمولی زیست بکنیم، مسیر طبیعی رو سیر بکنیم و بدون فراز و فرود، بدون هیجان، بدون نقض عرف قرار باشه از تولد تا مرگ را سپری بکنیم، بازی چیزی کم داره. ما باید موقعیت مهلکی ایجاد بکنیم یا خودمونو در وضعیتی قرار بدیم که بغرنج باشه و زمینه فراهم بکنه برای اینکه من قهرمان بشم. اینطور میشه که خیلی از متفکرین به سمت نقد قهرمانی حرکت میکنند. و اشاره میکنند یه متفکر دیگری که بسیار خواندنی و اندیشیدنیه، منتها من الان فقط گذرا بهش اشاره میکنم و بعد از شوپنهاور به دنیا میاد و اندیشهورزی میکنه، سورن کییرکگور، کتاب ترس و لرز، به همین فضا اشاره میکنه و نقد میکنه؛ قهرمان کسی که اخلاقی زیست میکنه، میخواد قهرمان مردم بشه. قهرمان مردم، شوالیه ایمان نیست؛ یعنی در ایمان رتبه پیدا نمیکنه. توضیح مفصلی میده بعدش که بگه چرا ابراهیم نه قهرمان بود نه قهرمانطلب. ابراهیم خبر نکرد شهر را که آی مردم، ما داریم میریم برای ذبح فرزند. بعد از برگشتن از اون واقعه مهیب هم متن ننوشته، شعر ننوشت، نقالی نکرد که از تجربه حماسی و باشکوه بخواد چیزی بگه. نه خود خودش راوی بود، نه راوی با خودش همراه کرد؛ او فقط در مسیر تجربه ایمانی خودش قدم برمیداشت. و به تعبیر سورن کییرکگور همین قرائن او را از شهوت قهرمان بودن بری میکنه. اون چیزی که الان میخوایم به سمتش حرکت بکنیم تخطئه قهرمانی نیست. حالا من جلوتر این بحث رو بیشتر عرض میکنم؛ فعلاً تبیین مسئله است: اینکه چه میشه در جوامعی کسانی بهعنوان قهرمان شناخته میشن، چه میشه که آدمهای قهرمان شدن و دیده شدن بهعنوان قهرمان رو بهعنوان هدف زندگی انتخاب میکنن. حرکت کردن به سمت نقد قهرمان و قهرمان هم کار بیباکانهایه؛ کمهزینه نیست. کمتر کسی این جسارت و این هزینه رو میپذیره که وارد بشه و قهرمانهای یک جامعه رو زیر علامت سؤال بیاره و بگه که مردم، به این بیندیشید: مطالبه شما از این قهرمان چیه؟ آیا مطالبه عمیقی دارید یا این قهرمان شخصیت پُرافتخاریه اما برای داستانهای سطحی شما؟ ببینید، ما حتی ممکنه شخصیتهای بزرگی داریم که این شخصیتهای بزرگ میتونن مطالبات عمیقی را پاسخ بدهند؛ یعنی ما میتونیم ازشون بپرسیم که چطور فکر کنیم، چطور زندگی بکنیم، چطور هدف انتخاب بکنیم برای بودنمون. اینجا ایراد از اون آدم نیست، اما ما بهجایی که بریم فکر اون آدم رو، شیوه زیستش رو، باطنش رو و اون چیزی که در اعماق وجود خودش زیسته رو طلب بکنیم، بریم و رخت و لباسش رو برداریم بگیم ما این سپر و زرهتو میخوایم، ما این رخت و لباس میخوایم. و در واقع این کفران منابعه. اینجاست که موضوع برای ما دشوار و پیچیده میشه. آیا هر کسی که توسط مردم بهعنوان قهرمان خطاب شد، واجد فضیلت است؟ در مقابل، آیا هر کسی که از جانب مردم بهعنوان قهرمان خطاب شد فاقد فضیلت است؟ داوری کردن در مورد این سؤال ساده نیست و انحرافهایی در فهم میتونه پیش بیاد که من این رو در بخش بعدی این اپیزود براتون تعریف میکنم.
برای در امان موندن از انحراف و درک دقیقتر متن، توجه به سرفصل اهمیت داره. ما داریم در مورد جنون دیده شدن حرف میزنیم. اینجا اگر به سراغ کلیدواژه قهرمان رفتیم به این جهت که برخی این دیده شدن رو بهعنوان هدف برمیگزینند و برای اینکه قهرمان تماشا بشن و قهرمان روایتهای عامه بشن، مسیر زندگی را دارند تعریف میکنند. بنابراین ممکنه که اهل فضیلت برای یک جامعه بهعنوان قهرمان برگزیده بشن، اما اون چیزی که ما اینجا داریم صحبت میکنیم اینه که کسی خود قهرمانی رو مستقلاً فضیلت بدونه؛ مثل مثالی که عرض کردم، یعنی بخواد جامعه یک فرد بافضیلت رو بگیره و مدعی قهرمانی بشه. ما با دزدیدن مدرک یک پزشک، طبیب نمیشیم. با جستجو کردن قهرمانی و افتادن به سر زبانها صاحب فضیلت نمیشیم. بنابراین غرض این نیست که هر آن کسی که قهرمان یک جامعه است رو مخدوش بکنیم و از اعتبار ساقط بکنیم؛ داستان برعکسه. قهرمانی رو بهعنوان هدف برگزیدن موضوع نقده. خیلی محتمله چهبسا کسانی که قهرمانهای یک جامعه هستند، اما در دوره حیات خودشون گمنام زندگی کردند؛ حتی شاید در اطراف خودشون تخطئه شدن، محکوم شدن، طرد شدن. قهرمان واقعی کسیه که یک فضیلتی رو زیسته و بعد توسط مردم روایت شده. این فرق داره با کسی که برای قهرمان شدن راوی اجیر میکنه. پس هر نامداری مجنون قهرمانی و دیده شدن نیست. و علاوه بر اون، نکته دیگهای که کمک میکنه ما از انحراف در این بحث در امان بمونیم کارکرد بحثه. غرض این نیست که ما یه ابزاری به دست بگیریم برای سنجش دیگران، برای قضاوت کردن دیگران؛ حالا راه بیفتیم تو شهر و یکبهیک دیگران رو رتبه بدیم، نقد بکنیم، تخطئه بکنیم که فلانی قهرمان واقعیه اما اون دیگری در شهوت دیده شدن و جنون قهرمانیه. نه؛ کارکرد این بحث درونیه. ما قراره از درون منظری باز بکنیم به قصد خودمون، به نیتهای خودمون. پس اگر شما این بحث و این سرفصل رو برای تخریب دیگری استفاده بکنید، خیلی خیلی مستعد برای منحرف شدن. اما اگر برای داوری در خصوص حکمت زندگی خودمون، فاعلیت خودمون در زندگی استفاده بکنیم، اون وقت سرفصل اندیشیدنیه.
یه شاخصی که میتونه به ما کمک کنه که ببینیم سودای قهرمانی داریم و جنون دیده شدن داره ما رو به سوی کارها وامیداره یا اینکه نه، ما به راستی داریم در پی فضیلتی حرکت میکنیم، حالا صرفنظر از اینکه قهرمان خطاب بشویم یا نشویم، اون چیزیه که شوپنهاور در صفحه ۷۸ کتاب میگه؛ میونههای همون پاراگراف بلندی که این صفحه داره، تقریباً کل صفحه یک پاراگرافه، فکر میکنم خط هفتم، هشتم هست. میگه کسایی که درگیر، حالا من نقل به مضمون میکنم، درگیر این جنون فطری و متداول دیده شدن هستند، اونهایند که احساسشون نسبت به خودشون متأثر از داوریایه که دیگران در مورد اونها دارند. تو سطرهای پایانی همین صفحه میگه این گمراهی ناشی از مهم شمردن بیش از حد نظر دیگران است. بنابراین یکی از شاخصهایی که میتونه برای ما تعیینکننده باشه همینه که آیا من داوری نسبت به خودم را معلق کردم به اینکه دیگران در مورد من چه احساسی خواهند داشت؟ یعنی رضایت من از خود موکول شده به قهرمان دیگران بودن؟ اگر چنین اتفاقی بیفته، ما دچار انحراف شدیم، دچار همون جنونی هستیم که باید براش چارهاندیشی بکنیم. اما اگر نه، دیگران ما را تحسین میکنند یا چهبسا نکنند، اما من فهمی دارم متناسب با ارزشهایی که دارم و پیش میرن؛ که این ارزشها برای من تعیینکننده است. اینها رو نمیسپارم به نظر عامه. برم از همه بپرسم بگم اگه همگی از من راضی هستید، بفرمایید که منم از خودم راضی باشم. شوپنهاور اینو نقد میکنه. یه نکته داخل پرانتز هم بگم: اینجا صحبت سر بیاعتنایی به نظر دیگران به نحو مطلق نیست. اگر که کسی در مسیری که داره حرکت میکنه نظر استاد و خبره و معلم رو بپرسه، بر مبنای نظر او مسیر خودش رو تصحیح بکنه، اینجا نقد شوپنهاور به او نمیگیره. تیزی صحبت شوپنهاور به سمت اون نیست. نظر دیگری در جایی قابل نقده که اون دیگری صاحب صلاحیتی نباشه. پس شوپنهاور حرفش اینه که همگان به صرف همگان بودن، به اعتبار کمیت بیشتری که دارند، نمیتونن سنجشگری برای تو باشند که تو به سمت قهرمان اونها شدن بخوای حرکت بکنی. بنابراین نفی مطلق دیگری نیست؛ لااقل در اینجا شوپنهاور دعوتکننده ما به سمت دوگماتیسم نیست. میدونید دوگم یعنی کسی که هرچی خودش تصور میکنه رو حق مینامه. اینو نمیگه به ما؛ نیست ما از یه چاله بیرون بیایم در یک چاه عمیقتری. یه نکته مهم هم بگم و باز این بخش رو تنفس بدم و برم تو قسمت پایانی جرعه: این جنون تماشاطلبی و خودقهرمانپنداری همیشه فردی نیست؛ گاهی یک جامعه درگیر این جنونه. یک طعنهای میزنه شوپنهاور تو همین صفحه ۷۸، میتونید خودتون به تفصیل بخونید. به مردم فرانسه میگه اینا فریفته یک مباهات ملیاند؛ اصطلاح و ژست ملت بزرگ بودند، اگرچه برای خودشون به یک شعار یا به یک آرمان بدل شده خبر ندارند که بیرون از این جامعه به همین لقب اونها رو دست میاندازه. بنابراین چیزی که ما اینجا داریم راجع بهش صحبت میکنیم لزوماً در حیطه فردی نمیمونه؛ گاهی یک جامعه، یک دسته، یک گروه درگیر این جنون قهرمانی. گاهی یک طایفه فریفته تماشا هستند و به قصد یک روایت ذهنی دارند حرکت میکنند که لزوماً هم فضیلت نیست.
حالا با همه اینایی که گفتیم، یعنی ما تا اینجا دو تا بخش رو سپری کردیم: بخش اول این بود که طرح مسئله بکنیم، بخش دوم این بود که حد مسئله رو بگیم که دچار انحراف نشیم. حالا قسمت پایانی اینه که چه چارهای میشه اندیشید، چیکار میتونیم بکنیم که دچار این جنون قهرمانی نباشیم؟ پاسخ این سؤال رو براتون توی مابقی این جرعه تقدیم میکنم. باز هم تأکید میکنم ادعای من توی این جرعه نیست که مسئلهای به این مهمی رو میتونم ظرف چند دقیقه طرح بکنم و به پاسخ برسونم. این جرعهها کارکردش اینه که شما ذهنیتر بکنید و بعد تحمل بکنید در مورد این سؤال، و چهبسا هفتهها من هم همین مسیر را دارم با شما قدمبهقدم میام.
چیزی که از مجموع گفتهها به نظر میاد اینه که انسانی که فرزانه است، فرزانگیه یا به تعبیر من، فرضیه نامداری و شهرت رو بهعنوان ابزار میبینه؛ هدف و غایت زندگیش نیست. بالاخره ما منتظر از مردم نیستیم، داریم بین مردم در جامعه زندگی میکنیم. به حدی از مقبولیت و پذیرفته شدن هم نیاز داریم، پس مقبولیت فضیلته، اما این فضیلت هم مثل هر فضیلت دیگری حدی داره. افراط در هر فضیلتی رذیلته؛ یعنی ما فضیلت مطلق و بدون حد نداریم. اصلاً جامعه انسانی تاب مطلق نداره. همه چیز مقیده، همه چیز در ساحت جزئی باید سنجیده بشه. من و تو به شکل کلی میتونیم گزاره بگیم: خضوع خوبه، تواضع خوبه، صداقت خوبه، دروغ بده، خشم بده. ممکنه اینها رو بگیم، اما همه اینها گزارش کلیه. در مصداق و در جزئیات، هر کدومش باید مستقلاً متناسب با این موقعیت داوری بشه. بنابراین انسان فرضی، پرستشگر نمایش خودش نیست. اینطوری نیستش که بگیم همه عمر در حال ایفای نقشه که هورای تماشاچیها رو به دنبال داشته باشه. حاضر نیست زندگی خودش رو به یغما بده که قصه و افسانه دیگران باشه. مقبولیت رو فقط به قدر ضرورت در توشه خودش جمع میکنه چون مقبولیت بار سنگینیه؛ اضافهبرداشتنش مزاحم مسیر میشه. من این جرعه رو با سطرهایی از صفحه ۸۰ کتاب به پایان میبرم، از رو میخونم براتون.
شوپنهاور میگه که شاید هیچ چیز برای سعادت، که شالوده آن به طور عمده آرامش روح و رضایت است، آنقدر مفید نباشد که بتوانیم این انگیزه را محدود کنیم و مقدار آن را به حدی عاقلانه کاهش دهیم. منظور از این انگیزه همون تماشا شدن و تصدیق شدن توسط دیگران. تو پاراگراف پایینیش هم یه نقل قول میکنه: میگه که نزد خردمندان هم آرزوی شهرت آخرین اشتیاقی است که زایل میشود. یعنی حتی خردمندانی که اتفاقاً خودش هم در همین ردیف جا میشه، با این آرزوی دیده شدن و شهرت عجین بوده، دستبهگریبان بوده. بعد جمعبندی میکنه و خودش یک علاج میگه: میگه تنها راه خلاصی از این حماقت عمومی این است که آن را دقیقاً بهعنوان حماقت بشناسید. این مهمه که ما تردید بکنیم؛ لااقل حالا من نمیخوام مثل شوپنهاور با قاطعیت بگم حماقت، ولی میگم تردیدی ایجاد بکنیم در اینکه قهرمان همواره فاضل نیست. قهرمان بودن همیشه فضیلت نیست و قهرمان شدن غایت استواری برای تدارک دیدن طرح زندگی ما نیست. اینجور تا به اینجا تمام. تا ادامه بحث و جرعههای بعدی در جمعههای بعدی.

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.