۱ – حوصله

حوصله نوشتن ندارم. شاید بعدتر گفتم؛ اما حالا نه. الان فقط نیاز دارم به شروع‌کردن. شروع به هرچیز. شروع به نوشتن. شروع به خواندن. شروع به رفتن. شروع به صحبت‌کردن. صحبت با آدمِ تازه. آدم‌هایی که تازه نمی‌شوند، تمام می‌شوند. خودم هم آدمِ سابق نیستم. اگر مثل قبل حوصله داشتم، می‌نوشتم «حوصله» از ریشه وـ‌ص‌ـ‌ل نیست. از ریشه ح‌ـ‌ص‌ـ‌ل هم نیست. معنای چینه‌دان می‌دهد. مرغ حوصله دارد، چون جا دارد برای سنگ؛ به شرط آنکه در سفره فقط سنگ نباشد. سنگ به‌اندازه؛‌ دانه به‌اندازه. از سنگ لبریزم و دیگر به‌قدر یک ریزه‌ریگ هم حوصله ندارم. حتی حوصله نوشتن جمله‌های کش‌دار و زیبا، تشبیه‌های چندلایه، چپاندن انبوهی از صنایع ادبی در یک جمله. فقط برای تمام‌نشدن، تصمیم به شروع دارم.

نمی‌دانم اقتضای عمر است یا جنگ. فرقی هم ندارد؛ وقتی همه عمر در جنگ سپری شده باشد. جنگ جنگ تا… جنگِ بعد. این عاقبتِ قومی است که تعریفی از پیروزی ندارد. ابتلا به جنگِ بی«تا». نه! این‌ها را نمی‌نویسم. اگر بنویسم، کلمات را تلف می‌کنند تا اقناعم کنند. مگر خودشان قانع شده‌اند؟ نه! فقط باور کرده‌اند. پشت سرشان را نگاه می‌کنند و به جلو می‌دوند. حوصله ندارم باوری را به تبر مهمان کنم. من ابراهیم نیستم. اسماعیلم؛ چشم‌انتظارِ میش. پیامبری بی‌اعجاز. آتشی گلستان نشد. عصا افتاد و خشک ماند. اژدهایی در من رویید. ساحرها پیروز شدند. شکافی در روزمرگیِ نیل نیفتاد. آه! همه وعده‌ها را باور کرده بودم. برای همین باورهای دیگران را تبری نمی‌کنم. آن‌ها دیروزِ خودم هستند. دیگر حوصلۀ دیروزِ خودم را ندارم.

همه اسماعیلیم؛ تفاوت در ابراهیم‌هاست. باید بشناسم، کیست آن‌که خدایش، مرا قربانی خواسته؟ اسماعیلِ کدام ابراهیمم که عمری صدای چکاچک تیغش را می‌شنوم، اما خودش را نمی‌بینم!؟ فکر می‌کردم وقتی به این سن رسیده باشم، جواب همه این سؤال‌ها را دارم. چند روز دیگر باید شمع چهل‌وپنج‌سالگی را فوت کنم اما، نه می‌برّد و نه می‌آید. مثل میان‌سالی، نه جوانی است و نه پیری. آتش‌بسی که به صلحِ کهن‌سالی نرسیده اما از آتشِ جوانی گذشته.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *