
مزیتهای اصیل فردی
درباره جرعه
دربارهی این جرعهی می بیشتر بدانید
شوپنهاور از اصطلاحی استفاده کرده است که مترجم انگلیسی آن را genuine personal advantages ترجمه کرده و در این ترجمه تاملاتی قابل عرض بود که تقدیم شد. مهمتر اینکه در دسته بندی نخست شوپنهاور (از دسته بندیهای سهگانه مطرح شده در جرعه قبل) نیز تقسیم جدیدی قابل طرح است. به عبارت دیگر، همان عنوان نخست به دو بخش تقسیم میشود که در جرعه بیست و دوم به آن پرداختهام.
متن کامل این جرعه
نسخهی نوشتاری کامل این جرعه، برای اعضای می
متن کامل جرعه
هم پیالههای من سلام
امیدوارم خوب و تندرست باشید ؛ رسیدیم به جرعهی بیست ودوم .برای این که وقت شما رو صرف امر بیجا نکنم، بی مقدمه میریم سراغ متن کتاب، صفحهی بیست کتاب درباب حکمت زندگی شوپنهاور هستیم. پاراگراف اول رو اینجور شروع میکنه شوپنهاور:
دوست دارید ادامهی متن را بخوانید؟ عضویت در می رایگان است: ثبتنام کنید، ایمیلتان را تأیید کنید و متن کامل همهی جرعهها برایتان باز میشود.

دیدگاه شما
دیدگاه شما درمورد این جرعهی می
۱۱ دیدگاه از شنوندههای می
با سلام حسام عزیز با توجه به نگرش من البته تا این لحظه، معتقدم که سرنوشت و مسیر زندگی ما کاملا در حدود اختیارات خودمونه و ما مسئول کامل سرنوشتمون هستیم. شما توی صحبت هایی که در جرعه ۲۱ توی پادکست داشتیم این نگرش رو رد کردید اما با توجه به فرمایشاتتون تو جرعه ۲۲ سه عامل موثر بر سرنوشت ما وجود داره. عوامل ۲ و ۳ که آنچه دارم و آنچه می نمایم هست که در اختیار خودمونه و ما تعیینشون میکنیم. عامل اول که فرمودید مهمترین عامل هست و من هم قبول دارم فرمایشتون رو آنچه هستمه. و این عامل رو به ۲ بخش تقسیم کردید. آنچه هستم و آنچه در آن هست می شوم. آنچه در آن هست میشویم رو معادل واقعیات گرفتید و گفتید هر فرد با توجه به احساسات و تفکر خودش برداشت متفاوتی از واقعیت یکسان داره که من هم کاملا موافقم. و این برداشت ها جهان برساخته ما رو تشکیل میدن. در واقع حتی هر فرد هم بی نهایت جهان برساخته در گذر زندگیش داره با توجه به تجربیاتش و .... همچنین میشه گفت شاید ما رو واقعیاتی که پیش از ما بودن تاثیری نداشته باشیم ولی قطعا میتونیم با ایجاد تغییر واقعیت رو در آینده برای خودمون تغییر بدیم و حتی برای آیندگان پس اگه فردی بتونه به حدی برسه که بعضا بهش فرزانگی گفته شده میتونه برداشتش از واقعیت ها رو کنترل کنه و تغییر بده و ازشون تاثیر نگیره. پس یه جورایی سرنوشتمون دست خودمونه
سلام وخسته نباشید شاید گفتنش تکرار باشد ولی اگر روزی علم انچنان پیشرفتی کند که. نامیرایی محقق شود ، انتخاب پسر و یا دختر محقق شود چه قبل یا بعد از تولد و دیگر واقعیات تغییر ماهیت دهند .... انگاه چقدر واقعیت ها انتخابی میشود ، پیشرفت علم که قبلا تدریجی بود الانه پلکانی از نوع شتابدار شده و واقعا ایا سرعت فلسفه به ان میرسد ؟ نظر من این است که عقب میماند و نمیرسد مگر خودش را احیا کند و بسط دهد و شاید خانه تکانی اساسی نیاز شود ...
سلام مجدد در مورد فلسفه علم از نوع بیطرفانه درست میفرمایید ولی قرائت های دیگر فلسفه درجا میزنند و متعصب بر تعاریف خویشند و در تعارض با دیگر نظریات ...
سوالی داشتم : به نظر شما اول علم بوده یا فلسفه علم ؟
فرض شما در این سوال «تفکیک» مطلق علم و فلسفه است چنانکه یکی میتوانسته بدون دیگری باشه. یعنی آنچه علم است، فلسفه نیست و آنچه فلسفه است علم نیست اول باید در اثبات این فرض اگر ادلهای دارید بفرمایید بعد که براتون محرز شد بر اساس اون سوال از «تقدم» بپرسید
بله درست میفرمایید ...دلیلی که به ذهنم میرسد این است : علم قائم بذات خویش وجود داشته حتی قبل از کشف وقبل از هست شدن انسان خردمند ،لذا مقدم بر هست شدن فلسفه است ، البته شاید قرائت من و شما از فلسفه مختلف باشد ولی فرض کنیم فلسفه امروزی . دیگر اینکه رشد و تعالی علم و کلمه افزایی آن در زندگی و ادبیات ما که به زعم بنده شتابدار و نمایی شده انچنان فاصله ی معنا داری با رشد فلسفه پیدا کرده که شاید تا چندی دیگر فلسفه موخر بر علم سخن بگوید .... به عبارت دیگر علم بنیان های فلسفی را دگر گون کند و تابو شکنی های زیادی رخ دهد . ... انگاه این علم است که پیشتاز نظریه و شرح دهنده واقعیات و یا تغییر در انها خواهد بود ....
سلام امير عزيز آنچه به نظرِ من ناظر بر اين گفتگو ميرسه اين هست كه شما قبل پرداختن به سوال زيربنايي چيستيِ علم يا فلسفه دنبال يافتن تقدم و تاخر يكي از اين دو هستين. تا تعريفي از چيستي علم يا فلسفه نداشته باشيم چطور ميتونيم وجودشون رو اثبات كنيم چه برسه به تقدم و تاخرشون؟ بعبارت ديگه بدون ارائه تعريف علم يا فلسفه و چيستيشون، چطور ميشه مدعي شد كه سرعت رشد يكي بيش از ديگري هست؟ و اساسا اين سرعت رشد بر چه مبنا و با چه مقياسي از ديد شما سنجيده ميشه؟ نكته پايان عرايضم در ارتباط با سرعت رشد علم اينكه به برداشت من هرچه بر دانش بشر افزوده ميشه به همون ميزان بر دامنه سوالاتش در زمينه دانش مد نظر هم افزوده ميشه و اساسا رشد دانش، وابسته به افزايش سوال مرتبط با اون دانش هست و افزايش سوال به معناي افزايش حوزه ندانسته هاست. با اين توصيف اساسا شتابي در ارتباط با دانسته ها("علم "به گويش شما) نسبت به ندانسته ها نميشه متصور شد بلكه هرچه دانسته ها بيشتر بشه بصورت نمايي بر نادانسته ها افزوده ميشه و ميشه شتاب معكوسي بر علم متصور شد و به جايي رسيد و گفت:"تا بدانجا رسيد دانش من كه همي دانم كه نادانم."
آنچه هستیم متأثر از آنچه هست میشویمِ ؛ اگر شما در جایی هست شوید که آگاهی که امروز دارین بهتون نرسه و فرصتش پیش نیاد نمیتونستید این چیزی ک امروز هستید باشید و بلعکس؛ اگر در جایی بودید ک آگاهی بیشتری به شما میرسید شما امروز شاید آگاه تر از اینی ک هستید بودین؛ نظر من اینه ک همه این سه مرحله زیر مجموعه و متأثر از آنچه هست میشویمه
سلام و بيكران سپاس از سفره ميگوني كه ما رو هم ازش متنعم ميكني حسام جان. در قسمت پاياني اين جرعه در ارتباط رضايت من شناسنده با رخدادها نكته اي به ذهنم رسيد كه خواستم در معرض محك انديشه شما و دوستان قرار بدم. بنظر ميرسه رضايت و عدم رضايت من در ارتباط با رخدادهاي پيرامون من نسبت داره با ميل و خواسته من كه تحت لواي اراده قرار ميگيرن تا به فهم الانم. رنج حاصل از جهان اراده هم كه در جرعه هاي پيشين اشاره كردي از اونجا حاصل ميشه كه جهان در بيشتر اوقات عمرم بر اساس اراده من نميچرخه. اضافه كنم كه تا به الان نميدونم تعريف اراده در زبان شوپنهاور دقيقا چيه كه به قول شما براي رسيدن بهش بايد استخونمون خورد بشه پاي انديشه شوپنهاور، اما در تعريف ذهني خودم كه نميدونم درست هست يا نه و صرفا با مراجعه به معناي كلمه و كنار هم گذاشتن بعضي افكار و عبارات موجود در كاسه كنوني تجربه م بدست اومده "هر آنچه در حيطه اندروني من اعم از فكر و احساس كه در من ميل و كشش براي شناخت ،بدست آوردن، داشتن و استفاده از يك چيز(ابژه) ايجاد ميكنه رو با عنوان اراده ميشناسم." اين ميل و كشش خودش تحت تاثير آنچه من در آن هستم هم قرار داره طبعا.