بایگانی برچسب برای: آرتور شوپنهاور

پیاله نخست

 

در جرعه یازدهم به «هنر» از نگاه آرتور شوپنهاور پرداخته‌ام. یادتان هست که در جرعه قبل به کلمه «هنر» و نقش آن در درک معنای «حکمت زندگی» رسیدیم؟ حالا با اشاره به سطرهایی از کتاب جهان همچون اراده و تصور، کمی بیشتر به هنر خواهیم اندیشید.

تقسیم بندی مردمان به عامی و نابغه در این جرعه مورد بررسی قرار گرفته است. این تقسیم بندی در سراسر تفکر و اندیشه شوپنهاور قابل رصد است و در درک مفهوم هنر هم ردپایی از این تقسیم وجود دارد.

متن کامل جرعه یازدهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی است که جرعه‌جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{سلام به شما اهل مِی! امیدوارم که حالتون خوب باشه. تندرست باشید. هم خودتون هم خانوادۀ محترمتون در عافیت این روزها را پشت سر بذارید. واقعا مقدم بر هر موضوعی لازم است که تلاش کنیم برای تندرستی و سلامتی؛ چرا؟ دقیقاً مثل حاکمی که اگر در سرزمین خودش به ثبات و تسکین نرسیده باشه نمی‌تونه به قلمرو بزرگتری فکر بکنه؛ ما هم در سرزمین بدن خودمون اگر جنگ و نزاع باشد نمی‌تونیم به کشورگشایی فکر بکنیم. توسعۀ قلمرو تفکر مربوط به وقتی می‌شه که این فکر از سرزمین خودش آسوده باشه. یعنی با بدن خودش در صلح باشه. بعد از اینه که می‌تونه به ماورای جغرافیایی این بدن فکر بکنه و به مقوله‌هایی برسه از جنس حیات، از جنس زندگی و از جنس خودِ خودِ بودن. بنابراین احوال‌جویی و آرزوی تندرستی که در ابتدای اپیزودها دارم به عنوان مقدمه واجب است. نه صرفاً به عنوان یک حال‌واحوال یا گفت‌‌وگوی محاوره‌ای. خب با این پیش‌‌درآمد بریم برسیم به موضوع جرعۀ یازدهم.}

در جرعۀ دهم سطر اول پیش‌گفتار به سطر دوم آمدیم.

“در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملاً به معنای متداول آن به کار می‌برم. یعنی به معنای این هنر… ”

ما در کنار واژۀ هنر خیمه می‌زنیم. چرا؟ چون خود شوپنهاور رویکرد تعریف می‌کند. سرعت گفت‌وگو در ادامۀ بحث تند‌تر می‌شود اما در پیش‌گفتار ضرورت دارد که درک کنیم وقتی شوپنهاور از حکمت زندگی صحبت می‌کند؛ موضوعش چیزی از جنس هنر است. در انتهای جرعۀ دهم سوالاتی پراکنده برای مشتاق کردن ذهن به اندیشیدن پیرامون هنر عرض شد که در جرعه یازدهم با تمرکز بیشتری در باب هنر صحبت می‌شود.

{من بر یک وسوسۀ بزرگی می‌خواهم غلبه کنم و در باب هنر از نظرات آرتور شوپنهاور عبور نکنم. تصور کنید که سر یک میزی نشستید و دیسی هم جلوتون هست ولی یک چیز خوشمزه‌ای توی اون دیس بغلی هست و شما از باب ادب نباید شیرجه بزنید توی میز و برید سراغ اون یکی دیس. من الان همچین حالی دارم. یعنی توی دیس بعد از شوپنهاور دارم چیزهای خوشمزه‌ای می‌بینم. انواع اندیشه‌هایی که بعد از شوپنهاور که پیرامون فلسفۀ هنر مطرح شده. دیس لذیذی مثل اندیشه‌های جناب هایدگر در باب خاستگاه هنر و امثال اون. اما می‌خواهیم سراغش نریم و وفادارانه به متن در چارچوب چیزی که می‌خواهیم صحبت بکنیم باقی بمونیم.}

در باب حکمت زندگی، شوپنهاور به کلمه هنر رسیده است؛ پس می‌خواهیم هنر از نگاه او را درک کنیم. وقتی می‌گوید هنر، چه فهمی پشت این واژه نهفته است؟ فهم شوپنهاور را از کجا باید درک کنیم؟ جامع‌ترین اثر او جهان همچون اراده و تصور است اما لازم است یک نکته را آویزۀ گوش داشته باشیم. شوپنهاور یک فیلسوف پساکانتیست است. پساکانتی بودن یعنی او اندیشۀ خود را در ادامۀ پروژۀ فکری کانت تعریف کرده است. این عبارت به طور الزامی یک شاخص زمانی نیست وگرنه به هرکسی که پس از کانت زیسته است باید پساکانتی گفت. کانت کیست؟ کانت یک اندیشمند و نابغه‌ای است که فقط از عقل استفاده نکرده است تا دیگر چیزها را بفهمد بلکه پروژۀ فکری او شناخت خود عقل بوده است. کانت در مورد عقل محض فکر کرد و وقتی شوپنهاور می‌گوید اگر آن را نفهمیدی سراغ من نیا؛ حرف بیراهی هم نمی‌زند. وقتی تو طبقۀ یک تا چهار را نداری نمی‌توانی طبقۀ پنج تا شش را پیش بروی. با این کار شوپنهاور چه کسانی را از درک فلسفۀ خود حذف می‌کند؟ تقریباً همه را. این جملۀ تلخی است ولی نمی‌شود‌ با تعارف پیش رفت. میلیاردها نفر روی زمین زندگی می‌کنند و تعداد افرادی که از این مجموعه می‌توانند کانت بفهمند بسیار ناچیز است. آیا مایی که نمی‌توانیم کانت را بفهمیم لکۀ ننگیم؟ نه! همانطور که بسیار کم هستند آدم‌هایی که بتوانند وزنه‌ای که رضازاده بالای سر برد را بالای سر ببرند یا کم کسانی می توانند مثل شجریان چه‌چه بزنند. جهان هر روز یک مارادونا تولید نمی‌کند. کانت هم یک پدیده و یک نابغه است. اینطور نیست که مثلا دو ترم دانشگاه کانت خواندی بعد کانت شناس شوی. نه! عمدۀ کسانی که در مورد کانت صحبت می‌کنند تماشاچی‌های روی سکو هستند. یعنی مارادونا وسط زمین بازی می‌کند؛ اما میلیون‌ها آدم در تلویزیون و هزاران نفر در استادیوم دارند هنرنمایی این فوتبالیست را تماشا می‌کنند. بشریت به طور عمده تماشاچی نبوغ نوادرش است. میتواند از آن‌ها استفاده کند اما الزامی بر چیرگی بر تمام نبوغ آن‌ها نیست.

پس بسیار بی‌تعارف من اقرار می‌کنم که جزء نفهمیده‌های فلسفۀ شوپنهاور هستم. آن‌چنانی که نفهمیدۀ فلسفۀ کانت هستم. اما به عنوان یک تماشاچی روی سکو برای اینکه هنر در اندیشۀ شوپنهاور را بتوانم درک کنم؛ به سراغ جلد اول کتاب او، دفتر سوم می‌روم و چند سطری از آن را عرض می‌کنم تا با همدیگر پیرامون آن تعمل و تفکر کنیم.

{من یک جملۀ تسلی بخش بگم بعد برم سراغ ادامۀ عرضم. ببینید اینکه می‌گم ماها کانت را نمی‌فهمیم خیلی جای غصه نداره‌ها. خود کانت دوازده سال زمان برده که خودش را بفهمه. یعنی جز اندیشمندانی هست که توی دهۀ ششم زندگیش یک اثر ماندگار خلق کرده خیلی دیرتر از بقیۀ فیلسوف‌ها مثلاً خود شوپنهاور این کتابی که می‌گیم جهان همچون اراده و تصور را در سی سالگی نوشته و دوازده سال سکوت کرده تامل کرده نه مطلبی منتشر کرده نه مقاله‌ای نه کتابی و فقط به اندیشۀ خودش پرداخته است. بعد شوپنهاور که می‌گه کسانی هستند کانت را نمیفهمند؛ منظورش مردم کوچه و بازار نیست چون‌که اون‌ها رو که اصلاً تو بازی نمی‌گیره. او به امثال هگل و فیشر و فیلسوف‌های هگلی زمان خودش را به این‌ها می‌گه شما نمی‌فهمید. حالا نمی‌فهمید هم لفظ منه‌ها! من تازه خیلی مودبانه می‌گم! او چیزی دیگری می‌گه! یعنی خیلی تیز و بعضا توهین‌آمیز صحبت می‌کنه با دیگران! حالا این کتاب در باب حکمت زندگی را که با هم بریم جلو می‌بینید زبانش زبان تیزی هست و تازه این کتاب مال سن مهربونیشه!}

این مقدمه برای شناخت اندیشۀ شوپنهاور ضرورت دارد. چرا؟ چون شوپنهاور اندیشمندی است که بسیار مرزبندی پر رنگی بین تودۀ مردم و خواص مردم دارد. دسته‌بندی آدم عادی و آدم نابغه دارد و بسیار صریح می‌گوید فلسفۀ من برای نوابغ هست. یعنی اگر آدم عادی هستی؛ چیز زیادی از این اثر من گیرت نمی‌آید. خب این به چه کار ما می‌آید؟ وقتی او از هنر هم دارد می‌گوید؛ هنرش تفکیک شده است. یعنی سطحی از هنر را قائل است که برای نوابغ است و همچنین سطحی از هنر را قائل است که این هنر عوام مردم و آدم‌های معمولی است. صرف نظر از اینکه ما این دسته‌بندی را بپذیریم یا نپذیریم. البته که دغدغه‌ هست و من به این فکر می‌کنم و در خود این پروژۀ فکری انسان فَرزی، پاسخ به این سوال اهمیت دارد؛ که آیا هر انسانی می‌تواند فَرزی باشد؟ یا فَرزی بودن دغدغۀ سطح مشخصی از آدم‌ها است. اما اکنون شوپنهاور مفروض گرفته است که ما آدم عادی، آدم نابغه داریم.

حالا با این مقدمه، بریده‌ای از کتاب را بشنویم.

در کتاب جهان همچون اراده و تصور، صفحۀ 197، سطر 25:

{اینکه من رفرنس می‌دم برای اینه که ادب مطالعۀ خودمون را رعایت بکنم. نیازی نیست شما کتاب را بخرید. آنقدری که ضرورت صحبت ما باشه من توضیح می‌دم. یک داخل پرانتز مهم هم بگم. متنی که چنان عمقی داشته است که شما به عنوان تکست پذیرفتید که بر مبنای اون فکر کنید؛ این متن باید شمارۀ سطر بخوره. یک وقت ما داریم جزوۀ یک معلم می‌خونیم یا یک کتاب سطحی می‌خونیم که از هر ده صفحه‌اش شاید یک پاراگراف متن بدردبخور در بیاد؛ اونجا کاری نداریم. ولی متنی مثل متن شوپنهاور، متنی مثل متن هایدگر، مثل متن کانت، مثل اشعار مولوی -یعنی لزوما نمی‌خوام از اونور بگم- این‌ها باید شمارۀ سطر بخوره. چون شما سر کلاس یا وسط بحث نمی‌تونی خط بشماری که این چندمیه. از قبل صفحه‌ای رو پیش‌مطالعه کردید و با پیش‌مطالعه وارد شدید. برای بحث کردن و یاد گرفتن و یاد دادن هم باید شماره زده باشید. تو خیلی از این کتاب‌هایی که می‌بینید هرچند سطر یک بار شمارۀ سطر را زدند؛ علتش همینه. پرانتز را ببندم این فقط از باب روش مطالعه بود.}

در سطر بیست و پنجم ترکیبی را به نام محتوای پدیدار آورده است. سطر را می‌خوانم: ” لذا این دقیقاً نقطۀ مقابل آن نگرشیست که تنها به دنبال محتوای پدیدار …”. ادامه را نمی‌خوانم، چون کلماتی دارد که ما هنوز تعریف نکرده‌ایم. موضوع و فضای بحث چیست؟ شوپنهاور می‌گوید آدم‌هایی در این عالم هستند که وقتی دارند زندگی می‌کنند دغدغه‌شان این است که به محتویات پدیدارهای پیرامون خودشان فکر کنند. در صفحۀ قبل کتاب مثال زده و گفته است: این‌ افراد چراغ دستشان نیست که فقط جلوی پای خود را روشن کنند؛ بلکه خورشیدی‌ هستند که فضای بزرگتر از جلوی پای خود را روشن می‌کنند. این گروه خاص، این خورشید‌ها، این کسانی که دارند به محتوای پدیدار فکر می‌کنند، از نظر شوپنهاور نوابغ و خاص‌های روزگار هستند.

اینجا به جمع‌بندی کلیدی جرعۀ یازدهم می‌رسیم.

شوپنهاور می‌گوید هنر نزد نوابغ و آدم‌های خاص ابزار انتقال است.

{پس چی شد ماجرا؟ ببینید شوپنهاور داره تمام پدیدارها را مثل کاسه‌هایی می‌بینه که توش محتویات وجود داره و می‌گه این محتویات خوراک نوابغ است یعنی عوام مردم اصلاً دنبال این نمی‌روند که ببینند توی کاسه چیه. فقط این‌ها را استفاده می‌کنند! به اندازه‌ای که روزمرگی و معیشتشون سپری بشه! اما یک عده‌ای هستند که می‌خواهند برند ببینند توی هر حادثه، رخداد و پدیدۀ پیرامونیشون چه محتوایی نهفته است؟ خب اگر این عده توانستند به شناخت این محتوا برسند؛ اونوقت چطوری باید شناخت خودشون را به ما منتقل بکنند؟ متوجه شدید عرضم چجوری شد؟}

آن عدۀ قلیل و نادر نوابغ که توانستند به محتوای جهان – که کاملا موضوع کتاب شوپنهاور است- دست پیدا کنند؛ وقتی این محتوا را درک کردند؛ باید به طریقی به دیگران انتقال بدهند یا لااقل اگر میل داشتند که به دیگران انتقال بدهند به ابزاری نیاز دارند. شوپنهاور به آن ابزار هنر می‌گوید. این هنر است در معنایی که برای نوابغ مطرح می‌شود. از کجا می‌گوییم؟ صفحۀ 196، سطر ششم از هنر به عنوان وسیله یاد می‌کند.

{من روی کتاب نمی‌خونم چون کلمات را اونوقت باید دونه دونه توضیح بدم و توی این جرعه جا نمی‌شه و اصلاً موضوع الانمون هم نیست.} پس آرتور شوپنهاور صریح می‌گوید هنر، وسیلۀ انتقال شناخت نخبگان از محتوای پدیدارها است. اما رویکرد دوم را برای شما از کتاب می‌خوانم. این همان سطر ششم انتهای سطر است و بعد سطر هفتم. “در حالت دوم، عین خیالی برای خلق افکار باطلی به کار می‌رود که با خودخواهی، هوا و هوس شخص سازگارند و در لحظه تولید لذت می‌کند.” دو سطر پایین‌تر کاری که یک انسان عادی با خیالش انجام می‌دهد را توضیح می‌دهد. می‌گوید “وی به سهولت تصاویری را که تنهایی او را لذت‌بخش می‌سازد؛ با واقعیت در خواهد آمیخت.” در ادامه اینطور توضیح می‌دهد که “این تخیلات انواع داستان‌های معمولی را به جامعه عرضه خواهد کرد که افراد شبیه به وی و مردم عادی را سرگرم کند.” پس جمع‌بندی عرض در جرعۀ یازدهم این‌که از نگاه شوپنهاور هنر در دو مفهوم متعالی و عامیانه تعریف می‌شود. کارکرد سطح متعالی آن انتقال شناختی است که نوابغ از محتوای جهان دارند. کار سطح مادون این است که ما را در زندگی سرگرم کند. هنری که شوپنهاور در جستار در باب حکمت زندگی آورده؛ کدام سطح هنر است؟ او دارد با هنر در سطح عامیانه با ما صحبت می‌کند یا هنر به معنای نوابغ را می‌گوید؟ یا هر دو را؟ این چیزی است که باید به آن فکر کنیم.

پیاله نخست

 

متن کامل جرعه دهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگیست که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

مقدمه، چهل‌سالگی

{آرزو دارم که جرعۀ دهم مِی را با حال خوب در تندرستی و عافیت بشنوید. اکنون که این کلمات را ضبط می‌کنم ساعت‌های نخستین سه‌شنبه هفتم اردیبهشت ماه سال صفر یا سال ۱۴۰۰ است. برای هستی روزی مثل میلیون‌ها روز قبل و میلیون‌ها روز بعد است. صبحی آمده و به شب می‌رسد. برای بسیاری از ابنای بشر هم جز این نیست اما به عوامانه‌ترین سطح ممکن شاید چند دهه‌ای هست که من بارها و بارها خیره به اکنون و این ساعت زندگی کرده‌ام.

خیلی وقت‌ها در کنج خیالم تصور کرده‌ام که حسام! در چه حالی در چه نقطه‌ای از زندگی با چه باوری شمع چهل‌سالگی را فوت خواهی کرد و اصلا آیا این سن را خواهی دید یا نه؟ و اگر تمام آن خیال‌ها و تصورات را روی کاغذ می‌آوردم حتماً هرگز به آن چیزی که امروز هست نمی‌رسید.

هرگز در باورم نمی‌گنجید که پس از ماه‌های مدیدی قرنطینه در این ساعت نشسته باشم پای میکروفون و بخواهم با دوستان نادیده‌ای کلماتی را در میان بگذارم اما حالا که قرعه چنین افتاد و حادثه این‌گونه گشت و من حالا باید مشغول گفتن کلماتی با شما باشم، دوست دارم که از «انسان فَرزی» با شما صحبت کنم.

اصناف عمرورزی

من این‌طور فرض می‌گیرم که شما رفقای من جرعۀ نهم را شنیده‌اید، تعریف عمر را در ذهن دارید و در ادامۀ آن رسیده‌اید به جرعۀ دهم.}

جناب آقای دکتر سروش مباحث متعددی در زمینۀ دین‌پژوهی و روشنگری دینی دارند. در همین راستا می‌گویند: «آدم‌ها در دین‌ورزی اصناف متعددی دارند. ما صنوف دین‌ورزی داریم.» از این اصطلاح تنها قافیه‌اش را به عاریت برمی‌داریم. نه موضوع دین‌پژوهی و نه اصناف دین‌ورزی دغدغۀ ماست. فقط آهنگ این اصطلاحات را قرض می‌گیریم.

همان‌طور که ما اصناف دین‌ورزی داریم؛ اصناف عمر‌ورزی هم داریم.

از من بپذیرید که زندگی را چنین تعریف می‌کنند: زندگی عبارت است از: ارادۀ در جهان بودن

{طلب شما از من که این تعریف را توضیح بدهم و دلایلم را برای این تعریف یا توضیحاتم را در مورد این گزاره خدمت شما تقدیم کنم. اما الان موضوع دیگری را می‌خواهم برایتان بگویم. یعنی موضوع جرعۀ دهم چیز دیگری است و بنابراین فعلا فرض بگیرید این تعریفی که من از زندگی می‌گویم درست است.}

اگر این تعریف را درست فرض کنیم، اصناف عمرورزی به نحوه یا طور ارادۀ ما برای در جهان بودن بر‌می‌گردد. این که ارادۀ مواجه‌شدن ما با این جهان چگونه باشد؛ ما را در دسته‌های متعددی قرار می‌دهد. دو صنف، موضوع اصلی جرعۀ دهم است اما بشنوید از صنف اول.

صنف اول: عمرورزی پیشه‌ورانه

من و شما یک تجربه و تعریفی از کار در ذهن داریم. عمدتاً وقتی راجع‌به کار صحبت می‌کنیم؛ چهارچوب‌هایی در ذهن ما می‌آید. مثل این‌که کار یعنی مشغول شدن به چیزی که خریدار دارد. یعنی من اگر الان به فکر مشغول باشم؛ گرچه فکر ارزشمندی هم باشد؛ بسیاری از من نمی‌پذیرند که بگویم این کار من است. کار آن چیزی است که من بتوانم بفروشم و متقاضی دارد.

مشخصۀ دیگر کار این است که فرم از پیش تعریف‌شده‌ای دارد و من در آن نهاده می‌شوم. روزهای مشخصی، از ساعت از پیش تعیین‌شده‌ای، تا ساعت از پیش تعیین‌شده‌ای، مجموعه‌ای از شرح خدمات و شرح کار را انجام می‌دهم؛ که سرانجام در روز نسبتاً معینی، عدد نسبتاً معینی، به حساب من واریز شود. این عدد بیانگر قدرت است. من به اندازۀ این عدد قدرت تأمین حوائجم را دارم.

این مثال در مدل کارمندی و کارگری بسیار آشکار است؛ اما ما هم که تصورمان این است که شغل آزاد داریم؛ دوباره این آزادی ما در قید مشتری است. یعنی به چیزی می‌گوییم کار که خریدار دارد. این تعریف را در ذهن داشته باشید.

با این تعریف از کار و پیشه من می‌خواهم عرض بکنم که صنف نخست عمرورزی ، عمرورزی پیشه‌ورانه است. یعنی زیستن مطابق یک شرح زندگی از پیش تعریف‌شده و براساس ارزش بازار و خریداری جامعه.

اجتماع در قالب عرف، احترام، مزیت اجتماعی، رتبه و رفاه از ما می‌خواهد که یک سری شرح زندگی را به عمل بیاوریم. مهم‌ترین مشخصۀ این صنف «مَرّه زیستن» است. مَرّه یعنی تکرار و روزمَرگی. به تعبیر دیگر در این‌گونه زندگی اگر عمرورزی خود را تماشا کنیم؛ می‌بینیم در یک سال لزوماً ۳۶۵ روز نزیسته‌ایم؛ بلکه چه‌بسا یک روز را صدها بار زیسته‌ایم. یعنی ما چند روز محدود را پرتکرار زیسته‌ایم. به همین اعتبار است که من به این شیوۀ زندگی‌کردن می‌گویم مَرّه زیستن.

{در مورد این شیوۀ زیستن می‌توانیم مفصل صحبت کنیم. خیلی از ما هم الان در همین گونۀ زیستن هستیم یعنی تجربۀ زیستنمان همین است. ما به استخدام زندگی درآمده‌ایم. یعنی زندگی تکرار یک سری روتین‌هاست. از پیش تعریف شده است. همۀ آن را می‌توان calendar کرد. خالی از غافلگیری و حادثه‌ای است که بخواهیم با آن روبه‌رو شویم.}

پیشه‌ورزانه زیستن غافلگیری، رازآلودگی و کشف ندارد. ما قدم در کشف‌شده‌های دیگران می‌گذاریم. همواره این زیستن، زیستنِ on road است.

{برگردیم به تعاریفی که توی جرعه‌های اول می‌گفتم. اگرچه این‌گونه زیستن بسیار شایع است؛ اما آیا تنها صنف زندگی است؟ آیا تنها گونۀ بودن است؟ یا ما در مقابل می‌توانیم صنف دیگری را هم تصور کنیم؟}

صنف دوم: عمرورزی هنرنگر

برای توضیح صنف دوم عمرورزی من می‌خواهم خود کتاب را بخوانم و با استناد به یک کلمه این صنف را توضیح دهم. همان صفحۀ ابتدایی هستیم و پیش‌گفتار از سطر اول، شروع به خواندن می‌کنم.

در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای ذاتی و متداول آن به کار می‌برم یعنی به معنای این هنر…

همین جا بایستیم. دربارۀ از اینجا به بعدِ جمله بعدا صحبت می‌کنیم! فعلا می‌خواهیم پای همین کلمۀ هنر اتراق کنیم.}

اگر من زندگی را به‌عنوان یک هنر نگاه کنم آیا شیوۀ زندگی من متفاوت است با کسی که به‌عنوان یک پیشه به آن نگاه می‌کند یا نه؟ پاسخ دقیق به این سوال نیازمند دانستن تعریف دقیقی از هنر است.

تأملی در باب هنر: هنر چیست؟

هنر چیست؟ ما به چه چیزی هنر می‌گوییم؟ آیا هنر فقط اثر هنری است یا پدیده‌های جهان هم می‌توانند هنر باشند؟ آیا هنر چیزی انسان‌آفریده است یا انسان‌آفریده و انسان‌نیافریده می‌تواند به‌عنوان پدیدۀ هنری شناخته شود؟ آیا وقتی به چیزی می‌گوییم اثر هنری؛ کیفیتی از آن چیز را می‌گوییم یا نوع نگاه ما است که هنری است؟

چرا یک کاسۀ شکسته در نگاه کسی می‌شود ضایعات؛ در نگاه دیگری می‌شود اثر هنری؟ تفاوت در کاسه است یا بیننده؟ چه نسبتی بین هنر و زیبایی است؟ آیا هنر همواره زیباست؟ یا ما می‌توانیم هنر نازیبا هم تصور کنیم؟

اگر تصوری از هنر نازیبا داریم آن هنر نازیبا چیست؟ اگر لزوماً همواره هنر زیبا است؛ چرا اسم دانشکدۀ خودتان را دانشکدۀ هنرهای زیبا گذاشتید؟ مگر هنر نازیبا هم داشتیم که شما خواستید متمایز شوید و گفتید که ما اینجا اهل هنر زیبا هستیم؟

{می‌بینید انبوهی از سوال‌ها در مورد هنر وجود دارد! اگر به نگاه ساده از ما بپرسند که: آقا می‌دانید هنر یعنی چه؟ می‌گوییم: بله! کلاس هنر داشتیم! زنگ هنر داشتیم! اصلاً هنر خوانده‌ایم! هنرمندیم!

اما اگر قرار باشد با عمق به سراغ واژۀ هنر برویم؛ کم هستند کسانی که بتوانند یک ورقه امتحانی در باب حقیقت هنر بنویسند! واژۀ بسیار مرموز و عمیقی است.

همان‌طور که در تعریف زندگی، یک تعریف را فرض گرفتیم و گفتیم که حالا بعدا می‌رویم و راجع‌به آن بیشتر تأمل می‌کنیم و فعلاً فرض بگیریم که زندگی یعنی ارادۀ در جهان بودن؛ در مورد هنر هم همین کار را بکنیم. یعنی حتماً در جرعه‌های بعد باید بنشینیم و فکر کنیم که هنر چیست.}

هنر تعریف‌ناشدنی و بی‌تکرار است

اکنون با هم توافق کنیم و فرض بگیریم که هنر هر آن چیزی که هست قائم به فردی است که دارد آن را هنر خطاب می‌کند یعنی قابلیت تعریف کردن و تعریف شدن از قبل نیست که هنر فقط یعنی این! هنر را اگر از پیش تعریف کنی؛ بگویی که این هنر است و تو اگر در این چارچوب رفتار کنی هنرمندی؛ هنر را در قامت یک پیشه نشان می‌دهی. این هنر مورد صحبت ما نیست.

ما از هنری می‌گوییم که ارادۀ من و تو در شکل دادن و شناسایی آن نقش دارد. آن چیزی که هنر است به اعتبار من/فرد و در نگاه من/فرد هنر است. خالی از تکرار است و منش فرموده‌ام که تو هنری! هنر وصف نگاه من/فرد است به یک شی. به همین اعتبار من می‌توانم چیزی را هنر بدانم که هیچ کسی به جز من آن را هنر نداند.

هنر مرّه‌زی نیست

پس بارزترین تمایزی که بین این صنفِ عمرورزی و صنفِ قبلی وجود دارد چیست؟ این‌که در این شیوۀ زیستن، ما مَره‌زی نیستیم و مَره زندگی نمی‌کنیم. به دنبال تکرار یک سری الگو‌های از پیش تعریف‌شده نیستیم. حتی اگر لاشه و ظاهر یک فعل تکرار را نشان بدهد! مثل یک نقّاش که هر روز یک قلم‌مو را به بوم می‌کوبد؛ یک پالت رنگ به دست دارد و مشغول یک سری کارهای تکراری است. اما او اثر نامکرری را خلق می‌کند. او مَره‌زی نیست.

عمرورزی هنرنگر در مقابل عمرورزی پیشه‌ور، به دنبال تکرار الگوهای از پیش تعریف‌شده نیست بلکه این زندگی به اعتبار خود آن هنرمند تعریف می‌شود.

{اینجا وقتی من صبح چشم را باز می‌کنم؛ نمی‌گویم لزوماً به هر شکلی که امروز سپری بشود یک روز به عمر من اضافه شده است. بلکه اینجا عمر، صفحۀ هنر من است. بوم من و دیوار من است. می‌خواهم بروم و روی آن نقاشی کنم.

خودش به تنهایی عمر نیست؛ بلکه عمر اثری است که من در این صفحه خلق می‌کنم. همان عمرِ عمری که ما در جرعۀ نهم پیرامون آن صحبت کردیم.

زندگی به مثابه هنر: انسان فَرزی

من به انسانی که زندگی رو به مثابۀ هنر تجربه می‌کند؛ می‌گویم انسان فَرزی! این زی یعنی زیستنِ فَر! یعنی فَراتر زیستن! فَراتر از کی زیستن؟ این مهم است. می‌خواهم این اصطلاح را متمایز کنم از اصطلاح اَبَرانسان جناب نیچه. نیچه در مقام مقایسۀ انسانی با انسان دیگر ابرانسانی را فرض می‌کند که حاکم بر بقیۀ انسان‌ها است.

می‌خواهم انسانی فَرزی را متمایز کنم از تمام نگاه‌های نخبه‌گرایانه، Elite محور ـ از زمان افلاطون تا خود شوپنهاور و بعد از او!}

 دغدغۀ انسان فَرزی، نخبه بودن و ابرانسان بودن نیست؛ بلکه هر انسانی در زندگی خود به‌قدر بودِ خود می‌تواند فَرزی زندگی کند. کافی‌ست هر انسانی را از تکرار آن چیزی که اکنون هست به اراده کردن برای زندگی حرکت بدهیم. بگوییم تو اراده کن. به قصد زندگی کن.

{انسان فَرزی انسانی است که با فَرزانگی زندگی می‌کند. فَرزانگی را من ترجمۀ دقیق‌تری می‌دانم در برابر واژۀ Wisdom به نسبت ِحکمت.

هنر، فرزانگی و عمل

فَرزانگی آمیخته با عمل است. شما وقتی کسی را می‌بینید و به او می‌گویید فَرزانه؛ انتظار داری که او نه تنها چیزهایی را دانسته؛ بلکه کارهایی را هم توانسته! یعنی در صحنۀ زندگی، فَر زیسته. اما در مورد حکمت لزوماً این‌طور نیست. کمااینکه حکمت را تقسیم کردند و گفتند شاید فلانی حکمت نظری دارد اما حکمت عملی ندارد.

بنابراین جمع‌بندی و آرزومندی‌ام در پایان جرعۀ دهم می‌شود این که امیدوارم تمام این تلاش‌ها و پویش‌هایی که من و شما داریم انجام می‌دهیم و پیرامون حکمت زندگی فکر می‌کنیم به اینجا ختم بشود که ما به جای مَره‌زی بودن و در تکرار زیستن، فَرزی و فَرزانه باشیم.}