{سلام هم‌پیاله‌های من، وقت‌تون بخیر باشه. امیدوارم که تن‌درست باشید، جان‌تون سلامت باشه، خِردتون پربار. الان که این دقایق رو ضبط و با شما گفتگو می‌کنم، نهم فروردین ماه سالِ صفر است و جرعۀ پنجم می رو تقدیم‌تون می‌کنم. چند روز قبل با خودم فکر می‌کردم کسایی که از الان به بعد متولد می‌شن، چند سال دیگه قد و بالا می‌گیرن، با تعجب به من و شما می‌گن که واقعا شما متولد هزار و سیصد و فلان هستید؟! چون واسۀ هزار و چهارصدیا، ما قرن قبلی محسوب می‌شیم. خلاصه همه قدیمیا، همه پیرزن پیرمردای آینده، خوش نوش جان کنید جرعۀ پنجم رو؛ که زمان کوتاهه.}

کم‌بضاعتی ِ لفظ

مدت زمان وقفۀ بین جرعۀ چهار و پنج کمی طولانی شد. اما چرا؟ علت اینکه می جرعه‌جرعه خدمت شما تقدیم می‌شود؛ این نیست که همۀ آن ضبط‌شده و رج‌زده باشد؛ بعد اندک‌اندک به شما تحویل داده شود. در این حدفاصل است که حرف متولد و فکر پخته می‌شود. من هم مانند شما قدم‌به‌قدم می‌اندیشم، مطالعه و مشق می‌کنم و خدمت شما بزرگواران ارائه می‌دهم.

حالا علت گرفتاری چه بود؟ کم‌بضاعتیِ لفظ. نمی‌دانم آن چیزی را که در ذهن دارم؛ با چه کلمه‌ای باید بگویم تا دقیق باشد. در جرعۀ چهارم خدمت شما عرض کردم که وقتی ما با رخدادی بیرون از خود رو‌به‌رو می‌شویم و آن را به واسطۀ حواس خود ادراک می‌کنیم؛ تصویری از این تجربه در ذهن، درون و باطن ما نقش می‌بندد.

کلمۀ تصویر، بیشتر اشاره به قوۀ باصره دارد. درصورتی‌که غرض فقط بینایی نیست. این تصویر حاصل از بوییدن، لمس‌کردن و شنیدن است. برای مثال کتابی تحت عنوان «جهان همچون اراده و تصور» ترجمه شده است. این «تصور» آن مقصود ما نیست. اینجا تصور ترجمۀ idea است.

{خلاصه دستم به دامن پرچین‌تون اگه می‌تونید یاری بکنید در کلمه و خلاقیتی خرج بکنید.}

ضرورت تأسیس کلمات

به نظر می‌رسد باید کلمه تأسیس شود. در غیر این صورت ما هر‌چه بخواهیم در کلمات کنونی دست‌وپا بزنیم؛ معنی و کلمه‌ای دیگر متبادر می‌شود. همچنین خود تصویر و تجربۀ حاصل از مواجهۀ ما با جهان پیرامون قابل انتقال به غیر نیست.

آگاهی قابل‌انتقال به غیر نیست و نمی‌توان این آگاهی را از اندرون برداشت و روی دیگری نصب کرد. زیرا قابل‌تفکیک از تو نیست. آن‌چنان که غذای هضم‌شده قابل‌تفکیک از تو نیست.

در ادبیات عمومی، قراردادهای بسیاری داریم که در آن انتقال تجربه معادل انتقال دانش است. دانشی که در اینجا ذکر می‌شود با این دانش قابل‌انتقال، متفاوت یا حداقل دو رتبه از یک نوع است که دقیقا با هم منطبق نیستند.

{ولی از سر بی‌لفظی گرفتاریم و داریم این‌طور صحبت می‌کنیم. القصه اینکه تصمیم گرفتم همین معضل رو، همین گرفتاری رو، خدمت شما دردِ دل کنم؛ از همین جا مثال بسازم برای ادامۀ عرضم، به قراری که خواهید شنید.}

دسترسی به «جز من»

ما یک جهان پیرامون و بیرون از «من» داریم؛ که به آن «جز من» می‌گوییم. نام آن هر چیزی که هست مهم این است که من نیست؛ چون که من، «خود» است. از من به بعد جهانی است که به آن جز من می‌گوییم. باید جداگانه به این موضوع فکر کرد که من از کجا تمام می‌شود که جهان شروع می‌شود.

اما، سوال ما اکنون این است که من به جهان بیرون چگونه دسترسی دارم؟ از کجا می‌توان آن را شناخت؟ ابزاری که با آن می‌توان جهان بیرون را درک کرد حواس است. جهان را تجربه‌ می‌کنیم. ذهن و عقل من که این ابزار را در اختیار گرفته است؛ یک تنظیمات کارخانه‌ای و به‌صورت پیش‌فرض دارد.

در نهایت پس از ترکیب کردن تنظیمات پیش‌فرض با تجربیات اضافه‌شده؛ فرایندی طی می‌شود ـ که موضوع صحبت نیست ـ و شناخت حاصل می‌شود.

اما هر فرد در این شناخت همواره مقید به زمان و مکان است. یعنی نمی‌توان همۀ جهان را در آغوش گرفت، همۀ جهان را لمس کرد، بو کشید و دید. حتی اگر فرض کنیم بتوان همۀ آن را دید و بویید و لمس کرد؛ نمی‌تواند مدید باشد.

یعنی حتی اگر احاطۀ بر مکان رخ دهد؛ احاطۀ بر زمان وجود ندارد. اگر فرد در همه‌جا و در همه‌وقت بود، می‌توانست همۀ تجربیات را داشته باشد. اما فرد فقط به‌قدر خود و در زمان خود هست.

محدودیت تجربه

{الان که دارم پای میکروفون حرف می‌زنم، معنی‌ش اینه که تو حیاط خونه‌مون هم نیستم. الان که دست‌هام رو می‌ذارم رو میز، معناش اینه که انبوهی از دیگر جاها قابل‌لمس نیست برام. چاره چیه؟ تونستم خدمت شما برسونم سوال رو؟

چکیده‌ش این شد: من برای شناخت جهان بیرون از خودم، باید اون رو تجربه کنم و بیارم تو دیگ عقلم، این تجربه رو بپزم. اما منی که نمی‌تونم همۀ زمان‌ها و همۀ مکان‌ها رو تجربه کنم، چطور می‌تونم به تصویری بزرگ‌تر از یک من از این جهان برسم؟ چه کنیم آبجی‌جان؟ چه کنیم داداش‌جان؟ چیست یاران طریقت، بعد از این تدبیر ما؟

من تا اکنون پاسخ رو، این‌قدری که به شما می‌گم، فهمیده‌م.}

پازلی به نام جهان

جهان پیرامون ما و جز من، یک پازل است که این پازل دانه‌های پراکندۀ متعددی دارد. هرچه دانه‌های بیش‌تری کنار هم چیده شوند؛ تصویر نهایی کامل‌تر است. قسمت زیبا آنجاست که هرکدام از این دانه‌ها، دست یک نفر است. یعنی تو دانه‌ای در دست داری که دیگری ندارد و همین‌طور هرکس یک دانه‌ای دارد.

{این مقدمه رو اینجا داشته باشید؛ ما هنوز داریم دربارۀ موضوع تجربه ذیل تعریف حکمت، روی سطر اول جستار صحبت می‌کنیم. با همین فرمون می‌ریم جلو‌تر و من نقدی عرض می‌کنم به اندیشۀ جناب شوپنهاور.}

جمع‌بندی صحبت‌ها تاکنون این است که ما برای دیدن تصویر بزرگ‌تری از جهان محتاج یکدیگر هستیم.

اکنون موضوع بحث این نیست که این خلقت هدفمند است یا خیر، تصادفی بوده است یا خیر. اگر هم تصادفی بوده است؛ تصادف خوشی است. زیرا دستگاه تکثیر نبوده است که میلیارد‌ها آدم یک‌شکل خلق کند؛ بلکه میلیارد‌ها آدم خلق شده است که هرکدام بتوانند تکه‌ای از این تصویر را تجربه کنند.

تصویر بزرگ‌تر از آنِ کسی است که دسترسی بیش‌تری به تجربۀ دیگران داشته باشد. آیا این نتیجه با مقدمۀ صحبت و با جرعۀ چهارم تعارض نداشت؟ ما گفتیم که این تصویر در ذهن ما قابل‌انتقال به غیر نیست. اکنون گفتیم برای اینکه به تصویر بزرگ‌تری از جهان پیرامون برسیم باید از تجربیات دیگران باخبر باشیم.

اضطرار به گفت‌وگو

{این دوتا رو با هم چطور جمع می‌کنی؟ به دادم برسید. چی جواب بدم؟}

فرض بفرمایید فردی نابینا در کنار شما نشسته است و رو‌به‌رو منظرۀ خوشی است. شما می‌خواهید تا حد امکان او را از منظرۀ رو‌به‌رو آگاه کنید. چه‌کار می‌کنید؟ آیا جز این است که سعی می‌کنید با حوصله و به دقیق‌ترین شیوه‌ای که می‌دانید منظرۀ رو‌به‌رو را برای او توصیف کنید و تا حد امکان او را در تجربه‌کردن این فضا شریک کنید؟

شما تصویر ذهنی خود را به او منتقل نمی‌کنید. یک send file نیست که مانند دستگاه کامپیوتر تصویر روی ذهن مخاطب قرار بگیرد. بسیار صحبت می‌کنید و از رود، سبزه، درخت، کوه، ابر و… می‌گویید تا بتوانید به‌حد بضاعت به او فرصت تصویرسازی بدهید. سپس با هم دست روی علف‌ها می‌کشید، ساکت می‌شوید و گوش می‌کنید‌؛ تا با حواس دیگر بتوانید آن تصویر را منتقل کنید.

پاسخ آن سوال و تناقض نیز همین است. انسان به جهان نابیناست. در نزدیک‌ترین رابطۀ عاطفی و حتی در نزدیک‌ترین رابطۀ عاطفیِ به‌علاوۀ جسمانی، آنجا که عاشقی و معشوقی در اوج هم‌آغوشی هستند؛ از پشت پلک بستۀ هم بی‌خبرند. ما در جهان نابینا، عاجز و بیچارۀ گفتگو هستیم. گفت‌و‌گو یک مزیت نیست بلکه یک اضطرار است. هیچ راهی جز گفتن و شنیدن و آگاهی به آداب گفتن و شنیدن پیش روی ما نیست.

پادکست مِی، جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما، وقت بخیر

در جرعۀ سوم به خوانش متن جستارِ «در باب حکمت زندگی» به قلم آرتور شوپنهاور وارد شدیم. وقتی موضوع صحبت در باب حکمت زندگی است، اولین کلمه‌ای که ذهن ما را به خود مشغول می‌کند چیست؟ حکمت.

دربارۀ حکمت صحبت کردیم؛ اما به جهت آنکه دقتِ تعریفِ ارائه‌شده برابر کلمۀ حکمت، در لغت‌نامه‌های فارسی برای کار ما کفایت نداشت، خوانش جملۀ ابتدایی از نسخۀ انگلیسی این جستار گریزناپذیر بود:

In this page I shall speak of the wisdom of life in the common meaning

کلمۀ wisdom قابلیت بیشتری برای تأمل به ما می‌دهد. اگر به ترجمۀ آن در دیکشنری کمبریج رجوع کنیم، متوجه خواهیم شد که wisdom قابلیتی حاصل تلفیق دانش و تجربه است. این تلفیق امکان تصمیم‌گیری به فرد می‌دهد.

با این مقدمه به جرعۀ چهارم وارد می‌شویم.

دربارۀ معنای کلمات

جرعۀ چهارم را با یک سوال شروع می‌کنیم. معنای کلمات را چطور می‌فهمیم؟ برای مثال کلمۀ «مدرسه» چه معنایی به ذهن شما می‌آورد؟ تصویری که در ذهن شما نمایان می‌شود از کجا آمده‌است؟ آیا جز این است که وقتی کلمۀ مدرسه را می‌شنوید، در انبار تجربیات خود جست‌وجو می‌کنید؛ آنچه از مدرسه درک کرده‌اید را حاضر می‌کنید و تصویر آن تجارب شخصی را روی پیشخوان ذهن می‌گذارید؟

فاصلۀ تصاویر ذهنی ما دربارۀ مدرسه، چندان زیاد از هم نیست زیرا مدرسه یک ساختمان، یک فرمِ ظاهری و نحوۀ استانداردی از آموزش است که کمابیش به صورتی مشابه آن را تجربه کرده‌ایم. اما اگر بگویم «زیبا» آن‌وقت چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ دوباره سراغ انبار تجربیات خود می‌رویم و آن چیزی را که از زیبایی چشیده و دریافته‌ایم؛ حاضر می‌کنیم و روی پیشخوان قرار می‌دهیم اما اینجا احتمال تمایز تصاویر بسیار بیشتر است.

آیا موافق این فرضیه هستید که ما برای درک کلمات به تجربیات خود مراجعه می‌کنیم و هرکس کلمه را درخور تجربیاتی که پیش از این داشته است معنا و درک می‌کند؟ به‌عنوان مثال اگر شما نام یک غذای محلی را بگویید که من تاکنون نخورده‌ام و نام آن را هم نشنیده‌ام؛ هرچه شما به من دربارۀ آن غذا بگویید، هیچ تجربه‌ای از آن در صفحۀ خیالم نیست. اگر دوباره تکرار کنید؛ من کماکان در انبار ذهن خود هیچ تجربه‌ای ندارم که احضار کنم. پس متوجه کلام شما نمی‌شوم‌.

دو راه حل وجود دارد:

یک ـ آن غذا را به یکی از تجربیات من تشبیه کنید مثلا بگویید: «آقا شبیه آش رشتۀ خودتونه.» تا در ذهنم یک طرح کلی‌ شکل بگیرد.

دو ـ یک پیاله از همان غذا به من بدهید. بگویید : «این رو بخور، این همونیه که ما می‌گفتیم.» به عبارتی برای من تجربه بسازید. پس اگر از یک کلمه تجربه نداشته باشیم، امکان درک آن را نخواهیم داشت. پیروِ همین موضوع به متنی از جناب جان لاک استناد می‌کنیم.

نظر جان لاک دربارۀ معنای زندگی

جان لاک یک جستار دربارۀ فهم بشر دارد. عنوان انگلیسی جستار نیز دقیقا همین است:

An Essay Concerning Human Understanding

این دومین مرتبه است که برای یک مطالعۀ علمی به جستار یا essay ارجاع می‌دهیم. دو سوء‌برداشت دربارۀ جستار وجود دارد. یک، به‌رغم واقعیت، تصور می‌کنیم جستار برای متن‌های غیرعلمی است. دو، تصور می-کنیم جستار باید بسیار کوتاه باشد. هم‌اکنون متن ترجمۀ گزیده‌ای از کتاب اصلی، جستار در باب فهم بشر، در حدود پانصد صفحه و با زحمت مرحوم صادق رضازاده شفق در دسترس من است. البته هستی‌شناسی جستار بماند به وقت خود.

{الان کتاب رو گفتی منظورت اینه که ما بخریم؟ نه عزیز دل. هیچ ضرورتی نداره. من همۀ اونقدری که برای مِی لازمه از روش می‌خونم و براتون تعریف می‌کنم. اما اگر کسی خواست این سیر مطالعاتی رو داشته باشه، من منابعی رو که در دسترس دارم معرفی می‌کنم. به‌علاوه، ادبِ خوانش تألیفی حکم می‌کنه، که هرجا مطلبی رو از کسی نقل می‌کنیم؛ ارجاع بدیم. بگیم این رو فلان‌جا خوندم و از فلانیه. در ازاش اون قسمتی که آوردۀ خودمون به مبحث هست رو تأکید کنیم. بگیم این مال منه و من دارم می‌گم.}

در صفحۀ دویست و هشتاد و نهِ این نسخه از کتاب سوم – کل جستار به چهار کتاب تقسیم شده است – دربارۀ کلمه صحبت شده است. جان لاک، معتقد است فایدۀ کلمات آن است که تصورات ما را محسوس و چیزهای باطنی را عیان کنند. اصواتی خارج شود که نمایان‌گر آن تصور باطنی باشد.

همچنین کلمات دو کارکرد عینی دارند. یک، ما می‌توانیم تصورات خود را ضبط و ذخیره کنیم. دو، می‌توانیم کلمات را مبادله کنیم و انتقال بدهیم. در ادامه جان لاک می‌گوید :«کلمات، در اصل، از تصوراتِ محسوسه مشتق شده‌اند.» یعنی شما تصوری داشتید که آن تصور را تجربه کرده‌اید. این تجربه‌ ابتدا در ذهن شما شکل گرفته ‌است و سپس در قالب یک کلمه‌ خارج می‌شود وگرنه درون ما تصویر تجربه وجود دارد.

{حالا همۀ این صحبت‌های نظری رو شنیدید؛ می‌خوایم فرود بیایم کف زمین زندگی.}

چند کارکرد در زندگی

مواردی که گفته شد به چه کاری می‌آیند و چه اثری دارند؟ وقتی ما با هم صحبت می‌کنیم؛ تلاش می‌کنیم تا با ادای حروف، تصویر درون ذهن خود را در ذهن فرد مقابل نیز نقاشی کنیم. تعریفی که از کلمه ارائه شد همین بود. کلمات، ادا و بیان تصویر ذهنی هستند. جستار جناب جان لاک نیز بر برداشت ما صحه گذاشت. او هم می‌گفت ما جهان پیرامون را حس می‌کنیم؛ یعنی برخورد ما با جهان اطراف به حس این جهان ختم می‌شود. می‌بوییم، می‌چشیم، لمس می‌کنیم، می‌شنویم، تماشا می‌کنیم.

نام تمام این موارد تجربه است. تصویر این تجربه در ذهن ما ذخیره می‌شود. اگر درختی دیدیم، تصویرش در ذهن ما‌ست نه خودش! وقتی می‌خواهیم تجربه‌ای را به دیگری انتقال بدهیم یا ثبت کنیم؛ دست به دامان کلمه می‌شویم. با حروف، با کلمات، با جملات، این تصاویر را از خود به بیرون پرتاب می‌کنیم.

{حالا برسیم به گزارۀ تألیفی ماجرا.}

گزارۀ تألیفی

می‌خواهم گزاره‌ای خدمت شما تقدیم کنم و فهمم را بیان کنم، تا شما لطف کنید به نقد، به دقت‌نظر و با نگاه موشکافانه، ایرادات آن را بیابید و اگر حرف درستی بود بپذیرید.

آن گزاره چیست؟ «کلمات استطاعت انتقال تجربه را ندارند؛ بلکه کلمه صرفاً فراخوانی است تا تصاویر اندوخته‌شده در ذهن مخاطب را احضار کند.» به بیان ساده‌تر با گفتن کلمه، من نمی‌توانم یک تصویر را به ذهن شما منتقل کنم. بلکه تلاش می‌کنم تا از اندوخته‌های شما و انبار تجربیات شما، مصالحی جمع کنم. و با هم تلفیق کنم، گره بزنم و از آن نقشی ایجاد کنم. به عبارتی سطح فهم هرکس، با میزان اندوختۀ او از تجارب برابر است.

مثالی برای اثبات آن بیاورم: من چیزی را در ذهنم ترسیم کرده‌ام که با کلمه به شما می‌گویم : «چهارقنج قرامز دغو‌‌.» شما متوجه نمی‌شوید من چه گفتم. دوباره تکرار می‌کنم: «آقا/خانم، چهارقنج قرامز دغو!» باز هم متوجه نمی‌شوید من چه گفتم. می‌گویید «این کلمه مهمله!» چرا مهمل؟ چون به هیچ‌کدام از تجربیات شما مرتبط نشده است.

حالا به شما می‌گویم که منظورم از چهارقنج، چهارچرخ؛ منظورم از قرامز، قرمز و منظورم از دغو، داغ و گداخته بود. شما می‌پرسید «خب این چیه؟» می‌گویم «چهارچرخی رو تصور کن که آتیش گرفته و آهنش گداخته شده، پر از حرارته و به‌خاطر این گداختگی، قرمز دیده می‌شه.»

شما چنین صحنه‌ای را ندیده‌اید اما از ترکیب ذخایر تجربیات خود چهارچرخ را می‌آورید، قرمز را هم که پیش از این شناخته‌اید به آن اضافه می‌کنید. داغ و گداخته را هم اضافه می‌کنید. در نهایت تصویری از چهارقنج قرامز دغو دارید که لزوما تصویر من نیست و تازه اگر تجربیات پیشینی در ذهن شما نباشد؛ من با هیچ کلمه‌ای نمی‌توانم تصویر ذهنی خود را به شما منتقل کنم.

تجربۀ زیسته با حکمت نسبت دارد

از حکمت گفتیم که تجربه به‌علاوۀ دانایی است. مسیری که در مورد کلمات، تجربه و تصاویر طی کردیم؛ به این جملۀ پایانی می‌رسد: از اکنون به بعد و به قبل، در گذشته و آینده، کسی نمی‌تواند با گفتار یا متن، ما را به معنایی برساند؛ مگر به‌قدر وُسع تجربیات ما.

کسی که مخزن تجربۀ زیسته‌ا‌ش کوچک باشد به حکمتِ بزرگ نمی‌رسد. محال است به صرف مواجهۀ با متن و شنیدن کلمات، به حکمت رسید زیرا کلمه استطاعت انتقال تجربه را ندارد. کلمه فقط می‌تواند در تجربیات اندوختۀ شما، اتصال و ارتباط برقرار کند و از درهم‌آمیختگی چیزهایی که در کابینت ذهن دارید، آش بپزد. ولی اگر ما در کابینت ذهن خود نخود و لوبیا نداشته باشیم، کلمه به تنهایی به آش ختم نمی‌شود. این تأکیدی است بر آنکه حکمت، تجربه به‌علاوۀ دانایی است.

{اونچه که گفته شد احتیاج به توضیح، پرداخت و صیقل‌خوردن داره، که موکول باشه به جرعه‌های بعدی.‌}

سلام بر شما، وقت‌تان به خیر. جرعه سوم از می را می‌شنوید.

خیلی متداول است و احتمالا شما هم در درس‌گفتارها یا در سر کلاس‌های دانشگاهی این را ملاحظه کرده‌اید که در بررسی تفکر یک صاحب اندیشه، صحبت را از تاریخ و پیرامون زندگی او آغاز می‌کنند. من ملاحظه‌ای دارم در این موضوع و به توضیحی که در جرعۀ مستقلی خدمت شما عرض خواهم کرد، بنا ندارم که از تاریخ زندگی آرتور شوپنهاور بگوبم. متقابلاً این روش هم روش صحیحی نیست که اندیشه‌های یک متفکر را جدای از تجربۀ زیستۀ او خواند و تعمق کرد.

با این توضیح قدم به قدم همین‌طور که پیش می‌رویم به فراخور موضوع صحبت و به‌قدر ضرورت، از تاریخ و تجربیات زیستۀ آرتور شوپنهاور هم خواهم گفت؛ طبعاً به اندازه‌ای که من دسترسی به منابع داشته‌ام و توانسته‌ام مطالعه کنم.
الان ضرورت دارد که بدانیم آرتور شوپنهاور در چه مقطعی از سن و سالش، در چه تجربۀ زیسته‌ای این کتاب را نوشته. شوپنهاور متولد سوم اسفندماه ۱۱۶۶ هجری شمسی است، یعنی سال ۱۷۸۸ میلادی. یک کتاب اصلی دارد که تمام نظام فلسفی‌اش را در آن کتاب ارائه کرده. البته که این کتاب دو ویراست دارد که فاصلۀ بین این دو ویراست، بیش از بیست و پنج سال است. مشخصات این کتاب را در کتابنامه سایت آورده‌ام که می‌توانید در نشانی mey.ir ببینید.

کتابی است که تحت عنوان «جهان، همچون اراده و تصور» به فارسی ترجمه شده. در باب عنوان کتاب و این ترجمه هم عرض دارم که باشد به وقت خودش. غرض چیست؟ شوپنهاور این کتاب اصلی، این اثر اصلی را، در سن سی‌سالگی منتشر کرده. کتاب بسیار پیچیده، عمیق و البته با نثر ادیبانه‌ای است. یعنی قلم آرتور شوپنهاور برخلاف قلم مارتین هایدگر، قلم پیچیده‌ای نیست.

هایدگر باید خودش با کتابش بیاید تا ما متوجه بشویم که دقیقا چه می‌گوید و به گمان من حتی قَدَرترین هایدگرشناسان هم نمی‌توانند یقین داشته باشند که از این متن، توانسته‌اند به ذهن هایدگر برسند یا نه.

اما آرتور شوپنهاور، این طوری که ما از پژوهشگرهای این حوزه شنیده‌ایم، و از ترجمه متنش برمی‌آید [من ترجمۀ فارسی و انگلیسی کتاب‌های او را دیده‌ام] نشان می‌دهد که قلم رسایی دارد. با این‌همه، این کتاب ارزشمندی که در سن سی‌سالگی نوشته، مورد بی‌مهری واقع شد و چندان توجهی به آن نشد.

داستان‌هایی هست در این باب که این کتاب روی دست ناشرش هم باد کرده بود و بعدها بیشتر به آن اشاره می‌کنم. اما الان صحبتمان سر چیست؟

نزدیک سی سال از انتشار این کتاب می‌گذرد و آرتور شوپنهاور به انتشار بعضی از دیدگاه‌های فلسفی خودش در قالب چندین جستار اقدام می‌کند. این جستارها الان تحت عنوان «متعلقات و ملحقات» ترجمه شده‌اند که مشخصات کتاب در کتابنامه‌مان هست. یکی از این جستارها آن چیزی است که مستقلاً تحت عنوان کتاب «در باب حکمت زندگی» ترجمه شده. نکتۀ عجیب اینجاست که این اثر، اثر پیچیدۀ فلسفی‌ای نیست و خود آرتور شوپنهاور هم می‌گوید که این کتاب با نظام فلسفی‌ای که در ذهن اوست فاصله دارد؛ اما همین جستارهایی که در دهۀ آخر زندگی شوپنهاور منتشر شد، تازه او را به شهرت رساند.

حالا موضوع ما چیست که به این ماجرا اشاره می‌کنیم؟ اینکه آن چیزی که شوپنهاور در این جستار آورده، عصارۀ عمر یک متفکر و یک فیلسوف است. یعنی سالیان سال زیسته؛ زندگی پرفراز و نشیبی داشته، پر از بحران‌های متنوع خانوادگی، اجتماعی و نظایر آن… با همۀ این فرازها و فرودها، رسیده به یک جمع‌بندی که آن را تحت عنوان حکمت زندگی منتشر کرده. پس تا به اینجا چه دریافتیم؟ اینکه این کتاب نه در جوانی شوپنهاور مثل اثر اصلی‌اش، بلکه در زمان پختگی کامل و در کهن‌سالی آرتور شوپنهاور به قلم آمده. این مقدمه را داشته باشید تا برویم به سراغ سطر اول این جستار.

جامع‌ترین لغت‌نامۀ فارسی که در اختیار ماست زحمت جناب دهخداست. ایشان در مقابلِ «حکمت» نوشته‌اند: دانایی، علم، دانش. بعد چندین نحوه از استعمال‌های واژۀ حکمت را هم ذکر کرده‌اند. می‌رویم سراغ فرهنگ معین که نوشته: علم، دانش، راستی، درستی، کلام موافق حق. در فرهنگ جناب عمید هم نوشته شده: فلسفه، دلیل، علت، خرد، فرزانگی. بعد مثال آورده‌اند که مثلاً حکمت اشراق نوعی از فلسفه است.

من اینجا می‌خواهم تمنایی کنم از شمایی که هم ذوق دارید، هم دغدغه دارید، چه‌بسا به دنبال یک پروژه مطالعاتی یا یک پروژه فکری فردی می‌گردید و آگاهی دارید از ادبیات و می‌خواهید خدمتی به زبان فارسی بکنید.

خدمت به زبان فارسی این نیست که آسانسور را بردارید بکنید بالابر، موبایل را بکنید تلفن همراه؛ که باز تلفنش فارسی نیست. اگر می‌خواهید به زبانی خدمت بکنید باید آن زبان، «زبان اندیشه» باشد. بشود در آن زبان تأمل و تفکر کرد‌. ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که بسیاری از متفکران و قُدمای ما، متون علمی‌شان را به عربی نوشته‌اند. در دوره مدرن هم متجددان ما به غرب رفته‌اند، علم آموخته‌اند، واژگان را از غرب آورده‌اند، به زبان آن‌ها اندیشیده‌اند، سعی کرده‌اند که برای آن‌ها معادل پیدا کنند و آن معادل‌ها همین‌هایی است که الان داریم می خوانیم. این تقصیر مترجم نیست. wisdom را چه ترجمه کند جز حکمت؟

wisdom علم نیست، دانایی نیست، فلسفه نیست، آگاهی نیست. لغت‌نامه‌های ما عمدتا مترادف‌نامه‌اند که ما را بین کوچه‌پس‌کوچه‌های کلمات پاس می‌دهند. می‌رویم توی دانایی، می‌گوید حکمت؛ می‌رویم توی حکمت، می‌گوید دانایی. می‌رویم توی دانش، می‌گوید علم، می‌رویم توی علم، می‌گوید دانش. و مشخص نیست اگر همه این کلمات یک معنای ثابت دارند، خب قربان شکل قدمای ما، این چه کاری بوده این همه کلمه استفاده کنند؟ اگر دانش و حکمت و آگاهی و علم همه‌شان یکی‌اند خب یعنی ما سه تا حشو داریم. ح-ش-و. زائد داریم. یکی‌شان را استفاده کنیم. زمانی شما می‌توانید زبانی را زبان خردورزی و تأمل عمیق کنید، که در پس هر کلمه‌اش چیزی را ببینید که در پشت کلمۀ دیگر، دیده نمی‌شود. حالا برویم گونۀ دیگری از لغت‌نامه‌نویسی را با هم تماشا کنیم.

حالا تشریف ببرید در دیکشنری کمبریج، کلمه wisdom را سرچ بکنید. w-i-s-d-o-m. ببینید اینجا چطور واژه را تعریف کرده. متن انگلیسی‌اش را می‌توانید بروید و بخونید. من ترجمه‌ای را که برداشت کردم خدمت شما عرض می‌کنم. می‌گوید wisdom یک قابلیت است. توانایی‌‌ای که شما می‌تونید براساس آن، دانش به علاوۀ تجربه؛ یا بهتر است بگویم آگاهی بعلاوۀ تجربه -knowledge and experience- را در هم ادغام کنید. برای چه؟ برای اینکه بتوانید تصمیمی صحیح بگیرید و قضاوت درست داشته باشید. این را می‌گویند لغت‌‌نامه نوشتن. در برابر wisdom، ننوشته knowledge. یا ننوشته pholisophy، به‌جای آن، کلمه را تعریف می‌کند، می‌گوید wisdom قابلیتی است که براساس آن، دو مؤلفه در کنار هم، به تو امکان تصمیم‌گیری می‌دهند. آن دو مولفه چیست؟ آگاهی به‌علاوه تجربه.

به‌خاطر همین عرض می‌کنم شما این عمق را در متن فارسی نمی‌توانید پیدا کنید و مشق من و شما این باشد که در این کلمه بیشتر تأمل کنیم.

نکتۀ مهمی را خدمت‌تان بگویم. این نکته چون اهمیت دارد احتمالا بعد از این هم زیاد یادآوری‌اش می‌کنم. ببینید رفقای من، می فضایی نیست که من کتابی را بخوانم و برداشتم را به شما بگویم؛ بگویم این هم چکیده‌اش.

مثالی بزنم برایتان. فرض کنید در سالن سینما فیلمی را از نوشتن یک خط به شما نشان بدهند. یک ساعت، دوساعت… آیا شما خطاط می‌شوید؟ آیا من خطاط می‌شوم؟ نه. ما کی خطاط می‌شویم؟ وقتی که برویم ده دقیقه استاد سرمشق بدهد؛ ما صد دقیقه برای آن ده دقیقه تمرین کنیم. اگر بنا باشد که ما تماشاچیِ روایت یک کتاب باشیم، خیلی هم خوب است ولی کار ما نیست.

آن چیزی که می‌خواهیم در می تمرین کنیم این است که تفکر کنیم. الان به این رسیدیم که حکمت چیزی به‌جز آگاهی است و یک افزونه دارد. حالا آن افزونه یعنی چه؟ می‌رویم به آن فکر می‌کنیم. چون این فکر کردن است که در ما حرکت ایجاد می‌کند. ادامۀ صحبت موکول باشد به جرعۀ چهارم.