چرا به پادکست می گوش میدهید؟ چه نیازی ما را به پی‌جویی آرا و اندیشه‌های افرادی چون شوپنهاور مشتاق و محتاج می‌کند؟ با ارجاع به متن کتاب متعلقات و ملحقات این سوال را پاسخ داده‌ام و بعد به پاراگراف پایانی پیشگفتار رسیدیم و سرانجام این جرعه با یک سوال مهم به پایان رسیده است.

منابع استفاده‌شده:

  • متعلقات و ملحقات صفحه 124
  • جهان همچون اراده و تصور صفحه 321
  • در باب حکمت زندگی صفحه 17 و 18

متن كامل جرعه نوزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم بندهای من سلام! میزبان شما هستم به صرف جرعۀ نوزدهم می! در این جرعه قصد داریم پیشگفتار کتاب را به اتمام برسانیم. یعنی پیشگفتار جستار در باب حکمت زندگی را تمام کنیم و از ابتدای جلسۀ بیستم به فصل اول کتاب وارد شویم.

یک نگاه اجمالی و خیلی گذرا بکنیم به آن چیزی که در این چهار ماه اتفاق افتاد. ما در این چهار ماه در کنار هم سعی کردیم که شوپنهاور را شوپنهاوری بخوانیم.

شوپنهاوری خواندن یعنی چه؟ شما را به سطر ۱۴ و ۱۵ از صفحۀ ۱۸ کتاب ارجاع می‌دهم. شوپنهاور در پاراگراف دوم این صفحه می‌گوید: در فواید شوربختی تنها کتابی است که می‌توانم بگویم نزدیک به فضای من است. البته پایین‌تر می‌گوید که ارسطو هم در فصل پنجم کتاب اول هنر سخنوری در این حوزه‌ها صحبت کرده است. اما سطر چهاردهم را بشنوید. شوپنهاور می‌گوید از پیشینیان چیزی به عاریت نگرفتم. زیرا گردآوری نظرات دیگران کار من نیست. خب پس صرف انباشته شدن از یک عالمه کوتیشن و نقل قول برای ما تسکین بخش نیست و گرهی باز نمی‌کند. فخر مجالس و زینت می‌شود که ما در هر صحبتی ده جمله از این و آن نقل کنیم…

اما آیا این آن نیازی است که ما در پی‌اش هستیم؟

{متاثر از همین جملۀ شوپنهاور، در جرعه‌های آغازین می، من خوانش تالیفی را عرض کردم. آنجا در موردش با هم حرف زدیم به شرحی که گفته شد. چه نیازی ما را وادار کرده است که این جا دور هم اگر چه به شکل دورادور باشیم؟ من عرایضی را تقدیم شما کنم و شما هم عمر بگذارید و آن‌ها را بشنوید؟ این چند هزار نفری که پیگیر می هستیم چی کم داریم؟ ما اینجا روش‌های کسب درآمد در ۴۸ ساعت، چگونه دیده شویم، چگونه موفق شویم و حرف انگیزشی و اینجور چیزها نداریم. لااقل شنیدن این جملات به صورت مستقیم برای شما نان و آب نمی‌شود. من هم که فروشندۀ این سطرها نیستم و مدرک هم که به ما نمی‌دهند. کدام نیاز از ما دارد تامین می‌شود که در ما شوق شنیدن و پیگیری مطلب را ایجاد می‌کند؟ برای پاسخ به این پرسش می‌خواهم به سراغ صفحۀ ۱۲۴ از کتاب متعلقات و ملحقات بروم. معرفی دقیق کتب و منابع در وب سایت می هست و مشخص است که ما از چه منابعی استفاده می‌کنیم.}

شوپنهاور با یک مقدمه شروع می‌کند که من از آن می‌گذرم چون موضوع صحبت ما نیست. فلسفه خوانی دانشگاهی را از فلسفۀ واقعی یا فلسفۀ محض تفکیک می‌کند. قبلاً هم گفتم شوپنهاور معتقد است که آن چیزی که دانشگاه‌ها می‌توانند از فلسفه بگویند؛ معمولاً آمیخته ای از غرض‌های متنوعی است. حاکمیت‌ها می‌خواهند امنیت خودشان و مشروعیت خودشان را تضمین کنند. استاد می‌خواهد نانش را در بیاورد و دانشجو می‌خواهد مدرکش را بگیرد. این غرض‌ها باعث می‌شود از فلسفۀ ناب یا فلسفیدن ناب دور شویم. به نوعی تفکیک کرده و گفته است: آن‌چیزی که دانشگاه می‌آموزد؛ فلسفۀ کاربردی ست. اما فلسفۀ محض هیچ کاری جز کشف حقیقت ندارد. با این پیش درآمد سطر بعدی کتاب را برای شما می‌خوانم. “و لذا می‌توان نتیجه گرفت که هر هدف دیگری که فلسفه وسیلۀ آن شود برای آن مهلک خواهد بود. هدف والای فلسفه ارضای آن نیاز شریفی است که من آن را نیاز متافیزیکی نامیده ام و انسان‌ها در همۀ ادوار و اعصار عمیقاً شدید آن را احساس می‌کنند.” اینجاست که شوپنهاور توضیح می‌دهد و می‌گوید ما یک نیاز متافیزیکی داریم. می‌گوید این نیاز تامین نمی‌شود مگر اینکه بتوانیم راهی به حقیقت پیدا کنیم. بعد می‌گوید اگر شما بخواهید این راه را به کاسبی، به امرار معاش و به کسب موقعیت اجتماعی مغشوش کنید؛ آنگاه به جای کشف لغت به دنبال لفاظی  و کلمه در کلمه گذاشتن می‌گردید و خزعبلات می‌گویید. حالا شوپنهاور اینجا می‌گوید خزعبلات منظورش مثل همان چیزهایی است هگل می‌گوید. پس ما غرضمان روشن است. ما آوارۀ حقیقت هستیم. آوارۀ حقیقت در مراجعۀ به متون تن به تعبد نمی‌دهد. هم آماده است برای ویران شدن باورهای خودش کما این که من آمدم خودم را به پتک نقد و اندیشۀ شوپنهاور بسپرم. هم آماده است که خود متن را پتک بزند. اینجاست که ما می‌توانیم یک خوانش فعال را داشته باشیم.

ما برای تسلی نیاز متافیزیکی خود به سراغ حقیقتی می‌خواهیم برویم. از این رو آمدیم و در باب حکمت زندگی را خواندیم. کلمه به کلمه، وادی به وادی را پیش آمدیم و به گردنۀ زندگی، به مسئلۀ زندگی رسیدیم. در زندگی می‌اندیشیدیم، مرگ خود را نشانمان می‌داد. ما زمانی به چرایی زندگی می‌اندیشیم که آن را در مواجهۀ با پایان می‌بینیم. بعد در جرعۀ قبل رسیدیم به این تفاوت نگاه که شاید مرگ آن چیزی نیست که در پایان با آن رو به رو می‌شویم؛ بلکه شاید چیزی است که در پشت سر ما است.

{مثالی هست در ذهن خودم که خیلی مرورش می‌کنم اما یادم رفته بود خدمت شما بگم. چوپانی را فرض کنید که چوبی برداشته و گله را به چرا برده است. هی می‌کند و چوب می‌چرخاند. به ظاهر دارد گوسفندانش را می‌ترساند و هی می‌کنه. چرا اینکار رو می‌کنه؟ برای اینکه از آغل بکشونه به صحرا و در صحرا از وادی خشک ببره به مرتع، ببره به جایی که آب و علفی وجود دارد و می‌شود ارتزاقی صورت گیرد که آن‌ها سیر شوند. آن‌ها رو مجبور می‌کنه به پیمودن و رفتن. چجوری مجبور می‌کنه؟ چوبی می‌چرخونه و هی هی می‌کنه. گاهی وقت‌ها هم سگ گله است که هی هی می‌کند. به هرحال این گله به سمت مرتعی که چوپان اراده کرده است در حرکت‌اند. خوب مشکل آن‌جا پیش می‌آید که این گله به چرا رفتند و گوسفندان غذا خوردند. پروار شدند و چوپان مهربانانه دستی به سر و گوش آنان کشیده است. اگر بره دار شدند، قابله شد. اگر گرگ، به گوسفندان حمله کرد نگهبان شد. اگر گم شدند راهنما شد. به اعتبار تمام نیاز گوسفندان این چوپان خیرخواه آنان بوده است و به دادشان رسیده است. حالا اینجا می‌رسیم به قسمت دشوار حکایتمون، رفیق من لطفاً از اینجا به بعد رو از نگاه گوسفند به ماجرا نگاه کن. آیا برای گوسفند این سوال نباید وجود داشته باشد لحظه‌ای که تیغ ذبح چوپان را بر گردن خود می‌بیند که آیا مرد حسابی، گرگ خواست بخورد اجازه ندادی. خودم خواستم گم شوم راهنما شدی. خواستم لاغر بمونم تو آغل؛ منو کشوندی اینجا سیرم کردی، غذای تر و تازه به من دادی. این همه مهربانی که به من کردی، برای این بود که در آخر من را سلاخی کنی؟ این چه حکایتی است؟ این چه زندگی است؟ که تو قابلۀ من بودی، راهنمای من بودی، ندیم و همراه من بودی، یک وقت‌هایی هم می‌نشستی و برایم نی می‌زدی. حالا که رسیده ام به نقطۀ پروار و استوار تو تیغ بر گردنم می‌گذاری؟ آیا گوسفند حق دارد که این جهان را پوچ و بی هدف تلقی کند یا خیر؟}

ارادۀ مطلق

گوسفندان ماجرایی که برایت تعریف کردم ما هستیم. من و تو‌ در این جهان در این مرتع چریدیم، پریدیم، زیستیم، پروار شدیم و بعد در نهایت این پروار شدن تیغ سلاخی رسیده و سر را بریده است. از نگاه گوسفند هر چه نگاه کنی؛ این جهان پوچ است و پاسخی وجود ندارد. برای چه؟ چرا؟ نکته اینجاست که پاسخ این چرا در ارادۀ چوپان است. عملاً مرگ در فعل انسان نیست. این مرگ ارادۀ چیزی جز انسان است. حالا هر اسمی که می‌خواهی برای آن بگذار. می‌خواهی بگو این طبیعت است. فرگشت است. یا رب است. به هر حال این ارادۀ من نیست. ارادۀ چیزی، کسی -هستی یا پدیدۀ دیگری- است. (ارادۀ هر چیزی که به آن اعتقاد داری! می‌بینی؟ من می‌خواهم مطلق صحبت کنم!) یک چیز دیگری دارد این مرگ را اراده می‌کند. خوب چرا داری اراده می‌کنی؟ پاسخ این سوال نزد من نیست چون اراده، ارادۀ من نیست. تو از من بپرس که حسام چرا داری پادکست می‌سازی؟ من برایت توضیح می‌دهم. اما بگو چرا داری می‌میری؟ خوب من واقعاً نمی‌خواهم بمیرم! ارادۀ من نیست که بخواهم بمیرم. من  دارم از مرگ فرار می‌کنم. من تمام سعی‌ام را می‌کنم که از مرگ فرار کنم اما می‌میرم. تو می‌گی چرا می‌میرم؟ از آنکه می‌میراند بپرس. من پاسخی برای این که چرا می‌میرم ندارم.

این نقطه است که اندیشمندان دو راه را در پیش گرفته‌اند. ما حیطۀ صحبت مون، حیطۀ صحبت‌های آیینی و نقل قول نیست. معنی‌اش هم این نیست که این گونه صحبت کردن، نادرست است. ما داریم در فضای دیگری صحبت می‌کنیم. بر اساس این اصولی که ما داریم؛ فکر می‌کنیم دو راه بیشتر وجود ندارد: راه اول این است که آن نمی‌دانم را به سمت نیستی، میل و جهت بدهیم. می‌گویم نمی‌دانم. کاری نمی‌توانیم بکنیم. کسی نمی‌تواند بگوید من کاملاً اشراف دارم و می‌توانم ثابت کنم که چرا می‌میرم. آن بیرون از پرچین عقل من چیده شده است. این نمی‌دانم را به سمت نیستی میل می‌دهم و می‌گویم من به اعتبار نبودن در پی زندگی هستم. فرض می‌کنم فرصت کوتاهی برای زیستن دارم و در این دورۀ کوتاه این‌گونه که فلسفه پاسخ می‌دهد؛ زندگی می‌کنم. این یک مدل است. یک شیوۀ دیگر این است که آن نمی‌دانم را میل بدهیم به این که سمتِ بعدی هم هست. ولی نمی‌دانم آن بعد چیست. با محاسبات و رویکردی که من دارم می‌بینم و نظام فلسفی و فکری من بعدی هم هست و نمی‌دانم را نقطۀ پایانی نمی‌دانم. حالا شوپنهاور در این دو نگاه کدام سمت ماجرا ایستاده است؟ من نمی‌خواهم اینجا پاسخ بدهم و بگویم شوپنهاور در کدام یک از این دو دسته است. واقعاً پاسخ به این سوال نیاز به اشراف به فلسفۀ شوپنهاور دارد که ما از ابتدا گفتیم که سودای چنین راهی را نداریم یا لااقل من خودم را قوارۀ این ادعا نمی‌بینم. اما از جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور دفتر چهارم صفحۀ ۳۲۱ یک جمله را برای شما نقل می‌کنم. شوپنهاور اول یک مثال می‌آورد از هملت پردۀ سوم صحنۀ اول که حالا مترجم زحمت کشیده و رفرنس آن را داده است. بعد می‌رسد به مرور مسائل زندگی می‌گوید این زندگی پر از درد و آشوب و رنج و گرفتاری است. تعبیری که در سطر پنجم همین صفحه آورده است؛ می‌گوید: جهان بشریت جولانگاه تصادف و اشتباه است. حالا جهانی که انقدر پر از درد و رنج است؛ بهترین هدیه ای که می‌تواند به ما بدهد این است که اجازه دهد ما پیاده شویم. ما وسط این مهلکه نباشیم. از این مثال به مقولۀ خودکشی می‌رسد. راجع به خودکشی تعابیری دارد که از روی کتاب می‌خوانم: اکنون اگر خودکشی این نیستی را به ما عرضه کند به طوری که دوراهی بودن یا نبودن به معنای کامل پیش روی ما قرار گیرد؛ بی قید و شرط می‌توان آن را به عنوان یک استهلاک بسیار مطلوب برگزید. انجامی که باید قلبا در آرزوی آن بود. اما چیزی در ما است که می‌گوید، چنین نیست. این پایان امور نیست، مرگ نابودی مطلق نیست. حالا قضاوت را می‌سپارم به شما، چه برداشت می‌کنید؟ تصور شما این است شوپنهاور در گروهی بوده است که نمی‌دانم را معطوف به نیستی گرفته که با همۀ صراحتش و با همۀ غرغر کردنش هرگز به سمت خودکشی نرفته است؟ شوپنهاور لایف استایل خیلی جدی، منضبط و سالمی داشته و برای خیلی‌ها مرگ شوپنهاور مرگ نامنتظره ای بوده است! ما در عملکرد این آدم حرکت به سمت خودزنی و خودکشی را نمی‌بینیم. این سطر را هم از رو برای شما خوندم، اما نمی‌خواهیم قضاوت کنیم. فعلاً این را به عنوان تلنگر در گوشۀ ذهن خود بگذارید تا به جمع‌بندی جرعۀ نوزدهم برسیم.

خب رسیدیم به پایان جرعه‌ای که در آن می‌خواهیم پیشگفتار را به پایان برسانیم. برای اینکه پایان‌ها قرینه اش درست در بیاید پاراگراف آخر پیش‌گفتار را برایتان می‌خوانم. در سطر ۱۷ صفحۀ ۱۸ می‌گوید: البته به طور کلی فرزانگان همۀ دوران‌ها پیوسته یک چیز را گفته اند و سفیهان که در همۀ اعصار اکثریت عظیم را تشکیل می‌دهند؛ همواره عکس آن عمل کرده و از این پس نیز چنین خواهد ماند. از این رو ولتر می‌گوید این جهان هنگامی که ترکش می‌گوییم همانقدر احمقانه و همانقدر پلید است، که آن را به هنگام ورود یافتیم. خب جا دارد اینجا از حضرت آرتور سوال کنیم که بزرگوار آن چیزی که فرزانگان عالم در تمام دوران‌ها بر سر آن متفق القول بوده‌اند و متقابلاً اکثریت عظیمی که سفیهان بوده اند آن را نپذیرفته اند چه بوده است؟ کدام است این‌چنین مورد اجماع بوده توسط فرزانگان و متقابلاً مورد انکار بوده است توسط سفیهان؟ چه پاسخی دارید برای آن؟

این که شما مجبور هستید فهم خود را در این پاسخ ادغام کنید، یعنی متن ساکت است و مقدمه نیاورده است. استنتاج منطقی نکرده است. نویسنده قصد داشته است که ما را نسبت به موضوع گمراه کند. همۀ این اوصاف و شرایط برای من لااقل کافی است قضاوت کنم که این سطرها، گزاره‌های فلسفی این فیلسوف نیست. استدلالی نکرده که من بر اساس این استدلال بخواهم بپذیرم. در مقام تصدیق بر بیایم یا بخواهم ردیه ای بگویم. به عبارت دیگر می‌گویم نویسنده شاعرانگی کرده است. شما این عبارت شاعرانگی کردن را پیش از این از من شنیده اید. اصلا و ابدا منظورم این نیست که شاعرانگی کردن کار بی ثمر یا کم ارزشی است. اتفاقاً در برخی موارد ضرورت دارد. کجا؟ من با یک تجربه روبرو شده‌ام که بر من غمی افزوده، شانه‌هایم از ماتم سنگین شده است. پری‌رویی را دیدم دلم رفته است. زیبایی را دیدم که به وجد آمده‌ام. من که نمی‌توانم استدلال و برهان خدمت شما بیاورم. من دیدم و در من چنین اثر کرده است. من می‌آیم و فقط احساسم و عواطفم را با شما در میان می‌گذارم. اصلا هم به دنبال این نیستم که در مخاطب اقناع ایجاد کنم. حالا یا برایش استدلال ندارم یا به هر دلیلی می‌خوام در صحبتم اجمال داشته باشم و مجمل صحبت کنم. اینجا شوپنهاور مجمل صحبت کرده است. این یورش بردن و اکثریت آدم‌ها را به عنوان جمعی از سفها و افراد نادان خواندن را می‌خواهم بهانه کنم و این جرعه را با طرح یک سوال که به فهم خودم سوال بسیار مهمی است به پایان ببرم. با این مقدمه سوالم را شروع می‌کنم. آیا زندگی به ما هو و زندگی همین که من زنده ام ارزشمند است یا زندگی تحفه بی ارزشی است که باید برای ارزندگی آن را به نقطه ای برسانم یا برای آن افزونه ای داشته باشم؟ چرا این تفکیک را می‌کنم؟ چون همین الان اکنون زنده ایم اما سعادتمند می‌شویم یا لااقل می‌خواهیم سعادتمند شویم. پس سعادت امری موکول به بعد است. یعنی من زنده ام اما برای سعادتمند شدن باید طرحی را عملی کنم و کارکردی داشته باشم. این طرح و کارکرد در کجاست؟ در ایدۀ کسی است که دارد این باید را به من انشا می‌کند. یک فکری دارد و یک تصوری دارد. بهتر است از این واژه استفاده کنم انگاره ای در ذهن دارد که می‌گوید زندگی برای آدم‌ها وقتی ارزشمند است که به سمت این انگاره حرکت کنند. اگر شبیه شدید که سعادتمند هستید اما اگر شبیه نشدید چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر گوینده کسی مثل شوپنهاور باشد، اهل قلم باشد و سلاحش کلمه باشد با قلمش کلمه به سمت ما پرتاب می‌کند و می‌گوید اکثریت نادان احمق. اما اگر شوپنهاور نباشد، هیتلر باشد و ما را مطابق با انگارۀ خودش نداند، راهی کوره آدم سازی می‌کند .چون زندگی وقتی برای او ارزش دارد که مطابقت با چیزهایی که در ذهن دارد داشته باشد. اما ایده چیست؟ از کجا بدانیم این ایدۀ شوپنهاور چیست؟ ایدۀ هیتلر چیست؟ ایده حسام چیست؟ علم به ایده یا شناخت ایده را ایدئولوژی می‌گوییم.

اگر شما به مقدماتی که من تا اینجا گفته ام، ایراد دارید که ایرادتان را بفرمایید و مثلا بگویید سوال غلط است. آیا اگر سوال درست است پاسخ شما چیست؟ آیا زندگی همین که زندگی است ارزشمند است یا اگر زندگی مطابق با طرح حکیمانه‌ای باشد ارزشمند است؟ این کلمه طرح را از خودم نمی‌آورم، این را در پیش‌گفتار صفحۀ ۱۷ سطر ۱۴ می‌گوید: با این حال اگر بخواهم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم، ناچار بودم از مواضع برترم کوتاه بیایم و الی آخر. یعنی شوپنهاور می‌گوید من آمده‌ام برای زندگی طرح بدهم. در پایان پیش‌گفتارش هم می‌گوید من طرحم را می‌گویم همه عقلا هم یک حرف زده اند و هرکس هم نپذیرد سفیه عالم است! به سوال فکر کنیم و بیندیشیم چه رخ می‌دهد که در سرزمینی با این‌همه فیلسوف نظیر شوپنهاور، نیچه، هایدگر و امثالهم، نازیسم شکل می‌گیرد؟! این دغدغۀ اجتماعی را نمی‌توانیم از اندیشیدن خود حذف کنیم.

{خب این سوال محضر شریف شما باشد من هم با شما به آن فکر می‌کنم احتمال داره جرعۀ بعدی که شروع فصل اول هست رو با یکی دو هفته وقفه پیش رو داشته باشیم.}

عادت داریم که مرگ را نقطه‌ای در پایان بردار زندگی تصور کنیم. تفاوت نمی‌کند که این نقطه، بن بست زندگی باشد یا بنابر ایمان ِخداباورانه، گذرگاهی که ما را به زندگی دیگری منتقل کند. به هرحال مرگ آنچیزی است که با آن روبرو خواهیم شد. اما من در این جرعه با اتکا به آراء شوپنهاور، مرگ را از سوی دیگری دیده‌ام.

 

متن كامل جرعه هجدهم: مرگ از سوی دیگر

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{سلام رفقای من،‌ امیدوارم تندرست باشید. هم پیاله‌ایم ما با هم، در خُم حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور و همچنان در پیشگفتار با هم صفا می‌کنیم.
در پایان جرعۀ هفدهم من یک سوال مطرح کردم. گفتم آقا، خانوم آیا هر آنچه که هست رنج است و هر زمان که در این رنج وقفه می‌افتد، ما لذت را تجربه می‌کنیم یا آن چه که هست، لذت است و هر وقت در این لذت وقفه می‌افتد ما رنج را تجربه می‌‌کنیم؟ سوال را بخواهم دقیق‌تر مطرح کنم، آیا رنج است که ایجابی است و لذت سلبی است یا بالعکس، لذت ایجابی است و رنج سلبی است؟
اپیزود هجدهم راجع به این سوال صحبت خواهیم کرد. اما ستون اصلی حرفمون و آن چیزی که می‌خوایم بهش فکر کنیم، مرگ است.}

 

مرگ را چه تعبیر کنیم

مرگ به خودی خود‌ امر پوشیده‌ای است یا چه بسا ما آن چنان پوشیده‌ایم که مرگ آشکارمان خواهد کرد و بنابراین در این نقطه که هستیم آن را آنچه که باید نمی‌بینیم. پس بحث در این مورد دشوار است و نیازمند دقت است. به بهانۀ جمله‌ای که در جرعۀ هفدهم گفتم، بحثم را آغاز می‌کنم. آنجا عرض کردم که عبارتِ تا من هستم مرگ نیست و چون من هستم، مرگ نیست (که بعد به این بهانه بخواهیم آن را از دایرۀ سوالاتمان حذف کنیم)، در مقام بیان گزارۀ فلسفی چرت محسوب می‌شود. حالا اگر کسی دارد جایی شاعرانگی می‌‌کند و از صنایع ادبی استفاده می‌‌کند و حظش را می‌برد، آن دیگر گوارای وجودش باد. ‌اما اگر دارد به عنوان یک استدلال فلسفی صغری، کبری می‌چیند که چون چنین شد صغری و چون چنان خواهد شد، کبری پس نتیجه این؛ این حقیقتا استدلال درستی نیست.

 

غایت فلسفه آشکارگی‌ست

{ببینید این یک گرفتاری رایج است که خیلی از ماها بهش مبتلا هستیم. آنجایی که باید بفلسفیم و فکر کنیم، به جای آنکه این فلسفیدن ما به آشکارگی ختم ‌شود و یک ابهامی ‌را نور بیاندازد و روشن کند؛ بدتر یک جملۀ واضحی را مبهم می‌کند. خیلی هم فکر می‌‌کنیم که به به چه کردم، همه رو دیوونه کردم، چقدر این فلسفی شد!
آقا از من سوال می‌‌پرسند و می‌‌گویند که حسام تو کیستی؟ من نمی‌توانم در جواب اینکه تو کیستی بگویم موجیم که آسودگی ما عدم ماست. این جواب نشد! فلسفیدن نشد که! کار فیلسوف این است که این هستی را آشکار کند.}
یک وقت است که ما با علم مَدرَسی فلسفه به عنوان یک تخصص و دانش مواجهیم. خب صد البته هر دانشی یک ترمینولوژی و سوابق خود را دارد. هر لفظی در معنای دقیق خود استعمال می‌شود. در علوم انسانی استفاده از الفاظ بسیار دقیق باید صورت بگیرد و در فلسفه به نحوه مواکد، بسیار، بسیار دقیق. چون پنس و تیغِ جراح در علوم انسانی، لفظ و گزاره و جمله و نحوۀ طرح قضایا و استقلال می‌شود. خب این‌که ما اصطلاحات را ندانیم و متن برایمان پیچیده باشد؛ قابل فهم است. درست به همین علت است که الان نمی‌توانیم دربارۀ جهان همچون تصور و ایدۀ شوپنهاور بحث کنیم. چون او با ترمینولوژی کانت صحبت می‌کند. خب من نمی‌فهمم وقتی دارد نسبت اراده به الشی فی النفسه را می‌‌گوید. تا کی نمی‌فهمم؟ تا زمانی که فلسفۀ کانت را نفهمیده باشم. این فرق می‌کند با اینکه شما یک جمله‌ای را که می‌‌توانی واضح بگویی، مبهم بگویی و بگویی حالا شد فلسفی. نه اتفاقاً قدرت فلسفی آدم‌ها را در تبیین آشکار مسائل می‌توانید ببینید. این‌که ما با هر سطحی از سواد – عرض می‌کنم سطح متوسط به بالا- پای صحبت جناب ملکیان می‌‌نشینیم، به قدر بضاعت خودمان می‌فهمیم چه می‌گوید. معنی آن این نیست که دارد غیر فلسفی صحبت می‌کند که من می‌فهمم. نه! او دارد به معنای حقیقی کلمه آشکار می‌‌کند و فلسفیدن را به ما یاد می‌‌دهد. اتفاقا حالا که اسم ایشان را بردیم؛ ایشان عجیب ذهن منضبطی دارد. مثلا می‌خواهد یک موضوع را بحث کند، سریع تقسیم می‌کند که مثلاً در این موضوع ما چهار فرض داریم. یک، دو، سه و چهار و تبیین می‌کند. این متدولوژی بحث فلسفی است. فلسفیدن باید به آشکارگی ختم شود.
{حالا آیا در همۀ زندگی ما باید به نحو فلسفی صحبت کنیم؟ خب نه دیگه! مثلا من با دلبر روبرو باشم دلبر به من بگوید: از این صغرا که تو بر من آغوش گشوده‌ای و از آن کبرا که هر آغوش گشاینده‌ای طالب است، استنتاج می‌‌شود که ماچ می‌خوای؟ خب اینکه زندگی نمی‌شود! شاعرانگی فضیلتی است به جای خودش و فلسفیدن به جای خودش.
این مقدمۀ طولانی را گفتم که برگردم به آن جمله که یعنی چه که تا من هستم، مرگ نیست و چون مرگ باشد من نیستم. در قفای این جملۀ تو فهمی از مرگ هست که یک نفس تازه کنم، خدمتتون می‌گویم.}

 

مرگ امری قطعی اما ناشناخته

اگر ما فرض کنیم زمان یک بردار خطی ساده است که من در نقطۀ t0 آن را شروع کرده‌ام و در نقطۀ tn آن را به پایان می‌برم؛ به این محدوده می‌گویند عمر من، زمان من. اگر فرض کنیم که مرگ نیز ‌امری در زمان است و ما می‌توانیم نقطه نمایی در این بردار کنیم و اگر فرض کنیم که به نقطۀ پایانی این بردار tn -که بعد از آن دیگر تمام می‌‌شود و ادامه‌ای ندارد- مرگ می‌گوییم؛ با جمع تمام این فرض‌ها، اگر در نقطۀ t10 که فرض کنید در آن من هستم از من سوال کنند که نظرت راجع به آن tn چیست؟ نظرت راجع به انتهای بردار چیست؟ من پاسخ می‌دهم به آن نرسیده‌ام. می‌گویند وقتی به آن رسیدی بیا برای ما تعریف کن. می‌‌گویم اگر من به آن نقطه برسم؛ دیگر نیستم که تعریف کنم. تمام این فرض‌هایی که خدمت شما گفتم محل نقد است و همه‌اش قابل بازبینی است. این‌که زمان یک بردار خطی باشد، قابل تامل است. این‌که مرگ امری در زمان باشد قابل تامل است. این‌که مرگ نقطۀ پایانی این بردار باشد باز هم قابل تامل است. یعنی هیچ کدام از این‌ها مسلّم نیست. یعنی حتی اگر کسی بخواهد به عنوان یک نظر فلسفی چنین چیزی را مطرح کند که مرگ قابل اندیشیدن نیست، چون در انتهای بردار است؛ باید تمام این فرض‌ها را ثابت کند که این‌ها بدیهی نیستند.

 

درک مرگ

اگر بخواهیم در درک مرگ به تجربیات خود رجوع کنیم (صرف نظر از بحثِ حقیقت آن)؛ ما عمدتا در مورد آن با نگاه زیست‌شناسانه و الهیاتی صحبت می‌کنیم، ‌اما نگاه هستی شناسانه به آن خود ‌امر دشواری است. این که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است، معنی آن این نیست که می‌‌دانیم چیست. هایدگر در کتاب هستی و زمان در صفحۀ پانصد و شصت و سه از نسخه‌ای که من دارم استفاده می‌کنم -اگر اهل تحقیق هستید به متن اصلی مراجعه کنید- اشاره می‌کند به این که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است‌ اما یک امر نه هنوز است. یعنی الان اتفاق نیفتاده اما نزدیک و آجل است. ممکن است پیش بیاید ولی الان این اتفاق نیفتاده است. صرف این قطعیت به معنی آگاهی ما به مرگ نیست. هایدگر می‌گوید آنجا برای اینکه انسان (یا دقیق‌تر دازاین Dasein که موضوع هستی و زمان است) این ابهام را در ذهن خودش پاک کند، دنبال روزینگی می‌رود. هر روزه شدن، روزمره شدن، توجه ذهن از مرگ را برمی‌دارد. حالا عرض من این بود که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است؛ معنیش این نیست که ما می‌‌دانیم آن چیست.

 

 آیا من مرگ را تجربه کرده‌ام یا خیر؟

در پاسخ به این سوال جواب عمومی و غیر دقیقش همانی‌ است که من در اپیزود سی و سوم پادکست انسانک طرح کردم. آنجا گفتم که ما مرگ را تجربه نکرده‌ایم. آن‌هایی هم که تجربه کرده‌اند؛ بعدش برنگشته‌اند که برای ما توضیح دهند. آن‌هایی هم که تجربیاتی از آن را می‌گویند؛ هنوز نمی‌دانیم آیا آن آستانه‌ای که تجربه کرده‌اند خود مرگ است یا نه. درک می‌کنیم که یک مسیری را رفته‌اند و درک می‌‌کنیم که یک دیگر حیاتی را یا حیات از نگاه دیگری را دارند تجربه می‌کنند ‌اما این که این همین مرگ است یا باز بعد از این چیزی وجود دارد؟ (که آن مرگ است و چه بسا این‌ها چون آن‌ را ندیدند به همین تجربۀ فعلی خود مرگ می‌‌گویند.) من نمی‌دانم پس جواب کلی همان چیزی است که در آن جا گفته‌ام. اما اگر دقیق تر بخواهیم صحبت کنیم به فراخور مِی که ادبیات آن ادبیات دقیق‌تری است؛ باید عرض کنم که بله ما مردن را تجربه می‌‌کنیم. اصلاً تجربه می‌‌کنیم که می‌‌گوییم قطعی است وگرنه از کجا آورده‌ایم که بگویم مرگ امری قطعی است؟! تجربه لزوماً به معنای چشیدن نیست بلکه مشاهدۀ مرگ هم تجربه است.

من از همان بچگی که پدرم برایم جوجه خرید و جوجه‌ام مرد؛ مرگ را تجربه کردم. ‌اما مرگ را در یک هستندۀ دیگر مشاهده کردم. مادربزرگم که مرد من این پدیده را تجربه کردم. دوستم، همسایه‌ام، رفیقم که مرد؛ مرگ را تجربه کردم. گرچه مرگ نزد ما حاضر نشده باشد ولی ما آن را مشاهده کرده‌ایم. پس تا اینجا ما یک منبع و تجربه، راجع به مرگ داریم. حالا می‌خواهم به نقد آن بردار خطی برگردم.

رفیق من، آقا و خانم بیا با هم این گونه نگاه کنیم؛ تصور کنیم که در این بردار مرگ پیش روی ماست؟ چرا فرض نکنیم که آن از پشت سر به دنبال ماست؟ یعنی مرگ این نیست که من زندگی می‌کنم، زندگی می‌کنم، زندگی می‌کنم ناگهان به کوچۀ بن بستی می‌‌رسم که اسمش مرگ است. آیا نمی‌شود که بر اساس تجربیات زیستن اینطور بگوییم که مرگ در قفای من است و پشت سرم دارد می‌دود و اتفاقاً زیستن و زندگی فراری است که من از مرگ دارم. من به دنیا که ‌آمدم قبل از آنکه عقلم مرگ آگاه شود، بر اساس غریزه می‌‌دانستم که اگر شیر نخورم می‌میرم. یعنی مرگ در آن لحظه حاضر بوده است. من در فرار از آن شیون کرده‌ام. گریه کرده‌ام؛ به من شیر و غذا داده‌اند. تر و خشک کرده‌اند. من در گریز از آن، ‌امنیت خواسته‌ام. من در گریز از مرگ، مسکن خواسته‌ام و در گریز از آن برای تنهایی علاج پیدا کردم. در گریز از مرگ جفت یافته‌ام، عاشق شدم، دل دادم، زاد و ولد کرده‌ام، چون خودم را پدید آورده‌ام.

 

زندگی برای مرگ برای زندگی

من در گریز از مرگ زندگی جمعی برگزیده‌ام، قراردادها و قواعد موضوع را پدید آورده‌ام و قانون گذاشته‌ام. به مجموعه‌ای از اعتبارات اجتماعی تن داده‌ام.
برای چه؟ برای این که می‌خواسته‌ام از مرگ به زندگی بگریزم. تجربیاتی که ما از این پدیده داریم اتفاقاً متناسب با آن گزاره نیست که تا من هستم مرگ نیست. اگر تا تو هستی، مرگ نیست؛ پس اضطراب چه را با خود می‌کشیم؟ چه بسا معنای وجودی بودن اضطراب مرگ، وجود داشتن مرگ است. مردن چون هست ما در پی زندگی می‌دویم. اگر اینطور ببینیم که اتفاقاً مرگ پشت سر دارد می‌آید و ما داریم به سوی زندگی می‌دویم؛ آنگاه زندگی به خاطر فرار از مرگ، دلچسب است.

اینجاست که سطر هشتم پیشگفتار برای ما معنا پیدا می‌‌کند. در سطر هشتم متن را از رو می‌خوانم: نتیجۀ این برداشت این است که ما به خاطر خود زندگی به آن وابسته هستیم. نه فقط از این رو که از مرگ می‌هراسیم! و از این‌ امر باز هم نتیجه می‌شود که می‌خواهیم زندگی بی پایان باشد. فلسفۀ من به این سوال که آیا زندگی انسان با مفهوم این‌گونه هستی یا این‌گونۀ هستی، تطابق دارد یا اصلا می‌‌تواند تطابق داشته باشد، چنان‌که معروف است پاسخ منفی می‌دهد. ‌اما این سطح از کتاب را نمی‌توانستیم بفهمیم تا زمانی که نگاهمان را نسبت به مرگ تغییر بدهیم.

لااقل اگر هم تغییر نمی‌دهیم بدانیم که دو نگاه است. یک نگاه آن است که مرگ را در انتهای بردار می‌بینند و یک نگاه این است که آن را توام با زندگی و در پس سر می‌بیند. من همین الان که دارم از حکمت زندگی می‌گویم، همین الان از حکمت مرگ هم می‌‌گویم. چون این مرگ است که سائق من به سمت زندگی است. این مرگ است که من را به سمت زندگی هول می‌دهد.

مرگ از نگاه آرتور شوپنهاور

{حالا برویم به سراغ کتاب جهان همچون اراده و تصور. من واقعیت ابتدا که می رو شروع کردم و حالا کتاب حکمت زندگی خیلی به خودم پرهیز دادم که فلانی به سمت این کتاب نرو چون دل کندن از این کتاب بسیار سخت است! کتاب جهان همچون اراده و تصور را دارم می‌گویم. ولی ناگزیر هستم چون این جملات رو خیلی از جاها نمی‌شه فهمید مگر اینکه شما بدانیم پشت این منظومۀ فکری شوپنهاور چیه؟}

 

تعریف مرگ در کتاب جهان همچون اراده و تصور 

به سراغ جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور دفتر چهارم صفحۀ سیصد و ده پاراگراف دوم می‌رویم. شوپنهاور اینطور شروع می‌کند: حیات اکثریتِ عظیم صرفاً کشاکشی‌ست مداوم! برای همین هستی همراه با اطمینان نهایی است به از کف دادن آن. آنچه ایشان را قادر می‌سازد تا به این نبرد طاقت فرسا ادامه دهند؛ آنقدر که ترس از مرگ است، عشق به زندگی نیست. مرگی که به عنوان امری اجتناب ناپذیر در پس زمینه می‌ماند و ممکن است هر لحظه به روی صحنه بیاید. اینجا برایمان پیشگفتار روشن تر شد که شوپنهاور می‌گوید: اگر ما داریم به زندگی میل می‌ورزیم؛ به خاطر ترس از مرگ است.

چون ما از آن چیزی که زیرکار به نام مرگ خفته است؛ خوف داریم. نگاه شوپنهاور متفاوت است با آن نگاه رایجی که فلسفۀ سعادت را تبیین می‌کند و می‌گوید خود زندگی چنان لذیذ است. ما می‌‌توانیم با شوپنهاور موافق نباشیم. یعنی الان چیزهایی که ما داریم عرض می‌کنیم بحث این نیست که الا و بلا ایشون درست می‌گوید! حتی بحث این نیست که علاوه بر آن درست فهمیده باشم شوپنهاور چه می‌گوید! متن را داریم به قدر فرصت و به قدر قابلیت خود نگاه می‌کنیم. در همین صفحه حالا پاراگراف سوم، خط یکی مانده به آخر شوپنهاور یک تلنگر جالبی در اثبات آن ادعایی که دارد می‌‌زند. می‌گوید اگر یک وقتی به یک نفر بگویند، آقا و خانوم، این فراری که داریم از مرگ می‌کنیم خیالت راحت دیگر مرگ پشت سرت نیست؛ دیگر از آن به بعد نمی‌داند برای چه باید زندگی کند.

جمله این است: تقلا برای هستی چیزی است که تمام چیز‌های زنده را در بر می‌گیرد، ایشان را در حرکت نگاه می‌دارد. هنگامی‌که زندگی برایشان تضمین می‌شود، نمی‌دانند چه کنند. از این رو‌ امر دومی‌ که آن‌ها را به حرکت در می‌آورد تلاش برای رهایی از بار هستی است؛ برای کشتن وقت و به عبارت دیگر تلاش برای گریز از کسالت. پس می‌بینیم که تقریباً تمام انسان‌ها پس از آن که نهایتاً از شر تمامی بار‌ها خلاص شدند؛ در امان از نیاز و دلواپسی‌ها اکنون باری می‌شوند بر دوش خود.

شوپنهاور می‌‌گوید اگر آن لحظه‌ای برسد که ما حتی در مخیله‌مان بیاید که دیگر الان مشکلی نیست و مرگ را هم نزدیکی‌های خود نمی‌بینم یا لااقل از آن فاصلۀ معقولی گرفته‌ام؛ یک لحظه ما به کسالت می‌افتیم. حالا احتیاج داریم همین هستی اکنون را خودمان به دوش بکشیم. دیده‌اید به طرف می‌گوییم، چه کار داری می‌کنی؟ می‌گوید وقت کشی می‌کنم. این وقت خودش به دوشمان بار شده است. این فرصت زیستن بدون خطر مرگ را نمی‌دانم چه کارش کنم؟
{بحث طولانی شد من بروم بخشی که می‌خواستم جواب سوال را بدهم از روی کتاب بخوانم. در همین جلسۀ اول دفتر چهارم صفحۀ سیصد و شانزده تیتر پنجاه و هشتم پاسخ به سوالی است که ما در انتهای جرعۀ قبل مطرح کردیم، اینجا هم همین را برایتان می‌خوانم، حالا باز یک جمع‌بندی دیگر لازم داریم که موکول می‌کنیم به جرعۀ بعد.}

جمله این است که هرگونه رضایت یا آنچه معمولاً خوشحالی نامیده می‌شود، حقیقتا و ذاتا همواره سلبی است و هرگز ایجابی نیست. خیلی خوب به برهانی که می‌آورد دقت کنید: چرا که میل یعنی کمبود، شرط مقدم هر گونه لذت است. یعنی چه اتفاقی برایمان رخ دهد؟ یعنی یک میلی داریم که این میل ارضا می‌شود و می‌گوییم آخیش، این لذت است. خود این میل را از کجا می‌آوریم؟ ثمرۀ کمبود است. ما در آن چیزی که کم داریم میل داریم. به محض اینکه دیگر کم نداریم لذت نمی‌بریم و دیگر میلش را نداریم. سپس شوپنهاور ادامه می‌دهد‌ اما با ارضاء، میل و از این رو لذت متوقف می‌شود. بنابراین رضایت یا خوشی هرگز نمی‌تواند چیزی بیش از دوری از یک درد یا یک نقص باشد. به شیوۀ استدلال دقت کردید؟ نیامد شاعرانگی کند. جمله به هم ببافد. خیلی واضح و آشکار دارد با ما صحبت می‌کند. می‌‌گوید لذت یعنی اینکه تو میلت ارضا شود. میل یعنی مایل هستی که نقصی را مرتفع کنی و کمبودی را تامین کنی. پس اساساً تمام میل‌ها مرتکب کمبود است و این کمبود رنج مدام آدمی است. پس در واقع آن چیزی که هست؛ رنج است و آن چیزی که موقت این رنج ایجابی را تسکین می‌دهد؛ لذت است.

 

منابع اپیزود هجدم: مرگ از سوی دیگر

–  جهان همچون اراده و تصور صفحه 310 و 316

– در باب حکمت زندگی – پیش گفتار

– هستی و زمان (مارتین هایدگر به ترجمه سیاوش جمادی) صفحه 563

 

شوپنهاور با چه تجربه‌ای از زیستن، به این نظام فلسفی رسیده است؟ اینجاست که به نظر می‌رسد اطلاعی گذرا از زندگی شوپنهاور می‌تواند گفته‌های او را برای ما باورپذیرتر کند. به همین علت چند دقیقه‌ای از داستان او گفتم و سپس رسیدیم به بحث شریف ِمرگ

منابع استفاده شده:

–        جهان همچون اراده و تصور صفحه 1067


● تقدیم از: حسام ایپکچی
◦ خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور
• تاریخ انتشار: 12 تیرماه ۱۴۰۰

متن كامل جرعه هفدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{هم پیاله‌های من سلام، امیدوارم که تندرست و پربار باشین. بر سر سفرۀ حکمت زندگی هستیم، کتابی به قلم آرتور شوپنهاور. در جرعۀ قبل بر اساس ارجاعی که خود شوپنهاور در پیشگفتار داده بود رفتیم به سراغ سرفصل چهل و نهم، از جلد دوم کتاب اصلی او یعنی جهان همچون اراده و ایده که البته در فارسی جهان همچون اراده و تصور ترجمه شده. در این بند چهل و نهم نقد‌ها و نگاه شوپنهاور به موضوع سعادت رو مطرح کردیم، مختصر و البته گذرا و رسیدیم به سر فصل شریف رنج.}

در این جرعه می‌خواهم کمی مفصل‌تر راجع به رنج صحبت کنم. اگر به خاطرتان باشد در جرعه‌های اول عرض کردم که سبک طرح موضوعم در می اینطور نیست که بخواهیم چند جرعۀ پیاپی در باب زندگی آرتور شوپنهاور صحبت کنیم. به فراخور صحبت اگر جایی نیاز پیدا شد، به زندگی او هم ارجاع می‌دهیم. به گمانم آمد که الان وقت مناسبی است که به حد چند دقیقه کوتاه و گذرا در مورد شخصیت و زندگی آرتور شوپنهاور اشاره داشته باشم و بعد صحبتمان را در همین جرعه ادامه دهیم.

مختصر درنگی بر زندگی آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور همواره از جانب نهادهای رسمی فلسفه، دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها مورد بی‌مهری بوده و خیلی فیلسوف مهمی در فضای مَدرَسی فلسفه نبوده است. در خود کشور ما هم شاید تا همین دهه‌های اخیر که تازه منابع فارسی در این مورد پیدا شد و کتب او به زبان فارسی ترجمه شد، مورد توجه فلسفه‌آموزهای کشور ما نبوده است. ترجمه‌ای که ما الان در مورد آرتور شوپنهاور به آن رجوع می‌کنیم، ترجمۀ یک فیلسوف نیست. رضا ولی یاری فلسفه خوانده نیست، به قول یکی از اساتید که می‌گفت این جنون دارد که سراغ شوپنهاور رفته و جوان هم است. ولی به عنوان یک علاقه‌مند در حال ترجمۀ کتاب‌های شوپنهاور است. می‌خواهم بگویم شوپنهاور مورد اقبال نبوده است. نه در ایران، بلکه در خود دانشگاه‌های غرب هم شوپنهاور چندان مورد توجه قرار نگرفته و در زمان حیات خود کاملا تحت سیطرۀ شهرت هگل با بی‌مهری رو به رو بوده است. او هم متقابلا از خجالت هگل در می‌آمده است. یعنی شوپنهاور او را در کتاب‌هایش یک شیاد معرفی می‌کند و می‌گوید تو اصلا فیلسوف حکومتی هستی. از این موارد که البته به قول گزارشگرهای ورزشی چیزی از ارزش‌های هگل کم نمی‌کند، اما لزوما همۀ نقدهایی که شوپنهاور می‌گوید، پر بیراه نیست.

شوپنهاور به معنای عرفی واقعا یک نابغه است. یعنی به عنوان جوانی که در 25 سالگی دکترای فلسفه را با یک رسالۀ خوب و مفصل در مورد اصلِ جهتِ کافی، گرفته است و بعد از پنج سال، کتاب جهان همچون اراده و ایده را نوشته و منتشر کرده است -یعنی در سی سالگی که خیلی سن پایینی است برای همچین اثری! بقیه فیلسوف‌ها عمدتاً در مرز چهل سالگی اثر پخته ای را منتشر کرده‌اند.- هگل پدیدارشناسی روح را در سن سی و هشت سالگی منتشر کرده است. هایدگر هستی و زمان را در سن سی و هشت سالگی منتشر می‌کند. کانت که تا پنجاه و چند سالگی اثر چشمگیری در حوزه فلسفه نداشته است. در این فضا وقتی در سن سی سالگی چنین اثری خلق می‌شود ما باید بدانیم که این فرد یک فرد با دقت و نابغه بوده است.

نمود فلسفه در زندگی شوپنهاور

اما من شخصا علاقه‌ام به شوپنهاور بابت نبوغ و فلسفه‌پردازی‌اش نیست بلکه چیزی که در این آدم خیلی برای من چشمگیر و مهم بوده، این است که به نظر می‌آید آشکار و پنهان فلسفه را در میان زندگی خود چشیده و از این حیث با بسیاری از نامداران این عرصه فاصله دارد. جناب کانت با تمام مقاماتی که در حوزۀ فلسفه دارد و واقعاً کتمان نشدنی است اما یک زندگی پر فراز و نشیب نداشته است. یعنی خود شوپنهاور می‌گوید من به نوعی دارم توضیحی بر یافته‌های کانت اضافه می‌کنم و خود را پسا کانتی می‌داند و می‌دانیم که اهل تعارف نیست. یعنی اگر به نظرش کانت آدم بی سوادی بود، خیلی رک و راست می‌گفت او بی‌سواد است، کما آنکه در مورد خیلی از فیلسوف‌های یونان نظرات خیلی قاطعی گفته است که جلوتر در جرعه‌های بعد برایتان می‌گویم.

اما کانت یک زندگی پر فراز و نشیب نداشته است، یک فرد بدون حاشیه و بدون حادثه در شهر زندگی کرده است، درس خوانده و درس داده است. تا پنجاه و چند سالگی هم اثر خیلی فاخری منتشر نکرده است. یعنی اگر کانت مثل نیچه بود و در سن چهل و چند سالگی از دنیا می‌رفت؛ چه بسا فرد گمنامی بود که نامی از او در تاریخ فلسفه باقی نمی‌ماند. چون اثری نداشت که بخواهد با آن شناخته شود. در یک حصار محدودی با یک روتین مشخص زیسته، سالیان سال زحمت کشیده و فکر کرده است؛ اما عرض می‌کنم که زندگی بی حاشیه و بدون نوسانی داشته است. یا فیلسوف عظیم الشان دیگری مثل جناب هایدگر با آن اثر فاخر و سخت فهمیدنی‌ای به نام هستی و زمان، وقتی زندگی اش را مرور می‌کنیم زندگی پرتلاطمی نداشته است. روستازاده ای بوده و از پدری متولد شده است که خادم و پیش کاره عیسی بوده و در پایان هم پیش پدر و مادرش در همان جا دفن شده است. این حد فاصل تولد تا مرگ را عمدتاً در روستای زادگاه خود در یک کلبه نشسته، فکر کرده، درس داده، خوانده و نوشته است. تقریباً می‌شود او را یک فیلسوف فارغ از حادثه و منزوی دانست. اگر یک دوره کوتاه نمی‌رفت عضو حزب نازی شود و برگردد احتمالاً هیچ حادثه چشم‌گیری در زندگی این آدم قابل روایت نبود. اما شوپنهاور از این حیث مثل کانت، هایدگر و مثل خیلی‌های دیگر نیست. چه بسا مثل خود هگل و دکارت هم نیست. شاید بشود تلاطم‌های زندگی او را چیزی شبیه به مثلا اسپینوزا دانست.

رنج زیستن

شوپنهاور زندگی پر فراز و فرود و پرحادثه‌ای داشته است. یک قلم از آن این است که پدرش در هفده سالگی او خودکشی می‌کند. پدر تاجر مسلکی داشته و وضع مالی خوبی هم داشته اند، هلندی تبار بوده اند و مادرش هم آلمانی بوده است. خود شوپنهاور اما در محدودۀ لهستان امروزی (پادشاهی پروس) به دنیا آمده است. با مادرش رابطه خوبی نداشته است و مادر او را ترک می‌کند. از همان کودکی محرومیت از پدر، محرومیت از مادر، محرومیت‌های دردناک، یعنی خودکشی پدر اتفاق ساده ای نیست. اینکه مادری تو را ترک کند و دنبال زندگی خودش برود؛ یعنی با کس دیگری زندگی کنند و تو را نپذیرد، این اتفاق ساده ای نیست. البته که ما اینجا نمی‌خواهیم مادر را قضاوت کنیم. باید زندگی را دید و دید در چه موقعیتی مادر به همچین تصمیمی رسیده است. ولی به هر حال برای شوپنهاور این اتفاق، اتفاق بزرگی است.

شوپنهاور آدم یک جانشین و آدم منزوی در یک محدوده هم نبوده است. کشورهای متعددی را سفر کرده است و از حیث مالی آدم متمولی بوده است. متمول بودنش هم به خاطر این است که از لحاظ مالی زندگی اش را اداره می‌کرده است. او با هزینۀ شخصی کتاب جهان همچون اراده و تصور را منتشر می‌کند و این کتاب با بی‌مهری روبرو می‌شود. نوشته شده که در جایی می‌بیند در بساط سبزی فروشی کاغذ باطله‌ای که استفاده می‌کرده اند کتاب‌های شوپنهاور بوده است. شوپنهاور تجربیات زیستۀ متعددی داشته است. مرگ دیده، فراق دیده، جدایی دیده، سفر دیده، هجرت کرده، به چند زبان آشنا شده و مسلط شده است، دروس و رشته‌های متنوعی خوانده است. می‌دانید ابتدا طبیعی می‌خوانده است. در مقالات اگر نگاه کرده باشید؛ ارجاعات بسیار دقیقی روی بحث‌های شیمی، طب، زیست شناسی دارد و بعد هم که در فلسفه ماهر است. جنگ را تجربه کرده است. پاندمی و بیماری فراگیر را تجربه کرده است. از وسط این همه آشوب و نزاع و رخداد، فلسفه‌ای را تبیین کرده است.

{همه این essay طولانی را برایتان گفتم که یادآوری شود برای خودم و شما هم بدانید که کسی دارد از رنج صحبت می‌کند که رنج را زیسته است. ما وقتی فلسفه شوپنهاور را می‌خوانیم؛ آمیختگی این فلسفه با زندگی را درک می‌کنیم. زندگی و مرگ کلمات پر تکراریست در ادبیات شوپنهاور. شما این میزان از زندگی را در ادبیات هایدگر نمی‌بینید. آنقدر که این متوجه هستی و هستنده بوده، متوجه زندگی نبوده است. مقدمه طولانی شد ولی لازم بود آن را با هم مرور کنیم حالا بریم به سراغ صفحه ۱۰۶۷ از کتاب جهان همچون اراده و تصور، چند سطری را برای شما عرض کنم.}

در جرعۀ قبل به یاد دارید که عرض کردم که رنج پالاینده است. این نظر شوپنهاور است که می‌گوید رنج برای رستگاری ما ضرورت دارد و ما اگر به رستگاری می‌رسیم به واسطۀ رنجی است که می‌بریم نه به واسطه عبادتی که می‌کنیم. اینجا یک جملۀ معترضه بگویم در دقیقۀ چهارده جرعۀ شانزدهم: من گفتم که شوپنهاور انسان خدا باوری نیست. این گزارش دقیق نیست. ما وقتی داریم در مورد فلسفه صحبت می‌کنیم باید دقیق سخن بگوییم. من نمی‌دانم شوپنهاور خدا باور بوده است یا نه. چون خود کلمۀ خدا هم، لفظ مبهمی است. من این جمله را تصحیح می‌کنم. دقیقش این است که فلسفۀ شوپنهاور الهیاتی و متکی به گزاره‌های ایمانی و خداباورانه‌ای نیست، این جملۀ دقیق‌تری است. ولی اینکه خودش چه هست و چه نیست را قضاوت نمی‌کنم. جمله معترضه تمام شد. حالا کسی با این نگاه می‌گوید آن چیزی که ما را به رستگاری می‌رساند؛ نه طاعت بلکه رنج کشیدن است.

مرگ، زندگی، مرگ

فیلسوف رنج کشیدۀ ما یک قدم فراتر می‌گذارد و به سراغ مرگ می‌رود. حالا با این پیش درآمد  به سراغ سطر هجدهم از صفحۀ ۱۰۶۷ می‌آییم. شوپنهاور پاراگراف را این‌گونه شروع می‌کند: پس اگر رنج چنین خاصیت پالاینده ای دارد؛ در مقام بالاتر قاتل مرگ است که از رنج هم ترسناک‌تر است. چند سطر پایین‌تر یعنی سطر بیست و سوم به اوج می‌رسد: قطعاً مردن را باید هدف حقیقی زیستن به حساب آورد. در سکرات موت هرآنچه در طول جریان کل زندگی تدارک دیده و نوید داده شده بود معلوم می‌گردد. عجب جمله‌ایست این.

وقتی فیلسوفی با مرگ در طول زندگی اش روبرو شده باشد؛ ناگزیر از اندیشیدن به مرگ است و وقتی به مرگ اندیشیده باشد؛ باید آنچنانی که رسالت فیلسوف هست این رخداد قطعی را تا حد ممکن به آشکارگی برساند. یعنی راجع به مرگ صحبت و فکر کند. این جملاتی که بعضا از زبان فیلسوفان شهیری در تاریخ نقل شده است چون من باشم مرگ نیست، آن دمی می‌آید که من نیستم، پس مرگ برای من هیچ است، حرفی مفت است. این حرف مال کسانی است که زور بلند کردن سوال را نداشتند پس سوال را زمین گذاشته و کنارش به پیک نیک رفته اند. راجع به آن حرف بافته و شاعرانگی کرده‌اند. مرگ مقوله‌ای است که تمام زندگی ما تحت تاثیر آن است. شوپنهاور نیامده از این شوخی‌های لفظی کند. اتفاقاً در مورد مرگ اندیشیده است و در ادامه همان سطری که برایتان خواندم، سطر بیست و چهارم، می‌گوید: مرگ نتیجه و خلاصه و حاصل جمع زندگی است. ما در طول زندگیمان با امید‌هایی که ناامید می‌شوند، رشته‌هایی که پنبه می‌شوند، طرح‌های بی سرانجام و با همه این فرازها و فرودها، یک گذری را طی می‌کنیم. سرانجام به تجربه ای به نام مرگ می‌رسیم. انگار آن قله، قلۀ زندگی است. در این قله سری به عقب برمی‌گردانیم و مسیر طی شده خودمان را تماشا می‌کنیم. این آن چیزی است که شوپنهاور به آن می‌گوید سکرات موت. لحظه‌ای که سرتان را به عقب بر می‌گردانید و تصویر پشت سر و مسیر سپری شده خود را نگاه می‌کنی. اینجاست که می‌توانیم معنای زندگی را درک کنیم. در سطر سوم صفحه ۱۰۶۷ -دیگه از رو نمی‌خوانم واقعیتش ویراست قابل فهمی ندارد به نظر من- می‌گوید داستان زندگی را زمانی می‌فهمیم که در انتها سری عقب برمی‌گردانیم و فردیت خود را درحال استهلاک می‌بینیم. آنجا داستان کامل زندگی خود را تماشا می‌کنیم و آن چیزی که آن لحظه نگاه می‌کنی ثمرۀ معنوی و ذاتی زندگی است. ثمره ای معنوی و ذاتی زندگی، عین متن است نه اینکه من بخواهم به شوپنهاور معنویت ببخشم.

سطر ششم کتاب: و این لحظه‌ایست که تو از قله مرگ می‌توانی زندگی را تماشا کنی، می‌بینی که مرگ چقدر در نگاه این آدم با اهمیت و با ابهت است و آن چیزی که انسان را از حیوان جدا می‌کند این است که انسان می‌تواند مرگ‌اندیشی کند. ببینید، تلف شدن وصف مشترک بین انسان و حیوان است. او می‌میرد و من هم می‌میرم اما این نگاه آگاهانه از قله مرگ به زندگیم صرفاً در قدرت انسان است. شوپنهاور در سطر نهم کتاب اینگونه می‌گوید: از آنجا که این واپس‌نگری همچون پیش‌آگاهی روشن از مرگ، مشروط و موکول به قله عقل است و تنها در انسان امکان پذیر است نه در حیوان پس فقط او جام مرگ را تا انتها سر می‌کشد. یعنی تنها انسان است که می‌تواند تا ته مرگ را تجربه کند. تنها مرتبه ای که اراده می‌تواند در آن خود را انکار کند و از زندگی رو بگرداند، انسانیت است. ابهاماتی که در این جملات است من فکر می‌کنم بسیاری از آن به خاطر این است که ما داریم ترجمه می‌خوانیم. اما فهمم این گونه است که این انکار خود به معنی زوال فردیت است. آنجایی که من هم دارد می‌رود اما هستی باقی است و من پشت سر خودم راه طی شده را دارم نگاه می‌کنم. آنجاست که حقیقت زندگی را ادراک می‌کنم. اگر مرگ نباشد، ما فرصت تماشای اعماق زندگی را نخواهیم داشت.

 

{بحث این جرعه خیلی طولانی شده و من ادامه آن را به جرعه بعدی موکول می‌کنم و برای اینکه نهایت مزاحمت را داشته باشم برای شما و خارش فکری را ایجاد کنم یک سوال هم می‌پرسم و بعد می‌روم. آیا آن چیزی که اصالت دارد لذت در زندگی است اما گاهی با مانع‌هایی روبرو می‌شویم که بهش می‌گویم رنج؛ یا معکوس است آنچه وجود دارد رنج است اما گاهی از این رنج فارغ می‌شویم و بهش می‌گیم لذت؟ شما اصالت را به کدام یک از این دو می‌دهید؟

این سوال خدمت شما باشد و دم بکشد تا جرعۀ بعد.}