جرعه هشتم: مراتب زندگی

متن کامل اپیزود هشتم

{سلام بر شما امیدوارم که خوب و تندرست باشید. اون‌قدری که ازتون برمی‌آد سعی بکنید لطفا زنده بمونید. زنده بمونید چون کلمۀ نیندیشیده زیاده؛ حرف نشنیده زیاده؛ جملۀ ناگفته زیاده. خیلی چیزا نخوندیم؛ خیلی چیزا ندیدیم؛ خیلی چیزها نچشیدیم. حیفه زود بمیریم. بمونید که هنوز کار داریم.

مراقب خودتون باشید. مراقب اطرافیانتون باشید. امیدوارم با حال خوب، با بالِ باز در جرعۀ هشتم پرواز کنید.

مرور و مقدمه

وعده‌مون این بود که از واژه حکمت بگذریم. به وعده‌مون عمل می‌کنیم و پیش می‌ریم در کتاب! پیرامون واژۀ حکمت و کلمۀ Wisdom چکیده‌ای از اون چیزهایی که گفته شد رو به قدری که فرصت داشتم چند اسلاید درست کردم توی صفحۀ اینستاگرام شخصی‌م با شناسۀ @hesam.ipakchi گذاشتم. اگه وارد صفحه بشید با همین کلمۀ wisdom کاورش مشخصه! ورق بزنید؛ اونجا چکیده‌ای‌ش رو آورده‌م و دیگه می‌خوام از کلمۀ حکمت بگذرم.

اما می‌رسیم به کلمۀ بسیار مهم بعدی که خیلی هم روش توقف نمی‌کنیم چون موضوع یک جرعه نیست. به نوعی می‌شه گفت موضوع تمام جرعه‌هایی که زین پس خواهیم داشت پیرامون همین کلمه است ولی برای اینکه تلنگری باشه و تعمقی بکنیم، تصمیم گرفتم که این جرعه کمی با مکث روی این واژه بایستم.}

شوپنهاور و نیچه؛ فلسفه و دقت در کلمات

این واژه چیست؟ قبل از اینکه به سراغ خود کلمه بروم، می‌خواهم زاویه نگاهی را با شما تقسیم کنم، سر سفره بگذارم با هم برداریم. چون در کام من بسیار شیرین بود. هر وقت این‌طور نگاه می‌کنم حس می‌کنم جان تازه‌ای در من دمیده شده است. آنچه که می‌خواهم با شما در میان بگذارم و در من شور آفرید؛ این است که شوپنهاور را باید همچون نیچه خواند. نیچه بسیار متاثر از شوپنهاور است.

بعضی معتقدند که اساسا رو‌یا‌رو شدن نیچه با کتاب «جهان همچون اراده و تصور»، او را به سمت فلسفه متمایل کرده است. رشتۀ دانشگاهی نیچه فلسفه نیست. نیچه فیلولوژیست و لغت‌شناس است. هم این رشته را خوانده و هم این رشته را در دانشگاه تدریس کرده است. در واقع از رشته‌ای غیر از فلسفه به رشتۀ فلسفه آمده است. به باور من به همین جهت است که اهمیت شوپنهاور را درک کرده است.

چرا اهمیت شوپنهاور درک نشد؟

شوپنهاور هرگز در تراز هم‌عصران خود در دانشگاه‌های فلسفه دیده نشده است. هم‌عصر هگل بوده است ولی آن‌قدر که از هگل در دانشگاه اسم و رسم است، شوپنهاور را نپذیرفته و به او میدان نداده‌اند. چه بسا تا امروز هم همین‌طور است. یعنی برای فلسفه‌خوان‌هایی که به اندازۀ سیلابس‌های دانشگاه فلسفه خوانده‌اند، شوپنهاور خیلی آشنا نیست و اهمیتش درک نشده است.

متقابلا شوپنهاور هم از خجالت فلسفۀ دانشگاهی، مفصل درآمده است. یعنی بااینکه خودش آدم دانشگاهی است؛ دکتری فلسفه دارد  و کتاب را براساس تز دکتری خود تکمیل کرده و نوشته است؛ اما به صراحت می‌گوید که اصلا فلسفه را در دانشگاه‌ها نمی‌شود تدریس کرد. دانشگاه‌ها تاب فلسفه را ندارند. دانشگاه‌ها همواره باید حاکمیت‌ها را راضی کنند و کسی که می‌خواهد حاکمیت را راضی کند، نسبتش با حقیقت، نسبت فرمایشی است.

{بعد من همیشه با خودم این‌طور فکر می‌کنم که لغت‌شناسی مثل نیچه، این کلمات را داشته می‌خوانده؛ از خودم می‌پرسم حسام! نیچه این کلمات را چطور می‌خوانده؟ او این واژه‌ها را چطور می‌اندیشیده است؟ اگر من بتوانم به‌قدر وسع خودم، با دقتی که نیچه روی کلمات داشته، متن را بخوانم؛ شاید این سطر‌ها به دست من هم فانوسی داد! حالا با این تلنگر می‌خواهم شما را دعوت کنم به اندیشیدن پیرامون یک واژه.}

نسبت ما و زندگی

عنوان جستاری که در مورد آن صحبت می‌کنیم، حکمت زندگی است. تا اینجا از حکمت گفتیم اما خود حکمت مضاف بر چیزی است. کلمۀ اصلی در این جستار، خود زندگی است. زندگی چیست؟ ما در حال سپری کردن چیزی هستیم که ظاهرا نامش زندگی است.

اما آیا آن چیزی که ما اکنون داریم، زندگی است؟ چه جواب بله باشد، چه خیر؛ باید یک فرض از معنای زندگی داشته باشیم. این زندگی چیست؟ که آن چیزی که اکنون هست را با آن تطبیق داده و بگوییم نسبتش مساوی است؛ نسبتش تباین است. بخشی از آن چیزی که در حال گذران هستیم زندگی است، همه‌اش زندگی است؟

مرتبه اول زندگی: وجود

دیده‌اید تصاویری را که زمین را مثل لکه‌ای آبی‌رنگ از دور نشان می‌دهد. بعد جلوتر می‌آید وارد یک کشور، یک شهر، یک خیابان می‌شود. فرض کنید می‌خواهیم با چنین سیری به سمت کلمۀ زندگی حرکت کنیم. اگر بگوییم زندگی یعنی هستن، یعنی موجود بودن؛ آن‌وقت هر آن چیزی که هست، مشغول زندگی است. یعنی موجودات یا موجود و بالتبع زنده هستند، یا ناموجود هستند که اساسا موضوع زندگی در مورد آن‌ها مطرح نیست.

مرتبه دوم زندگی: رشد

اما آیا این حد از دقت کافی است؟ مرحله بعد آن است که فرض کنیم هر آن چیزی که دارد رشد می‌کند زندگی است. زندگی را با شاخص نمو تعریف کنیم و نامی بودن وصفی شود که با آن تشخیص دهیم چه چیز یا کسی زنده است. یعنی آن چیز‌هایی که هیچ رشدی ندارند، زنده هم نیستند. حالا با این شاخص دیگر همۀ موجودات زنده نیستند. بلکه از میان موجودات برخی را می‌گوییم موجودات زنده که اعم و شامل است بر گیاه، حیوان، انسان.

مرتبه سوم زندگی: حس

آیا این دقیق‌ترین سطحی است که می‌توان دید؟ یا می‌توان تلسکوپ تفکر را جلوتر آورد و زوم کرد؟

در لایۀ ابتدایی شاخص، موجود بودن شد. در لایۀ دوم شاخص، نمو و در لایۀ بعدی، می‌توان گفت منظور از زنده، جان‌دار است. مقصود از لغت جان‌دار، موجودی است که حس دارد. بینایی و چشایی دارد. لمس می‌کند. می‌شنود. در اینجاست که گیاه از دامنۀ زنده‌ها بیرون می‌آید. گیاه نمو دارد اما حس ندارد. بنابراین زندگی می‌شود وصفی که دربرگیرندۀ انسان و حیوان است. ما هردو مشغول زندگی هستیم.

{خب! از قطار پیاده شویم یا ادامه بدهیم؟ همچنان می‌شود زندگی را دقیق‌تر معنا کرد؟ یا نه؟}

مرتبه چهارم زندگی: عقل و تفکر

به نظر می‌آید که معنای سنگین‌تری از زندگی قابل طرح است. آنجایی که زندگی نه فقط با شاخص موجود بودن، نه فقط نامی و اهل نمو بودن، نه فقط حس‌دار بودن، بلکه زندگی در لایۀ عمیقش جایی مطرح می‌شود که آن موجود نامی حس‌دار، تعقل و تفکر کند.

اینجا به معنایی از زیستن می‌رسیم که همۀ موارد قبلی می‌توانند زیستن و زندگی باشند ولی این زندگی عیار زلال‌تری دارد. به جایی می‌رسد که مشترک بین همۀ موجودات، بین انسان و حیوان و گیاه یا بین انسان و حیوان هم نیست. بلکه فقط مختص انسان است.

{حالا بیایید من و شما آن‌طور که گفتم مشق کنیم؛ تمرین کنیم. سعی کنیم مثل نیچه در واژه بیندیشیم. ادای او را لااقل دربیاوریم! سرمشق همین است دیگر؛ سعی می‌کنی ادای خطِ بهتر از خودت را دربیاوری. آن‌قدر که خودت صاحب سبک و خط بشوی. حالا شما اگر بخواهید با دقت نظر این مسیر را ادامه بدهید، به این سوالی که الان طرح می‌کنم چه پاسخی خواهید داد؟}

عیار زندگی نزد چه کسی بالاتر است؟

آیا همۀ انسان‌ها در یک عیار زندگی را تجربه می‌کنند یا همان‌طور که معنایی از زندگی گفته شد که انسان را از گیاه و حیوان و سایر موجودات جدا کرد؛ می‌توان طوری از زندگی را تعریف کرد که نه مشترک میان همۀ آدمیان بلکه چشیده‌شده توسط بعضی از آدمیان است؟

اگر بگوییم نه؛ زندگی در معنایی که هست مشترک بین همه است و همه یک کیفیت از زندگی را تجربه می‌کنند؛ پس باید از قطار پیاده شد چون این ایستگاه پایانی است. اما اگر بگوییم کیفیت زندگی میان انسان‌ها متنوع است؛ چه شاخصی جداکنندۀ انسان‌هاست؟ انسان با شاخص نمو از بقیۀ موجودات، با شاخص حس از گیاه، با شاخص قوۀ عقل از حیوان جدا شد. دیگر فقط خودمان، انسان‌ها، هستیم.

ما با چه شاخصی از هم تفکیک خواهیم شد؟

این ما و این پرسش خانمان‌برانداز!

در جرعه هفتم، بحث پیرامون سطر نخست کتاب رو به اتمام می‌بریم. سطر موضوع صحبت:

In these pages, I shall speak of The Wisdom of Life in the common meaning of the term

از ترجمه انگلیسی جستار آرتور شوپنهاور بود و تاکید ویژه شد بر معنای Wisdom. این کلمه در لغتنامه کمبریج اینگونه ترجمه شده:

the ability to use your knowledge and experience to make good decisions and judgments

و تا اینجا چند جرعه در خصوص نسبت تجربه (experience) با حکمت (Wisdom) صحبت شد. جرعه هفتم می را می‌توانید بشنوید:

 

متن کامل اپیزود هفتم

{سلام بر شما، وقت‌تون به‌خیر باشه. جرعۀ هفتم می رو با همدیگه هم‌پیاله‌ایم. همچنان در سطر اول کتاب هستیم؛ یعنی سطر اول پیش‌گفتار و البته این آخرین جرعه‌ای است که ما درباره این سطر صحبت می‌کنیم و از جرعۀ بعدی، وارد سطر پرگفتگوی دوم می‌شیم.

تأکیدی ندارم بر اینکه لزوماً هر سطری همین‌قدر زمان ببره؛ همچنان که تأکیدی ندارم به پرشتاب خواندن و سپری‌کردن. ما به حد کافی در جهان پرشتاب، تجربۀ هول‌هول زیستن داریم. الان هم انگار مسابقه‌س؛ چندتا کتاب خوندی؟ چند صفحه کتاب خوندی؟ بعد تند‌تند رکورد می‌زنیم. چکیده‌چکیده کتاب بخونیم، اما پرشمار کتاب بخونیم. فضیلت در پرشماری‌ست، در کمّیته.

اما من در می، می‌خوام مزه‌مزه زیستن رو تجربه کنم و به همین جهت در میزبانی‌ام هم همین‌طور دارم پیش می‌رم. شتاب نداریم.}

Wisdom و Experience

چنان که گفته شد و شنیدید، سطر اول را از ترجمۀ انگلیسی خواندیم. چراکه به گفتۀ شوپنهاور پیرامون wisdom of life  رسیدیم و لغت wisdom فرصت شناگری و تعمق بیشتری به ما می‌داد. پیرامون wisdom  تأمل کردیم و براساس لغت‌نامه اندیشیدیم. چون طبق گفتۀ شوپنهاور این اصطلاح در معنای عمومی استفاده شده است؛ پس به سراغ لغت‌نامۀ عمومی رفتیم. بر‌اساس لغت‌نامۀ کمبریج wisdom با experience یا تجربه، تنیدگی و آمیختگی داشت.

{ما چندین جرعه‌س که داریم نسبت حکمت و تجربه رو با هم تأمل می‌کنیم که فعلا آخرین صحبتمون در این زمینه، می‌شه جرعۀ هفتم.}

چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟

پرسش این است که چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟ چرا من چیزی هستم و تو چیز دیگری هستی؟ اینکه افراد در مواجهۀ با یک اتفاق، حادثه یا حتی یک متن ثابت، برداشت‌های متنوعی دارند؛ از کجا نشئت می‌گیرد؟

مثل آنکه در یک کلاس نشسته‌ایم؛ یک نفر یک مبحث را تدریس می‌کند اما همین مبحث در سمت ما پنجاه‌ نوع برداشت می‌شود. یک نفر یک کتاب نوشته است اما اگر این کتاب هزاربار خوانده شده؛ به هزار نحو فهم شده است. این تنوعِ من از کجا نشئت می‌گیرد؟

تمایزهای آغازین

من بخشی از این تنوع‌ها را، تنوع آغازین یا تمایزهای آغازین می‌دانم. یک بچه از لحظه‌ای که ما به آن زمان ولادت می‌گوییم؛ در وسطِ بردارِ بودن است. در نقطه‌ای که به‌صورت عرفی به‌عنوان نقطۀ آغاز، مبدأ سنِ بودن و نقطۀ صفر بردار در نظر می‌گیریم؛ او با بقیه تفاوت دارد‌.

حتی در بچه‌های چندقلو، که از پدر و مادر واحد و در فاصلۀ زمانی بسیار کمی از هم شکل گرفته و به دنیا آمده‌اند، تمایزی هست. من پاسخی برای این پرسش که این تمایز، ریشه در چه چیزی دارد و چرا هرکس به طریقی متفاوت با دیگری است، ندارم و فقط می‌دانم که تمایزهای آغازینی وجود دارند.

{این یه دسته. با این بخش آغازینش هم کاری ندارم ـ یعنی از صحبتم می‌خوام بذارمش کنار.}

اما آیا همۀ تمایزهای ما، جزو تمایزهای آغازین‌اند؛ یا برخی از تمایزها در مسیر زیستن ایجاد خواهند شد؟ پاسخ من این است که همۀ تمایزها، آغازین نیستند. بر چه مبنایی این نتیجه‌گیری را کردم؟

زیرا اگر من همۀ تمایزها را آغازین در نظر بگیرم؛ انسانِ ولادت‌یافته را در نقطۀ پایانِ خودِ او تصور کرده‌ام. پس فردی که متولد شده است، به آن چیزی که توانایی بودنش را داشته، تحقق بخشیده است‌. اما زیستن ما، نشان می‌دهد که ما در حال تحقق‌یافتن هستیم.

{ما همانی نیستیم که بودیم، ما آنی هستیم که اکنونیم و آنِ دیگری هم خواهیم شد. یعنی ما در مسیرِ شدنیم.}

انسان، ویرایش پذیر است.

اگر ما در حال تحقق‌یافتن هستیم؛ پس انسان، یک منِ ویرایش‌پذیر دارد. فرد در حال ویرایش است. به‌صورت مداوم نسخۀ جدیدی از فرد تولید می‌شود. پس همۀ تمایزها آغازین نیست و این نسخۀ جدید نیز به‌صورت متمایز در حال شکل‌گیری است.

اما این شکل‌گیری با چه ابزاری رخ می‌دهد؟ با تجربه. تجربه‌ از انسان چیزی جدیدتر از آنچه بوده است؛ می‌سازد و تجربه این امکان را ایجاد می‌کند که من و تو، دو فرد و دو منِ متفاوت باشیم. یعنی در مواجهۀ با یک محرک و رخداد بیرونی، من و تو دو برداشت متفاوت داشته باشیم‌.

چگونه می‌توان تجربه را ثابت کرد؟ با تجربه‌کردن. دو فرد باید این فرصت تجربۀ مشترک را برای هم بسازند تا مشخص شود آیا حالت دیگری جز برداشت یکی از افراد وجود دارد؟

{چند ثانیه صدایی رو با همدیگه بشنویم، شما در حین شنیدن این صدا سعی بکنید این صدا رو برای خودتون تبدیل بکنید به یک معنا. برای این صدا یه تصویر ذهنی ترسیم کنید. روی بوم ذهنتون نقاشی بکشید، تا حد ممکن با جزئیات. هرچه شما بیشترْ جزئیات رو بیارید، هرچه من بیشترْ جزئیات رو بیارم، تمایزهامون پررنگ‌تر دیده می‌شه. بشنوید این صدا رو.}

{خب حالا بفرمایید چند صدا شنیدید؟ چه صحنه‌ای بود؟ شما کجای این معرکه بودید؟ چی‌کار می‌کردید؟ آدم‌ها رو در چه شکل‌هایی و با چه اخلاقی دیدید؟ هوا ابری بود، بارونی بود، آفتابی بود؟ در و دیوار و موقعیت مکانی رو چه جوری دیدید؟ همۀ اون چیزی که این صدا در ذهن شما تصویر کرد رو اگر بنویسید و ارائه کنید، خواهید دید که تصاویر از آنِ شماست.

این تجربه به شرط چاقوست. یعنی شما تو کامنت‌های مربوط به همین جرعه، تصویرتون رو بنویسید و تصویرهای دیگران رو بخونید. می‌بینید اشتراک‌هایی وجود داره ولی تمایزهایی هم وجود داره.}

تمایز معنا از تمایز تجربه نشأت می‌گیرد.

این تمایزها از کجا شکل می‌گیرند؟ آیا جز این است که شما طرح ذهنی ماکت‌مانند یا کلاژی از تجربیات پیشین ساختید؟ یک آدم و ساختمانی که دیده‌اید، کتابی که خوانده‌اید و فیلمی که دیده‌اید، صحبتی که شنیده‌اید و تجربیاتی که زیسته‌اید؛ همگی حاضر شدند و چهره‌ای را برای شما نقاشی کردند.

آدمِ این صدا برای شما، به شکل تجربه‌ای است که پیش از این دیده‌اید. فضا، محیط و لوکیشن این صدا براساس تجربه شما بوده است و محال است شما بتوانید امر تجربه‌نشده را تصور کنید.

دقت کنید که ممکن است ذخیرۀ تجربه شما شامل تجربۀ عینی در یک جهان واقعی نبوده باشد اما برای مثال فیلمی دیده باشید که شامل یک موقعیت مشابه است. دریافت و مشاهدۀ آن موقعیت هم تجربه است. کتابی خوانده‌اید و در این کتاب شخصیتی برای شما توصیف شده است که این دریافت نیز تجربه است. اما جمع‌کردن اجزای این تصویر و معنا‌بخشی به صدای شنیده‌شده، از جایی غیر از تجربیات شما ناممکن است.

{تا اینجا با من هم‌رأی هستید که نه فقط در این اتفاق بلکه شما در برابر هر محرک بیرونی، درخور تجربیات خودتون اون محرک رو معنا می‌کنید؟ و آیا موافق هستید به‌جز اون تمایزهای آغازین، بقیۀ تفاوتی که ما داریم در اثر تمایز در تجربیاتیه که در مسیر زیستن، تونستیم اون‌ها رو کسب بکنیم؟

من حتی اگر راجع‌به حکمت زندگی هم صحبت بکنم، حکمت رو درخور تجربه‌م می‌فهمم. چنان‌که آرتور شوپنهاور این کتاب رو در سنی نوشته که انبوهی از تجربۀ زیسته داشته و شما اون‌ها رو در متنش خواهید دید.

بنابراین حکمت زندگیِ نوشته‌شدۀ آرتور شوپنهاور درخور تجربیات اوست؛ من هم فهمم از نوشتۀ او دربارۀ حکمت زندگی متأثر از چیه؟ تجربیات خودم. یه‌کمی این رو مزه‌مزه بکنید؛ یک جمع‌بندی خیلی مهم دارم از این گفته‌ها.}

تجربه یک کل ِمنسجم ِحال است.

{رفیقای من، من هروقت که راجع‌به تجربه صحبت کردم، گفتم «تجربه‌ها» و همیشه هم صحبتم طوری بوده ـ و شاید صحبت اکثر ما این‌گونه‌ست ـ که گویی یه من هستم، و یه‌عالمه هم تجربه. این تجربه‌ها مثل فایلی هستن که روی من کپی شده، دیتایی‌ست که روی من ریخته شده. خب؟ اما حالا می‌خوام در این چند دقیقۀ پایانی جرعه، کمی به نسبت میان من و تجربه با ذره‌بین نگاه کنم.}

آیا ذخایرِ تجربیاتِ در حال آماده‌سازی برای ارائه، پارتیشن‌بندی شده‌ است؟

وقتی فرد این صدا را می‌شنود یا حادثه‌ای را می‌بیند؛ تجربیات پیشین و اندوخته‌ها در فولدرهای ثابتی تفکیک‌شده است؟

{به‌عنوان نمونه، می‌رم روی فولدر تجربیات گردشگری، خاطرات اون رو در ذهنم حاضر می‌کنم؛ اندکی افزودنی نیاز داره برای اینکه بهش طعم بدم، می‌رم در فولدر خاطرات دبیرستان، چندتا اتفاق بانمک هم از اونجا برمی‌دارم؛ ازش تصویر می‌سازم؟ دقیقاً مثل نقاشی که رنگ‌های متعددی رو روی پالت می‌آره و ترکیب می‌کنه که رنگ موردنظرش رو بسازه. این‌جوریه؟

یا اینکه نه، گویی همۀ این تجربیات، تو یه کاسه‌س و اتفاقا برای همینه که گاهی از نگاه ما بی‌ربط حاضر می‌شه. یعنی من اگه الان سر کلاس درس هستم، فقط در محضر تجربیات آموزشی‌م نیستم. ممکنه قیافۀ معلم، تجربۀ یک حادثه، یک همسایه، یک رابطۀ عاطفی رو در ذهن من حاضر کنه.}

تو همان تجربه‌ای

در واقع تجربیات (جمع و چندگانه) نیستند. تجربه‌های مستقل پس از اندوخته‌شدن به یک کل منسجم و یک کل واحد، که دسته‌بندی زمانی هم ندارد؛ تبدیل می‌شود. همۀ آن حال و کنونی است اما در طیف‌های متنوعی از آشکارگی قرار دارد. بعضی بسیار آشکار و بعضی کمتر آشکار یا در ضمیر ناهشیار است.

اما درنهایت همه در یک مخزن کلی قرار دارد. گویا در فرد چیزی نامعلوم و بدون نام قطعی هست که تجربه را در خود اندوخته است. تمام تجربیات پیشین فرد، نزد آن حاضر و حال است و وقتی فرد با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شود، تجربیات پیشین بین فرد و واقعیت وجود دارد چون تمام واقعیت به طعم این تجربیات قابل فهم هستند.

{و حالا می‌شه من دست از این تفکیک بردارم، بگم حسام، نه اینکه یک حسامی هست و یک تجربه‌ای، بلکه تو همان تجربه‌ای. من تمام فیلمایی‌ام که دیده‌م، تمام درسایی‌ام که خونده‌م، تمام راه‌هایی‌ام که رفته‌م.

من همۀ شادیامم، همۀ لذت‌هامم، همۀ غصه‌هامم، من همۀ چشیده‌هامم. من چیزی نیستم جز همۀ آنچه تجربه کرده‌م. من تمام این طعم‌ها، حال‌ها، حس‌هایی هستم که در عمرم تجربه کرده‌م. من در حال شدنم. این جملات برای من خیلی مهیبه؛ کاش برای شما هم چنین باشه، بالاخص وقتی که دریابیم که من با هر تجربه‌ای، منِ جدیدی می‌سازم. من با هر رویدادی که روبه‌رو می‌شم، با اتکا به تجربیات پیشینی‌م اون رو می‌فهمم. این داده‌شه.

در واقع با تجربیات پیشینی‌م به اون رویداد معنا می‌دم و بعد اون تجربۀ پیشینی رو می‌آرم در ظرف تجربیاتم ـ دیگه اون هم چشیده‌م دیگه ـ و این ستاندنمه. و این‌گونه‌ست که من با هر مواجهه‌ای، به منِ جدیدی تبدیل می‌شم. این‌گونه‌ست که شما در ابتدای جرعۀ هفتمِ می، هرکس که بودید، بودید. و اکنون در ثانیۀ پایانی می، کلمات جدیدی تجربه کردید، و منِ جدیدی شدید.}

 

آغاز سخن

{سلام هم‌پیاله‌های من، خوشحالم که هم‌سفرۀ شمام. اصلا مزۀ سفره به هم‌سفره‌ست. تو جرعۀ پنجم عرض کردم که ما مضطر به گفتگوییم. من راهی ندارم جز اینکه جهان رو با تجربیات شما ببینم. اگر نبودید شما، این زندگی مزه نداشت. شدنی نبود.

اینکه می‌گن: «جونم به جونت بنده»، مال یه نفر نیست. جان همۀ ما به هم بنده. من این بیت حافظ‌جان رو بسیار دوست دارم که می‌گه: «ای نور چشم من سخنی هست، گوش کن‌… چون ساغرت پر است، بنوشان و نوش کن.»

راهی جز این نیست. هرکی از ساغر خودش باید به دیگری برسونه‌. از تشنگی می‌میریم اگر باهم هم‌سفره نباشیم. از جهل می‌میریم اگر تجربیاتمون رو با همدیگه در میون نذاریم.

یادتون می‌آد تو جرعۀ دوم، صحبتِ برخاک، گفتم در این هستی، حیات رو دست‌به‌دست بین هم می‌چرخونن؛ اونی که نگه داره مرده‌ست. بودنشون در بودنِ همه. ما که تافتۀ جدابافته نیستیم. لکه‌ای از این هستی هم ماییم.

گفتنیای من، اینایی‌ست که دارم جرعه‌جرعه خدمت شما تقدیم می‌کنم. شنیدنی‌هام رو از شما طلب دارم؛ قابل دونستید توی سایت مِی، توی کامنت‌ها بهم خبر بدید. در تجربیاتتون شریکم کنید.

این از این حرفای تعارفی تلویزیونی نیست‌ها… که بگم ما رو از نظرات خودتون بهره‌مند کنید، بعد شمارۀ روابط عمومی رو بدم بگم برید اونجا تقدیر و تشکر کنید. نه والله. استدلال آوردم براتون تو جرعۀ پنج. شما مِی رو پخته‌تر می‌کنید.

دوستان خیلی لطف دارن تو کامنت‌های پادگیرهای مختلف پیام می‌ذارن، زحمت می‌کشن، ولی چون خیلی پراکنده‌ست، بسیار محتمله که تو این‌ها چیزی از چشمم جا بمونه. اگر یکجا توی سایت باشه بهتره.

وارد صفحۀ اپیزود بشید؛ یعنی تو اون نوارعنوانِ بالای سایت زده  episodes. دورشم یه کادر زدم که هیچ‌کس گم نشه‌. اون رو کلیک کنید و وارد صفحۀ اپیزودها بشید. هر اپیزودی برای خودش یه پست داره. کامنت‌هاش تقدیم شما‌؛ فرصت هست برای اینکه هم نظرات بقیه رو بخونید، هم شما نظر بفرمایید. اما الان می‌خوام راجع به چی صحبت بکنم؟}

یادآوری کوتاه

گفته شد که برداشت و تصویر هرکس از این هستی، مختص به خود است. به‌رغم اشتراک‌های بسیاری که بین انسان‌ها وجود دارد ـ و به‌خاطر همین با هم هم‌زیست هستیم ـ اما تمایزهایی وجود دارد که این تمایزها حاصل متغیرهای متعددی است: زمان، مکان، استعداد، بضاعت، تنوعِ دقتِ میانِ حواسِ مختلف. خلاصه انسان گوناگون است؛ پس گوناگون جهان را ادراک می‌کند.

حالا به یک برداشت عملی و درس زندگی دیگر می‌پردازیم. چراکه ما در مِی سعی می‌کنیم عمل را به حرف‌ها نزدیک کنیم. پایان اپیزود پیش به این رسیدیم که باید گفتگو کنیم و اکنون به یک واقعیت عملی دیگر می‌رسیم.

بحث و دغدغۀ مِی حکمت زندگی است. خُم‌به‌خُم طی می‌کنیم. پیاله‌های کنونی از خُم آرتور شوپنهاور هستند. منبع اصلی هم جستار «در باب حکمت زندگی» است. اما اکنون در این جرعه، می‌خواهیم به یک پاراگراف از منبع فرعی بپردازیم. در صفحۀ صد و هشتاد و نه کتاب «متعلقات و ملحقات» نوشتۀ آرتور شوپنهاور که در کتاب‌نامۀ سایت معرفی شده است؛ بحثی مطرح می‌شود که در حاشیۀ پرداختن به آن، نکته و اشاره‌ای هم خدمت شما تألیف می‌شود.

نظر شوپنهاور در باب رواداری

شوپنهاور به رواداری اشاره می‌کند. در خطوطی از کتاب گفته می‌شود: «برای رواداری در برابر نظرات دیگران که مخالف نظرات خودمان هستند، و صبوری در برابر تضاد، احتمالاً هیچ‌چیز مؤثرتر از این نیست که به یاد داشته باشیم خودمان هم اغلب پیاپی نظرات متضادی دربارۀ موضوع واحدی داشته‌ایم و کراراً و گاهی حتی در دوره‌ای بسیار کوتاه، نظراتمان را تغییر داده‌ایم. رواداری تقریباً معادل مدارا کردن با دیگری است، تحمل مخالف، تحمل کسی که چون من نمی‌اندیشد.»

تعارض نظرِ من با من

شوپنهاور وفور تجربۀ تعارض بین نظر فرد با خود را بهترین بهانه و دلیل برای قانع‌کردن انسان بر رواداری می‌داند. دقت کنید که این دو خودِ در دو نقطۀ متفاوت از بردار t یا زمان هستند؛ یعنی فرد در نقطۀ t1 که به فرض سه سال پیش بوده است؛ راجع به موضوعی نظر a را داشته است. اکنون در t2 که زمان حال است؛ نظر b را دارد.

شوپنهاور معتقد است وقتی فرد خودش با خودش، اختلاف نظر دارد و بعداً به این نتیجه می‌رسد که باید نظر سابق خود را کنار بگذارد، بگذرد و به نظر جدید برسد؛ همین قاعده را می‌توان نسبت به دیگری هم، جاری دانست. فرض کن دیگری، خودِ تو در نقطۀ دیگری از بردار زندگی است و اکنون زندگی را این‌گونه می‌بیند.

تمایز تجربیات: دلیل تألیفی بر رواداری

اما یک دلیل تألیفی دیگر در راستای جرعه‌هایی که تاکنون با هم صحبت کردیم ـ به‌خصوص جرعۀ پنجم ـ برای رواداری تقدیم می‌کنم.

در جرعۀ قبل ذکر شد که هر فرد سهمی از جهانِ بیرونی دارد که مختص به او است و فقط در صفحۀ ادراک او نشسته است. علاوه بر آن ذکر شد که هر فرد وقتی می‌خواهد چیزی را بفهمد، وقتی با متن و گفتاری رو‌به‌رو می‌شود، به‌قدر وُسع تجربیات خود می‌تواند آن را بفهمد.

برای ترجمان کلمات، به سراغ مخزن تجربیات می‌رویم، نزدیک‌ترین تجربه به این کلمه را احضار می‌کنیم و با آن، کلمه را می‌فهمیم.

رواداری؛ یک ضرورت عقلانی

وقتی این دو جرعه را با هم بشنویم و در ذهن بپذیریم که یک؛ دیگری چیزی از این عالم برمی‌دارد و شاید نقطه‌ای که من می‌بینیم برای او کور باشد؛ چنان‌که ممکن است نقطه‌ای که او می‌بیند برای من کور باشد. پس وقتی با پیش‌فرض تمایزِ تجربیات با دیگری رو‌به‌رو شویم؛ مدارا و همراهی‌کردن با او برای ما خوشایندتر و عقلانی‌تر است.

دو؛ اینکه، دیگری بر اساس تجربیات خود وقایع را ترجمه می‌کند. بر این اساس و همراه با تعریفی که از تجربه خدمت شما عرض شد؛ جرعۀ پنجم نه تنها ما را مضطر به گفت‌وگو یا ناگزیر به گفت‌وگو معرفی می‌کند، بلکه اثبات می‌کند که رواداری، نه یک اغماض و گذشتِ اخلاقی، بلکه یک ضرورت عقلانی است.

رواداری و بی‌مبالاتی

اما حالا که از ضرورتِ عقلانی بودن رواداری صحبت کردیم، در مقابل سوالی پیش می‌آید. اگر کسی بود که خود غیرعقلانی و آسیب‌زننده رفتار می‌کرد، باید با او چه کنیم؟

مصادیق آن را در قرنطینه و کرونا داریم. اگر کسی با بی‌مبالاتی خود، دیگران را هم در معرض آسیب و خطر قرار می‌دهد؛ باید رواداری کنیم؟ «تو براساس تجربیات سابقت، ادراکت این‌قدره؛ من رعایت می‌کنم، تو نکن؟» آیا در چنین جایی هم رواداری، ضرورتی عقلانی است؟

جواب این سوال در تبیینِ نظام‌های حقوقی روشن می‌شود که موضوع مِی نیست. کارکرد حقوق، مهار قدرت است. از قدرت حاکم تا قدرت شهروند بی‌مبالات. ترازکردن و اندازه‌کردن قدرت، کارکرد نظام حقوقی است.

اقناع به جای اقتدار

اما اگر بخواهم یک تلنگر کوتاه در حد جرعه‌های مِی به خودم و شما تقدیم کنم؛ باید بگویم: اگر تجویز کنیم که به‌جهت تمام ارزش‌هایی نظیر امنیت، سلامت، اخلاق و نظم، می‌توان رواداری را کنار گذاشت؛ هیچ جنایتی در جهت اصلاح نیز نیست که قابل توجیه نباشد.

اما در مقابل، اگر بگوییم که رواداری به معنای تصدیق امر ناروا نیست اما راهش سرنیزه هم نیست، آن‌وقت به‌جای اقتدار، باید «اقناع» اتفاق بیفتد. در همان لحظه است که به‌جای سرمایه‌گذاری بر روی سرنیزه، باید کتاب، دانشگاه، رسانه و عقلانیت عمومی ارتقا پیدا کند.

موضوع این نیست که باید امر ناروا را روا پنداشت؛ بلکه انتخاب بر سر این است که علاج ناروایی، اقتدار است یا اقناع؟ اگرچه این جملات پاسخ جامعی برای آن سوال نیست اما تلنگر قابل تأملی است.