بایگانی برچسب برای: فلسفه سعادت

پیاله نخست

 

در سطرهای نخستین پیش‌گفتار، سعادت آن چیزی تعریف شد که تا حد ممکن «لذت» و «موفقیت» برای ما پدید آورد. اما همان‌طور که در جرعه قبل هم صحبت کردیم، شوپنهاور می‌گوید این معنا از سعادت با نظام فلسفی من سازگار نیست. در این جرعه سعی شده، مسئله سعادت از نگاه شوپنهاور مرور شود.

منابع استفاده‌شده:

– جهان همچون اراده و تصور صفحه 1065

– کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

متن كامل جرعه شانزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

جرعۀ شانزدهم از پادکست می را با هم، هم‌پیاله هستیم.

{دیدید وقتی یک نقاشی می‌خواهد تصویری رو، روی یک بوم پیاده کند؛ بعضا الگویی دارد. این الگو یا یک شی است که مقابل خودش گذاشته، به اون تماشا می‌کنه و طرحش رو پیاده می‌کنه یا اینکه عکسی در دستش هست و غایت هنرش و اوج هنرمندی‌اش این است که بتواند اثر خودش را با حداکثر انطباق نسبت به الگو پیاده‌سازی کند یا به عنوان مثال وقتی ما می‌خواهیم یک خط بنویسیم، یک سرمشقی داریم، تمام سعی مان بر این است که دنگ‌های قلم، پیچ و تاب قلم را رعایت کنیم برای چه؟ برای حداکثر انطباق با سرمشق یا آن خط الگو. اینجا این الگو عینیت دارد، مقابل چشم ماست. عرض کردم که یا یک شی است یا یک عکس یا یک خط سرمشق.}

سعادت: الگوی هنر زندگی

الگو در هنر زندگی هم وجود دارد. با این تفاوت که دیگر یک عین بیرونی نیست یا چیزی بیرونی نیست که ما به آن بگویم این الگوی نقاشی یا خط ماست. پس کجاست؟ در ذهن. ما یک داوری ذهنی داریم که به آن می‌گویم سعادت و تمام سعی‌مان این است که تا حد ممکن زندگی را با این الگو منطبق کنیم. یعنی شما فرض کنید کلیدی وجود دارد که ما این کلید را روی پاسخ‌های خودمان می‌گذاریم. نمرۀ بیست برای کسی است که حداکثر انطباق را داشته باشد.

ما به چه می‌‌گویم سعادت؟ شوپنهاور می‌گوید آن چیزی که متداول و مرسوم است در معنای عرفی، دو واژۀ کلیدی به سعادت ختم می‌شود. در متن انگلیسی و در ترجمۀ انگلیسی جستار در باب حکمت زندگی یکی هست pleasure یعنی چیزی که اینجا دلپذیر ترجمه شده است ولی شاید ترجمه دقیق تر آن لذت باشد و دیگری هم success موفقیت است. که نمی‌دانم چرا اینجا سعادت ترجمه شده است. بنابراین شما در سطر بالا سعادت می‌بینید و در سطر پایین هم سعادت می‌بینید. یعنی ما اگر از زندگی لذت ببریم و بر دیگران توفیق پیدا کنیم، امتیازهای بیشتری کسب می‌کنیم. آنگاه خودمان را سعادتمند می‌دانیم. مشروط بر اینکه در معنای متداول و عمومی سعادت را ترجمه کنیم.

در جرعۀ قبل عرض کردیم که شوپنهاور می‌گوید من این نگاه یا این معنا را برای سعادت قبول ندارم. اتفاقا در صفحۀ دوم پیشگفتار، در پاراگراف سوم می‌گوید تنها کتابی که هدف نگارش آن با هدف کتاب حاضر تشابه دارد و اکنون به یاد می‌آورم کتاب بسیار ارزشمند کاردانوس به نام دربارۀ فواید شوربختی است. پس چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ آنجا که همه انتظار دارند شوپنهاور بیاید و حکمت زندگی را مترادف با فلسفۀ سعادت معنا کند، می‌گوید اتفاقاً نگاه من به عنوان کتاب در فواید یا در فضیلت شوربختی نزدیک‌تر است. من متاسفانه دسترسی به این کتاب پیدا نکردم و نتوانستم در مورد آن مطالعه کنم اما در این جرعه برای این‌که بتوانیم نگاه شوپنهاور را  نسبت به موضوع سعادت دقیق‌تر درک کنیم؛ می‌خواهیم کمک بگیریم.

شوپنهاور در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلی‌اش (جهان همچون اراده و تصور) نگاه خود را در مورد سعادت تبیین کرده است. ما می‌خواهیم این موضوع را در جرعه‌ای که با هم می‌شنویم یک مرور مختصر داشته باشیم. در ترجمۀ فارسی کتاب جهان همچون اراده و تصور، متاسفانه تفکیک جلد یک و دو توسط ناشر صورت نگرفته است. یعنی این طور نیست که ما جلد یک و جلد دو داشته باشیم. شما وقتی مراجعه می‌کنید به بازار، یک جلد کتاب به شما می‌فروشند و هر دو باهم منتشر شده اند.

سعادت در شاد زیستن است؟

در صفحۀ 1065 کتاب جهان همچون اراده و تصور عنوان شمارۀ چهل و نه با تیترِ راه رستگاری، شوپنهاور شمشیر را از رو بسته است. همان طور که خودش هم وعده می‌دهد جملۀ آغازین آن کل پنبۀ سعادت را که چند دقیقه پیش تعریف کردیم؛ می‌زند. متن اینطور آغاز می‌شود که تنها یک خطای فطری وجود دارد و آن این گمان است که ما برای شادمان بودن زندگی می‌کنیم.

می‌گوید آقا/ خانم شما که داری می‌گویی سعادت یعنی لذت بردن و موفقیت کسب کردن در زندگی و غرض شما از سعادت‌مند زیستن، شاد زیستن است؛ همین اول به ما بگویید که این فرض را از کجا آورده؟ چه کسی گفته که ما برای شاد بودن زندگی می‌کنیم؟ لازمۀ حکیمانه اندیشیدن این‌گونه است که در بدیهیات پرسش داشته باشیم. آقا از کجا آورده‌ای این فرض را که بعد از آن این را فرض گرفته‌اید و بقیۀ مسئله را بر اساس این فرض حل می‌کنیم. برویم ادامۀ متن را بخوانیم:

این خطای فطری ما است. زیرا با خود، هستی ما پیوند می‌یابد و سراسر وجودمان صرفاً تعبیر و جسم‌مان در واقع نمود آن است. ما چیزی بیش از ارادۀ زندگی نیستیم و ارضای پی‌درپی تمام اراده‌ورزی‌هایمان، چیزی است که زیر مفهوم شادمانی به آن می‌اندیشیم.

تا اینجا پاراگراف اول تمام شد. ببینید شوپنهاور ملامت نمی‌کند بلکه می‌گوید این خطای فطری است چون ما چیزی بیش از ارادۀ زندگی نیستیم و این ارادۀ معطوف به حیات کارکردش این است که به دنبال ارضای نیازهای خودش باشد. دمادم و پی در پی. پس عجیب نیست اگر به همین بگوید سعادت. ادامۀ صفحه را من از رو نمی‌خوانم و چکیده‌اش را برایتان روایت می‌کنم.

زندگی به مثابۀ دراما

شوپنهاور می‌گوید خوب وقتی فرضت را اینطور گرفته‌ای که قرار است در این زندگی به تو خوش بگذرد؛ قدم به قدم که پیش می‌روی می‌بینی این اتفاق نمی‌افتد. چون تصور این است که این سفره را چیده‌اند که تو لذت ببری؛ هر غذایی که از تجربیات زندگی به کامت می‌گذارند می‌بینی که تلخ است. بخت دشواری دارد و چون منطبق نیست با آن فرضی که گرفته‌ای مدام این را گردن شرایط و گردن دیگران می‌اندازی. می‌گویی چون این اتفاقات افتاده است پس من در زندگیم با رنج روبرو هستم. اما به رغم همۀ این بهانه تراشی‌ها در آخر می‌بینی خیلی خوب حالا این حرف‌ها که اثربخش نشد؛ من فقط توانستم رنجم را توجیه بکنم ولی همچنان سعادتی که در ذهن خودم ترسیم کرده بودم، اتفاق نیفتاد. پس سرانجامش چه می‌شود؟ این می‌شود که من به یک آدم افسرده و سرخورده تبدیل می‌شوم.

هرچه به سمت پایان زندگی برویم؛ این حال برایمان اسفناک‌تر می‌شود. مثل یک فیلم است که تصور تو این است که این فیلم کمدی است و قرار است ما را بخنداند. هرچه پیش می‌روی می‌بینی نه آن اتفاق خنده‌دار نمی‌افتد و هرچه به پایان مدت فیلم نزدیک‌تر می‌شوی امیدت برای این‌که آن صحنۀ دلچسب خنده‌دار را که تو فرض گرفته بودی که اتفاق بیفتد کمتر می‌شود و اینجاست که سالخوردگی با ناامیدی مصادف می‌شود. چرا؟ چون اساساً ژانر فیلم چیزی که تو از اول فکر می‌کردی نبوده است.

این مثال نمایشنامه را شوپنهاور در صفحۀ بعد، صفحۀ ۱۰۶۶ سطر پنجم مطرح می‌کند که برایتان می‌خوانم. در واقع هنگامی که دقیق‌تر و معتدل‌تر به زندگی نگاه کنیم؛ زندگی بیشتر شبیه به نمایشی به نظر می‌رسد که قرار است به ما نشان دهد؛ قرار نیست در آن احساس شادمانی کنیم. زیرا به خاطر ماهیت کلی‌اش حالتی دارد که رغبت‌مان را برای آن از دست داده‌ایم و باید بیزار و متنفرمان کند و چیزی است که باید چون اشتباهی، از آن رو بگردانیم. طوری که امکان دارد وجود من از شوق التذاذ و در حقیقت زیستن تهی گردد و از جهان روی‌گردان شود. از این جهت شاید بهتر باشد هدف زندگی را بیشتر در بدبختی خود قرار دهیم تا در خوشبختی خویش. زیرا هرچه انسان بیش‌تر رنج برد غایت حقیقی زندگی زودتر حاصل می‌شود و هرچه خوش‌تر زندگی کند هدف دورتر می‌شود.

رنج حقیقی

احتمالاً شما هم مثل من این تعبیر را در مورد شوپنهاور زیاد شنیدید که او را به عنوان فیلسوف عبوس، بدبین و مایوس معرفی می‌کنند. برداشت این است؛ فیلسوفی که می‌گوید خیلی بهتر است که ما رنج و شوربختی را تجربه کنیم؛ پس می‌توانیم به آن فیلسوف عبوس و مأیوس بگویم.

این تفسیر از شوپنهاور ریشه در کجا دارد؟ اینکه داور مقولۀ رنج را مذموم و ناپسند گرفته است. بنابراین روایت فلسفی شوپنهاور از هستی را به خاطر رنج‌گرا بودن، بدبینانه معرفی می‌کند، اما اگر از نگاه یک فیلسوف یا در یک نظام فلسفی اساساً رنج بد نباشد؛ آیا ما اجازه داریم که این فیلسوف را بدبین معرفی کنیم؟ موضع شوپنهاور نسبت به رنج چیست؟ پاسخ این سوال اینطور نیست که تفعلی از بین هزار و اندی صفحۀ کتاب بزنیم و باز کنیم دو سطر بخوانیم و بگویم که این فلسفۀ شوپنهاور است. اما صرفاً از باب اشاره و قدرت فهم من عامی، خدمت شما چند تا گزاره می‌گویم.

رنج در فلسفۀ شوپنهاور اصلاً امر بدی نیست و بلکه بسیار به معنا و حقیقت زندگی نزدیک‌تر است. چرا که به غایت حیات انسان نزدیک‌تر است. سطر شمارۀ بیست و یک از همین صفحه را برای شما می‌خوانم: درد و رنج امور حقیقی‌اند که در جهت غایت حق حیات، یعنی روی‌گردانی اراده از آن عمل می‌کند.

شوپنهاور می‌گوید ما تا زمانی که در این اراده متوقف هستیم و به جهان ایده دسترسی پیدا نکرده ایم، به غایت حیات هم نرسیده‌ایم. رنج همین که ما را به این سمت سوق می‌دهد که خود را از این بساط اراده برهانیم؛ اکسیر شفابخش ماست. ما نمی‌توانیم این جملات را بفهمیم تا زمانی که معنای اراده و معنای ایده در حکمت شوپنهاور را فهمیده باشیم که برای این فهم باید پای اندیشۀ شوپنهاور استخوانمان خورد بشود. اما باز یک گزارۀ دیگر بگویم که شاید کمک کند لااقل برای ما سوال ایجاد بشود. ادعای ما این نیست که در عرض چند دقیقه می‌توان به جواب رسید اما یک سوال صحیح می‌توان ایجاد کرد.

رنج، راه رستگاری

در صفحۀ ۱۰۶۷ سطر دوم، شوپنهاور معنایی از رنج می‌گوید: رنج آن فرایند پاکسازی است، که انسان تنها به وسیلۀ آن تطهیر می‌شود و به عبارت دیگر، از مسیر نادرست ارادۀ زندگی باز آورده می‌شود. بنابراین ماهیت ایجابی رنج و تصلیب در کتب مذهبی مسیحی مورد بحث بسیار قرار گرفته و در کل صلیب به عنوان وسیلۀ رنج و نه عبادت نماد بسیار مناسبی برای مذهب مسیحی است. در واقع حتی آن حکیم یهودی نیز به حق، ساده و با این حال بسیار فلسفی می‌گوید: اندوه از خنده بهتر است زیرا دل از طریق اندوه چهره آرام تر می‌گیرد. سپس شوپنهاور ادامه می‌دهد: من تا حدودی رنج را زیر عبارت بهترین مسیر آتی یا به عنوان جانشین برای فضیلت و قداست ارائه کردم. اما باید در این جا موکدا و با همه‌جانبه‌نگری دقیق بگویم که ما باید بیشتر، در نتیجۀ آنچه از آن رنج می‌بریم به رستگاری و رهایی برسیم؛ نه به واسطۀ عبادتی که می‌کنیم.

این سطرها برای من خیلی شگفت انگیز بود وقتی که خواندم. می‌دانید شوپنهاور انسان خداباوری نیست. از فلسفۀ شوپنهاور، هم حاج آقا شوپنهاور در نمیاد یا پدر مقدس شوپنهاور در نمیاد. هیچ جوره نمیشه در کَتِ فلسفۀ شوپنهاور خداباوری را برد؛ حداقل تا آن مقداری که من فعلا فهمیدم. اما با این حال او بی‌تعصب به سراغ متون دینی رفته، منابع دینی مسیحیت، یهود و اسلام را هم خوانده است. در مقالاتی دربارۀ اخلاق به اسلام هم اشاره کرده است. در هیچ کدام از این مراجعه به کتب دینی رویکردش این نبوده است که به عنوان مومن به این ادیان، این کتاب را بخواند. اما این کتب را به عنوان یک سری متون قابل دقت به کار گرفته است تا نظام فلسفی خود را تجهیز کند و می‌بینید این‌جا برای این‌که در فضیلت رنج بگوید هم به باورهای مسیحیان و هم به باورهای یهودیان اشاره کرده است.

جمع‌بندی

دوباره دقت خود و شما را معطوف می‌کنم که ما این‌جا دنبال این نیستیم که بخواهیم شارح شوپنهاور شویم. گرچه متودولوژی و روش مطالعه و اندیشیدن شوپنهاور واقعاً قابل تقدیر است، ما به فهم خودمان باید برسیم. اما این گونه که او اندیشیده است؛ اگر ما بتوانیم بیندیشیم و از حداکثر ظرفیت منابعی که در کنارمان است استفاده کنیم؛ احتمالاً گنج در رنج‌هایمان نهفته باشد.

{جرعۀ شانزدهم را با این جمع‌بندی به اتمام می‌رسانیم. تعریف شوپنهاور از سعادت دقیقا شاخ به شاخ و روبروی تعریف متداول از سعادت است. اون چیزی که تو این کتاب آمده گفته که در معنای متداول بهش میگن سعادت، سعادت یعنی لذت بردن و موفقیت، خلاف باوری است که خودش داره. اتفاقاً شوپنهاور سعادت را در رنج بردن میدونه. اینو تا اینجا داشته باشید تا من هم یک کمی تأمل بکنم که در دوره‌های بعدی وارد بشیم در متن و دیگر از پیشگفتار بگذریم یا اینکه یکی دو جرعۀ دیگر هم در باب سعادت، رنج و نگاهی که پیرامون این کلمات کلیدی وجود داره بحث کنیم.}

پیاله نخست

 

 

نزدیک به سه ماه از آغاز خوانش ِکتاب در باب حکمت زندگی گذشته و ما هنوز در چند سطر آغازین پیش گفتار هستیم! آیا این شیوه خوانش صحیح است؟ اصلاً متن فلسفی را باید چگونه خواند؟ از خوانش ِفلسفه چه انتظاری باید داشته باشیم؟ کارکرد پیشگفتار چیست و اما مهمتر از همه، اصل حرف ِشوپنهاور در پیشگفتار کتاب درباب حکمت زندگی چیست؟ این سوالاتی است که در جرعه پانزدهم به آن پرداختم

منابع استفاده شده:

  • متعقات و ملحقات صفحه 180 و 181
  • پدیدارشناسی روح هگل – صفحه 38
  • کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

 

متن كامل جرعه پانزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

{جرعۀ پانزدهم از می رو با هم، هم‌پیاله هستیم. همچنان در پیش‌گفتار کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. تقریباً سه سطر اول رو با هم خوندیم، رسیدیم به اینجا که شوپنهاور می‌گه حکمت زندگی یعنی آن هنری که زندگی را برای ما سعادتمندانه و تا حد ممکن لذیذ می‌سازد.

از اینجا یعنی از سطر سه و چهار پیش‌گفتار تقریباً تا پایان پیش‌گفتار که صفحۀ بعد را هم شامل می‌شود، اصل صحبت آرتور شوپنهاور در باب سعادت هست. به نظرم آمد که خوبه در این جرعه اهمیّت پیش‌گفتارخوانی رو خدمت شما بگم. اصلاً یک تعاملی داشته باشیم با همدیگه در باب متدولوژی و روش خوانش متن فلسفی و بعد از اون به حد زمان، که حالا ببینیم چقدر صحبت‌هامون ادامه پیدا می‌کنه، برسیم به مقولۀ سعادت.}

زندگی مدرن: زندگی کمّی

زندگی مدرن یعنی این‌گونه زیستن که ما داریم تجربه می‌کنیم، بسیار کمّی شده است. همه چیز شمرده می‌شود. من قدم‌ها، کالری‌ها، پول، ساعت کاری خود را می‌شمارم. همه چیز شمرده می‌شود و بیش‌تر براساس کمّیت من به خود نمره می‌دهم. می‌گویم که انقدر صفحه در انقدر ساعت خواندم. با این شاخص‌های کمّی، به سنجش خود از زندگی می‌پردازیم.

این رویکرد ما را ترغیب می‌کند که کتاب زیاد بخوانیم. منظور از کتاب زیاد بخوان، تعدّد کاغذهایی است که ما ورق می‌زنیم. ولی ما اینجا یک خوانش دیگر را تجربه می‌کنیم. ساعت‌های زیادی با هم حرف زدیم و روزهای زیادی گذشته است. فکر می‌کنم الان نزدیک به یک فصل (بهار) می‌شود که ما داریم با هم حرف می‌زنیم و فقط سه خط از پیش‌گفتار یک کتاب خواندیم.

این روند با آن چیزی که امروزه ما به آن ترغیب می‌شویم خیلی فاصله دارد. آنچه که برای من اهمیت داشته است -بیش‌تر از آنکه بخواهم شما را دعوت کنم به برداشت‌های خودم از یک کتاب که واقعاً یک چیز بی‌اهمیت است و خیلی به درد کسی نمی‌خورد که من از یک کتاب چه چیزهایی می‌فهمم- دعوت شما به یک شیوۀ خوانش یا نحوۀ ارتباط با متن بوده است.

فکر می‌کنم امروز هر کدام از ما چه بسا بیش‌تر از بوعلی سینا و نیچه و شوپنهاور و خیلی از آدم‌های دیگر در خانۀ خود کتاب داشته باشیم. اما داشتن انبوهی از کتاب‌ها، چه بسا خواندن انبوهی از کتاب‌ها شما را آدم‌های متفاوتی نمی‌کند. از خواندن هزاران صفحه، متن متوسط یا از سطحی خواندن ده‌ها کتاب متوسط و عمیق آبی گرم نمی‌شود.

اما اگر کسی در طول زندگی‌اش یک کتاب اساسی را به درستی فهمیده باشد، به اندازۀ آن کتاب به انسان متفاوتی تبدیل می‌شود. با این رویکرد ما در مِی جرعه‌جرعه پیش رفتیم اما سعی کردیم به حد وسع خود عمیق فکر کنیم.

نحوه خوانش متن فلسفی

{حالا من اینجا می‌خوام چند تا مثال بیارم و کتاب‌هایم را دور خودم پهن کرده‌ام که ارجاع مستقیم به متن بدهم و نحوۀ خوانش متن فلسفی رو -از نگاه آرتور شوپنهاور و یا شاید گریزی هم به بقیه بزنیم- خدمت شما عرض کنم.

شوپنهاور تعبیری دارد که خیلی تعبیر جالبی است. من قبلا هم خدمت شما عرض کرده‌ام که این آرتور خان شوپنهاور یک آدم ادبی است، به کلمات سوار و به شدت پرمطالعه است.}

شوپنهاور می‌گوید: شاعر اگر به شما یک گل تقدیم می‌کند؛ فیلسوف کسی است که عصارۀ گل را به شما می‌دهد. به همین جهت عقیده دارد وقتی شما متن فلسفه را می‌خوانید، در این مسیر خوانش باید به آدم متفاوتی تبدیل شوید. این فرق دارد با وضعیتی که ما صرفاً به این دلیل که دقایقی را با لذت سپری کنیم یک متن را می‌خوانیم.

براتون مصداق بیارم و از روی کتاب بخونم که بدونید این حرف مستند است. کتاب متعلقات و ملحقات که جزء کتب منبع مِی است و روی صفحۀ کتاب‌نامه به عنوان منبع معرفی کرده‌ایم.

صفحۀ ۱۸۰ کتاب، شوپنهاور می‌گوید: کار شاعر صرفاً نیازمند این است که خواننده پا به دنیای نوشته‌هایی بگذارد که او را سرگرم می‌کند یا تعالی می‌بخشد و چند ساعتی را صرف آن‌ها کند. در مقابل کار فیلسوف، معطوف به این است که کل طرز فکر خواننده را دگرگون کند. کار فیلسوف مستلزم این است که خواننده هرچه را تاکنون در این شاخۀ شناخت آموخته و بدان باور کرده، اشتباه قلمداد کند و اعلام کند که وقت و زحمتش به هدر رفته و دوباره از اول شروع کند.

{می‌بینید چه انتظاری داره شوپنهاور از متن‌ فلسفی؟! دوست داشتید بخونید ادامۀ این صفحه را! ادامه‌اش کنایۀ جالبی داره}

در ادامه می‌گوید حاکمیت‌ها معمولاً یک دستگاه فلسفی همسو پیدا می‌کنند؛ آن را زیر پر و بال خود می‌گیرند، که به واسطۀ این حمایت، آن دستگاه را در مقابل بقیۀ نظام‌های فلسفی که همسو با آن‌ها نیستند، قرار بدهند. این تلنگر جدی را به عنوان ملاحظۀ نخست داشته باشید. ما قرار نیست یک متن بخوانیم که باورهای کهنۀ ما را تصدیق کند و برای جهل و نادانی ما کلمات تزیینی ارائه بدهد.

{یعنی یک ساختمان فرسوده رو رنگ کنه برامون و ما همون چیزهایی که قبلاً قبول داشتیم و می‌دانستیم، همون‌ها باشیم. فقط براش چند تا لغت شیک ‌مجلسی پیدا کنیم که وقتی خواستیم در جمعی جهل سابقمون رو عرضه کنیم، با کلماتی عرضه کنیم، که دیگران بگن به این خیلی بلده، این خیلی این کار است. این شامورتی بازی است، این اداست، این خوانش و تعمل فلسفی نیست.}

در واقع خوانش فلسفی بین ما و آگاهی اکنون ما فاصله ایجاد می‌کند، تا فرصت پیدا کنیم که آگاهی جدیدی رو کسب کنیم. پس خوانشی که به تردید منتهی نشود، خوانش کاربردی نیست. این ملاحظۀ نخست بود.

خوانش متن فلسفی به منزله یک سفر

اما ملاحظۀ دوم را دقیقاً می‌خواهم از صفحۀ مقابل بگویم؛ تیتر شمارۀ ۵ در صفحۀ ۱۸۱، می‌شه پاراگراف دوم. شوپنهاور این‌طور می‌گوید: نویسندۀ فلسفه رهبر است و خواننده‌اش رهرو. این دو اگر می‌خواهند با هم به مقصد برسند؛ باید از ابتدا با هم آغاز کنند. چند سطر جلوتر می‌گوید: باید نویسنده دست خواننده را محکم بگیرد و ببیند که گام به گام در این مسیر کوهستانی تا کجا می‌تواند بالا برود. بنابراین خوانش متن فلسفی یک سفر است به پیشوایی، راهنمایی و رهبری آن نویسنده یا آن فیلسوف نویسنده. که دیدگاه خود را به ترتیب و مواظبت در اختیار ما قرار داده است.

حالا که ما در مِی مشغول به خوانش یک جستار از یک فیلسوف مثل شوپنهاور هستیم؛ دقیقاً در موقعیت این سفر قرار گرفتیم. به همین خاطر پیش‌گفتار را رها نکردیم و نگفتیم خوب این یک متن زائد است بریم از اول شروع کنیم. من برای اینکه اهمیّت پیش‌گفتار را بگویم، روی یادداشت‌ها و نوشته‌های شوپنهاور مثالی پیدا نکرده‌ام ولی اتفاقاً در اثری از هگل آن را یافتم.

{ الان تن شوپنهاور تو گور می‌لرزه، اگر بدونه ما وسط بحث مربوط به اون داریم مثالی از هگل می‌زنیم، چون اصلا حال نمی‌کرده با هگل.}

این سطر را من از کتاب هگل پیدا کردم و از روی آن می‌خوانم. چون این کتاب جزو منابع ما در پادکست مِی نیست، من فقط به متن اشاره می‌کنم ولی دیگر در کتابنامۀ سایت ‏مِی کتاب را معرفی نکردم.

کارکرد پیش‌گفتار

جناب هگل در کتاب پدیدارشناسی روح یک پیش‌گفتار دارد. دو یا سه سطر اول این پیش‌گفتار بسیار جالب است. این متن را هگل در آستانۀ ۳۸ سالگی منتشر کرده ولی خب بسیار کتاب دشوار و جدی است که به همت آقایان اردبیلی و حسینی ترجمه شده است.

در پیش‌گفتار که صفحۀ ۳۹ می‌شود، در حقیقت هگل دارد خود پیش‌گفتار را تعریف می‌کند و کارکرد پیش‌گفتار را می‌گوید. می‌گوید: نوعی توضیح بدان گونه که مطابق عادت پیش از یک نوشته در پیش‌گفتار آورده می‌شود. توضیحی دربارۀ هدفی که نگارنده در آن نوشته، پیشاپیش برای خویش در نظر گرفته است و نیز دربارۀ دلایل و نسبتی که این نوشته به عقیدۀ نگارنده با دیگر بحث‌های گذشته یا معاصر دربارۀ همان موضوع دارد.

پس کارکرد پیش‌گفتار چه شد؟ پیش‌گفتار وظیفه دارد به من به عنوان مخاطب منتقل کند که متن پیش روی من، چه نسبتی با عقاید این فیلسوف و متفکری که متن را نوشته است، دارد؟ به علاوه چه نسبتی با دیگر دیدگاه‌هایی که در آن دوره نسبت به این موضوع مطرح می‌شده است، دارد؟ متفکر ناگزیر است پس از این‌که متن تمام شد پیش‌گفتار را بنویسد.

{در حقیقت پیش‌گفتار یک نقشۀ راه بسیار جدی است. با تمام توضیحاتی که من الان خدمت شما دادم امیدوارم مثل من به این جمع‌بندی رسیده باشید که خیلی خوب کردیم این همه وقت گذاشتیم راجع به پیش‌گفتار و چه بسا بیش از این هم جا دارد که تامل کنیم.

خوب الان با همۀ توضیحاتی که خدمت شما دادم، شوپنهاور در این پیش‌گفتاری که ما داریم می‌خونیم چه چیزی را می‌خواهد برای ما پررنگ کند؟ این پرسشی است که می‌خواهیم چند دقیقه در موردش با شما صحبت کنیم.}

فلسفه در ساحت عمومی زیستن

حالا می‌رسیم به پیش‌گفتار همین جستار که با هم می‌خوانیم. شوپنهاور دقیقا به همان متدولوژی عمل کرده است که هگل برای ما تعریف کرد. یعنی با این‌که این دو فیلسوف با هم، هم‌راه و هم‌فکر نیستند اما در نحوۀ ارائۀ متن دارند یک استاندارد ثابت را رعایت می‌کنند که اسلوب و روش ارائۀ متن فلسفی است.

در همان ابتدا می‌گوید این موضوع که من برای شما مطرح می‌کنم چه نسبتی با دنیای تفکرات و نظام فلسفی من دارد. شوپنهاور می‌گوید: آن چیزهایی که من راجع به حکمت زندگی می‌گویم؛ عمدتا شما در ذیل بحث فلسفۀ سعادت شنیدید. ولی فلسفۀ من -دقیقا همین ترکیب را استفاده می‌کند یعنی در همان صفحۀ ۱۷ سطر ۱۰- با این شیوۀ نگاه به زندگی هم‌رأی نیست. یعنی این‌که اگر زندگی بسیار خوش و خرم و با لذت بگذرد اصلاً با نظام فلسفۀ من سازگار نیست.

بعد ارجاع می‌دهد و می‌گوید: من در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلی‌ام (جهان همچون اراده و تصور) نگاه متفاوت خود را توضیح دادم -که ما این فصل را از کتاب اصلی می‌خوانیم-. اما شوپنهاور این‌جا برای این‌که بتوانم مباحث خود را مطرح کنم؛ اغماض و چشم‌پوشی کرده است. از چه چیزی چشم‌پوشی کرده است؟ از رکن اساسی و مواضع برتری که در نظام فلسفی‌اش داشته است.

از روی کتاب می‌خوانم از سطر چهاردهم صفحۀ ۱۷ همان پایان صفحۀ اول پیش‌گفتار.

با این حال برای این که بتوانم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم؛ از مواضع برتر، یعنی مواضع مابعدالطبیعی اخلاقی که حاصلِ واقعیِ فلسفۀ من است؛ چشم‌پوشی کنم.

حالا می‌بینید با تمام آن چیزهایی که در جرعه‌های قبل صحبت کردیم؛ کار داریم. یعنی وقتی شوپنهاور از زندگی صحبت می‌کند؛ در ساحت عمومی زیستن حرف می‌زند.

فرد خوشحال سعادتمند است؟

حتی اگر شوپنهاور در آن نگاه خاص و در حوزۀ خاص مواضعی را دارد باید از آن‌ها عبور کند، کوتاه بیاید و در این ساحت عمومی بیاید و مواضع خود را با اغماض و رقیق شده مطرح کند. چرا؟

چون ما در ساحت عمومی زندگی است که نیاز داریم به این‌که خوشحال زندگی کنیم. وقتی داریم عمومی و در یک ساحت بزرگ‌تر صحبت می‌کنیم -حتی اگر این نظام فلسفی ایجاب کند که من سعادتمند بودن را به منزلۀ خوشحال بودن نبینم- باید به معانی عمومی تن بدهیم.

عمدۀ مردم زندگی را خوشحال دوست دارند و فکر می‌کنند فردی که خوشحال زندگی می‌کند سعادتمند اما آیا واقعا این طور است؟

{فاصلۀ آنچه تا اینجا گفته شد این است که شوپنهاور می‌خواد ما رو به سفری با خودش ببره که این سفر و این دیواری که مقصد ماست معمولاً با نام سعادت معرفی شده است، گفتند شهریست به نام سعادت.

شوپنهاور می‌گه من می‌برمتون به اونجا اما پیشاپیش بدونید سعادت برای من یک شکل دیگری است یک طور دیگری است ولی من چشم‌پوشی می‌کنم و شما را همان جایی می‌برم، که بقیه می‌برند. اما حالا با مسیر خودم و مشرب خودم.}

موجودی به نام سعادت داریم؟

جا دارد ما به یک سوال فکر کنیم. آیا موجودی به نام سعادت داریم؟ ما می‌توانیم به چیزها اشاره کنیم، مثلا این کوه دماوند، این کوه دنا، این دریاچۀ خزر. آیا می‌توانیم این‌گونه اشاره کنیم بگویم این سعادت است؟

حالا تو داری سعادت را از جنوب می‌بینی و من از شمال می‌بینم. پس زاویۀ نگاه‌ها با هم متفاوت است ولی یک شیء به نام سعادت در وسط است. چنین چیزی اگر وجود داشته باشد -یعنی اگر یک موجود عینی به نام سعادت داشته باشیم- فاصله در معنا کردن پیش نمی‌آید. به همین خاطر شوپنهاور تلنگری می‌زند و می‌گذرد.

سطر هفتم پیش‌گفتار یک جملۀ معترضه آمده است که می‌گوید: زیرا سعادت موضوع داوری ذهنی است. یعنی واقعاً در این جهان طبیعت، این جهان عینی و در برابر چشمان ما چیزی به نام سعادت که فضایی را اشغال کرده باشد و ما بتوانیم لمس کنیم، ببینیم، حس کنیم و بچشیم، وجود ندارد. بلکه سعادت چیزی در ذهن آدمی است. یعنی یک موجود ذهنی به نام سعادت داریم که ما اگر به این موجود ذهنی برسیم در زندگی خوشحال خواهیم بود و اگر به این موجود ذهنی نرسیم حال ما بد خواهد ماند.