جرعه پنجاهم می، از یک سو اولین سخن در سال هزار و چهارصد و چهار است و از سویی دیگر آخرین جرعه از فصل دوم کتاب حکمت زندگی. موضوعی که به آن پرداختهام کلمه «فیلیستر» است که شوپنهاور از آن استفاده میکند و من سعی داشتهام با ارائه معادل فارسی برای آن، مشخصات و خصایصی را معرفی کنم که به این نحو از زندگی منتهی میشود.
مقدمه
میشنوید مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید. همپیالههای من، سلام بر شما. امیدوارم که در تندرستی و فراغتی غنی این جرعه، که پنجاهمین جرعه از پادکست میباشد، را بشنوید. جرعه پنجاهم مقارن با مناسبتهای متعددی است. اول این که سرآغاز سال هزار و چهارصد و چهار هجری شمسی است که من این کلمات را برای شما ذخیره میکنم و تقدیم میکنم. نمیدانم شما کی میشنوید، اما اگر همدوره و همزمان با من شنوای این کلمات هستید، امیدوارم که بهار پرباری برای شما پیش رو باشد. مناسبت دیگرش این است که پایان چهار سال همراهی شما با پادکست من است و جرعه پنجاهم سرآغاز سال پنجم هم میباشد. و از جرعه پنجاه و یک، فصل سوم را با همدیگر آغاز میکنیم. بیش از این وقت را در اعداد و ارقام سپری نکنیم که کار بر زمینمانده زیاد است، حرفهای ناگفته زیاد و سطرهای ناخوانده زیادتر.
منبع این اپیزود
منبع این اپیزود کتاب “در باب حکمت زندگی” است. تنها منبع این جرعه همین کتاب است و از ابتدای صفحه پنجاه و نه تا پایان فصل، یعنی تا پایان صفحه شصت و دو، در خدمت شما هستم. من وقتی که در مطالعه کتاب “در باب حکمت زندگی” به این کلمه رسیدم که الان میخواهم خدمت شما عرض کنم، ذهنم بسیار به آن مشغول شد. چند هفتهای است که مشغول تامل هستم و از گاهی یادداشتی برمیدارم که عصاره آن چیزی که فهم کردهام تا به امروز، این است که در دقایق پیش رو خدمت شما تقدیم میکنم.
کلمه “فیلیستر”
کلمهای که ذهنم را شکار کرد، کلمه “فیلیستر” در صفحه پنجاه و نه است این کلمه کتابت شده و در پاورقی پنجم، این توضیح آمده است: “در قرن نوزدهم، فیلیستر در زبان دانشجویان کسی است که از زندگی دانشجویی به زندگی مرفه قدم گذاشته است. اما معانی دیگری نیز دارد و به طور کلی به کسی اطلاق میشود که از نظر فکری و احساسی بسیار محدود است.” این توضیحی است که مترجم محترم در ذیل کلمه “فیلیستر” به ما ارائه کرده است. برای مطالعه و فهم مباحث، باید آهسته آسته به آیین شخصی برسیم. یعنی یک شیوه و یک روشی را دست بیابیم که بدونیم به مزاج ما و نحوهی فهم ما سازگاری دارد و برای خودمان مشخص کنیم که “من” اینگونه بهتر میفهمم یا روش هضم مباحث در ذهن من به این طریق و به این آیین است.
تجربهی شخصی
با این مقدمه، میخواهم یک تجربهای را خدمت شما عرض کنم که مروجش نیستم. یعنی اصراری ندارم که دیگران هم باید چنین عمل کنند، اما برای من راهگشا بوده است. به این صورت که کلمات را مسخّر فهم کنم. یعنی کلمات را به خدمت میگیرم تا فهم برای من ممکنتر شود. یادم میآید که در روزهای دانشآموزی باید یک پاراگراف یا چند عنصر را حفظ میکردیم. شاید شما هم از این تکنیک استفاده کرده باشید که برای اینکه مجموعه اینها در خاطرم بماند، از حروف اول آنها کلمه میساختم. ممکن بود این کلمه حتی در لغتنامه فاقد معنی باشد، اما در ذهن من رسانا بود. همینطور که عمرم به پیش رفت، این بازی جدیتر شد.
کلمه “هرزنده”
حالا از همین قاعده استفاده میکنم و به جای کلمه “فیلیستر” یک واژهای را پیشنهاد میکنم. این توضیح را عرض کردم که تاکید بکنم اصلاً اصراری بر این نیست که این واژه از حیث ادبی، واژهای خیلی ناب است یا تمام اصول زبان فارسی در آن رعایت شده است. نه، من کارکرد دیگری از این لفظ انتظار دارم و در برابر کلمه “فیلیستر”، از کلمه “هرزنده” برای خودم استفاده کردهام. این تلفیقی از “هرز” به علاوه “زنده بودن” است. یعنی کسی که هرز زندگی میکند. از جنبهای دیگه با کلماتی مثل سازنده و ارزنده همآهنگه، همساختار نیست. اینطور تصور کنید که حسام به شما میگوید: “آقا جان، خانم جان، بعضی افراد هرزندهان. حالا شما از من میپرسید که یعنی چه؟ “هرزنده” و من در توضیح عرض میکنم یعنی کسانی که ارزندگی ندارند هرز بودگی دارند و زندگی را به شیوهای هرز تجربه میکنند.
ویژگیهای “هرزندگی”
بعد در ادامه، شما متوقع توضیحات بیشتری هستید که اینها مگه با چه کیفیت و مختصاتی مشغول زندگیان که تو به اینها میگی هرزهزی یا هرزنده؟ پاسخ این سوال را از کتاب “در باب حکمت زندگی” صفحه شصت و شصت و یک میدهم. من به پنج ویژگی اشاره میکنم که فرد را به هر زندگی مبتلا میکند. اما قبل از اینکه وارد شمارش این پنج ویژگی بشوم، میخواهم یک تذکر بدهم. مراقب یک فریب نهادینهشده در ذهن باشید. هر وقت که مطالعه میکنیم در مورد اشرار، نادانها و نابخردها، ظالمها انگار ذهن ما یک پیشفرضی را به مسئله اضافه میکند. آن پیشفرض این است که ما داریم در مورد دیگری صحبت میکنیم. اگر شما هم مثل من لااقل در روزگاری عاشق فوتبال بودید، یادتان میآید که روی سکوها تماشاگران به همدیگر نهیب میزدند که “روبر رو آماده باش!” و بعد از خجالت درمیآمدند. اگر قرار باشد که من وقتی از “هرزندگی” صحبت میکنم، از ابتدا مفروض داشته باشم که دارم راجع به دیگری حرف میزنم، این دانستهها و این خواندهها در من به عبرت و بیداری بدل نخواهند شد.
عبرت از دیگران
این فریب را میتوانید در جوامع ایدئولوژیک و هیاهوهای سیاسی ببینید. اگر کسی فریاد میزند که “فرعون زمانت را بشناس” و در ذهن خودش مفروض دارد که فرعونیت در دیگری است، یعنی وقتی من دارم میگویم “فرعون زمانت را بشناس”، مسلما خودم که منظور نیستم من حتما به نحو ذاتی زاده شده در سوی موسی هستم. فرعون سوی دیگر ماجراست. این فرض هیچ مبنای استدلالی ندارد و فقط بازی ذهنه.در واقع از ابتدا فرض گرفته که من اگر دارم در مورد اشرار صحبت میکنم در مورد سکوی روبهرو صحبت میکنم اگر به این فرد پاسخ بدهیم که بسیار پند خوبی دادی بله من باید فرعون زمانهام را بشناسم و از قضا مسیر شناخت را طی کردم وبه این جمعبندی رسیدم که تویی مصداق فرعون زمانه. یا من مسیر مطالعه را طی کردم و به این نتیجه رسیدم که تو از مصادیق طاغوت و فرعونی حیرتزده میشه که حتما جایی در حل مسئله دچاراشتباه شدی من نباید مصداق این قاعدهای که خودم مطرح میکنم باشم همیشه باید مصداق در سکوی مقابل باشه.
تجربه عبرت و خواب سنگین
تونستم این فریب نهان رو خدمت شما عرض بکنم. اگر من و تو به این فریب نهان مبتلا باشیم، مثل کسی هستیم که جای اینکه ساعت رو کوک کنه برای بیدار شدن، ساعت رو بالشی کرده به زیر سر برای بیشتر خوابیدن. اون قشر از افراد عبرت رو تجربه نمیکنن. خواندن تاریخ خواب اینها رو سنگینتر میکنه، اما به بیداری منتهی نمیشه، چون از ابتدا با تحریف و با کجفهمی به سراغ مسئله میرم.
ضرورت شناخت دقیقتر و اصلاح خوانشهای اشتباه
چرا این مقدمه و تذکر جدی رو اول مطالبم عرض کردم؟ به خاطر اینکه اگر من در این خوانشی که دارم و در این تاملی که دارم از اول مفروض داشته باشم که اگر دارم راجع به هر زندگی صحبت میکنم مشغول صحبت درباره دیگری هستم، یعنی میخواهم بگم که چه کسانی در روبروی من هرزندهان، این باعث میشه که متوجه هرز زیستنهای خودم نباشم و این آفت که شاید خودشیفتگی دروغین و مضر باشه مبتلابه بسیاری از متفکرین ما هست. من برای اینکه سعی بکنم از این آفت به دور بمونم، از ابتدا اقرار میکنم که رفقا، من در جستجوی یافتن مصادیقی از این مواردی که دارم عرض میکنم در زندگی حسامم و نمیخواهیم به شکل باینری و صفر و یکی بگیم که بعضیها فرضیان و بعضیها هرززی. میخواهیم بگیم برخی از نحوههای زیستن و رفتار کردن برآمده از هرز بودگیه و برخی دیگهاش برآمده از فرزانگی.
ویژگی اول “هرزندگی”
اولین ویژگی که شوپنهاور در مورد این گروه از افراد بیان میکند، این است که آنها خیلی جدی مشغول بطالتاند یعنی به مسئلهای غیر جدی، بسیار جدی پرداختهاند. این امر باعث میشود که از مسائل جدی باز بمانند. افرادی که انگار در سماجت درحماقت دارند و مقاومت در برابر فهمیدن دارند. ممکن است شما در جمعهای دوستانه یا در مراودات فامیلی با چنین افرادی مواجه شده باشید که خیلی جدی مشغول مناقشه و استدلالنمایی درباره موضوعاتی هستند که اصلاً مهم و جدی نیستند.
مثلاً شما فرض بفرمایید که یک گفتگوی خیلی مفصل و پرهزینهای شکل بگیره در مورد اینکه «آقا خانم ما پنجشنبهها قرمه سبزی بخوریم یا شنبهها؟» و ماهها و سالها جماعتی سر این درگیر باشند که ما پنجشنبه قرمه سبزی بخوریم یا شنبه. خب، الان فرقش چیه؟ شما برای چی دارید رو این مناقشه میکنید؟
مناقشات بیاهمیت و تفاوتهای ظاهری
یا نه، ما از حیث استانداردهای سلامت میخوایم برسیم به این خروجی که پنجشنبهها قرمه سبزی بخوریم یا شنبهها. میبینید؟ اصطلاحها اصطلاحهایی که علیالاصول در خصوص مباحث جدی کارکرد داره، ولی این مسئلهای که الان شما دارید بهش میپردازید، مسئلهای جدی نیست. از روی کتاب براتون میخونم این سطحها رو به جز اون چند سطر ابتدایی صحه پنجاه و نه که نقل و قولهای کوتاه کوتاههاست، اون رو بذارید کنار. پاراگراف اول نه، ابتدای پاراگراف دوم.
فریب در فهم مفاهیم
نباشد فهم من از این سطر میگه من این اصطلاح را اگر به کار ببرم، خوانندهها ممکن است متوجه منظور من نشوند، چون آنها هم دارند در زمانهای زندگی میکنند که همین مسئلهی غیر اصیل و همین مسئلهی غیر واقعی برای آنها واقعی قلمداد شده. یه مثال بزنم، دغدغهاش و شوپنهاور بهتر متوجه بشیم. فرض کنید شوپنهاور به ما میگفت که هر زیستن یعنی اینکه شما به جد مشغول بها دادن بابت ارزشهای طایفهای و عرف قبیلهای خودت باشی. خب برای ما که عرف قبیلهای و طایفهای رو ارزش میدونیم، این تذکرش شوپنهاور قابل فهم نمیشه، چون از نظرش و شوپنهاور اینها ارزش غیر واقعی است. اما من دارم در زمانه و تاریخی زندگی میکنم که تصور میکنم اینها اصل ماجراست. اصلا من دارم زندگی میکنم بابت ارزشهای طایفهای و قبیلهایشون. بنابراین میگه پس حالا که من اینجوری توضیح بدم، احتمالا فهمیده نمیشه، از این موضوع میگذرم، از این تعریف عبور میکنم. از کدام تعریف؟ از این که به جد مشغول امور غیر جدی و غیر واقعی هستن. به جای این شروع میکنم، چند بند رو توضیح میدم. ما هم با همین مسیر پیش میریم ببینیم شوپنهاور برای ما چه خواهد گفت.
نتیجهگیری
شوپنهاور میگوید که این افراد، به مسائل غیرواقعی و غیر اصیل میپردازند، زیرا در دنیای آنها این مسائل، واقعی به نظر میرسند. از نظر شوپنهاور، این افراد به دنبال لذتهای جسمانی و ظاهری هستند، اما از لذتهای معنوی غافلند. ادامه این مسیر در نهایت به ملال و کسالت منتهی میشود.
سکوی روبرو
صحبت میکنیم اگر شما هم مثل من لااقل در روزگاری عشق فوتبال بوده باشید یادتون میاد روی سکوها تماشاچیها به همدیگه نهیب میزدن که «روبرو آماده باش» و بعد از خجالتم در میاومدن. اگر قرار باشه من وقتی از هر زندگی صحبت میکنم از ابتدا مفروض داشته باشم که دارم راجع به چیزی در دیگری حرف میزنم این دانستهها و این خوانهها در من به عبرت و به بیداری بدل نمیشه. شما این فریب رو به شکل فراگیر در جوامع میتونید ببینید، بالاخص نهادهای ایدئولوژیک، جوامع ایدئولوژیک و هیاهوهای سیاسی.
فریب ذهنی و خود را کنار گذاشتن
اگر که کسی فریاد برمیداره که «فرعون زمانت را بشناس» و در ذهن خودش مفروض داره به شکل فرض قطعی مسئله که فرعونیت در دیگری است، یعنی وقتی من دارم میگم «فرعون زمانت را بشناس»، مسلماً خودم که منظور نیستم. من حتماً به نحو ذاتی زادهشده در سوی موسا هستم و فرعون سوی دیگر ماجراست. این فرض هیچ مبنای استدلالی نداره. فقط بازی ذهنه. در واقع از ابتدا فرض گرفته که من اگر دارم در مورد اشرار صحبت میکنم، در مورد سکوی روبرو دارم صحبت میکنم. اگر که به این فرد پاسخ بدیم که «بسیار پند خوبی دادی، بله من باید فرعون زمانم رو بشناسم» و از قضا مسیر شناخت رو طی کردم و به این جمعبندی رسیدم که تویی مصداق فرعون زمانه یا من مسیر مطالعه رو طی کردم و به این خروجی رسیدم که تو از مصادیق طاغوتی، تو از مصادیق نمرودی، تو از مصادیق فرعونی، حیرت زده میشه و مسلم میدونه که حتماً جایی در حل مسئله دچار اشتباه شدی. من نباید مصداق این قاعدهای که خودم دارم مطرح میکنم باشم. همیشه باید مصداق در سکوی روبرو باشم.
تجربه عبرت و خواب سنگین
تونستم این فریب نهان رو خدمت شما عرض بکنم. اگر من و تو به این فریب نهان مبتلا باشیم، مثل کسی هستیم که جای اینکه ساعت رو کوک کنه برای بیدار شدن، ساعت رو بالشی کرده به زیر سر برای بیشتر خوابیدن. اون قشر از افراد عبرت رو تجربه نمیکنن. خواندن تاریخ خواب اینها رو سنگینتر میکنه، اما به بیداری منتهی نمیشه، چون از ابتدا با تحریف و با کجفهمی به سراغ مسئله میرم.
ضرورت شناخت دقیقتر و اصلاح خوانشهای اشتباه
چرا این مقدمه و تذکر جدی رو اول مطالبم عرض کردم؟ به خاطر اینکه اگر من در این خوانشی که دارم و در این تاملی که دارم از اول مفروض داشته باشم که اگر دارم راجع به هر زندگی صحبت میکنم مشغول صحبت درباره دیگری هستم، یعنی میخواهم بگم که چه کسانی در روبروی منه، این باعث میشه که متوجه عزیزان خودم نباشم و این افت که شاید خودشیفتگی دروغین و مضر باشه مبتلابه بسیاری از متفکرین ما هست. من برای اینکه سعی بکنم از این افت به دور بمونم، از ابتدا اقرار میکنم که رفقا، من در جستجوی یافتن مصادیقی از این مواردی که دارم عرض میکنم در زندگی حسامم و نمیخواهیم به شکل باینری و صفر و یکی بگیم که بعضیها فرضی و بعضیها هر نه. میخواهیم بگیم برخی از نحوههای زیستن و رفتار کردن برآمده از هرز بودگیه و برخی دیگهاش برآمده از فرزانگی.
بررسی ویژگیها از دیدگاه شوپنهاور
مقدم طولانی شد، اما ضرورت داشت برای جانمایی بحث و یه نفس تازه بکنم و بریم به سراغ پنج موردی که میخواهم خدمت شما عرض بکنم. اولین ویژگی که شوپنهاور در مورد این گروه استفاده میکنه بامزه است. میگه اینها خیلی با جدیت مشغول به طالتند. یعنی مسئله غیر جدی رو بسیار بسیار جدی بهش میپردازند و خب، طبعا این باعث میشه که از مسائل جدی باز بمونند. افرادی که انگار سمجت در حماقت دارند، مقاومت در برابر فهمیدن دارند. شما شاید تو جمعهای دوستانه، نمیدونم تو مراودات فامیلی یا در حتی مصاحبتهای خودتون با چنین مواردی روبرو شده باشید که کسان خیلی جدی مشغول مناقشه و استدلال نمایی در مورد مباحثی هستند که اصلاً موضوع موضوع حائز اهمیت و جدی نیست. مثلاً شما فرض بفرمایید که یک گفتگوی خیلی مفصل و پرهزینهای شکل بگیره در مورد اینکه «آقا خانم ما پنجشنبهها قرمه سبزی بخوریم یا شنبهها؟» و ماهها و سالها جماعتی سر این درگیر باشند که ما پنجشنبه قرمه سبزی بخوریم یا شنبه. خب، الان فرقش چیه؟ شما برای چی دارید رو این مناقشه میکنید؟
مناقشات بیاهمیت و تفاوتهای ظاهری
یا نه، ما از حیث استانداردهای سلامت میخوایم برسیم به این خروجی که پنجشنبهها قرمه سبزی بخوریم یا شنبهها. میبینید؟ اصطلاحها اصطلاحهایی که علیالاصول در خصوص مباحث جدی کارکرد داره، ولی این مسئلهای که الان شما دارید بهش میپردازید، مسئلهای جدی نیست. از روی کتاب براتون میخونم این سطحها رو به جز اون چند سطر ابتدایی صحه پنجاهه که نقل و قولهای کوتاه کوتاهه است، اون رو بذارید کنار. پاراگراف اول نه، ابتدای پاراگراف دوم.
فریب در فهم مفاهیم
شوپنهاور میگه «ترجیح میدهم از دیدگاهی برتر لفظ فیلیستر را درمورد کسانی به کار ببرم که مدام با جدیت به اموری مشغولند که در اصل واققعی نیستند»
بعد دلواپس میشه که اگه من این اصطلاح را اگر به کار ببرم، خوانندهها ممکن است متوجه منظور من نشوند، بعد در ادامش میگه « اما چنین تعریفی مبتنی بر ارزشهای متعالیست و از این رو با دیدگاه عموم مردم که در مقاله حاضر خود را در موضع آنان قرار دادهاند تظابق ندارد و شاید برای همه قابل فهم نباشد.»
فهم من از ایت سطر اینه اگه من این اصطلاح را اگر به کار ببرم، خوانندهها ممکن است متوجه منظور من نشوند چون آنها هم دارند در زمانهای زندگی میکنند که همین مسئلهی غیر اصیل و همین مسئلهی غیر واقعی برای آنها واقعی قلمداد شده. یه مثال بزنم، دغدغهاش و شوپنهاور بهتر متوجه بشیم. فرض کنید شوپنهاور به ما میگفت که هرز زیستن یعنی اینکه شما به جد مشغول بها دادن بابت ارزشهای طایفهای و عرف قبیلهای خودت باشی. خب برای ما که عرف قبیلهای و طایفهای را ارزش میدونیم، این تذکرش شوپنهاور قابل فهم نمیشه، چون از نظر شوپنهاور اینها ارزش غیر واقعی است. اما من دارم در زمانه و تاریخی زندگی میکنم که تصور میکنم اینها اصل ماجراست. اصلا من دارم زندگی میکنم بابت ارزشهای طایفهای و قبیلهای. شوپنهاور میگه پس حالا که من اینجوری توضیح بدم، احتمالا فهمیده نمیشه، از این موضوع میگذرم، از این تعریف عبور میکنم. از کدام تعریف؟ از این که به جد مشغول امور غیر جدی و غیر واقعی هستن. به جای این شروع میکنم، چند بند را توضیح میدم. ما هم با همین مسیر پیش میریم ببینیم شوپنهاور برای ما چه خواهد گفت.
نیاز به فعالیت ذهنی
مشخصه اولی که ما رو مبتلا به هرز زیستن و هرزندگی میکنه، نیاز نداشتن یا دقیقتر، نیاز نشناختن برای فعالیت ذهنیه. شوپنهاور میگه این گروه اساسا به فعالیت ذهنی نیازمند نیستند یا خودشون را نیازمند نمیدونن. سطرهای پایانی صفحه پنجاهنه رو براتون از رو میخونم. طبق این تعریف، فیلیستر کسی است که به فعالیتهای ذهنی نیاز نداشته باشد. خب، نیاز نداشتن به فعالیت ذهنی چه پیامدی داره؟ اگر در جرعه قبلی حضور ذهن داشته باشید به این جمعبندی رسیدیم که ما لذت رو در پاسخ دادن به نیازهایمان تجربه میکنیم. اگه ما به چیزی نیاز نداشته باشیم یا نیاز به چیزی رو نشناخته باشیم، پاسخ دادن به اون هم برای ما لذیذ نخواهد بود. به همین جهت، برای کسی که سیر آب هست، یک لیوان اضافه آب خوردن لذیذ نیست، اما برای تشنه در کویر مونده خوردن یک پیاله آب، همه لذتهای دنیاست. فرق این دو در تجربه نیاز یا در آگاهی بر نیاز است.
فقدان لذتهای معنوی
از اینجا میرسیم به مشخصه دوم. هرززیستن از عوارض نداشتن نیاز نسبت به فعالیتهای ذهنی، نرسیدن به لذت در تجربیات معنوی است. از جمله مقدماتی که به هرززیستن و هرزندگی منتهی میشه، فقر در تجربه معنوی و فقدان در لذتهای معنوی. ادامه همون صفحه پنجاهنه رو میخونم و میام در ابتدای صفحه شصت. از این تعریف، چند مطلب را میتوان نتیجه گرفت. اولاً این که چنین کسی، یعنی کسی که نیازی به فعالیتهای ذهنی نداره، در ارتباط با خود فاقد لذتهای معنوی است، زیرا چنان که قبلا گفتم، هیچ لذت واقعی بدون نیاز واقعی وجود نداره. اینک میگه قبلا گفتم، داره ارجاع میده به نقل قولی که در صفحه پنجاه و سه کتاب از زبان ولتر ارائه کرده.
فقدان رابطه با خود
از دل همین دو موردی که خدمت شما عرض کردم و سطری که روخوانی کردم، حالا میخوام استخراج بکنم مشخصه سوم را. سومین مشخصه همین عبارتی است که از رو خواندن یعنی فقدان رابطه با خود. ببینید چه اتفاقی افتاد؟ میگه اگر کسی به فعالیت ذهنی خودش رو نیازمند ندید، به این جهتی که نیاز رو نشناخته، لذت رو هم تجربه نمیکنه. پس میاد تو گام دوم، میشه فقدان لذت به سبب نشناختن نیاز. بعد میگه این اتفاق کجا میفته؟ پاسخ چنینه: در جایی که فرد ارتباط کامل یا ارتباط اصیلی با خود نداره. مسئله اینجاست، لطفاً دقت داشته باشید، ارتباط با خود در برابر ارتباط با دیگران نیست. یعنی اینطور نیست که ما بگیم که یا باید با خودمون ارتباط داشته باشیم یا با دیگران. البته که شوپنهاور ملاحظاتی داره در مورد ارتباط با خود و تنهایی که توی جرعههای قبل در موردش صحبت شده. من اینجا میخوام فهم خودم رو عرض بکنم. ارتباط با خود نه مقابل ارتباط با دیگران، بلکه مبنا و پایه ارتباط با دیگری است. کسی که ارتباط صحیحی با خودش برقرار نکرده باشد، پی و مبنای لازم برای بنا شدن ارتباط سالم با دیگران را هم از دست خواهد داد.
سرگرمیهای بیهوده و هرزگی
برای مثال و شاهد این مواردی که عرض کردم، میانههای پایانی صفحهی شصت رو براتون میخونم. یه چنین فردی چون فاقد رابطه با خود هست، سرگرم هرزبزمی است. این عبارت از منه هرز محفلی یعنی همنشینیهای بیهوده با دیگران میشود. و بیهودگی رو من نمیخوام به دیگری نسبت بدم. یعنی چنین نیست که بگم دیگران نالایق و ناشایسته هستند که رابطه بیهود است. نه، این من هستم که با شایستگی خودم آشنا نیستم و بنابراین وارد در روابطی میشوم که برای من هرز تلقی میشود. میگه که چنین فردی به گمان خودش میخواد فقدان لذتهای معنوی رو جبران کنه. پس چیکار میکنه؟ از جا بهجا دارم از رو کتاب میخوام: از این رو خوردن صدف و نوشیدن شامپاین نقطه اوج زندگی اوست و هر چیزی که موجب راحتی بدنش شود هدف اصلی او در زندگی است و اگر گرفتار اینها باشد به قدر کافی سعادتمند است. این جا داره به طعن میگه: توهم سعادتمندی داره، اما به علت این که این موهبتها بر او تحمیل شده، ناگزیر دچار کسالت و بیحوصلگی میگردد و برای علاج آن به هر کوششی دست میزند جشن، نمایش، محفل، بازی ورق، قمار بازی، اسب سواری، زن، شرابنوشی، سفر و نظیر اینها. من نمیخواهم در مورد تک به تک این مصادیق مناقشه بکنم. بله، خب، اینجا شوپنهاور بازی کردن یا حتی سفر را هم جزء مصادیق هرز بودگی آورده ولی نه به این معنا که هر سفری، هر محفلی و هر بازی، بلکه سفر و بازی و محفلی که بر مبنای رابطه دقیق با خود و داشتن یک چرایی اصیل بنا نشده باشد. تونستم برسونم عرضم رو که چرا آگاهی بر خود و رابطه صحیح با خود مبنای هر ارتباط با دیگری باید قرار بگیره. باز عبرت ابتدای جمله رو یادآوری میکنم که ما قرار نیست در دیگران به دنبال غلط بگردیم. ما قراره که در خودمون مصادیقی رو کشف و بعد ترمیم کنیم. آیا واقعا من و شما تجربه نکردیم محفلها و نشستهایی که به ظاهر همه چیزش سرخوشانه بوده، پر از خنده و هیاهو بوده، ولی از غذا ما که از این محفل و مجلس خارج شدیم پژمردهدلتر از آغاز این محفل بودیم؟ یعنی فکر میکردیم که اگر بریم و در این جمع بجوشیم و برگردیم، سعادت و لذت رو تجربه میکنیم، پس چرا بعد از این که بیرون میایم با کولهباری از حسرت و سنگینی داریم به سمت خونه برمیگردیم؟
درک فریب در مسیر لذتهای کاذب
شوپنهاور اینجا یه تذکر تلخی میده میگه به خاطر اینکه افراد فیلیستر حالا یا به تعبیر من، هرززی و هرزنده پناهنده میشن به جمع هرزندههای دیگر. یعنی میرن با آدمهای بیمایهتر دیگری هممحفل میشن چون مجموعهای از باختگان دارن دور هم جمع میشن و از دل این هم باختگیها هیچ ساختگی و یافتگی برنمیآید. ادامه متن را براتون میخونم: میگه از این رو خصوصیت فیلیستر این است که جدی بودنش تیره و خشک است و به جدی بودن حیوانی نزدیک است. هیچ چیز موجب شادی او نمیگردد. هیچ چیز او را برنمیانگیزد. هیچ چیز علاقه او را جلب نمیکند، زیرا دیری نمیگذرد که لذتهای جسمانی به پایان میرسند و جمعی که خود از این گونه فیلیسترها تشکیل شده است، خستهکننده میشوند.
آغاز گمراهی در جستجوی لذتهای معنوی
از اینجا به بعد ما وارد مشخصهی چهارم هرززیستی یا هرزندگی میشیم. خب، افرادی که نیاز به اندیشیدن رو نشناختند چون نیاز رو نشناختند، لذت معنوی و لذت اندیشه رو تجربه نکردند. این دو بر مبنای نداشتن ارتباط با خود بوده، پس ارتباطهای نامناسبی رو با دیگران برقرار کردن. حالا در آخرشم رسیدن به یک ملال، به یک دلآزردگی. چیکار باید بکنند؟ از این مرحله به بعد، آهسته آهسته افراد درک میکنند که اون چیزی که لذت واقعی ایجاد میکنه، یا لااقل بخش دست نیافته لذت برای اونها در وجه ذهنی ماجراست. به دنبال لذتهای معنوی میرن، به دنبال لذت بردن از زیبایی. درک میکنند که گم شده شون در لذت بردن از معنویت، لذت بردن از اندیشه و لذت بردن از زیبایی است. اما چون توشهی لازم برای این لذتها رو اخذ نکردند و فقط به مقدمات یک نیاز آگاهی پیدا کردن، این باعث میشه که به جای اینکه در پی کسب اون مقام باشن، به تفاخر و ظاهرسازی پناهنده بشه.
ظاهرگرایی و تلاش برای نمایش فهم بدون عمق
چه بسا من در خودم یافتم، شما در خودتون یافته باشید و چه بسا هم در دیگرانی دیده باشید که حالا دریافته که نیازمند فهمه اما خود فهم رو تجربه نمیکنه. ادا و ژست فهمندگی رو داره مزه مزه میکنه، فهمیده که حالا باید زیبایی رو تجربه بکنه و از مواجهه با امر والا و رویارویی با امر زیبا باید لذت ببره، اما مهارت لذت بردن از زیبایی رو تمرین نکرده. بنابراین به دنبال اینه که همون کارکردی که از محافل هرز انتظار داشت رو حالا در یک محافل جدیدی تجربه بکنه که اینها یه ذره تم اندیشهمحوری داره. همچنان نتونسته فونداسیسم و بنای ماجرا رو ترمیم بکنه. اما میاد در و دیوارشو رنگ لعابی از هنر، از زیبایی و از خرد میزنه. شوپنهاور اصطلاحی که برای این افراد استفاده میکنه میگه که اینها اسنوپ هستند. اینها افادهایان متکبرند. همچنان از دل این اداها لذت ذهنی و لذت معنوی رو تجربه نمیکنن، اما ژست رو دارن مزه مزه میکنن. به تعبیر خودمونی، این ژست و اداها فقط فیک باقی میمونه مگر اینکه یک شرطی محقق بشه.
ضرورت درک و پذیرش نیازهای ذهنی
در سطر پایانی پاراگراف سوم از شوپنهاور یک اشارهای میاره میگه اینا افرادی هستند که بدون نیاز ذهنی دارن زندگی میکنن. من برای خودم چنین حاشیهنویسی کردم که رفیق جانم، تا زمانی که اولا ما نیازهای ذهنی رو، نیاز به تفکر، نیاز به زیبایی، نیاز به اندیشه و با جان خودمون فهم نکنیم و بعد از فهمش، بعد از پذیرشش، در راستای مرتفع شدن این نیاز قدم برنداریم، سختی تحمل نکنیم، تمرین را به جان نخریم، حتی اگر ادا و اطوارش رو هم دربیاریم، گره باز نخواهد شد.
رنج انسانهای نافرهیخته و مفهوم معنویت
پاراگراف چهارم صفحه شصت و یک برای من بسیار باشکوه بود. برای خودمم رنگی رنگیش کردم. الانم برای شما میخونم. شوپنهاور میگه: «رنج بزرگ همه انسانهای نافرهیخته این است که معنویت موجب سرگرمیشان نمیشود بلکه برای رهایی جستن از بیحوصلگی پیوسته به واقعیت نیاز دارند.» درک عظمت این جملهای که الان شوپنهاور میگه از دل کتاب در باب حکمت زندگی برنمیآید. ما تا زمانی که نگاه شوپنهاور به مقوله معنویت و واقعیت و نگاهشو شوپنهاور به علم انتزاعی و ادراک شهودی یا ادراک بیواسطه از هستی رو در کتاب جهان همچون اراده و تصور که دقیقترش کتاب جهان همچون اراده و بازنمود هست، درک نکنیم، اون جمله برای ما قفلش باز نمیشه. اما در همین حد اکنونی خودمون هم میتونیم لذت شنیدنش رو تجربه کنیم. من از اینجا میخوام جمعبندی بکنم و برسم به مشخصهی پنجمی که انسانهای هرزنده به اون مبتلا هستن و مانع از این میشه که ما فرزانگی یا فرضی بودن فرزانهزی زیستن رو تجربه بکنیم.
نقص در تلاش برای تجربه معنوی و زیبایی
اونم وقتیه که حتی بعد از اینکه درمیابیم که ما نیاز داریم به تجربهی معنوی، به تجربهی اندیشه، به تجربهی زیبایی، به جای این که به نحو اصیلی تمرین کنیم، استاد ببینیم، شاگردی بکنیم و برسیم به تجربهی این لذت، سعی بکنیم لعاب و نقابی ازش برداشت کنیم. شما تصور بکنید فرد الف پدیدآورنده اثر هنری است. این چه میزان از معنویت و لذت را داره که تجربه میکنه.
لذت خلاقیت در برابر مصرفگرایی
حالا فرد دوم کسی که خالق اثر هنری نیست، اما مهارت در تماشا داره. خوب دیدن و خوب شنیدن را تمرین کرده. میتونه ساعتها در یک موضوع خیره به یک اثر هنری باشه و لذت ببره. این گرچه که در حد فرد اولی تجربه نمیکنه چون خالق اثر نیست، اما متأثر از این خلقت در ذهن خودش تجربهای داره و لذتی داره که برای او ارزنده است. حالا از نفر اول و دوم میگذریم. نفر سومی رو فرض بکنید که صرفاً دلال آثار هنریه. میخره، میفروشه، حراج میکنه، بابت این که بتونه ثروتی کسب بکنه. و خیلی تمایزی نداره که اون چیزی که داره خرید و فروش میکنه یه اثر هنریه یا یک قطعه صنعتی یا کارگری رو فرض بکنه که فقط پای این اثر نقاشی و تابلو رو جارو میکنه، بدون اینکه حتی یک لحظه بایسته و خیره به این تابلو نگاه بکنه و در اون تعمق کنه. این در حاشیهی این اثر هنری مشغول به ارتزاق هست، اما تجربه لذت ذهنی رو نخواهد چشید.
لذتهای پایانپذیر و لذتهای پایانناپذیر
با این جمله جمعبندی میکنم که خصیصه پنجم کسانی که هرزنده هستند و هرز زندگی میکنند اینه که لذتشون متصل به منابع پایانپذیره. این چیزیه که شوپنهاور با لفظ “واقعیت” داره بهش اشاره میکنه. اون کسی که دلال اثره با یک ثروت پایانپذیر روبهروه. با یک سلسله آثار پایانپذیر روبهروه. اون کسی که در پی لذت جسمیه به تعبیر شوپنهاور در مسیر لذتهای پایانپذیر، اما اگر کسی بخواد از این هرز بودگی رها بشه باید متصل به لذتهای پایانناپذیر بشه.
سرگذشت واقعیت و معنویت
من جرعه پنجاهم رو با سطرهای پایانی صفحه شصت و یک تمام میکنم. شوپنهاور اینجوری ادامه میده: «اما سرگرمکننده بودن بعضی از واقعیتها زود سپری میشود و آن وقت به جای آن که سرگرمکننده باشند، ملالآور میشوند و بعضی دیگر انواع مصیبت را پدید میآورند، در حالی که معنویت برعکس تمام شدنی نیست».
جرعه پنجاهم و فصل دوم از کتاب در باب حکمت زندگی رو اینجا به پایان میبرم. امیدوارم که عمر و نشاط و فراغتی باشه و از جرعه پنجاه و یک وارد بشیم به فصل سوم.