«فقط پول به‌طور مطلق خوب است» شاید هیچ فیلسوفی به این صراحت در ستایش پول صحبت نکرده باشد و چه بسا برای شما هم عجیب باشد که چنین جمله‌ای از زبان آرتور شوپنهاور نقل شود. ولی او در برابر انبوهی از چیزهای نسبتاً خوب، پول را به‌عنوان چیزی که همیشه خوب است معرفی می‌کند؛ اما چرا؟
این پرسش آغازی است بر مبحث جدید ما در پادکست مِی، پیرامون خرد ثروت و در چند اپیزود پیشِ رو به این سرفصل خواهیم پرداخت.

متن کامل جرعه شصت

فقط پول به طور مطلق خوب است. تکرار می‌کنم این جمله رو. فقط پول به طور مطلق خوب است. جمله عجیبیه. اینکه میگم عجیب، بنا به گوینده‌اشه که تعجب‌برانگیز میشه. و الا ما اگر این جمله رو از یک فعال بازارهای مالی بشنویم، از یه نفری که شغل و پیشه‌اش، معامله‌گری و کسب پول هست، شاید برامون خیلی عجیب نباشه. اما شنیدن این جمله از یه متفکری مثل شوپنهاور، ما رو به تأمل دعوت می‌کنه. شوپنهاوری که تو سراسر فلسفه‌اش ما رو به انکار میل داره دعوت می‌کنه، میگه که اگر فریب خواستن‌های مداوم رو بخوری، گرچه که تصورت اینه که به ارضای نیاز و رضایت می‌رسی، ولی در واقع در پاندولی بین میل و ملال مثل آونگ تلو می‌خوری و هرگز نمی‌تونی سعادت، چنان که باید رو، تجربه کنی. خب اگر چنین متفکری یکباره در میانه صحبت به ما بگه که فقط پول به طور مطلق خوب است، دیگه این جمله هم اعجاب‌برانگیزه، هم نیازمند تأمل.

این جمله بخشی از یک متن هست و قبل و بعدش هم توضیحاتی داره که برای ما می‌تونه مبنای تفکر باشه و من به بهانه این مسئله، بحث جدیدی رو در پادکست می‌خوام آغاز بکنم و بهش بپردازم تحت عنوان خرد ثروت. اگر این جمله و این مبحث برای شما هم اندیشه‌انگیز است، دقایق پیش رو با من همسفر باشید در مِی و این جرعه تقدیم شما.

مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من، حسام ایپکچی، هستید.

هم‌پیاله‌های من سلام بر شما. رسیدیم به جرعه شصتم از پادکست مِی. همچنان مشغول مطالعه کتاب در باب حکمت زندگی هستیم. رسیدیم به فصل سوم، صفحه ۶۴ و ۶۵. به خاطر دارید که در جرعه‌های قبل، مسئله نیاز، مسئله رضایت، افق‌مندی زندگی و مواردی از این دست رو به اعتبار متن بررسی کردیم، موشکافی کردیم و جرعه جرعه با هم پیش اومدیم تا برسیم به مسئله‌ای که دقایق دیگه خدمت شما عرض خواهم کرد. اگر از همراهان و هم‌پیاله‌هایی هستید که در میانه سفر با من هم‌سفره شدید و براتون این سؤاله که چرا انقدر با تأمل و درنگ، با آهستگی داره متن مطالعه میشه، پیشنهاد می‌کنم اپیزودی که در روزهای ابتدایی آغاز پادکست منتشر شده رو مجدد بشنوید، یا اگر نشنیدید برای اولین بار بشنوید، به نام خوانش تألیفی. اینکه ما غرضمون صرف روخوانی کردن و سپری کردن یه کتاب نیست. از این کتاب‌ها زیاد خوندیم و زیاد خونده شده. مسئله، نسبت برقرار کردن بین دانایی و تواناییه. یعنی اون چیزی که می‌خونیم رو بتونیم در زندگی پیاده بکنیم، تجربه بکنیم، مزه بکنیم و بعد اندیشه خودمون رو در سفیدی‌های لابه‌لای سطر و در حاشیه اندیشه متفکری مثل شوپنهاور تألیف بکنیم. اینجا ما منفعل نسبت به متن نیستیم، بلکه فعالانه داریم با متن روبه‌رو میشیم. درنگ می‌کنیم و اقتضای این نحوه از مطالعه، تندخوانی نیست، بلکه باید با درنگ، تأمل و آهستگی متن رو جرعه جرعه تجربه بکنیم.

بر همین مبنا من الان می‌رسم به صفحه ۶۵ کتاب. چنانکه به یاد دارید، توی پاراگراف دوم این صفحه صحبتمون تا این جمله تموم شد. شوپنهاور می‌گفت: «نارضایتی ما از این کوشش مستمر ناشی می‌شود که عامل توقعاتمان را افزایش می‌دهیم اما نمی‌توانیم عامل دیگر را هم که قادر است توقعات را به واقعیت تبدیل کند، افزایش دهیم.» اینو تو جرعه‌های قبل با هم صحبت کردیم. از اینجا به بعد من می‌خوام وارد بشم در جرعه شصتم.

در ادامه متن، شوپنهاور میگه: «جای شگفتی نیست که بشر نیازمند، که همه هستی‌اش بر نیاز بنا شده، به ثروت بیشتر و صمیمانه‌تر از هر چیز دیگر احترام می‌گذارد.» و آن را ستایش می‌کند و حتی «قدرت را فقط به مثابه وسیله‌ای برای دست یافتن به ثروت تحسین می‌کنه.» تا اینجا توجه دارید دیگه. شوپنهاور ثروت رو قدرت غایی می‌دونه. یعنی حتی اون چیزی که ما به عنوان قدرت، احترام، شهرت، اعتبار سیاسی و امثالهم میگیم، میگه در ذهن بشر مقدمه است. اینا اصالتشون فرعیه. فرع بر ثروته. اگر منتهی به ثروت نشه، دیگه اون احترام و ستایشی که در ذهن انسان نیازمند برقرار میشه رو نمی‌تونیم از اون مشاهده کنیم. اینجا ما داریم نقل قول می‌کنیم. ممکنه نظرات من و شما غیر از این باشه. اما با همین دیدگاه شروع می‌کنه، چند سطری میاد پایین‌تر و بعد میگه که انسان حق داره که به دنبال گردآوری مجموعه‌ای از دارایی‌ها باشه. بعد میگه هر دارایی فقط می‌تونه یکی از آرزوها رو برآورده کنه. با این توضیح می‌رسه به مسئله پول. من این سطر رو می‌خونم براتون دیگه. اومدم قسمت‌های میانی پاراگراف، تعمداً هم کل متن رو روخوانی نمی‌کنم چون قرار نیستش که این جرعه بدل از مطالعه کتاب باشه. مطالعه کتاب رو باید مستقلاً تو برنامه‌تون داشته باشید.

متن اینه: «زیرا هر دارایی دیگر فقط می‌تواند یکی از آرزوها، یکی از نیازها را برآورده کند. طعام فقط برای گرسنگان خوب است. شراب فقط برای تندرستان. دارو فقط برای بیماران. خز برای زمستان. عشق زنان برای جوانان و غیره. پس همه این‌ها فقط به طور نسبی خوبند.» پس تا به اینجا نسبیت امر مطلوب رو در تناسب با نیازی داره مطرح می‌کنه که مرتفع میشه. میگه هر چیزی به اندازه نیازی که مرهم‌گذاری می‌کنه، به اندازه رنجی که کاهش میده برای ما ارزندگی داره. اما حالا می‌رسیم به ادامه‌اش. «فقط پول به طور مطلق خوب است، زیرا فقط نیاز مشخصی را برآورده نمی‌کند، بلکه نیاز را به طور کلی یا انتزاعی ارضا می‌کند.»

به بهانه این جملات، من مبحث جدیدی رو تحت عنوان خرد ثروت آغاز می‌کنم توی این پادکست و جرعه‌ای رو با هم تأمل می‌کنیم، حرف می‌زنیم. و البته که به اقتضای پادکست نمیشه خیلی عمیق در تک به تک گزاره‌ها ایستاد و بحث کرد و غرض اینه که سرفصل‌هایی برای تفکر و تأمل ایجاد بشه که هم من، هم شما بعد از این بیشتر در موردش درنگ بکنیم و برسیم به یک نظام و یک ساختار ذهنی، فردی و منسجم.

قبل از اینکه وارد بشم در محتوا، باید منظرم رو خدمت شما بگم که حسام الان از چه پرسپکتیوی داره ثروت رو نگاه می‌کنه. من فعال بازارهای مالی نیستم. لااقل در قامت یک مدرس امور مالی و متخصص سواد مالی با شما صحبت نمی‌کنم. دیگرانی هستند که به خوبی، به نیکی در مورد اینکه چطور پول دربیاریم با شما حرف زدن. اگر مشتاق بودید، جستجو کردید و شنیدید. حتی مبحثی که به نظر من مهم‌تر از چگونه پول درآوردن است، اینکه پول رو چطور هزینه بکنیم. این هم جای دیگری باید بحث بشه. پس این زاویه‌ای نیست که می‌خوایم بهش بپردازیم. من از زاویه یک پدیدارشناس می‌خوام به مسئله نگاه بکنم. نحوه تحلیل امورم به چه صورتیه؟ اینه که واکاوی می‌کنم به عنوان یک محصل، به عنوان یک دانش‌آموز که امور مختلف بر انسان چگونه پدیدار می‌شود. نحوه مواجهه و رخ‌نمایی وقایع بر منِ انسان چگونه است؟ این زاویه‌ایه که من دارم توش بحث می‌کنم. زمینه گفتگو هم کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاوره. یه جاهایی برای تکمیل، ناگزیرم برای اینکه مثالی بیارم، نقل و قولی بکنم از متفکرین دیگه، ولی به هر حال در چارچوب این متن داریم با هم صحبت می‌کنیم.

به این نکته توجه داریم البته که پول و ثروت مترادف هم نیستن. جلوتر این نسبت رو باید بتونیم به نحو شفاف‌تری تبیین کنیم، ولی فعلاً مفروض داشته باشیم که بعضی از ثروت‌ها پول نیستن، ما ثروت‌های غیر از پول هم می‌تونیم داشته باشیم. در مقابل، بعضی از پول‌ها به ثروت تبدیل نمیشن. این رو هم باید بررسی بکنیم. اینا فعلاً فرضه. اما شیوه پرداختن ما به موضوع با این سؤال آغاز میشه. اگر یه متخصص امور مالی یا مدیریت سرمایه به سؤال «با پول چه کنیم؟» پاسخ میده و برای ما توضیح میده که حالا پولمون رو به چه تبدیل کنیم، اون چیزی که از منظر پدیدارشناسی برای ما قابل تأمله، اینه که پول با ما چه می‌کند؟ پول ما را به چی تبدیل کرده؟

اگر که صحبت رو الان با پول آغاز می‌کنم نه با ثروت، به این جهته که جمله‌ای که بهش داریم می‌پردازیم متکی به پوله و اینجا شوپنهاور واقعاً پول رو به معنای خاص داره میگه، نه اینکه سهواً به جای ثروت داره میگه. بالا دست به ثروت اشاره کرده، بعد از بین تمام اقسام ثروت میگه پول مطلقاً خوبه. من هم این سرفصل خرد ثروت رو می‌خوام با پول آغاز کنم. پس سؤالمون مشخص شد. می‌خوایم به این بپردازیم که پول با ما چه می‌کند؟

جایگاه امروزی پول خیلی متفاوته با اونچه که در روز آغازین بابتش پول توسط بشر اختراع شده. اگر شما تاریخ پول رو رصد بکنید، می‌رسید به روزگاری که انسان‌ها برای تبادل، کالایی رو با کالای دیگه معاوضه می‌کردن. به دنبال راه حلی میرن که بتونن این مبادله رو بهتر بکنن. چون می‌خوایم پدیدار پول برای انسان رو تحلیل بکنیم. کلمه ساده نشون میده که دغدغه، تسهیل یک تجربه است. یه چیزی قراره روان‌تر بشه. اما چه چیزی؟ تبادل کالا. یعنی به جای اینکه من گوسفند و میشی رو بدم در ازاش گندم و ذرت بگیرم، قراره یک عامل سومی این وسط وارد بشه که تسهیل بکنه مبادله رو. به جز ساده شدن مبادله، هم حالا به گفتگوی ما اضافه میشه، چه چیزی مبادله بشود، چه چیزی ساده جابه‌جا بشود. کالا. یه کالایی هست من اینو می‌خوام از شما بخرم. یه کالایی هست که تو داری و من به او نیازمندم. یه کالایی هست که من دارم و تو به او نیازمندی. در بستر این نیاز، ما می‌خوایم کالا و دارایی رو با هم مبادله بکنیم. این چیزیه که در ابتدا بشر رو به راه حلی فراخونده. گفته اگر می‌خوای این مسئله رو حل کنی و ساده‌تر بتونی مسیر رو طی بکنی، از یک شاخصی که مورد توافقه استفاده بکن به نام پول.

حالا من چرا میگم امروز دیگه جایگاه پول اون جایگاه ابتدایی نیست؟ نه اینکه اون نقش تسهیل‌گری در تبادل رو نداره. اونو داره. اما فقط در رابطه بین من و اشیا کارکرد نداره. اگر سابق بر این پول قرار بود که رابطه بین من و کالا رو تسهیل بکنه، الان تو قد و بالای دیگه‌ای نشسته. حالا دیگه به رابطه من با انسان هم داره ورود می‌کنه. نسبت بین من با دیگر آدم‌ها هم داره بر مبنای پول تعریف میشه. حالا دیگه در یک اقلیم کوچیک یا در یک رابطه دو نفره بر سر میش و پیاز و ذرت و گندم نیست. در ساحت سیاسی هم داره کار می‌کنه. رابطه بین ملل رو هم داره دستخوش تغییر قرار میده. بسیاری از تحولات نظامی و سیاسی امروز دنیا به قصد پول داره محقق میشه. اینجا که دارم میگم پول، مشخصاً پوله، نه ثروت. تضعیف دلار پیامدهای سیاسی، اجتماعی پیدا می‌کنه. قدرت یافتن پول چین آثار کلان سیاسی، اجتماعی پیدا می‌کنه.

خب پس حالا دیگه نه تنها در رابطه بین انسان و شیء خلاصه نمیشه، بلکه در رابطه انسان هم خلاصه نمیشه، بلکه به یک رابطه جمعی، به یک رابطه کلی داره سایه می‌ندازه. چه بسا در ادامه گفتگو ما به اینجا برسیم. پول اگر در ابتدای ماجرا قرار بوده دسترسی انسان به شیء رو تسهیل بکنه، در گذر تاریخی خودش به نقطه‌ای رسیده که انسان رو شیء کرده. یعنی خود انسان شده مبادله. اول قرار بود که در اختیار انسان قرار بگیره کالاها با هم جابه‌جا بشن. مسیر به سمتی رفت که خود انسان شد برده برابر پول. برده‌داری، چه در نحو متأخرش، چه در مدل نوینش که امروز شاهدش هستیم، انسان در برابر پول رو مبادله می‌کنه. آیا پول همین جا ایستاده؟ می‌بینیم که نه. نه، نه تنها در رابطه بین انسان، انسان و جامعه، روابط بین دولت‌ها و نه تنها شیءپنداری انسان، بلکه به جایی می‌رسه که پول رابطه‌ای بین انسان و هستی رو هم می‌تونه تحت تأثیر قرار بده. خیلی از ما برای جبران مسئله معنای زندگی، ارتباط با هستی، متأثر از مقوله پولیم. پول درمیاریم برای اینکه زندگی معنا پیدا بکنه، یا احساس بی‌معنایی در زندگی می‌کنیم چون پول کمتری داریم به نسبت دیگری یا به نسبت تلاشی که داریم انجام میدیم.

همه این‌ها رو گفتم برای اینکه فکر کردن به خرد ثروت و خرد پول رو ضروری قلمداد کنم. بگم دیگه مهمه، مسئله پول صرفاً مقوله مالی نیست، بلکه مقوله انسانیه، مقوله هستی‌شناسانه است و نیازمند تفکر و تعمق است.

شوپنهاور، چنان‌که تو ابتدای اپیزود هم عرض کردم، دیدگاهش برای آسایش در زندگی یا لااقل کاستن از آلام زندگی، تسکین دادن رنج‌های زندگی، اینه که کمتر بخواهیم، تعبیری که بهش میگه انکار میل. آیا او در سال‌های پایانی زندگی که این جمله رو نوشته، نوشته فقط پول به طور مطلق خوب است، از اندیشه خودش عدول کرده؟ آیا نظرش عوض شده یا در همون راستای اندیشه سابق داره این جمله رو میگه؟ اگر مدعی همراستایی باشیم، باید به نحو دقیق‌تری تبیین بکنیم که این همراستایی به چه صورتیه، با کدوم ذهنیت، با کدوم دیدگاه مطابقت داره. اینجاست که چند جرعه‌ای که من در خصوص مسئله میل و عقل گفتم کمکمون می‌کنه برای حل مسئله. پاسخ درست، لااقل به قدر تابع امروز من، اینه که شوپنهاور تغییر دیدگاه نداده. داره در همون راستایی که صحبت کرده پول رو ارزیابی می‌کنه. چی می‌گفت به ما؟ می‌گفت که بطن همه عالم اراده است. این جهان یک هسته مرکزی داره به نام خواستن. خواستن برای خواستن، نه به قصد چیز دیگر. و از چه طریقی داره با ما ارتباط برقرار می‌کنه؟ یادتون میاد دیگه، تو نسبت میل و عقل ما راجع به چیستی میل با هم صحبت کردیم. گفتیم این خواستن از طریق میل به ما دسترسی پیدا می‌کنه. اگر ما میل نداشته باشیم، در راستای اون خواستن حرکت نمی‌کنیم. پس تمام کنش‌های انسانی پیرو میل داره اتفاق میفته، در نگاه شوپنهاوری. حالا این میل می‌خواد چه بکنه؟ اراده معطوف به حیات داره. اراده معطوف به زیستن داره. می‌خواد خودش رو محقق بکنه. در این مسیر به چیزی نیاز داره که پاسخ‌گوی میل باشه. جمله شوپنهاور اینه. میگه شما یا می‌تونید برای این امیال مختلف یه پاسخ‌های اختصاصی رو جمع‌آوری بکنید. این خوبه، مورد نیازه، ولی هر کدوم صرفاً برای یک نیاز داره کار می‌کنه. اما اگر شما یه ابزاری داشته باشید که این بتونه پاسخ‌گوی تمام نیازهای شما باشه، دیگه اون حد برداشته شده. پس شما به جای اینکه پاسخ به یک میل خاص رو بدید، از طریق پول می‌تونید پاسخگوی امیال به نحو کلی باشید. جمله شوپنهاور در این حده.

او داره تو برهه‌ای از تاریخ این حرفو به ما می‌زنه که پول دیگه تو روزگار نخستینش نیست. یعنی اونجایی نیستش که ارسطو مثلاً در بحث سیاست اشاره بکنه و بگه که این ابزار و میانجی داد و ستده. شوپنهاور چند صد سال بعد از این جمله ارسطو داره جمله خودش و اندیشه خودش رو به ما میگه. اما از حیث تاریخی هنوز به دوره مدرن به نحوی که ما داریم تجربه می‌کنیم، نرسیده. یعنی انگار در یک دوره گذار داره میگه که البته روی این پل به سمت ما نزدیک‌تره. من تو بحث خرد ثروت به مباحث و اندیشه زیمل اشاره می‌کنم. بعداً هم معرفیش می‌کنم و بیشتر میگم براتون. ولی الان به قدر یه نقل و قول بگم. موقعی که شوپنهاور داره از ارزش مطلق پول با ما صحبت می‌کنه، دیدگاهش بیشتر به این سمته که یک ابزار مبادله‌ای در اختیار ما قرار بگیره که حداکثر توان تبدیل رو داشته باشه. چون به خیلی از نیازها می‌تونه تبدیل بشه، ابزار خوبیه. اما یک کلمه‌ای در آخر این پاراگرافی که براتون خوندم میگه که نشون میده نگاهی به وضعیت مدرن پول هم داره.

وضعیت مدرن پول چیه؟ جایگاهی که به تعبیر زیمل، دیگه پول ابزار ارزش نیست، واسطه ارزش نیست، بلکه خود ارزش شده. این چیز عجیبیه ها. گرچه که ما چون داریم تو این زمان زندگی می‌کنیم، فرصت نکرده با تعجبش روبه‌رو بشیم. شما اولین تجربه‌ای که با پول روبه‌رو شدید رو اگر مرور بکنید، قبل از اینه که بخواین در موردش بیاندیشید. مثلاً برای من چیزی که در خاطرم میاد، برای عیدی‌ها بوده اولین مواجهه‌ام، که بزرگترها به من یه کاغذ تا نخورده، تر و تمیز، مرتبی رو دادن و از نظر من به هیچ دردی نمی‌خورده. ولی چون پدر و مادر می‌گفتن که تشکر کن و قدردان بودن، به من القا می‌شده که پس این چیزیه که نیازمند سپاسگزاریه و بعد باید یواشکی ازش می‌پرسیدم که این چی هست؟ جوابی که بهم می‌دادن اینه که این چیزی نیست، این به چیزی تبدیل میشه. یادتون میاد جواب‌هایی که تو بچگی‌ها به ما می‌دادن، هرچی دلت بخواد با این می‌تونی بخری. اینجا هنوز پول در جایگاه مبادله‌ای ایستاده. به همین جهته که بچه‌ها دغدغه نگهداری پول به عنوان ارزش رو ندارن. همچنان دارن در مفهوم قبلی با پول کار می‌کنن یا در مفهوم اصیل‌تر میگن که خودش به دردی نمی‌خوره، اینو بگیر اونی که به درد می‌خوره رو به من بده.

این روزها خیلی رایج نیست. من نمی‌بینم تو نسل اخیر بحث قلک اهمیتی داشته باشه، به‌خاطر اینکه پول به شکل اسکناس و سکه و این‌ها دیگه در دست نیست. پول تبدیل شده به یک عدد. اما شماهایی که هم نسل من هستید، به یاد دارید که خود نگهداری قلک به ارزش تبدیل میشه. سنگینی قلک کم‌کم تبدیل میشه به ارزش. چه اون موقعی که برای کمک، برای امداد، یه سری قلک‌های پلاستیکی توی مدارس توزیع می‌کردن و ما برامون مهم بود که اینو پر کنیم، چه اون موقعی که خودمون پول‌هامون رو تو قلک‌های سفالی و پلاستیکی جمع می‌کردیم و یادتون باشه آهسته آهسته وزن قلک‌اش میشد ارزش. دیگه ما کند می‌شدیم تو تبدیل کردنش، شتاب نداشتیم تو اینکه زود بریم بقالی محل تبدیلش بکنیم، حتی به یه آدامسی، به یه حالا اون زمان خیلی آدامس‌های فوتبالی و اینا برای پسربچه‌ها باب بود، دخترا نمی‌دونم حالا به چی علاقه‌مند بودن. شتابه دیگه از دست می‌رفت، حالا خود وزن قلک میشه دارای ارزش. خوب دقت بکنید، قلک سنگینی که پول توش نگهداری شده پاسخ‌گوی چه نیازیه؟ شما اون سه تا نیاز اپیکور رو به یاد بیارید. قلک سنگین نه نیاز طبیعی رو پاسخ میده، نه نیاز غیرطبیعی، نه ضروری، نه غیرضروری. فقط اتفاقی که میفته اینه که آهسته آهسته این قلک سنگین خودش میشه ارزش. اینجاست اون نقل قولی که من از زیمل دارم میگم. میگه دیگه در جهان مدرن، پول واسطه مبادله برای تبدیل شدن به یک ارزش نیست، بلکه خودش میشه ارزش.

اینکه میگیم خودش میشه ارزش، یعنی چی میشه ارزش؟ یک تصور. چیزی توش نیست. اسکناسش حالا، پول در معنای رایج به عنوان پول فیات، یک قرارداد بین من و حاکمیته دیگه. این که در اختیار من هست، انگار دینیه بر عهده حاکمیت. حالا باز موقعی که زیمل داره این مسئله رو مطرح می‌کنه، هنوز فضای کریپتوکارنسی مطرح نیست. شما تو فضای کریپتوکارنسی دیگه حتی اون شیء پول، اون سنگینی قابل تجربه قلک رو هم ندارید. یک ارزش مطلقاً انتزاعی وجود داره که اگر بیاد به عنوان ابزار مبادله استفاده بشه، باز تو مرحله قبلی معنادهی به پول ما می‌تونیم فهمش کنیم. بگیم پر ترنزکشن، اگر من می‌خواستم با پول فیات یه کالایی رو وارد بکنم، خریداری بکنم، این زمان و این هزینه سربار برای تبادل وجه باید طی میشد. نسبت زمانی و هزینه سربار و امنیت رو، پر ترنزکشن با کریپتوکارنسی بسیار مقرون به صرفه‌تره. اینجا من هنوز دارم مبادله‌ای نگاهش می‌کنم، اما وقتی من میرم خودش رو ذخیره می‌کنم به عنوان یک کد، به عنوان یک فرمول، به عنوان یک دیتا و این به من احساس ارزندگی و دارایی میده، اینجا ما دیگه مصداق بارز کلمه پایانی شوپنهاور هستیم. یعنی چی؟ ارضای انتزاعی با پول.

جمله‌ای که من می‌خوام باهاش این جرعه رو به پایان ببرم و تأکیدم هست، اینکه می‌بینید که جرعه‌های مِی با فاصله هفتگی داره منتشر میشه و البته من بسیار خوشحالم که در این هفته‌ها توالی و انضباط انتشارش داره رعایت میشه. این نیستش که نمیشد همه جرعه‌ها رو پشت سر هم گفت یا همه رو پشت سر هم شنید. من حتی به دوستانی که بعدها این جرعه‌ها رو می‌شنون و می‌تونن الان بلافاصله عبور کنن و جرعه بعد رو بشنون، پیشنهاد می‌کنم که درنگ کنید. با شتاب شنیدن جرعه‌ها خیلی کمکی نمی‌کنه. این حرفا صرف شنیدنش برای ما راهگشا نیست. باید این میونه درنگی صورت بگیره که چه اتفاقی افتاده؟ پول امروز داره با ما چیکار می‌کنه؟ پول در زندگی ما و در نحوه پدیداری جهان بر ما چه نقشی رو داره بازی می‌کنه؟ پول در روزهای ابتدایی‌اش قرار بوده که به یک تجربه تبدیل شه. به یک کالا تبدیل شه. در روزگار کنونی خودش ابژه است، خودش اونیه که باید باشه. چرا باید باشه؟ چون باید باشه. چون خودش ارزشه. و اون چیزی که نیازمند به درنگ مضاعف هست، اینه که این نحوه پدیداری، این نحوه مواجهه، چه ساختاری در ذهن و فکر ما ایجاد می‌کنه. انسان با پول چگونه می‌اندیشد؟ اگر انسان سنتی برای مزه بردن و لذت بردن از زندگی احتیاج به تجربه داشته، احتیاج به لمس داشته، احتیاج به نحو دیگری از بودن در جهان داشته، پول ما رو به مسیری تمرین میده، به مسیری سوق میده که انس می‌گیریم با ارزش‌های انتزاعی. به اینکه چیزی نباشد، تجربه‌ای نشود، ولی ما لذت ببریم. به صرف نشون دادن یک عدد در پیامک یا نوسان پیدا کردن یک نمودار روی مانیتور. این فرق داره با انسانی که داره جهان رو لمس می‌کنه.

جرعه شصتم رو من به اینجا ختم می‌کنم که بیاندیشیم پول تا چه میزان نحوه بودن ما در جهان رو انتزاعی کرده. آیا این خُلق که ما لذت‌ها رو به لذت ذهنی تبدیل بکنیم به جای تجربه‌های عینی، فقط در خود پول باقی مونده یا به این شیوه بودن، بقیه چیزها هم تسری پیدا کرده؟ خیلی از مسائلی که ما امروز داریم تو حوزه‌های دیگه تجربه می‌کنیم، مثل گفتگوی عاشقانه با AI، اینا همشون برمی‌گرده به لذت‌های انتزاعی، به دسترس نبودن تجربه. و اینجا دیگه پول فقط مقوله اقتصادی نیست، بلکه شیوه‌ای از زیستنه، نحوه‌ای از در جهان بودن. امیدوارم که توی این جرعه تونسته باشم اهمیت خرد ثروت، اهمیت خرد پول رو تأکید کرده باشم و دعوت کنم که بیایید به این موضوع فکر بکنیم. تو مقطعی که چه بسا همه‌مون دغدغه این رو داریم که مثلاً چطور پول دربیاریم، بعد پولی که درآوردیم بالاخره اگر ریال باشه چطوری ازش نجات پیدا بکنیم، چطور مراقبت بکنیم آب نشه، من میگم اینا همه به جای خودش باقی، بهش بیاندیشیم، اما به جز اینکه ما با پول چه کنیم، به سؤال پول با ما چه می‌کند هم بیاندیشیم. ادامه گفتگومون در جرعه‌های بعد.

در جرعه پنجاه‌ونهم به‌ تفکیک میان «خواستن»، «میل» و «نیاز» پرداخته‌ایم و در پایان عبارت «پرخواستی» را تعریف کرده‌ایم.

با این جرعه به پایان صفحه شصت‌وپنج کتاب «در باب حکمت زندگی» رسیدیم و به مسئله میل و نیاز و نسبت آن با رضایت اندیشیدیم.

متن کامل جرعه پنجاه و نهم

چه نسبتی هست بین سه کلمه خواست، میل و نیاز؟ آیا این سه تا با هم مترادف‌اند؟ اگر تمایزی بین‌شان هست، فاصله بین این معانی را چه چیزی مشخص می‌کند؟ من توی جرعه پنجاه و نهم از پادکست می‌خواهم به این سؤال پاسخ بدهم، اما همه این توضیحات را مقدمه‌ای می‌دانم برای اینکه بتوانم در پایان جرعه جمع‌بندی ارائه بدهم راجع به کلیدواژه پرخواستی. اگر کنجکاوید در این مورد بشنوید و تمایز سه کلمه خواست، میل و نیاز برایتان سؤال است، دقایق پیش رو مهمان من باشید.
مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.
اهل اندیشه، سلام بر شما! خوشحالم که به جرعه پنجاه و نهم از پادکست می‌رسیدیم و مجال دیگری هست برای اینکه چند دقیقه‌ای را در میانه هیاهوهای روزگار به تأمل بپردازیم و کمی فاصله بگیریم.
این کلیدواژه “فاصله” وعده من و شما باشد روزی در موردش گپ بزنیم و اینکه هایدگر می‌گوید فهمیدن مستلزم فاصله‌گرفتن است، به چه معناست؟
و اما توی این جرعه می‌خواهم موضوعی را که چند هفته‌ای است به آن می‌پردازیم، جمع‌بندی بکنم و به پایان ببرم. ما از جرعه پنجاه و یکم به بعد، تقریباً همه دهه پنجاه پادکست “می” را به مسئله نیاز، خواست و رضایت از خواستن اختصاص دادیم. حالا رسیدیم به پایان این منظومه و در پنجاه و نهمین جرعه می‌خواهم در مورد پرخواستی با شما صحبت بکنم.
شوپنهاور یک ویژگی دارد و آن اینکه نظام فلسفی‌اش را در یک کتاب منسجم ارائه داده. خیلی آدم پرتألیفی نیست، مثلاً در قیاس با متفکرینی مثل هایدگر یا هوسرل و تعداد آثارش کم‌حجم‌تر است. این‌طور نیست که بگوییم هنوز آثاری از شوپنهاور منتشر می‌شود. حتی در سال‌های پایانی زندگی که تصمیم می‌گیرد ضمیمه‌ای منتشر بکند بر آرا و اندیشه‌هایش، از نگاه خودش آن‌قدر فاصله ندارد با چیزی که در جوانی اندیشیده که بخواهد آن را در قالب سرفصلی جداگانه به ما ارائه بدهد.
ضمیمه‌ای منتشر می‌کند بر کتاب اول. ولی کتاب اول چیست؟ کتاب جهان همچون اراده و تصور. شما امروز که ترجمه این کتاب را به زبان فارسی خریداری کنید، در یک مجلد تجمیع‌شده می‌بینید، اما واقعیت این است که کتاب دو جلد دارد، با فاصله زمانی بسیار طولانی. شوپنهاور معتقد است که جلد دومش هم در تکمیل جلد اول است.
این را برای چه اشاره کردم؟ به خاطر اینکه او تا پایان حیاتش و تا پایان جستجوی فکری‌اش به این معنا باور داشت که جهان عبارت است از اراده و تصور. اگر بخواهم دقیق‌تر خدمت شما بگویم، باید بگویم: “جهان همچون اراده و بازنمود”. عبارت آلمانی که آرتور شوپنهاور استفاده می‌کند Vorstellung است، ولی ترجمه انگلیسی رایج برای این واژه Representation است که معنی “بازنمود” می‌دهد.
منظورش چیست؟ می‌گوید که شما فرض بکنید تمام آن چیزهایی که دارید توی این عالم می‌بینید: آدم‌ها، گیاهان، حیوانات، هر آن چیزی که به آن می‌گویید “چیز”، این‌ها همه عکسی است، این‌ها همه صورتی است، دقیق‌ترش بازنمودی است.
خب، الان اگر شما یک چهره‌ای را در آینه ببینید و بپذیرید که این چهره بازنمود است، یعنی چه را فرض گرفته‌اید؟ بدین معناست که مفروض دارید بودِ این تصویر یا حقیقتِ این تصویر جداست از تصویری که شما دارید می‌بینید.
اگر شما تصویر من را در آینه ببینید، تمایز قائل می‌شوید بین من و تصویر. وقتی شوپنهاور از تفکیک بین “بودن” و “بازنمود” صحبت می‌کند، یعنی اینکه این چیزی که ما داریم به آن دسترسی پیدا می‌کنیم به‌عنوان جهان، همه ماجرا نیست.
باقی‌اش را می‌گوید کجا باید جست‌وجو کنید؟ من از این‌جا به بعد سعی می‌کنم از تخیلم استفاده کنم، خودم را بگذارم جای شوپنهاور و با مغز او مسئله را ببینم. وقتی دنیا را می‌بینم، سراپا تکاپوست؛ به هر سویی که نگاه می‌کنم، حرکتی هست که می‌خواهد بشود.
چه می‌خواهد بشود؟ نمی‌دانم.
به کدام سو می‌خواهد برود؟ نمی‌دانم.
از کجا آغاز شده؟ نمی‌دانم.
ولی اینی که الان در دسترس من است، این است که “می‌خواهد بشود”.
ما وقتی در مورد حرکت صحبت می‌کنیم، خیلی سؤال‌ها به‌عنوان فرع مسئله حرکت قابل طرح است:
مبدأش قابل بحث است، مقصدش قابل بحث است، محرک چیست؟ متحرک چیست؟ این‌ها همه قابل بحث‌اند.
اما اگر همه را بخواهم محدود بکنم به آن چیزی که در دسترس تجربه من قرار دارد، می‌گویم: “می‌خواهد بشود”.
شوپنهاور از این ترکیب “می‌خواهد بشود”، بودن و هستن را برنمی‌دارد؛ خواستنش را برمی‌دارد. یعنی آن “می‌خواهد” را به‌عنوان ذات و درونیات این عالم انتخاب می‌کند و می‌گوید: “این جهان خواستن است”.
در واقع، منظورش این است که این جهان “توانِ خواستن” است. چرا روی کلمه “توان” اشاره دارم؟ به خاطر اینکه اگر این همراهی ما ادامه پیدا کند و روزی برسیم به اندیشه نیچه، نیچه از این توانِ خواستن یا خواستنِ خواستن، توانش را برمی‌دارد.
وقتی از “اراده معطوف به قدرت” صحبت می‌کند، در ادامه اندیشه شوپنهاور یا به‌عنوان اصلاح او حرف می‌زند.
اما خب، شوپنهاوری که خواستن را برداشته و باقیِ ماجرا هنوز برایش در تاریکی است، چه توضیحی می‌تواند به ما بدهد؟
مشخصاً وقتی که دارد بین “صورت” و “حقیقت” این عالم تمایز قائل می‌شود، به این سمت هم سوق پیدا می‌کند، حرکت می‌کند که بپذیرد به‌عنوان یک متافیزیک‌دان دارد دنیا را تحلیل می‌کند. یعنی “فیزیک” این عالم را در نظر دارد و “متا”ی بر آن چیزی که دارد می‌بیند را مفروض می‌گیرد.
در این زاویه ذهنی بسیار متأثر و تعلیم‌یافته است نسبت به افلاطون و البته کانت.
اما وقتی دارد راجع به این اراده صحبت می‌کند، چنانکه توی جرعه‌های قبل هم اشاره کردم، برای اینکه مشقت یافتن جواب این سؤال را از دوش خودش بردارد – یا شاید هم هرگز به پاسخ نرسیده، یا چه‌بسا واقعاً از نگاهش پاسخ درست همین بوده – می‌گوید: این اراده یا خواستن، کورهٔ تلاشِ محض است، تقلای یک‌پارچه است.
از خواستن به خواستن، از خواستن به خواستن، همین‌جوری حرکت می‌کند. خواستنش برای چیزی نیست، محضِ خواستن می‌خواهد.
بنابراین در ذات این جهان یک خواست مستمر وجود دارد که هیچ‌کدام از آن صفات ایجابی و ثبوتی که خداپرستان درباره اله می‌گویند، او درباره اراده به کار نمی‌برد.
نمی‌گوید یک خواستن دانا و توانا و مهربان است؛ می‌گوید همین‌جوری محضِ خواستن است. کجا می‌رود؟ هیچ‌جا نمی‌رود.
در واقع، کوشش بی‌هدف را دارد در این عالم پیگیری می‌کند.
از این‌جاست که زمینه چیده می‌شود و برخی او را فیلسوف سیاه‌بین یا تاریک‌اندیش می‌دانند.
خب، پس تا به اینجا ما به معنایی از “خواست” رسیدیم که وقتی داریم از خواست صحبت می‌کنیم، راجع به باطن عالم صحبت می‌کنیم؛ لااقل در ادبیات آرتور شوپنهاور.
اما آیا “میل” و “نیاز” با این کلمه خاص مترادف‌اند؟ جوابش این است که نه، “میل” چیز دیگری است.
تا اینجا شما مفهوم “خواست” را داشته باشید. اگر نیاز هست، دقایق سپری‌شده را مجدد بشنوید. من در قدم بعدی در مورد “میل” با شما عرض دارم.
خیلی کوتاه اگر بخواهم پاسخ بدهم به این سؤال که آیا میل و خواست مترادف هستند یا نه، باید بگویم نه، مترادف نیستند.
و باز هم اگر کوتاه بخواهم بگویم که چه نسبتی بین میل و خواست وجود دارد، باید بگویم عام و خاص مطلق؛ یعنی “میل” اخص از خواستن است.
یعنی چه؟ یعنی خواستن فراگیر است و بخشی از آن میل نامیده می‌شود. و شما باید به این بیندیشید که چه چیزی میل را از دیگر انواع خواستن تفکیک می‌کند.
الان صورت سؤال مشخص شد. من می‌خواهم بگویم که خواستن از کجا به بعد تبدیل می‌شود به میل.
ما وقتی داریم راجع به خواست صحبت می‌کنیم، به باطنی اشاره داریم که در همه این عالم جریان دارد. اگر سنگ، سنگینی یا “سنگ‌بودگی” می‌خواهد، استحکام می‌خواهد؛ این خواسته است. اگر آب، جاری‌بودن می‌خواهد؛ این خواسته است.اگر ریشهٔ درخت طلب آب دارد؛ این خواسته است.
پس خواست فراگیر است بین همه موجودات.
اما ما نمی‌گوییم که درخت “میل” دارد؛ انگار میل باید یک خصلت دیگری به‌جز خواستن هم داشته باشد. میل می‌شود نحوی از خواستن، اما چه نحو؟ “میل” خواست آگاهانه است، یا آگاهیِ خواهنده نسبت به خواست خودش. من می‌دانم که می‌خواهم. وقتی می‌گویم “می‌دانم”، منظورم چیست دقیقاً؟
برای اینکه توضیحات پیش رو را بهتر خدمتتان برسانم، لطفاً هم‌زمان با من که دارید این دقیقه را می‌شنوید، در ذهن خودتان هم مجسم بکنید: چیزهایی که میل دارید.
می‌گویید: “من میل دارم که چنین چیزی بشود”.
میل دارم که فلان کار را انجام بدهم.
میل دارم که…
و بعد از اینکه یک صورتی را دارید مجسم می‌کنید… خب، ما وقتی که داریم راجع به میل صحبت می‌کنیم، “صورت‌یافتگی” را در او می‌بینیم؛ اما این صورت‌یافتگی لزوماً در همهٔ انواع خواستن نیست.
یعنی بقیهٔ موجودات، اگر خواستی دارند، ضرورتاً تصویری از خواست ندارند، بلکه محضِ خواست‌شان را دارند زندگی می‌کنند.
این حتی در وجود و پیکر من و شما هم هست.
اگر خواستِ استخوانیِ من این است که تا سنی رشد بکند، این رشد را بر اساس یک تصویر اولیه دنبال نمی‌کند؛ استخوان اول به این فکر نمی‌کند که “من باید در این صورت و کیفیت دربیایم” و بعد حرکت بکنم، بلکه خواستنِ رشد برای او در نهاد نهفته است و دارد پیش می‌رود.
اما اینکه من میل دارم در آینده فلان شغل را داشته باشم، این دیگر از جنس رشد استخوانی نیست.
اینجا در ابتدا من صورتی از آن چیزی که می‌خواهم را در ذهن می‌آورم.
حالا برگردیم به جملات اولیه این جرعه — یادتان می‌آید گفتم که شوپنهاور می‌گوید “جهان همچون اراده و تصور”؟
در ابتدای این بخش دومی که دارم به میل می‌پردازم، هم عرض کردم که تمایز میل با بقیه انواع خواستن در آگاهی است؛ آگاهیِ خواهنده، میل را “صورت” می‌دهد.
خب حالا این دوتا را کنار هم بگذاریم:
ما وقتی داریم راجع به میل صحبت می‌کنیم، از یک “صورت” حرف می‌زنیم.
پس میل از جهانِ همچون اراده فاصله گرفته، پا گذاشته در جهانِ همچون تصور.
همان‌طور که ادموند هوسرل می‌گوید که آگاهی همیشه آگاهی از چیزی است، یا التفات همیشه معطوف به چیزی است؛ میل همین‌طور است.
میل یک نوع افکندگی است یا کج‌شدگی ما به سوی چیزی که حالا به آن “چیز” می‌گوییم “امکان”.
ما به سمت یک امکان داریم متمایل می‌شویم؛ این می‌شود میل.
خب، حالا اگر میل برآورده نشود چه اتفاقی می‌افتد؟
چیزی که ما در ازای برآورده نشدن میل تجربه می‌کنیم، “رنج” است.
شما تصمیم گرفته‌اید که به‌عنوان مثال در یک آزمونی قبول شوید یا یک موقعیت شغلی را آنِ خود بکنید، منتها در جریان زندگی این اتفاق محقق نمی‌شود؛ صورتی که شما در ذهن دارید در واقعیت زندگیِ من و شما تعیّن پیدا نمی‌کند.
این “نیافتگی” برای ما منتهی می‌شود به چه؟ به رنج.
قصه‌ی بدِ ماجرا این‌جاست که اگر محقق بشود هم، ما راحت نمی‌شویم.
یعنی شما اگر به قبولی در آن آزمون یا رسیدن به آن موقعیت شغلی هم نائل شوید، باز پایان ماجرا نیست.
شوپنهاور می‌گوید: آن‌قدرش را که تو توانستی در قالب تصور ببینی به آن می‌گویی “میل”، اما این دستکشه؛ دستی که در زیر این میل قرار دارد، خودِ آن خواستن است.
به اینجا که برسد، نمی‌خواهد توقف کند، بلکه می‌خواهد همچنان به مسیرِ خواستن ادامه بدهد.
بنابراین چه می‌کند؟ این میل را در جانِ شما با دل‌زدگی روبرو می‌کند و شما ملول می‌شوید از آن.
پس چه به آن برسید، چه به آن نرسید، “رنج” است:
• رنج اولیه در ازای نرسیدن به آن چیزی که میل دارید.
• رنج ثانویه در ازای ملول شدن از آن چیزی که می‌خواستید و یافتید.
پس این شد تعریف “میل”.
اما بخش سوم صحبت‌مان: ما فهمیدیم که بین میل و خواست تفاوت هست، اما آیا بین “نیاز” و “میل” هم تفاوت هست؟ یا نیاز همان میل است؟
اگر بخواهم به شوپنهاور استناد بکنم، به‌نظر می‌رسد که چنین دقت لفظی وجود ندارد که او بین میل و نیاز تفکیک جدی قائل بشود.
اما از آن‌جایی که پس از شوپنهاور هستند متفکرینی که در مورد نیاز دقیق‌تر حرف می‌زنند، من می‌خواهم صحبت را ادامه بدهم و تمایز بین نیاز و میل را هم خدمت شما بگویم.
پس تا اینجا تمایز بین میل و خواست را شما داشته باشید؛ نفسی تازه کنم و در ادامه نیاز را هم از میل جدا کنم.
اگر صحبت‌های تا به الان را جمع‌بندی کنیم، به این شکل است که بگوییم:
خواستن جریانی است که در بطن همهٔ هستی برقرار است.
اصلاً جهانی که ما داریم می‌بینیم یعنی خواستن، به تعبیر شوپنهاور.
میل صورتی از خواستن است؛ “صورت” را هم با دقت داریم استفاده می‌کنیم.
یعنی جایی است که ما تصوری از آنچه می‌خواهیم را در ذهن مشاهده می‌کنیم، گویی میل قبل از اینکه بخواهد خودش را با دستیابی به آن چیزی که میل دارد ارضا بکند، با تجسم و تصور آن چیز ارضا می‌کند.
میل، این طراحیِ “صورت” از خواستن است و بعد هم خدمت‌تان عرض کردم که این مسیر را چطور طی می‌کند تا برسد به ملال.
اما “نیاز”:
برای اینکه نیاز را توضیح بدهم، آنچه پیش رو می‌آید متأثر است از توضیحاتی که لکان در مورد نیاز می‌گوید، ولی من برای اختصار ارجاع مستقیم نمی‌دهم به آثار لکان.
اما من و شما مفروض داشته باشیم که برای مطالعهٔ بیشتر باید از متن شوپنهاور بیرون برویم.
صحبتی که در مورد نیاز مطرح می‌شود و تمایزش با میل این‌جاست: همچنان شما تصور “میل” را در ذهن‌تان بیاورید و چیزهایی که به آن‌ها میل دارید را ببینید، و توضیحاتی که من می‌دهم را بسنجید.
ما وقتی راجع به میل صحبت می‌کنیم، داریم به یک تصویر اشاره می‌کنیم که محلش در زمانی پس از اکنون است.
میل دارم که چیزی بشود…
وقتی می‌خواهیم راجع به میل حرف بزنیم، نحوهٔ بیان‌مان “مستقبلی” است، آینده است، به استقبالش می‌رویم:
می‌خواهم چنین باشد، می‌خواهم ماشین بخرم، می‌خواهم خانه بخرم، می‌خواهم سفر بروم.
و این خواستن موکول می‌شود به بعد.
اما بیایید حالا در موازاتش یک “نیاز” را تصور کنیم.
نیازتان چطور است؟
فرض بفرمایید که من الان تشنه‌ام، نیاز دارم به آب.
وقتی می‌خواهم اظهار کنم، چه می‌گویم؟ می‌گویم: “تشنه‌ام”.
نیاز یک وجه “اکنونی” دارد — وقتی دارم به نیاز اشاره می‌کنم، پای طلبم در اکنون و در حال است:
من تشنه‌ام.
من خوابم می‌آید.
من گرسنه‌ام.
نیاز این‌جوری است.
یک اشارهٔ دیگر هم در این نیاز وجود دارد: انگار معطوف به بدن است، خیلی ربطی به “صورت” و “تصور” ندارد.
نوزاد گرسنه‌اش می‌شود، نیاز دارد اکنون به غذا و شیر؛ اما میل ندارد نسبت به اینکه در آینده یک قهرمان اجتماعی باشد، چون هنوز صورتی در ذهنش نقش نبسته.
پس نیاز، علاوه بر اینکه اکنونی و متکی به بدن است، طلبِ بدن را می‌گوید و از قید تصویر هم رهاست.
بچه احتیاجی ندارد که تصویری بکند و مدارج تحصیلی طی بکند تا بفهمد ترسیده، تا بفهمد نیاز دارد به سرپناه، یا تا بفهمد نیاز دارد به خواب؛ نیاز پیش از همهٔ این‌ها دارد خودنمایی می‌کند.
یک ویژگی دیگر که در نیاز مطرح است و بین آن و میل تفاوت ایجاد می‌کند ـ و آن بخشش الهام‌گرفته از اندیشهٔ لکان است ـ این است که شما بعد از اینکه غذا می‌خورید، دیگر گرسنه نیستید؛ یعنی نیاز پس از پاسخ گرفتن به بی‌نیازی می‌رسد.
تشنه، وقتی که آب می‌خورد، دیگر تشنه نیست.
اما در مورد میل این اتفاق نمی‌افتد؛ شما مطلقِ بی‌میلی را تجربه نمی‌کنید.
من وقتی می‌خواهم به یک موقعیتی برسم و به آن موقعیت می‌رسم، میل خاموش نمی‌شود، بلکه بلافاصله میل طلبِ بعدی‌اش را مطرح می‌کند، می‌گوید: «خیلی خب، حالا این را گرفتم، آن را بده».
میل با نیاز تفاوت دارد؛ میل گویی یک طلب بی‌پایان است، اما نیاز فروکش می‌کند.
به دقتی که الان داریم صحبت می‌کنیم، شاید در آثار شوپنهاور اشاره نشده باشد، اما شوپنهاور هم نیاز را به‌عنوان صورتی از “خواست” می‌پذیرد.
توی کتاب دوم، بند بیست و سوم، چون “اراده و تصور” از کتاب دومش هست ـ عرض کردم ـ اونجا می‌گوید: خواستن وقتی که به بدن می‌رسد، به‌عنوان نیاز شناخته می‌شود.
اما الان ما تفصیل بیشتری ارائه کردیم که این چه تمایزی دارد با میل.
تا اینجا یک جمع‌بندی داریم:
• خواستن، جریانی است که در همهٔ هستی هست و باطن هستی است.
• میل، تصوری از آنچه می‌خواهیم است؛ که حتی وقتی آنچه می‌خواهیم را به آن می‌دهیم، بهانهٔ میل عوض می‌شود ولی میل خاموش نمی‌شود.
• نیاز، مطالبهٔ اکنونی است که در ازای پاسخ گرفتن، تسکین پیدا می‌کند.
این سه‌تا تفکیک را اینجا مفروض داشته باشید.
وقتی داریم راجع به نیاز صحبت می‌کنیم، شما توی تقسیم‌بندی‌های سه‌گانهٔ اپیکور هم می‌بینید که نیاز گویی همان سطح اول است: یعنی نیازهای ضروری و طبیعی.
و میل، امتداد پیدا می‌کند توی نیازهای غیرضروری و نیازهای غیرطبیعی.
این مقدمه را من عرض کردم که ادبیات صحبت‌مان دقیق‌تر بشود و توی بند آخر در مورد “پرخواستی” مطلبی عرض بکنم خدمت شما.
با توضیحی که الان من خدمت شما عرض کردم، درک بعضی از سطرهای صفحهٔ ۶۴ و ۶۵ برای ما ساده‌تر می‌شود.
وقتی تو سطرهای ابتدایی صفحهٔ ۶۴ می‌خوانیم که شوپنهاور می‌گوید: «آدمی به نعمت‌هایی که هرگز به فکر داشتنِ آن‌ها نیفتاده است، اصلاً نیازی احساس نمی‌کند»، حالا دیگر من و شما می‌دانیم منظورش از “نیاز” میل است.
چون بچهٔ نوزاد، حتی اگر به فکر گرسنگی نیفتد، باز هم گرسنه می‌شود؛ این‌جوری نیست که چون توی مغازه‌ای غذای لذیذ دیده، الان گرسنه است!
نه، اینجا نیاز با میل متفاوت است و کلمهٔ “نیاز”ی که شوپنهاور دارد استفاده می‌کند، در آن تقسیم‌بندی که ما در موردش صحبت کردیم، می‌شود “میل”.
جای دیگری، توی پاراگراف سوم صفحهٔ ۶۵، شوپنهاور می‌گوید: «نارضایتی ما از این کوشش مستمر، ناشی می‌شود از اینکه عاملِ توقعات‌مان را افزایش می‌دهیم، اما نمی‌توانیم عامل دیگر را، که قادر است توقعات را به واقعیت تبدیل کند، افزایش بدهیم».
باز الان شما می‌دانید که وقتی دارد راجع به “عاملِ توقع” صحبت می‌کند، توقع در اینجا منظورش “میل” است.
با همهٔ مقدماتی که عرض شد، من الان می‌خواهم در مورد نحوی از خواستن حرف بزنم که توی این تقسیم‌بندی سه‌گانه، مشخصاً می‌شود مترادف با میل؛
یعنی آن چیزهایی که ما تصور می‌کنیم که ضرورت دارد باشد، آن چیزهایی که در ذهن ما “خواستنی” است، چه‌بسا در واقعِ عالم هم خواستنی نباشد.
الان کسی در ذهنش خواستنی هست که در فلان شهر یا در فلان مساحت خانه زندگی بکند، اما از نظر بدنش، او اکنون در همین جایی که هست مشغول زیستن است و احتیاجی به خانه‌ای چند برابر وضع کنونی هم ندارد.
اما آن خانه، آن شهر، آن موقعیت، در صورت ذهنی شکل گرفته و خواستن محسوب می‌شود برای آن آدم.
پس الان دارم راجع به خواستن به معنای “میل” صحبت می‌کنم.
اونچه که از صحبت شوپنهاور برداشت می‌شود، چنین است که ما مطالبه‌گر و خواهنده، مشغول زیستیم تا وقتی در جهانی می‌خواهیم.
شوپنهاور می‌گوید: اگر برای این خواستن، پندارِ خودت را حاکم کنی و بگویی «اینی که من می‌خواهم، منظورم این صورت از خواستن است»، آن‌وقت افتاده‌ای در دامِ رنج بی‌وقفه.
در این نگاه، ما وقتی که در مورد خواستن صحبت می‌کنیم، “پرخواستی” به‌عنوان یک فریب و یک ابتلا شناخته می‌شود.
یعنی چه؟ پرخواستی همان‌طور که پرخوری بیماریِ منحصر به فردِ انسان است ـ نمی‌خواهم به نحو مطلق بگویم ـ ولی معمولاً شما در سایر حیواناتی که در محیط طبیعی زندگی می‌کنند (آن‌هایی که اسیر انسان شده‌اند را کنار بگذارید)، نمی‌بینید که پرخوری یا پرخواستی کنند.
همان‌طور که پرخوری، بیماری اختصاصی انسان است، پرخواستی هم مرض انسان است.
شما در پرنده‌ها نمی‌بینید که اگر یک لانه دارد، دو تا لانهٔ دیگر هم روی دو تا درخت دیگر بسازد و بگوید: «این هم باشد برای روز مبادا» یا برای سرمایه‌گذاری، یا اینکه تنوع بدهیم و از این درخت به آن درخت دو سه تا لانه داشته باشیم.
اما در مورد انسان‌ها چه می‌بینیم؟
انسان‌ها می‌توانند در بی‌وقفگیِ “خواست” گرفتار بشوند.
جای تحلیل دارد که چرا این اتفاق می‌افتد؛ اشارهٔ کوتاهش این است که گویی یک میل به نامتناهی وجود دارد.
آن لحظه‌ای که فرد به خواستنِ نامتناهی آگاه می‌شود، ولی مطلوبِ متناهی برایش در نظر می‌گیرد، این‌جا می‌افتد توی دام.
گویی به طمعِ صیدِ ماهی پا می‌گذارد توی کویر.
آن چیزی که در نهادش مورد مطالبه قرار گرفته، ماهی است؛ اما در کویر پیش می‌رود.
ماحصلش این است که هر برکه و دریاچه‌ای که می‌بیند، به سمتش دوان‌دوان می‌رود، اما وقتی می‌رسد، می‌بیند این سراب بود، آب نبود.
به همین خاطر، شوپنهاور می‌گوید: تو هر وقت، پندار خودت را طلب کنی، یعنی افتاده‌ای تو چاه.
برای رها شدن از آن، نسخه‌ای که پیشنهاد می‌دهد این است که: اراده را انکار کن.
“انکار کردنِ اراده” یعنی اینکه تو نخواه.
بگذار ببینی خود “خواستن” دارد چه کار می‌کند.
حالا برای ما کمی درکش امکان‌پذیر است: وقتی می‌گوید “بگذار ببین خود اراده چه کار می‌کند”، خواست در معنای اول را می‌گوید؛
وقتی می‌گوید “تو نخواه”، خواست در معنای دوم، یعنی “میل” را می‌گوید.
با همین استدلال، اگر من بگویم «باشه، اصلاً من زندگی را نخواستم و می‌روم خودکشی می‌کنم»، شوپنهاور می‌گوید: همین خودکشی کردن هم “میل” است؛
تو تصویری داری که بر اساس این تصویر، انتخاب می‌کنی “مرگ” را.
این مرگ اگر خواستِ اراده بود، خودِ طبیعت، تو را به مرگ رسانده بود؛
اما اگر تو پیش‌دستی می‌کنی و قبل از اینکه آن اراده، تو را به ایستگاه مرگ برساند، داری بر اساس تصور خودت مرگ را طراحی می‌کنی، این “انکار اراده” نیست، این خودِ اراده است.
و تو همین راستا، تحلیل می‌کند: میل مدام بی‌سرانجامِ انسان را می‌گوید، این همان “پرخواستی” است.
من ضمن دعوت از خودم و شما به اندیشیدن به مسئلهٔ پرخواستی و پرهیز کردن از آن، یادآوری می‌کنم جملهٔ سقراط را، توی بخش‌های اول همین کتاب، که توی بازار فریاد می‌زد:
«چه بسیار است آنچه بدان نیاز ندارم».
این جرعه را اینجا به پایان می‌برم.
و شاید ما انتظار داریم که شوپنهاور بعد از این مسئله، در قامت یک راهب، به عزلت‌نشینی توصیه بکند؛ ولی عجبا که در ادامهٔ متن می‌رسیم به مسئلهٔ پول!
ما هم به همین بهانه، راجع به “حکمت پول” گپ خواهیم زد.
تا جرعه‌های بعدی، خدا نگهدار شما.

 

در اپیزود پنجاه‌وهشتم، ذره‌بین گرفته‌ایم بر یک واژه که آرتور شوپنهاور از آن بی‌درنگ گذشته است و آن هم کلمه «افق» است. این پرسش برای ما مهم است که چرا او در دسته‌بندی جوانب مختلف «من»، به «آنچه هستم»، «آنچه دارم» و «آنچه می‌نمایم» بسنده کرده و چهارمین ضلع را نادیده گرفته است.
از نگاه مِی، چهارمین ضلع که باید به‌طور مستقل موضوع بحث قرار می‌گرفت «آنچه می‌خواهم باشم» است. در این جرعه به اختصار درباره افق و آنچه می‌خواهم باشم و نسبت آن با خیال مطالبی تقدیم شده است.
همچنان  در کانال تلگرام مِی از آخرین اخبار این پادکست باخبر باشید:
T.me/mey_podcast

 

متن کامل جرعه پنجاه و هشتم

فرض کنید که همه ما سربازهای پادگانی هستیم که داریم یک صدایی را پشت سرمان می‌شنویم. آن هم نعره فرمانده است. هی فریاد می‌زند که «بدو بدو! یالا، زود باش!» و ما فقط مشغول دویدنیم. در این هول و ولای دویدن، دو تا پرسش مهم مجال ظهور پیدا نمی‌کند. یعنی اصلاً فرصت درنگ در مورد این سؤال‌ها پدید نمی‌آید.

این اول و دومی که می‌گویم لزوماً به معنای ترتیب نیست. می‌تواند هر کدامشان از نظر شما اول و دیگری دوم باشد. به ترتیب بیان خودم می‌گویم: اول این که «چرا بدوم؟» و سؤال دوم این‌که «به کدام سو؟».

این دو سؤال برای انسان شتاب‌زده یا برای انسانی که مشغول زیستن در عصر سرعت است و از صدای عرف، از صدای ارزش‌های حاکم، فریاد «بدو بدو، زود باش زود باش!» را دائم دارد می‌شنود، امکان ظهور و تأمل پیدا نمی‌کند. ما این دو تا سؤال را انگار از دست می‌دهیم.

پرداختن به این سؤال که «چرا باید بدویم» موضوع جرعه ما نیست. من می‌خواهم به سؤال دیگری بپردازم و آن هم این است که: «به کدام سو؟». ما چه باید بخواهیم؟ ما چرا باید بخواهیم؟ و چه باید بخواهیم؟ به کدام سو باید حرکت کنیم؟ حالا همه این امکان‌هایی که در اختیار ما هست، در خدمت کدام امکان اعظم است که باید محقق بشود؟

به بهانه‌ای، سطری از کتاب «در باب حکمت زندگی»، توی جرعه پنجاه‌وهشتم می‌خواهم به مسئله افق بپردازم و اگر شما هم با من هم‌مسئله هستید، دقایق پیش رو با هم هم‌پیاله باشیم.

مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید. هم‌پیاله‌های من سلام. سلام بر شما، امیدوارم که در تندرستی و پرباری، این دقایق را بشنوید.

رسیدیم به جرعه پنجاه‌وهشتم و همچنان سفره جرعه‌های جمعه‌ها برقرار است. توی این لب‌‌ترکردن جمعی که با هم پیش رو خواهیم داشت، می‌خواهم به یک کلمه بپردازم که توی کتاب «در باب حکمت زندگی» خیلی پرشمار از آن استفاده نشده. ما همچنان توی صفحه‌های ۶۴ و ۶۵ این کتاب هستیم. ادامه بحث «رضایت» همچنان باقی است، به آن می‌پردازیم. اما نمی‌خواهم از کنار یک واژه مهم بی‌درنگ بگذرم.

برای اینکه به آن واژه اشاره بکنم، از چند سطر عقب‌تر می‌خوانم تا برسم به کلمه‌ای که موضوع جرعه پنجاه‌وهشتم است. توی سطر سوم و چهارم صفحه ۶۴، متن اینطور ادامه پیدا می‌کند:

«آدمی به نعمت‌هایی که هرگز به فکر داشتن آن‌ها نیفتاده است، اصلاً نیازی احساس نمی‌کند بلکه بدون آن‌ها هم کاملاً راضی است. در حالی که کسی که صد بار بیشتر از دیگری ثروت دارد، به علت کمبود آنچه توقع آن را دارد، احساس ناخورسندی می‌کند.»

جمله مهم این است که الان می‌خواهم بگویم:

«از این حیث هم هر کس افقی دارد که با آنچه برای او شدنی است، تعیین می‌گردد. گستره توقعات هر کس تا سرحد این افق است.»

همان‌طور که از عنوان این جرعه و مقدماتی که در اینجا عرض کردم، به ذهن می‌دانید، می‌خواهم در مورد «افق» با هم حرف بزنیم. چرا افق مهم است؟ چون حد امکان انسان است.

جمله مهمی را سریع گفتم، تکرار می‌کنم: افق، حد امکان انسان است.
محدوده امکان‌های ما در افق‌مان تعریف می‌شود. اما افق سالم، به جهت اینکه دچار برخی از کژتایی‌ها می‌شود، ناممکن را در افق می‌آورد. از سوی دیگر، همین افق می‌تواند مبتلا به کمب شود و ممکن‌ها را ناممکن تلقی کند.

اما آن چیزی که در این جرعه می‌خواهم به اختصار به آن بپردازم، «قبض و بسط» افق است.
قبض مثل منقبض، یعنی محدود شدن، بسته شدن. بسط با «ت» ته‌دار مثل انبساط، یعنی وسعت یافتن.

ما انگار در تپشی از افق داریم زیست می‌کنیم. این افق جمع می‌شود و باز می‌شود و فراز و فرودش را من نمی‌خواهم انکار کنم. ما انسانیم؛ در حرکتیم، در تب و تابیم، در دم و بازدمیم. حال‌های متنوعی داریم؛ نشاطیم، گاهی بی‌نشاطیم، این‌ها به جای خود.

موضوع «بسط ناسالم» و «قبض ناسالم» است و الان این نوسان‌های طبیعی را نمی‌خواهیم به آن بپردازیم.

یک نکته‌ای را هم من پیشاپیش تأکید کنم و احتمالاً باز در متن ناگزیر می‌شوم به آن اشاره کنم: مسئله افق را نمی‌توانیم بدون نظر داشت به اندیشه هایدگر، چنان‌که باید، بحث بکنیم. به‌علاوه، نیچه هم ملاحظات خیلی دوست‌داشتنی و انگیزه‌بخشی دارد در مورد افق.

اما چیزی که ما اینجا داریم صحبت می‌کنیم در محدوده کتاب «در باب حکمت زندگی» است، گرچه خیلی اسیرش نمی‌مانیم و از مثال‌ها استفاده می‌کنیم، ولی شما پرونده این واژه را برای خودتان مسدود نکنید. گشوده است؛ تازه داریم طرح و عنوان می‌کنیم.

برای اینکه برگردم به مبانی فکری آرتور شوپنهاور، یادآوری می‌کنم که ما داریم در مورد متفکری حرف می‌زنیم که وقتی جهان را می‌خواهد توصیف بکند، قائل به «دو‌جهه» است. این دو‌جهانی به معنی دنیا آخرتی نیست. هر نحوی از تعبیر الهیات فلسفه شوپنهاور، می‌توانیم بگوییم از دقت ساقط است.

دو جهانی که شوپنهاور می‌گوید «اکنونی» و «اینجایی» است، اما در دو سطح مختلف. یعنی چه؟ کتابی دارد به اسم «جهان همچون اراده و تصور». این کتاب را که من بارها از آن اسم برده‌ام، جمله‌ای را یادم نمی‌آید گفته باشم، بنابراین این‌جا عرض می‌کنم که: به نفهمیدن این کتاب صبوری کنید!

نه فقط این کتاب، متن‌هایی از جنس «سنجش خرد ناب» مثل همین کتاب «جهان همچون اراده و تصور»، یا مثل «طبیعت آدمی» دیوید هیوم، یا «هستی و زمان» مارتین هایدگر — این‌ها متن‌هایی نیستند که بتوان مثل داستان با آن‌ها روبه‌رو شد و گفت روخوانی می‌کنیم و تمام می‌شود. این متن‌ها حاصل زندگی فکری آدم‌هایی است که هم‌صحبتی با آن‌ها فقط به شرط انس امکان‌پذیر است.

یعنی اگر ره‌گذر از دم خانه‌شان رد بشوید، نمی‌توانید با آن‌ها وارد صحبت شوید. کما اینکه الان اگر یک عزیزکشی به عنوان قاصد یا پیک، به درب منزل شما بیاید و در کنار شما یک درنگ کوتاه داشته باشد، چنان با او اُخت نمی‌شوید که همه زوایای فکری‌تان را بر او آشکار کنید؛ اصلاً امکان‌پذیر نیست.

پس ما الان می‌خواهیم یک اشاره‌ای بکنیم به کتاب «جهان همچون اراده و تصور» با این توصیه که بخوانید و بر نفهمیدنش صبوری بکنید.

خب، آرتور شوپنهاور توی این کتاب می‌گوید هر کدام از ما در جهانی زیست می‌کنیم که متشکل است از «تصور» و «اراده». دو جهان را دارد توصیف می‌کند، یعنی «جهان همچون اراده» و «جهان همچون تصور» دو جهان هستند.

جهان همچون اراده، گویی باطن و لایه پوشیده همه آن چیزهایی است که ما بخشش را در جهان همچون تصور داریم می‌بینیم. شاید این جمله‌ای که الان دارم خدمت‌تان عرض می‌کنم، کمی دقتش کم باشد ولی از اهمیتش کاسته نمی‌شود.

ببینید، سهم هر کس از «جهان همچون اراده» در تناسب با تصوری است که او دارد. انگار ما رفته باشیم توی یک بازار بزرگی — فرض کنید بازار اسمش «جهان همچون اراده» است — ما یک سبد خرید همراه‌مان است. این سبد خرید، تصورات ماست. چیزهایی را از «اراده» توی این تصور می‌گذاریم و سهم‌مان را برمی‌داریم و بیرون می‌آییم.

بنابراین حد ما، تصورات ماست. از جمله این تصورها، «افق» است. افق آن چیزی است که ما می‌خواهیم باشیم، در برابر ماست؛ گویی که ما سهم غیرکنونی از امکان‌مان را در قالب افق تعریف می‌کنیم.

می‌توانم اینطور هم بگویم: افق اکنونی نیست، اما امکانی است. چیزی که برای من در افق هست، امکان من است ولی اکنون نیست.

یک تعبیر دیگر اگر بخواهم اضافه کنم، اینطور می‌توانم بگویم: افق الان توی دست‌های ما نیست، اما در دسترس ما هست. شما ممکن است فرض بفرمایید که الان یک لیوان توی کابینت باشد که در دست‌تان نیست، ولی چون در افق می‌بینید که آن لیوان در طبقه دوم کابینت است، در دسترس شما هست.

من اینجا به بهانه کلمه «افق» می‌خواهم یک نقد ایجابی به کتاب در باب حکمت زندگی و تقسیم‌های شوپنهاوری وارد بکنم.

نقد ایجابی یعنی چه؟ این اصطلاح را من دارم به کار می‌برم. اگر جست‌وجو کردید و «نقد ایجابی» را به این معنا جایی ندیدید، غافلگیر نشوید. یک تعریفی ازش ارائه می‌دهم، شما ببینید به کارتان می‌آید یا نه.

گاهی هست که من یک چیزی را نقد می‌کنم اما این نقد فقط با “نه” همراه است. یعنی یک «نه» که خیلی شبیه لجاجت و اعمال سلیقه فردی می‌شود، و من مشتاق چنین نقدی نیستم.

اما آن چیزی که من بهش می‌گویم «نقد ایجابی»، وقتــی است که شما با چیزی روبه‌رو می‌شوید، آن را می‌فهمید، به نحو ایجابی برداشت می‌کنید. یعنی می‌گویید: “خیلی خب، این خوب است، من برمی‌دارم، اما نابسنده است. کافی نیست. نمی‌خواهم آن را منتفی کنم؛ دارم پیشنهاد می‌دهم که چیزی به آن اضافه شود.”

حالا با این توضیح در مورد نقد ایجابی، می‌خواهم بگویم: رفقای من! شوپنهاور می‌گوید برای اینکه ترسیم دقیقی از خودمان داشته باشیم باید به سه ضلع متوجه باشیم: آنچه هستیم، آنچه داریم و آنچه می‌نماییم.

یعنی انسان را دارد در یک مثلث توصیف می‌کند. به فهم من تا به امروز، این ترسیم باید در قالب یک مربع صورت بگیرد. به جز آنچه هستیم، آنچه داریم، و آنچه می‌نماییم — و چه بسا مهم‌تر از هر سه این‌ها — «آنچه می‌خواهیم باشیم» هم در توصیف انسان مهم است.

چه بسا آدم‌هایی هستند که آنچه دارند، آنچه می‌نمایند و آنچه اکنون هستند، را بتوانیم به نحو بسیار زیادی مشابه ببینیم، بگوییم این‌ها خیلی شبیه به همند؛ اما به واسطه آنچه می‌خواهند باشند، دو مسیر متفاوت را طی می‌کنند.

اصلاً دو حکمت متفاوت بر زندگیشان حاکم می‌شود. شاید شوپنهاور قصدش این بوده که بگوید “آنچه می‌خواهم باشم”، مستتر است در “آنچه هستم”. اما به نظر من، جدا کردن این ضلع و پرداختن به آن، خیر می‌رساند.

خوب است بدانیم که ما فقط در محدوده “هستم‌هایمان” زندگی نمی‌کنیم بلکه زندگی معطوف به “می‌خواهم باشم” است. شاید شوپنهاور کم به این موضوع تأکید دارد، چون انسان را در تصرف اراده معطوف به حیات می‌بیند.

او می‌گوید “تو که باشی که کنی یا نکنی”، یعنی انگار تو خیلی خبری نیستی که بخواهی بگویی “می‌خواهم” یا “نمی‌خواهم”؛ یک کارخانه‌ای هست که تو را مثل آونگ، بین میل و ملال می‌برد. (این را بعداً هم صحبت می‌کنیم و قبلاً هم در جرعه‌های پیش گپ زده‌ایم.)

بنابراین به نظر شوپنهاور، “می‌خواهم تو” هم بخشی از “هستم تو”ست. من با این توضیح، کمی فاصله دارم و می‌خواهم در این جرعه، راجع به افق، به منزله «آنچه می‌خواهم باشم» صحبت بکنم.

همان طوری که خدمت شما عرض کردم، صحبت من از اینجا به بعد، دو عنوان دارد:
عنوان اولم «بسط افق» است؛ یعنی چطور می‌شود افق وسیع‌تری داشت؟ چگونه گستره بیشتری را در زندگی ببینیم؟ با چه چیزی می‌توان دید؟ چه اهمیتی دارد؟ این‌ها را در قالب بسط افق می‌گویم.

عنوان دوم، که احتمالاً کمی طولانی‌تر از این باشد، در مورد «قبض افق» است؛ اینکه چگونه این افق منقبض می‌شود؟ چگونه قوه افق‌نگر ما مخدوش می‌شود؟ این را هم در بخش دوم خدمت شما عرض می‌کنم و این جرعه را به پایان می‌برم.

اولین نکته‌ای که در مورد افق باید در ذهن داشته باشیم و با پذیرش این مقدمه وارد ادامه متن بشویم، این است که بپذیریم افق زنده، سیال و در نوسان است؛ پدیده‌ای دگرگون‌شونده. ما در مورد چیزی ایستا صحبت نمی‌کنیم. افق انگار دیالکتیکی است؛ هم آنی که می‌نگرد، هم آن چیزی که نگریسته می‌شود.

این، در حال تغذیه است. از یک جا دارد توان می‌گیرد و آن هم عمل است. افق و عمل، رابطه متقابل و مکمل دارند. افق بر کنش‌های ما اضافه می‌کند و کنش، دامنه افق ما را بیشتر می‌کند.

اگر این عنصر کنش را حذف کنیم، “وهم”، که جلوتر درباره‌اش حرف می‌زنم، خیلی مستعد می‌شود برای اینکه افق را آلوده کند. ما اینجا در مورد خیال صحبت می‌کنیم.

اما این افق کجا شکل می‌گیرد؟ ظرفی که ما با آن افق را درک می‌کنیم چیست؟ این ظرف، «خیال» است. مسئله خیال بسیار حائز اهمیت است، انگار که دوربین ماست.

شما فرض بفرمایید که در یک جنگل هستید یا در یک صحرا، یا اصلاً می‌خواهید آسمان را رصد کنید. دوربین و تلسکوپی در اختیار دارید. ابزاری که استفاده می‌کنید برای رصد، چقدر توانمند است؟ اگر ابزار ناتوان یا شکسته‌ای داشته باشید، اگر لنزهای آلوده در اختیار باشد، اگر چشمی کدر باشد، همه این‌ها بر رصد شما مؤثر است.

از سوی دیگر، همان‌طور که در رصد کردن، نورهای مزاحم محیطی می‌توانند فضای رصد شما را مخدوش کنند، خیال هم همین‌طور است در رصد افق. یعنی بسیار متأثر است از نورهای مزاحم پیرامونی.

ما می‌توانیم آلودگی نوری داشته باشیم. یکی از چیزهایی که کمتر به آن توجه می‌شود و بهای این کم‌توجهی را امروز، در بحران‌هایی مثل معنای زندگی یا گمشدگی افق، تجربه می‌کنیم، این است که محیط برای خیال بسیار پرخطر و آلوده است. خیال‌های ما آلودگی محیطی دارد و بسیار مبتلاست به آرزوهای عاریتی، به خیال‌های غیراصیل.

آلودگی خیال را اگر برگردیم کمی به بخش‌های ابتدایی این فصل از کتاب در باب حکمت زندگی، حتی با دسته‌بندی نیازها هم می‌شود توصیف کرد.

از جنبه دیگر، ورزیدگی خیال هم مهم است. ببینید، خیالِ ناورزیده می‌تواند چنان از واقعیت‌ها و ضرورت‌های زندگی منتزع شود و چنان در وجه آزادی و امکان‌ها اغراق کند که دیگر به کار زیستن نیاید؛ فقط گوشه‌ای وهم ببافد.

از این‌جا، شما در نظر بگیرید که این جزء آلودگی‌های خیال محسوب می‌شود؛ تا سوی دیگری که امکان‌های خودش را دیگر نتواند ببیند، این هم آلودگی خیال است.

اگر به فهم من باشد و با ادبیات خودم بخواهم برایتان توصیف کنم، فقط از باب اشاره می‌گویم: خیال بیمار را من با کلمه «یأس» توصیف می‌کنم. خیال بیمار، معیوس است. بنابراین نمی‌تواند در تشخیص افق کارآمد باشد.

تا اینجا آلودگی خیال را گفتم. پس بسط افق نیازمند ورزیدگی، نیازمند محیط مناسب و نیازمند خیال پاکیزه است. تأکید من بر واژه «خیال» از این حیث است که خیال، خانه افق است.

چطور هایدگر می‌گوید زبان، خانه هستی است؟ من از آهنگ این جمله استفاده می‌کنم و می‌گویم خیال، خانه افق انسان است.

خود شوپنهاور، وقتی درباره لذت صحبت می‌کند، «سلبی» حرف می‌زند؛ می‌گوید لذت آنی است که در رنج وقفه ایجاد کند. اگر بخواهیم از روش او استفاده کنیم و بگوییم “خیلی خب، حسام! تو راجع به خیال ورزیده و پاکیزه گفتی، اما چطور می‌شود به آن رسید؟”، می‌توانم بگویم: بیاییم به روش شوپنهاور فکر کنیم.

یعنی آزردگی‌ها و کسالت‌های خیال را مرور کنیم — لااقل چند مصداقش را — و بگوییم برای ورزیدگی خیال، باید از این عوارض دوری کرد.

این مبحث را من در ادامه، تحت عنوان قبض افق با شما می‌گویم.

مواردی که الان عرض می‌کنم، تحت عنوان کسالت‌های خیال و قبض افق، حصر عقلی ندارد. اگر ۵ یا ۶ تا می‌گویم، منظورم این نیست که بیشتر یا کمتر نمی‌تواند باشد. می‌شود بعضی‌ها را ادغام کرد یا موارد جدیدی اضافه نمود.

پیشنهاد من این است که حالا که هم‌سفره و هم‌پیاله هستیم و شما شنونده این جرعه‌اید، زمانی را در نظر بگیرید که از زبان خودتان، چنان‌که خودتان زیسته‌اید، بنویسید که: برای من افق، به واسطه این عوامل یا دلایل، مخدوش است یا نمی‌توانم چنان‌که باید، افق را ببینم.

در ضمن، دقت کنید که ما الان داریم در حیطه فردی صحبت می‌کنیم، اما در عمل، متغیرهای اجتماعی بسیار مهم و اثرگذارند که الان بحث نمی‌کنیم، با اینکه مهم هستند.

ما در روزگاری زیست می‌کنیم که افق‌هایمان گروگان است و در برهه‌ای از تاریخ و تکه‌ای از جغرافیا مشغول بودنیم که حیاتمان مصادره شده توسط خردِ تمامیت‌خواهی که وهمش این است که از همه بیشتر می‌فهمد.

در این فضا، علی‌الاصول، مسئله افق مخدوش است. ولی چون موضوع این جرعه در محدوده کتاب شوپنهاور است، وارد آن جزئیات نمی‌شوم.

عامل اول که می‌تواند ما را دچار قبض افق بکند، «قیاس» است.
قیاس، کاری که انجام می‌دهد این است که من چیزی را در افق خودم می‌خواهم چون دیگری دارد.

اگر بخواهم با احتیاط بیشتری از کلمه قیاس استفاده کنم، می‌توانم بگویم «قیاس ناروا»، ولی حسب تجربه من، چنین دیده‌ام که اغلب قیاس‌ها نارواست.

قیاس، اگرچه ابزار بسیار مناسبی در استدلال‌های هندسی و ریاضی است، اما در علوم انسانی، به جهت کم‌دیدن امور کیفی، علی‌الاصول معیار دقیقی نیست.

قیاس چه کار می‌کند با ما؟ به جای اینکه ما را به سمت افق خودمان ببرد و اصالت افق را نگه دارد، آن را ساقط می‌کند؛ ما به سمت افق دیگری می‌رویم. در واقع افق ما می‌شود: دیگری شدن.

این‌جا خیال ما این نیست که “خود” را دریابیم. انگار خیال، رابطه‌اش را با «جهان همچون اراده» قطع می‌کند و غرق در «جهان همچون تصور» می‌شود. خیال، بر اساس هر آنچه دیده، دل‌کند یاد دارد به ما گرا می‌دهد و این، روی دریافت‌کننده ما نویز محسوب می‌شود.

وقتی با قیاس تصمیم بگیریم که به سمت «دیگری شدن» حرکت کنیم، چون امکان‌های ما، امکان‌های دیگری نیست، خواسته‌مان بی‌فرجام می‌شود؛ انگار دچار فرسودگی خاصی می‌شویم. این یکی از مهم‌ترین عواملی است که ما را به قبض افق مبتلا می‌کند. دیگر نمی‌توانیم درست ببینیم؛ حتی نمی‌خواهیم، و به سطح می‌آید.

عامل دوم، «فقر خیال» است.
تخیلی که من اینجا دارم از آن صحبت می‌کنم، متناقض عقل نیست. ما داریم درباره شدت‌ها و لطافت‌های مختلف عقل حرف می‌زنیم.

سطحی از عقل، حساب‌گری می‌کند؛ سطحی دیگر، مشاهده؛ و سطحی دیگر، تخیل. این‌ها همه عقل‌اند. عقل، در ازای تجربه کردن و مواجهه با جهان پیرامون، شروع می‌کند به نسبت برقرار کردن.

وقتی این جهان پیرامون به درستی در اختیار ما قرار نگیرد — مثل دستگاه گوارش که غذای مناسب و مقوی به آن نرسد — این قوه، قدرت خودسازی و عضله‌سازی‌اش را از دست می‌دهد، فقیر می‌شود.

فقر تخیل از کجا شکل می‌گیرد؟ از خوراک ناسالم یا ناکافی: مثل مشاهده‌ها، مصاحبت‌ها، مطالعه‌ها. اگر در خوراکمان چیزهای مناسب نرسانیم، تخیل فقیر می‌شود.

من جایی در جرعه‌های دور گفته بودم که ما همان‌هایی هستیم که می‌بینیم، همان‌هایی هستیم که می‌خوریم، همان‌هایی هستیم که معاشرت می‌کنیم. ورودی‌های ماست که “من” را می‌سازد. اینجا هم این را می‌گویم: فقر تخیل، منتهی می‌شود به قبض افق.

عامل سوم، «زندگی مبتنی بر عادت» است.
عادت، احتیاج به افق ندارد؛ نگاهش به پشت سر است.

این فرق دارد با «روتین» یا دیسیپلین. دیسیپلین بر اساس آن چیزی که در افق می‌بیند، شما را به انضباط وا می‌دارد؛ اما عادت، بر اساس آنچه در پشت سر تجربه شده، شما را به تکرار ناگزیر می‌کند.

تکرار باعث می‌شود که شما نیازی به خیال نداشته باشید؛ خیال، تنبل می‌شود. شما یک بار خیال کرده‌اید و بقیه‌اش شروع می‌شود به تکرار همان خیال. این‌جا شما هیچ نیازی به افق جدید ندارید.

مثل چشمی که با چشم‌بند بسته شده و مدت‌ها امکان مواجهه با نور را ندارد؛ این چشم بیمار می‌شود — بیماری حاصل از بی‌بهره‌ماندن از قوه بینایی.

عامل چهارم، «گم‌کردن قصد در برابر نتیجه» است.
نتیجه‌گرایی افراطی، مثل چیزی که امروز در دنیای مدرن بسیار ترویج داده می‌شود، باعث این مشکل است.

یعنی معیار علم، رتبه دانشگاهی می‌شود؛ معیار کار، حساب بانکی؛ معیار قدم‌زدن، تعداد ثبت‌شده روی گام‌شمار؛ معیار غذای خوب و سلامت زیستن، عدد روی ترازو.

این‌ها «نتیجه»اند. نتیجه، آنقدر اغراق‌آمیز مطرح می‌شود که “قصد” گم می‌شود؛ آدم‌ها بدون قصد، فقط محض نتیجه کاری می‌کنند.

مثلاً می‌گوید: می‌خواهم وزنم کم شود. خب، این وزن، نتیجه است. قصد این است که چرا باید وزن کم شود؟ این را نداریم.

گمشدگی قصد، ما را بی‌معنا می‌کند؛ چون هدف‌های پایانی معنا‌آفرین نیستند. قصدهای ابتدایی — یا به قول هوسرل «حیث التفاتی» — برای ما معنا می‌سازند و ما را به چیزی معطوف می‌کنند.

عامل پنجم، «غیبت سکوت» است.
اگر مجال درنگ و سکوت نداشته باشید، به جای اینکه درون خودتان، صفحه خیال را ببینید، بیرون از خودتان، هیاهوهای پیرامون را می‌بینید.

غیبت سکوت، یکی از جدی‌ترین آفات خیال است؛ در واقع، دسترسی شما به قوه خودتان را محدود می‌کند. مثل اینکه پول زیادی در حساب بانکی دارید، اما بانک تعطیل است یا اینترنت قطع شده؛ دارایی را دارید، اما دسترسی ندارید.

سکوت، شرط دسترسی به خیال است. وقتی سکوت مخدوش شود و ما نتوانیم (همان‌طور که اول جرعه گفتم) میان این هیاهوهای «زود باش، زود باش» یک بار بایستیم و رجوع کنیم به خودمان، مسیر زندگی‌مان را ببینیم، افق هم محدود می‌شود.

به همین خاطر است که آدم‌ها، در سوگ، در بلاهای جدی، یا در وقفه‌های ناگهانی و اجباری، یک‌باره تغییر مسیر می‌دهند و نتیجه آن تغییر مسیر، دل‌انگیز است.

این ماجرا را من در دوران کرونا تجربه کرده‌ام؛ شاید خیلی از شما هم چنین بوده‌اید. یک عامل بیرونی، ناگهان ما را از تسمه‌نقاله روزمرگی پیاده کرد؛ گفت: “بنشین، از خانه بیرون نرو، دست به هیچ چیز نزن. حالا بگو کی هستی.” اینجا جواب‌های تازه شکل گرفت.

و اما جمع‌بندی و بخش پایانی:
این نقل قول از نیچه را دلم نمی‌آید نگویم. نیچه می‌گوید:

آن لحظه‌ای که به دلزدگی می‌رسید و محسوس می‌کنید که دیگر افقی پیش روی خود ندارید، برخلاف آنچه شوپنهاور می‌گوید، این ملال نیست بلکه فرسودگی ارزش‌های گذشته است.

اتفاقاً این فصل، فصل وانهادن ارزش‌های تازه است. این خزان را تاب بیاور و اجازه بده افق جدیدی برگ سبز کند. حواست باشد به “بعدی”.

آنچه بود، سپری شد و گذشت؛ نه اینکه آنچه بعد می‌آید، پاندول باشد و تو بین دو نقطه ثابت نوسان کنی. بلکه پله است. تو یکی را سپری کرده‌ای، حالا به سراغ پله بعدی خواهی رفت.

همچنان می‌شود راجع به قبض افق حرف زد و اندیشید که چه چیزهایی افق را برای ما مکدر و آلوده می‌کند. ولی من این جرعه را همین‌جا به پایان می‌برم.

بیشتر فکر کنید، شما هم بیشتر بیندیشید. سفرمان ادامه دارد و به امید هم‌سخنی در جرعه‌های بعدی.

شوپنهاور می‌گوید رضایت از زندگی اندازهٔ مطلق ندارد؛ تنها نسبتی است میان آنچه داریم و آنچه می‌خواهیم. او اشاره می‌کند که دو دشمن پنهان رضایت‌اند: مقایسه‌ای که ما را اسیر تصویر زندگی دیگران می‌کند و عادتی که باعث می‌شود نعمت‌های امروز، از نگاه‌مان محو شوند. شاید راز رضایت در چیزی باشد که هیچ ابزار بیرونی قادر به اندازه‌گیری آن نیست…

متن کامل جرعه پنجاه‌وهفتم

چه نسبتی هست بین رضایت و دارایی؟
سؤالم را کمی توضیح می‌دهم. آیا ما به میزانی که دارایی‌های بیشتری کسب بکنیم، سهممان از رضایت و بهره‌مان در خرسندی از زندگی بیشتر می‌شود؟ تجربهٔ بقیهٔ آدم‌ها چه چیزی به ما می‌گوید؟ اصلاً آیا ما می‌توانیم برای رضایت، به تجربهٔ دیگری رجوع بکنیم یا فهم و ادراک رضایت از زندگی، بسیار شخصی و تابع فردیت هر یک از ماست؟

من در دقایق پیش رو سعی دارم خیلی اجمالی و گذرا، پاسخ این سؤال را از زبان شوپنهاور و به نقل از کتاب در باب حکمت زندگی او برای شما تعریف بکنم. اگر شما هم به همین مسئله مبتلا هستید و این دغدغه‌ها برایتان امروز زنده است، دقایق پیش رو از آن شماست.

می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی، هستید. هم‌پیالهٔ من! سلام بر شما. بسیار خوشحالم از اینکه رسیدیم به جرعهٔ ۵۷ام. در این جرعه، من می‌خواهم صفحهٔ ۶۴ و ۶۵ کتاب را به اختصار برای شما وصل بکنم؛
نه همهٔ صفحه، بلکه سطرهایی از ابتدای صفحهٔ ۶۴ و سطرهایی در میانهٔ صفحهٔ ۶۵.

چنان‌که می‌دانید، پادکست «مِی» فعلاً منبع اصلی‌اش کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور است. حالا در تکمیل و در حاشیه، اگر از منابع دیگری استفاده کنم، آن‌ها را هم خدمتتان معرفی می‌کنم.

سطر ابتدایی صفحهٔ ۶۴ این‌طور آغاز می‌شود:
شوپنهاور می‌گوید: «رضایت هر کس از این حیث اندازهٔ مطلقی ندارد، بلکه کاملاً نسبی‌ست.»

وقتی می‌گوید «از این حیث»، برای ما سؤال پیش می‌آید که کدام حیث منظور است؟ جوابش برمی‌گردد به سطر پایانی صفحهٔ ۶۳؛ جایی که شوپنهاور می‌گوید: «تعیین مرز آرزوهای عاقلانه، اگر برای ما ناممکن نباشد، آسان نیست.»

ترکیب «آرزوی عاقلانه» بهانه‌ای شد که ما در نسبت بین میل و عقل با هم گپ بزنیم. جرعه‌ای را به این موضوع پرداختیم. گرچه همچنان قابلیت بحث دارد، اما برای اینکه از جریان کتاب جا نمانیم و بتوانیم کتاب را به اتمام برسانیم، از این سرفصل گذشتم.

ما به تفصیل گپ زدیم که آیا آرزوی عاقلانه شدنی هست یا نه؟ به چه معناست؟ چه دیدگاه‌هایی نسبت به آن وجود دارد؟ و اصراری هم نداشتیم که نتیجه‌گیری کنیم. یعنی کارکرد ما در این هم‌سفرگی در «مِی» این نیست که سؤال طرح کنیم و بگوییم «این است جواب»، بلکه تمرین فکر کردن می‌کنیم. امیدوارم که شما به جواب مورد نظر خودتان رسیده باشید.

پس این «حیثی» که شوپنهاور می‌گوید، تکلیفش روشن است و مربوط به بحث پیشین ماست. اما پیش روی ما، او دو نکته را مطرح می‌کند؛ یکی را سلبی می‌گوید («این را ندارد») و دیگری را ایجابی می‌گوید («این را دارد»).

آن چیزی که می‌گوید ندارد، «اندازه» است: رضایت اندازهٔ مطلق ندارد.
آن چیزی که می‌گوید دارد، «نسبت» است: رضایت کاملاً نسبی‌ست.

پس باید «اندازه» و «نسبت» در اندیشهٔ شوپنهاور، متمایز از هم باشند که بتوان یکی را نفی و دیگری را تثبیت کرد. مهم است که ما درک بکنیم منظورش از این دو واژه چیست.

اجازه بدهید مثالی بزنم برای تبیین «اندازه» و بعد برسم به مسئلهٔ «نسبت». ببینید؛ فرض کنید می‌خواهم سنجشی داشته باشم در خصوص وضعیت طبیعی بدنم. ببینم ارگان‌های حیاتی من در چه وضعیتی قرار دارند؛ چه میزان عملکردشان سالم است و کجاها اختلال وجود دارد. ابزارها و روش‌هایی هست که عملکرد بدن را اندازه‌گیری می‌کند.

من بر اساس این اندازه‌گیری، درمی‌آورم که قند خونم چقدر است، چربی‌ام چقدر است، غلظت خونم در چه وضعیتی است.
دقت داشته باشید که شاخصی به عنوان «نرم» یا «وضعیت معمول» وجود دارد. یعنی ما اعدادی داریم که وقتی می‌روید برگهٔ آزمایش را بگیرید، یک سمت جدول (سمت چپ) وضعیت شما را می‌گوید و سمت راست جدول، بازهٔ نرمال و طبیعی را نشان می‌دهد.

در بعضی آزمایش‌ها هم تأکید می‌شود که روش اندازه‌گیری چیست، تا پزشک متخصص موقع تحلیل داده‌ها بداند این اندازه‌ها با چه روش به‌دست آمده و متناسب با آن، تدبیر درمانی بیندیشد.

این وضعیتی است که همهٔ ما در موردش تجربه داریم. اینجا داریم راجع به «اندازه» صحبت می‌کنیم، که این اندازه «نسبت» هم دارد.

اگر دقت کرده باشید، اندازه‌هایی که در وضعیت بالینی خودمان ارزیابی می‌کنیم، در تناسب با سنمان تحلیل می‌شود. ممکن است یک نتیجه در نسبت نوجوانی نرمال باشد ولی در نسبت میانسالی غیرطبیعی. ممکن است یک اندازه در زمان بارداری طبیعی باشد، خارج از بارداری برای یک خانم غیرطبیعی باشد.

پس گاهی هم نسبت و هم اندازه توأمان مطرح می‌شوند. اینجا سؤال مهم این است که شوپنهاور چه نسبتی را می‌گوید که با اندازه یکجا جمع نمی‌شود؟ چرا می‌گوید «اندازه» ندارد ولی «نسبت» دارد؟

حالا اجازه بدهید مسئله را دقیق‌تر دنبال کنیم.
آیا ارزیابی کردن وضعیت خونی یا آزمایش‌های بالینی به ما کمک می‌کند که نسبت به سلامت طبیعی بدن‌مان آگاه باشیم، ارگان‌ها را تحلیل کنیم، از بیماری‌ها پیشگیری کنیم یا بیماری‌های موجود را درمان کنیم؟ جواب، بله است.

حتی در آینده‌ای نه‌چندان دور، این آزمایش‌ها توسط ربات‌ها، ماشین‌ها و نرم‌افزارها تحلیل می‌شود، پیش‌آگاهی به ما داده خواهد شد و شاید یک ابزار کوچک همراه نقش «سلامت‌یار» را برای ما بازی کند. چرا؟ چون بر اساس تحلیل اندازه‌ها و سنجش با نرم، می‌تواند به ما خروجی‌های قابل اتکا بدهد.

خب، حالا سؤال این است: آیا من می‌توانم به همین نحو، مراجعه داشته باشم و از من آزمایشی گرفته شود که درجه، عدد و اندازهٔ دقیقی برای میزان رضایتم از زندگی ارائه بدهد؟

برای اینکه بهتر به این سؤال فکر کنیم، باید دقت داشته باشیم که فرق هست بین اینکه بگوییم: آیا وضعیت‌هایی مثل ناخشنودی، افسردگی، غم، خشم، اضطراب و امثال آن آثار بالینی دارند یا نه؟
جواب این پرسش، بله است. یعنی ما منکر این نیستیم که تجربهٔ زیستهٔ ما هیچ تأثیری بر بدن ندارد.

لااقل در فضایی که اندیشمندانی مثل موریس مرلوپونتی نقش «بدن‌مندی» را در پدیدارشناسی توضیح می‌دهند، این باور وجود دارد که هر آنچه زیست می‌کنیم، بدن‌مان در آن سهمی از تجربه دارد.

پس سؤال این نیست که «آیا بدن متأثر می‌شود یا نه؟» بلکه سؤال این است که آیا ما می‌توانیم این موضوع را دقیقاً بر اساس پارامترهای بالینی اندازه‌گیری کنیم و، در مرحلهٔ بعد، آن را ترمیم یا تغییر بدهیم؟

آیا می‌شود؟
احتمالاً گروهی از اهل علم پاسخ خواهند داد: بله، می‌شود.

وقتی کنجکاو می‌شویم و می‌پرسیم «خب، چطور می‌شود؟»، معمولاً پاسخ‌ها این‌طور آغاز می‌شود: «از نظر علمی ثابت شده که…» یا «در فلان ژورنال علمی گفته شده است که…» یا «در فلان آزمایشگاه معتبر سنجیده شده است که…»، و بحث را ادامه می‌دهند.

پس، ما اکنون در حال صحبت دربارهٔ روشی هستیم که روش علمی و آزمایشگاهی است. حالا ممکن است آثار آن در ژورنال منتشر شده باشد یا به عنوان یک اجماع میان اهل علم پذیرفته شده باشد. البته گزاره‌های علمی هم ابطال‌پذیرند؛ فعلاً معتبرند و بعدها ممکن است فهم دقیق‌تر و علمی‌تری جایگزین شود.

تا اینجا اختلافی نیست.
سؤال بعدی اما این است: همان ابتدا که می‌فرمایید «از نظر علمی ثابت شده»، آیا موضوع سؤال ما، اساساً در منظر علم هست یا نه؟

آیا علم مدعی است که همه‌چیز را می‌بیند؟ اینجا دغدغه‌های مهمی شکل می‌گیرد.

فرض کنید می‌گویند: «ما دربارهٔ وفاداری، عشق، خانواده یا مهر مادری گزاره‌های علمی داریم.»
می‌پرسیم: «خیلی خب، این‌ها را از کجا آوردید؟»
می‌گویند: «از نظر علمی ثابت شده.»
می‌پرسیم: «روش‌تان چه بوده؟»
می‌گویند: «مثلاً روی موش‌های ماده آزمایش کردیم، تزریق فلان ماده این اثر را داشت.» یا «روی خرگوش‌های نر آزمایش کردیم، فلان وضعیت این اثر را داشت.»

می‌گوییم: «چطور توانستید نتایج آزمایش روی خرگوش و موش را به انسان تعمیم بدهید؟»
جواب: «ما با همین روش واکسن کرونا را کشف کردیم، با همین روش انبوهی دارو و درمان و پیوندها را کشف کردیم. موجودات زنده روی زمین وحدت ژنتیکی بسیاری دارند؛ از این وجه مشترک، انبوهی درمان پیدا کردیم.»

خب، این توضیح منطقی است و درست. فقط یک فرض مهم دارد: اینکه عشق، جزئی از همان مقولهٔ کروناست؛ یعنی عشق و بیماری را در یک مقوله تعریف می‌کند. اگر بتوان درمان کرونا را یافت، پس باید بتوان مهر مادر و فرزند را هم در یک الگوریتم توضیح داد.

اما اگر بپذیریم که انسان را باید در چند مقوله تحلیل کرد، روش پاسخ به مسائل «انسان طبیعی» برای مسائل «انسان عقلانی» کفایت نمی‌کند.

یک بخش از انسان فقط ارگان‌های بدن نیست، بلکه شیوهٔ فکر کردن است. آنجا به روش‌های دیگری برای حل مسئله نیاز داریم. همان‌طور که روش فلسفی برای دغدغهٔ معنوی، واکسن تولید نمی‌کند، روش علمی برای نیازهای اجتماعی هم همیشه پاسخ‌گو نیست.

نمی‌توان بر اساس تحلیل کلونی مورچه‌ها، قاعدهٔ اجتماعی برای زیست انسانی طراحی کرد؛ هر مقوله معیارها و مبانی خودش را دارد.

اگر کسی بگوید: «با روش علمی پاسخ همهٔ مسائل انسان را می‌دهم» یا «با الهیات همه‌چیز را جواب می‌دهم»، گرفتار «شبه‌تفکر» می‌شود. شبه‌تفکر یعنی این تصور که چون چیزی را به شیوهٔ اندازه‌پذیری طبیعی تحلیل می‌کنیم، پس داریم فکر می‌کنیم؛ در حالی که شاید صرفاً سنجش عددی باشد، نه «تفکر».

کتاب چه باشد آنچه خوانندش تفکر (هایدگر، ترجمهٔ سیاوش جمادی) یکی از منابع خواندنی دربارهٔ این تمایز است. آنجا هایدگر نشان می‌دهد که چرا علم «تفکر» نمی‌کند.

این همان خطای «مقوله‌ای» یا Category Mistake است؛ یعنی روشی را که در یک دسته صحیح بوده، در دستهٔ دیگری به کار ببریم، و اینجا نتیجه ندهد.

به همین اعتبار، نمی‌توان «واکسن دکترا» یا «لوسیون هنر» تولید کرد. نمی‌توان سرمی ساخت که کسی را با تزریق، علامه و نابغه کند. چون این مقوله‌ها متفاوتند، روش یکسان کار نمی‌کند.

کانت در نقد عقل محض محدودهٔ عملکرد عقل را مشخص کرد تا عقل قاطع و دقیق بماند. به همین ترتیب، هر حوزه باید بداند که کجا باید سکوت کند و کار را به حوزهٔ دیگر بسپارد.

برگردیم به مسئلهٔ اندازه و نسبت.
شوپنهاور می‌گوید: «رضایت شاخص کمی برای اندازه‌گیری ندارد.» نمی‌توان پیمانهٔ واحدی ساخت که رضایت را به شکل دقیق بین انسان‌ها توصیف کند.

اما نسبت دارد.
نسبت بین چه و چه؟

او می‌گوید: یک کسر را تصور کنید؛ صورت آن، «میزان دارایی» است و مخرج آن، «میزان توقع».
به زبان ساده: ما رضایتمان را در نسبت بین «داشته» و «خواسته» تجربه می‌کنیم.

این فرمول ریاضی نیست، منطقی است؛ چون نیاز به محاسبهٔ درونی داریم. هر کس خودش باید بداند توقعش چیست و دارایی‌اش چقدر است.

مثال: در دوران دانشجویی شاید با مشقت هزینهٔ کتاب و تحصیل را تأمین کرده‌ایم، اما رضایتی داشتیم که بعدها با داشتن خانه و ماشین و درآمد، تکرار نشد.
اگر دارایی تنها شاخص بود، با افزایش دارایی، رضایت باید افزایش می‌یافت.

پس، چیزی این دارایی را تقسیم می‌کند؛ توقع. توقع یعنی «آنچه باید باشد» در ذهن ما و همین گاهی باعث می‌شود نعمت‌هایی که داریم را جزو دارایی حساب نکنیم.

شوپنهاور می‌گوید: ما نه می‌توانیم بیرون از فرد بگوییم دارایی چیست، نه توقع چیست؛ چون این‌ها درونی و وابسته به آگاهی فردند. رضایت یا نارضایتی، کیفیت «حال آگاهی» است.

دو عامل مهم که نسبت بین صورت و مخرج را خراب می‌کند:

  1. مقایسه – مقایسهٔ خود با دیگران، بر اساس تصورات نه واقعیت، که اغلب باعث می‌شود خودمان را محروم ببینیم.
  2. عادت – چیزهایی که به آن خو کرده‌ایم و همیشه حاضرند، از فهرست دارایی‌ها حذف می‌شوند.

افزایش توقعات، مانند صدور سند بدهکار برای خود است؛ اگر بدهی‌ها از دارایی‌های مثبت پیشی بگیرد، ورشکستگی در خوشنودی رخ می‌دهد.

شوپنهاور در صفحهٔ ۶۴ می‌گوید:
«رضایت هر کس از این حیث اندازهٔ مطلقی ندارد، بلکه کاملاً نسبی‌ست؛ یعنی بر پایهٔ تناسب میان توقعات و دارایی او استوار است.»

و در صفحهٔ ۶۵، پاراگراف سوم:
«نارضایی ما از این کوشش مستمر ناشی می‌شود که مدام توقعاتمان را افزایش می‌دهیم، اما نمی‌توانیم عامل دیگر را هم که قادر است توقعات را به واقعیت تبدیل کند، افزایش دهیم.»

این، پایان جرعهٔ ۵۷، اما نه پایان بحث است؛ ادامهٔ این مبحث در جرعهٔ بعد خواهد آمد.

 

در جرعه پنجاه و ششم مِی به سراغ «نیچه» می‌رویم؛ کسی که نه در دانشگاه فلسفه خوانده، نه فلسفه درس داده، اما چرا این‌چنین تأثیرگذار است؟ چرا نامش در میان متفکرین ماندگار شده؟ نیچه به جای پاسخ دادن به سؤال‌های سنتی، خودِ سؤال‌ها را زیر سؤال می‌برد! او حقیقت را نه یک ارزش مطلق، بلکه محصولی از میل و قدرت می‌داند. در این اپیزود، به نسبت «میل و عقل» در اندیشه نیچه می‌پردازیم و رد پای فلسفه شوپنهاور در نگاه او را دنبال می‌کنیم؛ با این تفاوت که نیچه، میل را نه ابزار رنج، بلکه شوق زندگی و قدرت افزون‌طلبی انسان می‌داند.

متن کامل جرعه پنجاه و ششم

ما داریم در مورد کسی صحبت می‌کنیم که نه در دانشگاه فلسفه خوانده، نه فلسفه درس داده. استاد دانشگاه بوده، ولی مدرس فلسفه نه. و سؤالی که برای ما پیش می‌آید این است که چرا این‌چنین شهرت پیدا کرده؟ چرا این‌قدر مؤثر است در جریان فکری بعد از خودش؟
در مورد نیچه صحبت می‌کنم. نیچه اهمیتش از کجاست؟ چطور مسئله‌آموز آدم‌های بعد از خودش می‌شود؟ و حالا مشخصاً در موضوعی که ما مشغول بررسی‌اش هستیم، یعنی نسبت میل و عقل، آرایش چه نسبتی دارد با متفکرین قبل از خودش و طبعاً برای ما مهم است که بدانیم بعد از او چه تأثیری ازش پذیرفته شده.
من در این جرعه به اختصار پاسخ این سؤال‌ها را خدمت شما تقدیم می‌کنم. اگر شما هم دوست دارید که افقی برای مطالعه بیشتر در مورد این سرفصل در اختیارتان قرار بگیرد، دقایق پیش‌رو مهمان من باشید.
مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی، هستید.
اگر معیار ما این باشد که چه کسی در دانشگاه فلسفه خوانده و مدرک دریافت کرده، نیچه فیلسوف نیست.
اگر معیار این باشد که چه کسی در دانشگاه پذیرفته شده برای تدریس و کورس‌های رسمی در حوزه فلسفه دارد، اینجا هم نیچه لقب فیلسوف را نمی‌گیرد.
نیچه یک دستگاه فلسفی دقیق مثل کانت، اسپینوزا و بسیاری دیگر از متفکرین ندارد.
خب سؤال این است که فردی با وجود تمام این «نداشتن‌ها» چه «داشته» که این‌چنین نامش بر سر زبان‌ها افتاده و امروز ما می‌خواهیم در موردش صحبت کنیم و پیش از ما بسیاری به او اندیشیده‌اند و از او اثر پذیرفته‌اند؟
پاسخ سؤلمان در همین شاخص‌ها و معیارهایی است که الان برای شما عرض کردم.
نیچه به جای اینکه داخل این جاده حرکت بکند و سعی بکند با این شاخص‌ها اقبال و پذیرش دیگران را به دست بیاورد که او را فیلسوف خطاب کنند، در ارزشمند بودن همین معیارها تردید وارد می‌کند و در آن‌ها بحث‌هایی را طرح می‌کند.
در واقع، نیچه اهمیتش این نیست که به سؤال‌هایی که همه تا آن روز پاسخ گفته‌اند، جواب‌های تازه داده؛ بلکه اهمیتش در حمله به خود سؤال‌هاست که آیا اصلاً این‌ها سؤال‌هایی‌اند که ما باید جواب بدهیم؟ و شما این سؤال‌ها را با چه ارزش‌هایی دارید جواب می‌دهید؟
شاید این دسته‌بندی کمک کند به ما که گویی ما پرسش‌هایی را به شکل سنتی داشتیم که متفکرین می‌آمدند و سعی می‌کردند پاسخ‌های خودشان را به این پرسش‌ها ارائه بدهند و بر اساس یک سری معیارهای ثابت، به‌عنوان مثال مبتنی بر منطق ارسطویی، ما را قانع کنند که «این پاسخ، پاسخ بهتریست نسبت به آنچه فلان متفکر ارائه کرده».
نیچه اما می‌آید در خود سؤال و خود معیار سنجش پاسخ تردید وارد می‌کند.
شاید این مثال‌ها کمی کمک کند برای درک بهتر مسئله. فرض کنید که بر اساس منطق ارسطویی و یک سری صغری و کبری‌ها و استنتاج‌ها، بحثی درگرفته قرن‌ها بین متفکرین که «این است حقیقت».
حالا کاری که نیچه می‌کند، این نیست که بیاید بگوید: الف حقیقت نیست، به جایش ب، حقیقت است.
سؤالش این است که آیا حقیقت، ارزش است؟ یعنی آیا چیز قطعی و محتومی به نام حقیقت وجود دارد که شما وقتی به آن می‌رسید می‌توانید بگویید این ارزشمند است یا نه؟
می‌گوید: این‌طور نیست. از بین مجموعه گزاره‌هایی که وجود دارد، تو انتخاب کرده‌ای به این بگویی «حقیقت». پس به جای اینکه عقل در کسوت سنجشگر حقیقت دربیاید و بخواهد بسنجد که چه چیزی حقیقت است، می‌شود «آفریننده حقیقت».
می‌گوید: آن دستگاهی که داری با آن چیزی را «حقیقت» خطاب می‌کنی، همان عقل است. حالا، آیا این لزوماً ارزش هست یا ارزش نیست؟ و شروع می‌کند راجع به این بحث کردن.
نمی‌آید بگوید که ما یک نظریه‌ای تولید می‌کنیم و بر اساس این نظریه حقیقت را می‌شناسیم. ما در کشاکش تمرین و کنشیم. ما اینجا داریم یک کارهایی را انجام می‌دهیم. حالا سؤال این است که این کارها را برای چه انجام می‌دهیم؟ کدام نیرو ما را به کنشگری وا می‌دارد؟
و پاسخ، در همین نیروست؛ یا آنچه که نیچه در قالب «قدرت» می‌گوید و می‌شود «اراده معطوف به قدرت».
جمله معروفی دارد نیچه مبنی بر اینکه «خدا مرده است».
خیلی‌ها برداشتشان از این جمله صرفاً الهیاتی است. یعنی گویی که یک موجود مقدسی که در کلیسا مورد احترام و تقدیس بوده، از نظر نیچه روزی زنده بوده و امروز دیگر زنده نیست.
ولی خب، اگر چیزی زنده نبوده باشد، اعلام مرگش بی‌معناست. در واقع حرف نیچه بسنده و محدود به مرگ یک شخصیتی به نام خدا نیست. نمی‌گوید: یک شخص یا شخصی وجود داشته که زین‌پس ناموجود است.
نه، او دارد مرگ خداوندگاری را اعلام می‌کند؛ خبر از فرو ریختن یک «مطلق» می‌دهد. می‌گوید: آن شاخصی که تا به امروز همه ارزش‌ها را می‌گفت «ارزش است»، همه معانی را می‌گفت «معنی است» و همه حقیقت‌ها را می‌گفت «حقیقت است»، مرده.
بنابراین شما نمی‌توانید از آن خزانه خرج بکنید برای ارزشمند دانستن چیزی. ناگزیر می‌شوید اعتبار و فرض گرفتن ارزش‌ها را از نو آغاز کنید.
و وقتی راجع به «نهیلیسم» صحبت می‌کند، این نهیلیسم به دو سمت می‌تواند برود:
یا اینکه شما هم سقوط کنید؛ یعنی او فرو ریخته و شما هم فرو بریزید، مثل کشتی‌ای که دارد غرق می‌شود و شما به عنوان مسافر انتخاب کنید که ما هم با آن غرق شویم،
یا راه دیگر این است که به دریا بزنید و سعی کنید با تخته‌پاره، خودتان را به ساحل برسانید و به ارزش‌های تازه‌ای چنگ بزنید.
حالا برای پاسخ به چگونگی این مسیر یا کشف نیرویی که دارد این حرکت را سوق می‌دهد و به پیش می‌برد، نیچه متأثر از فلسفه شوپنهاور است؛ با این تفاوت که اگر شوپنهاور از «اراده معطوف به حیات» می‌گوید، نیچه از «اراده معطوف به قدرت» می‌گوید.
اما فهم این قدرت مهم است. یعنی اینجا قدرت محدود به زور بازو نیست، به قدرت سیاسی نیست؛ بلکه فراتر از همه این‌ها.
به‌عنوان مثال می‌گوید: اگر یک فیلسوفی دارد سعی می‌کند اندیشه خودش را تبیین کند، استدلال کند و دیگران را به فهم خودش نزدیک کند، این، خودِ اعمال نیرو بر خرد دیگران است. یعنی او پیش از اینکه بخواهد در خدمت حقیقت باشد، در خدمت قدرت است.
حالا ابزار ابراز این قدرت می‌شود فکر، می‌شود کلمه، می‌شود سعی برای اقناع دیگران.
با همین شاخص، نیچه آمده بسیاری از معیارهایی که تا قبل از او نزدیک به «مسلم» دانسته می‌شد و اصلاً روش مناقشه‌ای نبود را وارد حوزه پرسشگری کرده؛ یعنی شروع کرده بحث کردن در این‌که آیا اخلاق به معنی پیش از خودش ارزش هست یا نیست؟ بحث در مورد آزادی، قدرت، هنر و بسیاری موضوعات دیگر.
همین دعوت به پرسشگری باعث شده دهه‌ها متفکرین پس از او ناگزیر شوند به این سؤال‌های نیچه پاسخ بدهند، ولو اینکه با او موافق نباشند.
وقتی شما می‌خواهید با یک چتر بپرید پایین، قبل از اینکه بخواهید از این چتر استفاده کنید باید پاسخ آن کسی را که مدعی سوراخ بودن چتر است داشته باشید.
همین، کار نیچه بود: بداهت‌زدایی.
آنچه قبلش بدیهی بود، بعد از نیچه دیگر بدیهی نیست. باید برایش پاسخ داشته باشید.
خب، این بخش مقدماتی جرعه‌مان که در مورد اهمیت نیچه بود، اینجا تمام می‌شود و در بخش بعدی من نسبت میل و عقل از نگاه نیچه را مختصراً خدمت شما عرض خواهم کرد.
قبل از اینکه به طرح دیدگاه نیچه بپردازم، یک یادآوری بکنم خدمتتان:
تو جرعه‌های قبل، چنان‌که دیدیم، متفکرین در دو دسته تقسیم‌بندی می‌شدند:
یک دسته، آن‌هایی بودند که عقل را حاکم بر میل می‌دانستند. یعنی می‌گفتند میل به تنهایی نمی‌تواند تعیین‌کننده «چه باید کرد»های ما باشد. ما باید افسار میل را به دست عقل بدهیم تا بتواند ما را به مقصد برساند. این‌ها گروهی بودند که به تعبیر من، عقل را بر میل حاکم می‌کردند.
گروه مقابل این‌ها، کسانی بودند که وارونه این می‌دیدند؛ یعنی می‌گفتند میل است که به عقل فرمان می‌دهد. عقل در نهایت می‌تواند ابزاری باشد برای تحقق میل.
به عنوان مثال، این میل است که می‌گوید: «من گرسنه‌ام». حالا عقل می‌آید روش پاسخ‌دهی به این میل را جستجو می‌کند، و عاقل‌تر بودن یعنی توانایی بهتر پاسخ دادن به میل.
اما در این گروه، که شاید شوپنهاور را بتوانیم به عنوان یک شخص برجسته‌اش ببینیم، یک ملاحظه‌ای هم وجود داشت و آن این‌که اگر من به دنبال این میل حرکت بکنم، در نهایت کار به «رنج» منتهی می‌شود.
چرا؟ به خاطر این‌که این میل خودش در اختیار «اراده» است. یعنی اراده‌ای وسیع وجود دارد که تقسیم هم نمی‌شود به اراده‌های کوچک؛ و پشت صحنه این عالم، اراده است. حالا این اراده، به هر فردی رشته‌ای از میل را متصل کرده.
انگار که ما همه برده‌های اراده‌ایم. وقتی به دنبال اراده برویم، او ما را دائم محتاج خودش نگه می‌دارد و برای این محتاج نگاه داشتن هم، ما را همواره در رنج می‌گذارد.
پس این رنج ما را به خواستن چیزی ترغیب می‌کند. فکر می‌کنیم اگر به آن برسیم، آرام می‌گیریم؛ اما از قضا وقتی به آن می‌رسیم، تازه ترکه ملال به ما می‌خورد.
پس همان میلی که ما را به خواستن چیزی ترغیب کرده، همان میل ما را به ملول شدن از آن هم سوق می‌دهد، و بعد ناگزیر می‌رویم سراغ میل بعدی.
خب، پس در دسته دوم، میل گرچه بر عقل حاکم است، ولی این حکومت، رنج‌آور است و چندان به نفع ما نیست. اگر می‌خواهیم کار به صلاح ما ختم بشود، باید یک جوری این میل را مهار کنیم.
این دو دسته را شما مدنظر داشته باشید.
حالا، با آن سابقه‌ای که من از نیچه در بخش اول جرعه برایتان تعریف کردم، دیگر برایمان قابل انتظار است که علی‌الأصول، مثل خودش که می‌گوید «من به فلسفیدن با دینامیت معتقدم»، باید بیاید و کل این بساط را منفجر کند.
اما چکار می‌کند؟
اگر افلاطون، عقل را مثل سوارکار می‌دیده و می‌گفته این باید دهنه بزند به میل به عنوان یک اسب سرکش ــ این را افلاطون در جُستار جمهور می‌گوید و در مجموعه آثارش می‌توانید ببینید ــ
اگر ارسطو تدبیرش در این بوده که میل را اهلی بکند، چنان‌که در مبحث اخلاقش به آن می‌پردازد (و اگر مایل باشید، در سرفصل اخلاق نیکوماخوس می‌توانید مطالعه کنید؛ من فکر کنم در بخش اول «میل معقول» اشاره کردم که در مجموعه آثار ارسطو یک جلد مستقل به نام اخلاق نیکوماخوس داریم)،
و اگر، چنان‌که در جرعه قبل گفتم، کانت می‌گوید این میل به جهت ناپایدار بودن، «نامعتبر» هم هست و قابلیت تعمیم ندارد و ما باید آن را برای اخلاقی شدن به عقل بسپاریم،
و اگر شوپنهاور می‌گوید میل ابزار اسارت ما در اختیار اراده است و این اراده به رنج منتهی می‌شود،
یعنی شما همه این‌ها را به عنوان چکیده‌هایی از آنچه گذشت در نظر بگیرید،
نیچه می‌آید به «شاخص اندازه‌گیری» حمله می‌کند.
می‌گوید: همین ارزیابی که شما دارید می‌کنید ــ چه آن گروهی که عقل را حاکم می‌کنید، چه آن گروه دومی که میل را حاکم می‌کنید ولی قضاوت می‌کنید که این منتهی به رنج می‌شود یا ابزار اسارت ماست ــ هر دو دارید با عقل می‌سنجید.
دقت کردید چی شد؟
می‌گوید: این قاضی که شما گذاشتید روی مسند و می‌گویید داوری کن بین عقل و میل که کدامشان حاکم است، خودِ این قاضی کیست؟
شما نمی‌توانید بین دو نفر که اختلاف دارند، یکیشان را حاکم بکنید و بگویید: تو داوری کن. نتیجه این داوری از قبل معلوم است و شما به نفع داور دارید کار را پیش می‌برید.
در صورتی که عقل اصلاً جایگاهی ندارد که بخواهد در این ماجرا قضاوت بکند. بازی به دست میل است.
او درست همین‌جا از شوپنهاور فاصله می‌گیرد.
تکلیفش با قدما که مشخص است (میل حاکم است)، اما در نسبت دادن صفت «رنج‌آور بودن» به این میل، دیگر با شوپنهاور همراه نمی‌شود.
پس می‌شود دسته سوم:
نه تنها عقل را حاکم نمی‌داند، بلکه حکومت میل بر عقل را هم رنج‌آور نمی‌داند، بلکه آن را «شوق زندگی» می‌بیند.
یکی از چیزهایی که اگر روزی فرصت شد، باید در مورد فلسفه هنر شوپنهاور و فلسفه هنر نیچه فکر کنیم، همین موضوع است.
شوپنهاور می‌گوید: «ما به هنر نیاز داریم برای اینکه بتوانیم زندگی را تحمل‌پذیر کنیم.»
یعنی خودش را اکنون در زندگی فرض می‌کند و می‌گوید حالا برای اینکه بتوانی تحملش کنی، برو سراغ هنر و شروع می‌کند به بحث کردن درباره هنر.
نیچه اما می‌گوید: «ما به هنر نیاز داریم برای اینکه یاد بگیریم، قابلیت پیدا کنیم که زندگی کنیم.»
نه اینکه از اول فرض کنیم ما الان در زندگی هستیم ولی حالمان خوب نیست و برای اینکه از این کوفت‌شدگی رها شویم، برویم به هنر مشغول شویم.
خودِ اصلِ هنر، آن چیزی است که ما را به قابلیت زندگی می‌رساند.
ما هنوز امکان زندگی و قابلیت زندگی را پیدا نکرده‌ایم، مگر اینکه بتوانیم هنر زیستن را یاد بگیریم. یعنی اعلی درجه هنر، خودِ زندگی است.
و جالب این است که نیچه متعرض خودِ این متفکرین نمی‌شود.
می‌گوید: الان شما آمدید یک دستگاه کاملاً عقلایی را به عنوان نظام فکری طرح کردید، بر اساس یک سری گزاره‌های منطقی و معقول.
چه چیزی میل این فلسفیدن را در شما ایجاد کرده؟ خودِ این عقل، عقلی که شما دارید می‌گویید، بازیِ میل است.
اگر شما میل نمی‌کردید که اندیشه‌تان بر دیگران حاکم بشود، اصلاً چنین دستگاهی شکل نمی‌گرفت.
آقای سقراط، شما که کوچه به کوچه پیش می‌رفتی و آدم‌ها را سؤالمند می‌کردی، این شوق سؤال‌آفرینی را از کجا آوردی؟
اینکه بروی به دیگران بگویی دانایی این نیست که در اختیار شما هست، این را از کجا آوردی؟
فرد وقتی چیزی را در زمره آگاهی‌های خودش می‌داند، یعنی فرضش این است که بر آن چیز مسلط است، پس قدرت دارد.
تو می‌روی نظام قدرت آدم‌ها را مخدوش می‌کنی و می‌گویی: «آنچه که شما بهش می‌گویید قدرت، قدرت نیست. آنچه که فکر می‌کنید در اختیار دارید، در اختیار شما نیست.»
خب آیا این چیزی به جز اظهار قدرت از جانب خودت است؟
تو در واقع داری قدرت سقراط را به رخشون می‌کشی.
پس آن‌ها هم محاکمه می‌کنند و قدرت خودشان را به رخ می‌کشند.
ببینید، اینجا مقوله از جنس «ارزش‌داوری» نیست که بگوید سقراط کار خوبی کرد، یا کار بدی کرد، یا طرف مقابل کار خوبی کرد یا نه.
چون خودِ این برچسب‌های «خوب است» و «بد است»، در اندیشه نیچه مطابق با معنای عرفی همیشگی نیست.
این‌ها باید مجدداً و متناسب با روش فکر او خوانده بشوند و فهمیده بشوند.
بنابراین، از نظر نیچه، میل اتفاقاً «کمبود» انسان نیست؛ یعنی نقصان ما نیست که به میل منتهی می‌شود، بلکه این «فزونی» ماست.
این توانایی ماست. ما میل می‌کنیم به جهت اینکه سهم بیشتری از قدرت داریم.
اراده در ما «افزون‌طلبی» را نهاده که این مزیت ماست، نه نقصان؛ این شادی ماست، نه رنج.
پس، به نحو کلی و البته غیردقیق، یعنی باز هم همچنان که من در پایان همه این جرعه‌ها اشاره می‌کنم که مدعی نیستم که با ۲۰ دقیقه یک مطلبی طرح شده و جمع شده،
یک مثال دیگری در این هفته بهش فکر می‌کردم که فکر کنم رساتر باشد برای طرح موضوع:
شما وقتی در یک جاده دارید حرکت می‌کنید، فرض کنید که میانه راه یک تابلویی هست که زده «به سمت فلان روستا، ۴۰ کیلومتر».
صرف دیدن این تابلو به این معنا نیست که شما آن روستا را دیدید.
ما فقط تابلو را دیدیم.
اشاره‌ای دیدیم که در فلان جا روستایی هم هست.
از ما این برمی‌آید که اگر روزی کسی به ما گفت نام این روستا را شنیده‌ای؟ بگوییم: بله، در جاده از این شهر به آن شهر که می‌روی، در حد فاصل فلان، یک تابلو هست که از آنجا زده ۴۰ کیلومتر به سمت روستا باید حرکت کنیم.
ما از این دقیقه‌هایی که داریم توی جرعه‌های «مِی» با هم می‌گذرانیم، غرضمان فقط دیدن تابلوهاست.
که رفقای من، هم‌پیاله‌های من، تابلو را دیدید؟
اگر خواستید این موضوع را بیشتر بفهمید، ۴۰ کیلومتر حرکت کنید به سمتش.
مطالعه بکنید، وقت بگذارید، تمرین کنید.
و لطف مضاعف شماست اگر حاصل آگاهی‌تان را با من هم تقسیم کنید که من هم بهره‌مند شوم.
من در اینجا سومین بخش از گفت‌وگویمان راجع به «میل معقول» را می‌بندم.
به نظر من می‌آید بیش از این توقف کردن در این ماجرا، ما را از مسیر اصلی‌مان دور می‌کند؛ که همان مطالعه کتاب «در باب حکمت زندگی» آرتور شوپنهاور است.
حالا با هم تعامل کنیم. شما هم به من بازخوردتان را بدهید.
چه بسا من این سرفصل را مستقلاً حالا یا روی سایت mey.ir ارائه بدهم خدمتتان یا توی کانال یوتیوب بگذارم.
بالاخره یک روشی پیدا کنیم که این بحث «میل معقول» ارائه بشود ولی نظم اپیزودهای «مِی» برقرار بماند.
این چندمین هفته متوالی است که شما در ظهر جمعه به جرعه «مِی» لبی‌تر می‌کنید و خوشحالم که به جای وعده دادن، در عمل توانستم بعد از مدت‌ها وقفه این نظم پیاپی را به کار بگیرم.
امیدوارم که روزهای پیش‌رو هم به همین منوال باقی بماند و بیش از پیش با شما هم‌صحبت باشم.
خوب باشید و تا جرعه بعدی، خدا نگهدارتان.