نوشته‌ها

مینیمالیسم به رغم شهرت در فضای هنری یا چیدمان منزل و مد و پوشاک؛ در حوزه اندیشه و تفکر چندان که شایسته است مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته. این جرعه کوشش مختصری است در وسعت مباحث قابل طرح در این قلمرو. توضیح داده‌ام که چرا ترجمه «گزیده‌گرایی» را بهترین ترجمه برای مینیمالیسم می‌دانم

در جرعه سابق نگاه شوپنهاور به جناب سقراط را عرض کردم. آنچه در جرعه بیست و هفتم پادکست می موضوع صحبت ماست، متکی به نقل قول جمله‌ای است از سقراط و به همین بهانه نگاهی انتقادی به داوری شوپنهاور نسبت به سقراط هم عرض کردم.

جرعه بیست و هفتم را می‌توان پیش‌درآمدی بر بحث مینیمالیسم دانست و در چند دقیقه ضرورت و مبانی آن به اختصار اشاره شده است.

شوپنهاور در کتاب جهان همچون اراده و تصور می‌گوید « عقل سرشت زنانه دارد ». آیا شما با این جمله موافق هستید؟ موافقت یا مخالفت با این گزاره نیازمند طرح دلیل است. نیمه دوم جرعه بیست و پنجم به این بحث پرداخته‌ام و در نیمه نخست اصطلاح «سوال‌باختگی» را طرح کرده‌ام.

منابع استفاده شده:
◦ در باب حکمت زندگی صفحه 24
◦ جهان همچون اراده و تصور صفحه 73 و 141

متن کامل جرعه دوازدهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی؛ که مهمان من حسام ایپک‌چی هستید.

{همچنان در سطرهای اول پیش گفتار کتاب در باب حکمت زندگی هستیم. با هم تا این‌جا رو خوندیم که شوپنهاور می‌گه: “در این‌جا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای متداول آن به کار می‌برم یعنی به معنای این هنر.” به کلمۀ هنر که رسیدیم قلابمون گیر کرده. لنگر انداختیم و پیرامون هنر داریم می‌اندیشیم.

جرعۀ قبل به این گزاره رسیدیم. به این جمع‌بندی که هنر نزد نوابغ است. خب حق داریم اگر این سوال در ذهن ما شکل بگیره خب نابغه کیه؟ نوابغ کی باشن که هنر نزد اون‌ها باشه؟ پس در این جرعه می‌خوام دربارۀ گزارۀ نابغه کیست؟ با هم فکر کنیم.}

شوپنهاور بر این باور است که هنر سطحی از شناخت و عمقی از فهم است. در واقع گونه‌ای از تماشا و نظاره‌گری است. اما چه نوعی از نظاره‌گری؟ آن‌گونه که فارغ از اصلِ دلیلِ کافی، بتوانیم جهان را نظاره کنیم. آزادِ از اراده بتوانیم هستی را تماشا کنیم. اصلِ دلیلِ کافی در فلسفۀ شوپنهاور نقش پررنگی دارد. سطرهای ابتدایی کتاب هم با همین کلمات شروع می‌شوند. ما در مِی به این مبحث وارد نمی‌شویم. این بخش برای افرادی است که می‌خواهند فلسفۀ شوپنهاور را بفهمند. ما فقط می‌خواهیم کتاب در باب زندگی را بدانیم. جمله‌ای از آن، مثل این‌که کسی، آزاد از اراده بتواند جهان را تماشا کند؛ این جملۀ ثقیلی است که ما راحت از پس آن بر نمی‌آییم. پس برای چه این جمله گفته می‌شود؟ به سه دلیل: دلیل ابتدایی این‌که از اکنون در ذهن خود داشته باشیم که ما شوپنهاور را نفهمیدیم.

{آخه این گرفتاریه که ما با دو تا قصه خوندن، چهار تا سرچ اینترنتی و کمی سخنرانی و درس گفتار شنیدن بگیم ما شوپنهاورشناس شدیم. نه والا این‌طوری نیست.}

پس ابتدا بدانیم که شوپنهاور بزرگ‌تر از آن چیزی که ما در این‌جا صحبت می‌کنیم، هست و اندیشیده است. یک نمی‌دانم گوشۀ ذهن خود نگاه داریم که سپس به می‌دانم تبدیل کنیم. نکتۀ دوم همان بحث نگریستن و شناخت و تماشا است. یعنی هنر گره‌خورده با نوعی از معرفت است. هنر سطحی از فهم است و بنابراین به صورت الزامی یک دستاورد، ابزار، خروجی، کالایی قابل فروش و … ذات هنر نیست. اصالت هنر در یک شناخت و یک معرفت هست. اما نکتۀ سوم این است که هنر در جهان مطرح می‌شود. یعنی ما اگر بخواهیم هنر از نگاه شوپنهاور را بفهمیم ناگزیر هستیم که جهان را از نگاه شوپنهاور فهمیده باشیم.

مکرر در جرعه‌های سابق عرض کردم که اثر اصلی شوپنهاور به زبان فارسی با این عنوان ترجمه شده است: “جهان همچون اراده و تصور”. یک تلقی غیردقیق و ناصحیح این است که بسیاری از ما برداشت کردیم که شوپنهاور یک سطح از جهان را معرفی می‌کند. در صورتی که این کتاب بیانگر دو جهان است. یکی جهان همچون اراده و دیگری جهان همچون تصور. در معرفی شوپنهاور، برای بسیاری از ما این‌گونه نقل شده است که شوپنهاور فیلسوف رنج، فیلسوف بدبینی و سیاه‌بینی است. ملال، رنج و درد در ادبیات شوپنهاور بسیار پرتکرار است. همۀ این موارد درست است اما کامل نیست. لازم است که ما بدانیم تمام این رنج‌ها و دردهایی که از زبان شوپنهاور می‌شنویم فقط و فقط مربوط به جهان نخست است. این، جهانِ همچون اراده است که انباشتۀ از درد و رنج است. اما در جهان دوم اساسا درد مطرح نیست. به همین خاطر شوپنهاور می‌گوید که اصلا حض، یعنی تماشای منظرۀ تماشای دوم. توضیح مبسوط این ماجرا در بضاعت من نیست. اگر مشتاق بیش‌تر دانستن در این مورد هستیم باید به سراغ منابع اصلی برویم. اگر کسی به دنبال تحقیق دقیق‌تر بود؛ جستار شوپنهاور در مورد متافیزیک زیبایی را مطالعه کند. پس سه دستاوردی که تا این‌جا داشته‌ایم: یکی این بود که بدانیم؛ ما با این چند دقیقه و چند کتاب شوپنهاورشناس نشده‌ایم و موضوع بسیار ثقیل‌تر از این حرف‌ها است. دوم این‌که هنر سطحی از معرفت و یک گستره از شناخت است و سوم این‌که مربوط به جهان اما جهان دوم است؛ یعنی جهان مربوط به تصور.

به جا است اگر کسی اکنون از من بپرسد “خب خود تصور چیه؟”

در ترجمۀ اثر آرتور شوپنهاور من سه تعبیر فارسی یا سه جایگزین و معادل فارسی شنیدم. یکی “جهان همچون اراده و تصور” است -ترجمه‌ای که آقای رضا ولی یاری انتخاب کرده‌اند- و بنابر تصدیق بسیاری از فیلسوفان و اساتید، این ترجمه دقیق‎ترین ترجمه است. یکی ترجمه با عنوان بازنمود است. یعنی “جهان همچون اراده و بازنمود” که در بعضی از مقالات من دیدم. سوم “جهان همچون اراده و نمایش” است که من فقط در زیرنویس کتابِ در باب حکمت زندگی دیدم که جناب مبشری ترجمه کرده‌اند. به نظر من این تمایز در ترجمه‌ها به خاطر این هست که به سراغ متن انگلیسی و در واقع به سراغ ترجمۀ انگلیسی رفتند. در خود ترجمه‌ای که به زبان انگلیسی ارائه شده، دو عنوان برای کتاب انتخاب شده است. افرادی که بازنمود یا نمایش را انتخاب کرده‌اند؛ به فهم من معادل representation را قرار داده‌اند و آن ترجمۀ دقیق‌تر، ترجمۀ کلمۀ idea است که به عنوان تصور ترجمه شده است. اما به فهم منِ ناقابلِ کم‌ترین، تصور هم ترجمۀ صحیحی نیست. چرا؟ نه به دلیل آن که نظیر به نظیر، کلمه به کلمه، دقیق برگردان نشده است، نه. این ترجمۀ کلمۀ آلمانی Vorstellen است که نزدیک به همین کلمۀ تصور است. بحث من لغت نیست بلکه معنا و مفهوم است. مختصر هم عرض می‌کنم چون بحث به حاشیه می‌رود و نمی‌توانیم راجع به هنر صحبت کنیم. تصور موخر بر شیء است. تصور امتداد شیء در ذهن شناسا است. منبع پیچیده‌ای هم نمی‌خواهد. همین جناب علامه مظفر، منطق که نوشتند -که هر کسی سراغ منطق آمده؛ احتمالا اولین کتابی که خوانده؛ همین کتاب است- در تعریف علم می‌گفت: العلم هو الصوره الحاصله من الشیء عند العقل. یعنی علم تصور شیء در عقل است. این تصور در معنای درست است. یعنی انعکاس شیء در عقل. اما آن‌چه شوپنهاور در موردش صحبت می‌کند، مقدم بر شیء است. نمی‌دانم در فارسی چه کلمه‌ای باید بگذاریم تا این معنا رو انتقال دهد اما نزدیک‌ترین کلمه به این نگاه شوپنهاور، همان کلمۀ انگلیسی idea و همان چیزی است که ما به آن ایده می‌گوییم. از قرابت تفکر شوپنهاور با افلاطون هم بر می‌آید که منظور شوپنهاور ایده بوده است. کما این‌که نگاه شوپنهاور به ایدۀ افلاطونی بسیار نزدیک است.

اما ایده چیست؟ برای این‌که بدانیم ایده چیست یک سلسله بحث می‌خواهد و یک معلم خبره. که بگوید و من و شما از او بشنویم. این‌قدر بدانیم که ایده چیزی‌ است که شیء بازتاب آن است و پیرو آن به وجود می‌آید.

{خیلی از ما شاید این عنوانِ مُثُل افلاطونی رو شنیده باشیم. مثالی که افلاطون در کتاب جمهور آورده و یک غاری رو مثال زده. گفته فرض کنیم ما به یکسو داریم نگاه می‌کنیم و یک تصاویری رو داریم می‌بینیم. فرصت و اجازۀ اینو نداریم که برگردیم و پشت سرمون رو ببینیم. در غل و زنجیر هستیم. تصاویری رو داریم تماشا می‌کنیم و فکر می‌کنیم این یعنی هستی. از قضا یک نفر از این غل و زنجیر در می‌ره، رها می‌شه و می‌ره می‌بینه ای دل غافل! یه چیزی اون بیرون هست که در برابر شعلۀ آتشی قرار گرفته و ما داریم سایه‌هاش رو می‌بینیم. این سایه‌ها رو فکر کردیم حقیقته در صورتی که حقیقت کلا یه چیز دیگه بود و این‌ها فقط سایه‌هایی از اون حقیقت است. اون حقیقت و عالم خارجی به عنوان عالم مثالی معرفی شده، این مُثُل ترجمه‌ای است که برای idea انتخاب شده و من تصور می‌کنم ما الان ایده رو راحت‌تر می‌فهمیم تا مُثُل.

یک مثال خیلی خیلی رقیق شده بگم -یعنی انقدر رقیق که سایه به سایۀ غلط نشسته ولی فکر می‌کنم خودم این‌طوری بهتر می‌فهمم و بهتر هم می‌تونم بیان کنم.- شما قبل از این‌که چیزی رو خلق بکنید یا پدید بیاورید، فرض کنید یک نقاش هستین. قبل از این‌که نقاشی بخواد روی بوم متجلی بشه؛ اول این نقاشی کجا پدید می‌آید؟ آیا غیر از این هست که ایده‌ای در ذهن شماست که بعد این ایده در عالم خارج، نمود پیدا می‌کنه و می‌شه یک چیز؟! همین مثال رقیق شده و ناقص رو بزرگ کنیم در حد هستی.}

این‌گونه که گویی تمام چیزهایی که ما اکنون می‌بینیم؛ ایده‌ای بوده و وقتی آن ایده محقق شده و اتفاق افتاده است؛ ما از آن این تصویر را می‌بینیم. ولی واقعیت این است که سمفونی بتهوون یک ایده در ذهن او بوده است. نقاشی ونگوک و پیکاسو یک ایده در ذهن او بوده استما دسترسی دقیق به ایده نداریم. نمی‌دانیم آن ایده چیست؟ ولی نمودی از آن را در قالب یک سمفونی، در قالب یک معماری، در قالب یک نقاشی، در قالب یک شعر می‌بینیم. پس به این تعبیر حقیقت هنر همان ایده است. پس آن ایده حقیقت هنر است. با مقدمه‌ای این چنین طولانی، برسیم به این که نابغه کیست؟

نابغه کسی است که امکان تماشای ایده‌های این هستی را دارد. از نگاه شوپنهاور نابغه کسی نیست که یک عملیات ریاضی را به صورت ذهنی انجام می‌دهد. نابغه کسی نیست که با دو دستش شمشیر می‌زند. نابغه کسی است که می‌تواند آن ایده را ببیند. آن هنر با شناخت حقیقت این هستی و جهان تنیدگی دارد. خود شوپنهاور هم بی تعارف می‌گوید: آدم‌های کمی هستند که می‌توانند به این سطح از معرفت برسند. دقت کنید که نمی‌گوید “فلاسفه”. می‌دانید که شوپنهاور یک فیلسوف ادیب است. بسیار به کلمات مسلط و پرمطالعه است. از شرق و غرب خوانده است و ادیان و آیین‌های متعدد را می‌شناسد. با اسلام، بودیزم، مسیحیت، یهودیت آشنایی دارد. متون کهن دیگران را -مثلا همین گلستان سعدی ما را- خوانده است. در باب زیست شناسی، شیمی و فیزیک مطالعه دارد. پس اگر منظورش فیلسوف بود، می‌گفت فیلسوف ولی می‌گوید “نابغه”. تعریف نابغه هم همین است. بنابراین اصلا اگر کسی در قلمرو ایده‌ها وارد نشده و به گسترۀ متافیزیک نرسیده باشد؛ در ادبیات شوپنهاور داخل در بازی نوابغ نیست.

در جرعه یازدهم به «هنر» از نگاه آرتور شوپنهاور پرداخته‌ام. یادتان هست که در جرعه قبل به کلمه «هنر» و نقش آن در درک معنای «حکمت زندگی» رسیدیم؟ حالا با اشاره به سطرهایی از کتاب جهان همچون اراده و تصور، کمی بیشتر به هنر خواهیم اندیشید.

تقسیم بندی مردمان به عامی و نابغه در این جرعه مورد بررسی قرار گرفته است. این تقسیم بندی در سراسر تفکر و اندیشه شوپنهاور قابل رصد است و در درک مفهوم هنر هم ردپایی از این تقسیم وجود دارد.

متن کامل جرعه یازدهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی است که جرعه‌جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

{سلام به شما اهل مِی! امیدوارم که حالتون خوب باشه. تندرست باشید. هم خودتون هم خانوادۀ محترمتون در عافیت این روزها را پشت سر بذارید. واقعا مقدم بر هر موضوعی لازم است که تلاش کنیم برای تندرستی و سلامتی؛ چرا؟ دقیقاً مثل حاکمی که اگر در سرزمین خودش به ثبات و تسکین نرسیده باشه نمی‌تونه به قلمرو بزرگتری فکر بکنه؛ ما هم در سرزمین بدن خودمون اگر جنگ و نزاع باشد نمی‌تونیم به کشورگشایی فکر بکنیم. توسعۀ قلمرو تفکر مربوط به وقتی می‌شه که این فکر از سرزمین خودش آسوده باشه. یعنی با بدن خودش در صلح باشه. بعد از اینه که می‌تونه به ماورای جغرافیایی این بدن فکر بکنه و به مقوله‌هایی برسه از جنس حیات، از جنس زندگی و از جنس خودِ خودِ بودن. بنابراین احوال‌جویی و آرزوی تندرستی که در ابتدای اپیزودها دارم به عنوان مقدمه واجب است. نه صرفاً به عنوان یک حال‌واحوال یا گفت‌‌وگوی محاوره‌ای. خب با این پیش‌‌درآمد بریم برسیم به موضوع جرعۀ یازدهم.}

در جرعۀ دهم سطر اول پیش‌گفتار به سطر دوم آمدیم.

“در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملاً به معنای متداول آن به کار می‌برم. یعنی به معنای این هنر… ”

ما در کنار واژۀ هنر خیمه می‌زنیم. چرا؟ چون خود شوپنهاور رویکرد تعریف می‌کند. سرعت گفت‌وگو در ادامۀ بحث تند‌تر می‌شود اما در پیش‌گفتار ضرورت دارد که درک کنیم وقتی شوپنهاور از حکمت زندگی صحبت می‌کند؛ موضوعش چیزی از جنس هنر است. در انتهای جرعۀ دهم سوالاتی پراکنده برای مشتاق کردن ذهن به اندیشیدن پیرامون هنر عرض شد که در جرعه یازدهم با تمرکز بیشتری در باب هنر صحبت می‌شود.

{من بر یک وسوسۀ بزرگی می‌خواهم غلبه کنم و در باب هنر از نظرات آرتور شوپنهاور عبور نکنم. تصور کنید که سر یک میزی نشستید و دیسی هم جلوتون هست ولی یک چیز خوشمزه‌ای توی اون دیس بغلی هست و شما از باب ادب نباید شیرجه بزنید توی میز و برید سراغ اون یکی دیس. من الان همچین حالی دارم. یعنی توی دیس بعد از شوپنهاور دارم چیزهای خوشمزه‌ای می‌بینم. انواع اندیشه‌هایی که بعد از شوپنهاور که پیرامون فلسفۀ هنر مطرح شده. دیس لذیذی مثل اندیشه‌های جناب هایدگر در باب خاستگاه هنر و امثال اون. اما می‌خواهیم سراغش نریم و وفادارانه به متن در چارچوب چیزی که می‌خواهیم صحبت بکنیم باقی بمونیم.}

در باب حکمت زندگی، شوپنهاور به کلمه هنر رسیده است؛ پس می‌خواهیم هنر از نگاه او را درک کنیم. وقتی می‌گوید هنر، چه فهمی پشت این واژه نهفته است؟ فهم شوپنهاور را از کجا باید درک کنیم؟ جامع‌ترین اثر او جهان همچون اراده و تصور است اما لازم است یک نکته را آویزۀ گوش داشته باشیم. شوپنهاور یک فیلسوف پساکانتیست است. پساکانتی بودن یعنی او اندیشۀ خود را در ادامۀ پروژۀ فکری کانت تعریف کرده است. این عبارت به طور الزامی یک شاخص زمانی نیست وگرنه به هرکسی که پس از کانت زیسته است باید پساکانتی گفت. کانت کیست؟ کانت یک اندیشمند و نابغه‌ای است که فقط از عقل استفاده نکرده است تا دیگر چیزها را بفهمد بلکه پروژۀ فکری او شناخت خود عقل بوده است. کانت در مورد عقل محض فکر کرد و وقتی شوپنهاور می‌گوید اگر آن را نفهمیدی سراغ من نیا؛ حرف بیراهی هم نمی‌زند. وقتی تو طبقۀ یک تا چهار را نداری نمی‌توانی طبقۀ پنج تا شش را پیش بروی. با این کار شوپنهاور چه کسانی را از درک فلسفۀ خود حذف می‌کند؟ تقریباً همه را. این جملۀ تلخی است ولی نمی‌شود‌ با تعارف پیش رفت. میلیاردها نفر روی زمین زندگی می‌کنند و تعداد افرادی که از این مجموعه می‌توانند کانت بفهمند بسیار ناچیز است. آیا مایی که نمی‌توانیم کانت را بفهمیم لکۀ ننگیم؟ نه! همانطور که بسیار کم هستند آدم‌هایی که بتوانند وزنه‌ای که رضازاده بالای سر برد را بالای سر ببرند یا کم کسانی می توانند مثل شجریان چه‌چه بزنند. جهان هر روز یک مارادونا تولید نمی‌کند. کانت هم یک پدیده و یک نابغه است. اینطور نیست که مثلا دو ترم دانشگاه کانت خواندی بعد کانت شناس شوی. نه! عمدۀ کسانی که در مورد کانت صحبت می‌کنند تماشاچی‌های روی سکو هستند. یعنی مارادونا وسط زمین بازی می‌کند؛ اما میلیون‌ها آدم در تلویزیون و هزاران نفر در استادیوم دارند هنرنمایی این فوتبالیست را تماشا می‌کنند. بشریت به طور عمده تماشاچی نبوغ نوادرش است. میتواند از آن‌ها استفاده کند اما الزامی بر چیرگی بر تمام نبوغ آن‌ها نیست.

پس بسیار بی‌تعارف من اقرار می‌کنم که جزء نفهمیده‌های فلسفۀ شوپنهاور هستم. آن‌چنانی که نفهمیدۀ فلسفۀ کانت هستم. اما به عنوان یک تماشاچی روی سکو برای اینکه هنر در اندیشۀ شوپنهاور را بتوانم درک کنم؛ به سراغ جلد اول کتاب او، دفتر سوم می‌روم و چند سطری از آن را عرض می‌کنم تا با همدیگر پیرامون آن تعمل و تفکر کنیم.

{من یک جملۀ تسلی بخش بگم بعد برم سراغ ادامۀ عرضم. ببینید اینکه می‌گم ماها کانت را نمی‌فهمیم خیلی جای غصه نداره‌ها. خود کانت دوازده سال زمان برده که خودش را بفهمه. یعنی جز اندیشمندانی هست که توی دهۀ ششم زندگیش یک اثر ماندگار خلق کرده خیلی دیرتر از بقیۀ فیلسوف‌ها مثلاً خود شوپنهاور این کتابی که می‌گیم جهان همچون اراده و تصور را در سی سالگی نوشته و دوازده سال سکوت کرده تامل کرده نه مطلبی منتشر کرده نه مقاله‌ای نه کتابی و فقط به اندیشۀ خودش پرداخته است. بعد شوپنهاور که می‌گه کسانی هستند کانت را نمیفهمند؛ منظورش مردم کوچه و بازار نیست چون‌که اون‌ها رو که اصلاً تو بازی نمی‌گیره. او به امثال هگل و فیشر و فیلسوف‌های هگلی زمان خودش را به این‌ها می‌گه شما نمی‌فهمید. حالا نمی‌فهمید هم لفظ منه‌ها! من تازه خیلی مودبانه می‌گم! او چیزی دیگری می‌گه! یعنی خیلی تیز و بعضا توهین‌آمیز صحبت می‌کنه با دیگران! حالا این کتاب در باب حکمت زندگی را که با هم بریم جلو می‌بینید زبانش زبان تیزی هست و تازه این کتاب مال سن مهربونیشه!}

این مقدمه برای شناخت اندیشۀ شوپنهاور ضرورت دارد. چرا؟ چون شوپنهاور اندیشمندی است که بسیار مرزبندی پر رنگی بین تودۀ مردم و خواص مردم دارد. دسته‌بندی آدم عادی و آدم نابغه دارد و بسیار صریح می‌گوید فلسفۀ من برای نوابغ هست. یعنی اگر آدم عادی هستی؛ چیز زیادی از این اثر من گیرت نمی‌آید. خب این به چه کار ما می‌آید؟ وقتی او از هنر هم دارد می‌گوید؛ هنرش تفکیک شده است. یعنی سطحی از هنر را قائل است که برای نوابغ است و همچنین سطحی از هنر را قائل است که این هنر عوام مردم و آدم‌های معمولی است. صرف نظر از اینکه ما این دسته‌بندی را بپذیریم یا نپذیریم. البته که دغدغه‌ هست و من به این فکر می‌کنم و در خود این پروژۀ فکری انسان فَرزی، پاسخ به این سوال اهمیت دارد؛ که آیا هر انسانی می‌تواند فَرزی باشد؟ یا فَرزی بودن دغدغۀ سطح مشخصی از آدم‌ها است. اما اکنون شوپنهاور مفروض گرفته است که ما آدم عادی، آدم نابغه داریم.

حالا با این مقدمه، بریده‌ای از کتاب را بشنویم.

در کتاب جهان همچون اراده و تصور، صفحۀ 197، سطر 25:

{اینکه من رفرنس می‌دم برای اینه که ادب مطالعۀ خودمون را رعایت بکنم. نیازی نیست شما کتاب را بخرید. آنقدری که ضرورت صحبت ما باشه من توضیح می‌دم. یک داخل پرانتز مهم هم بگم. متنی که چنان عمقی داشته است که شما به عنوان تکست پذیرفتید که بر مبنای اون فکر کنید؛ این متن باید شمارۀ سطر بخوره. یک وقت ما داریم جزوۀ یک معلم می‌خونیم یا یک کتاب سطحی می‌خونیم که از هر ده صفحه‌اش شاید یک پاراگراف متن بدردبخور در بیاد؛ اونجا کاری نداریم. ولی متنی مثل متن شوپنهاور، متنی مثل متن هایدگر، مثل متن کانت، مثل اشعار مولوی -یعنی لزوما نمی‌خوام از اونور بگم- این‌ها باید شمارۀ سطر بخوره. چون شما سر کلاس یا وسط بحث نمی‌تونی خط بشماری که این چندمیه. از قبل صفحه‌ای رو پیش‌مطالعه کردید و با پیش‌مطالعه وارد شدید. برای بحث کردن و یاد گرفتن و یاد دادن هم باید شماره زده باشید. تو خیلی از این کتاب‌هایی که می‌بینید هرچند سطر یک بار شمارۀ سطر را زدند؛ علتش همینه. پرانتز را ببندم این فقط از باب روش مطالعه بود.}

در سطر بیست و پنجم ترکیبی را به نام محتوای پدیدار آورده است. سطر را می‌خوانم: ” لذا این دقیقاً نقطۀ مقابل آن نگرشیست که تنها به دنبال محتوای پدیدار …”. ادامه را نمی‌خوانم، چون کلماتی دارد که ما هنوز تعریف نکرده‌ایم. موضوع و فضای بحث چیست؟ شوپنهاور می‌گوید آدم‌هایی در این عالم هستند که وقتی دارند زندگی می‌کنند دغدغه‌شان این است که به محتویات پدیدارهای پیرامون خودشان فکر کنند. در صفحۀ قبل کتاب مثال زده و گفته است: این‌ افراد چراغ دستشان نیست که فقط جلوی پای خود را روشن کنند؛ بلکه خورشیدی‌ هستند که فضای بزرگتر از جلوی پای خود را روشن می‌کنند. این گروه خاص، این خورشید‌ها، این کسانی که دارند به محتوای پدیدار فکر می‌کنند، از نظر شوپنهاور نوابغ و خاص‌های روزگار هستند.

اینجا به جمع‌بندی کلیدی جرعۀ یازدهم می‌رسیم.

شوپنهاور می‌گوید هنر نزد نوابغ و آدم‌های خاص ابزار انتقال است.

{پس چی شد ماجرا؟ ببینید شوپنهاور داره تمام پدیدارها را مثل کاسه‌هایی می‌بینه که توش محتویات وجود داره و می‌گه این محتویات خوراک نوابغ است یعنی عوام مردم اصلاً دنبال این نمی‌روند که ببینند توی کاسه چیه. فقط این‌ها را استفاده می‌کنند! به اندازه‌ای که روزمرگی و معیشتشون سپری بشه! اما یک عده‌ای هستند که می‌خواهند برند ببینند توی هر حادثه، رخداد و پدیدۀ پیرامونیشون چه محتوایی نهفته است؟ خب اگر این عده توانستند به شناخت این محتوا برسند؛ اونوقت چطوری باید شناخت خودشون را به ما منتقل بکنند؟ متوجه شدید عرضم چجوری شد؟}

آن عدۀ قلیل و نادر نوابغ که توانستند به محتوای جهان – که کاملا موضوع کتاب شوپنهاور است- دست پیدا کنند؛ وقتی این محتوا را درک کردند؛ باید به طریقی به دیگران انتقال بدهند یا لااقل اگر میل داشتند که به دیگران انتقال بدهند به ابزاری نیاز دارند. شوپنهاور به آن ابزار هنر می‌گوید. این هنر است در معنایی که برای نوابغ مطرح می‌شود. از کجا می‌گوییم؟ صفحۀ 196، سطر ششم از هنر به عنوان وسیله یاد می‌کند.

{من روی کتاب نمی‌خونم چون کلمات را اونوقت باید دونه دونه توضیح بدم و توی این جرعه جا نمی‌شه و اصلاً موضوع الانمون هم نیست.} پس آرتور شوپنهاور صریح می‌گوید هنر، وسیلۀ انتقال شناخت نخبگان از محتوای پدیدارها است. اما رویکرد دوم را برای شما از کتاب می‌خوانم. این همان سطر ششم انتهای سطر است و بعد سطر هفتم. “در حالت دوم، عین خیالی برای خلق افکار باطلی به کار می‌رود که با خودخواهی، هوا و هوس شخص سازگارند و در لحظه تولید لذت می‌کند.” دو سطر پایین‌تر کاری که یک انسان عادی با خیالش انجام می‌دهد را توضیح می‌دهد. می‌گوید “وی به سهولت تصاویری را که تنهایی او را لذت‌بخش می‌سازد؛ با واقعیت در خواهد آمیخت.” در ادامه اینطور توضیح می‌دهد که “این تخیلات انواع داستان‌های معمولی را به جامعه عرضه خواهد کرد که افراد شبیه به وی و مردم عادی را سرگرم کند.” پس جمع‌بندی عرض در جرعۀ یازدهم این‌که از نگاه شوپنهاور هنر در دو مفهوم متعالی و عامیانه تعریف می‌شود. کارکرد سطح متعالی آن انتقال شناختی است که نوابغ از محتوای جهان دارند. کار سطح مادون این است که ما را در زندگی سرگرم کند. هنری که شوپنهاور در جستار در باب حکمت زندگی آورده؛ کدام سطح هنر است؟ او دارد با هنر در سطح عامیانه با ما صحبت می‌کند یا هنر به معنای نوابغ را می‌گوید؟ یا هر دو را؟ این چیزی است که باید به آن فکر کنیم.

متن کامل جرعه نهم

مقدمه و یادآوری

{پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی است که جرعه‌جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

همگی سلام؛ امیدوارم تندرست باشید و در حالی که زنده هستید جرعۀ نهم را بشنوید. این گزاره می‌تونه درست باشه یا غلطه؟ یعنی شما می‌گید که خب من اگر می‌شنوم؛ که زنده‌ام. اگر هم که زنده نباشم؛ که نمی‌شنوم. پس فرضی نیست که کسی بشنود؛ اما زنده نباشد. چرا میگی امیدوارم در حالی که زنده هستید بشنوید؟ این کاملا بستگی داره به اینکه ما به پرسش بنیادین طرح شده در پایان جرعۀ هشتم چه پاسخی داده باشیم.

اگر گفته باشیم که صرف اهل نمو بودن، حس داشتن و واجد عقل و شعور بودن يعنی زنده بودن بنابراین جمله ابتدای جرعۀ نهم صحیح نیست اما اگر در تاملمون به این پاسخ رسیده باشیم که علاوه بر همۀ این شاخص‌ها چیز دیگری هم هست که می‌تونه عیار زندگی رو مشخص کنه؛ اونوقت چه بسا برخی از ما در حال نمو هستیم؛ حس هم داریم؛ عقل و شعور هم داریم اما زندگی به آن معنای خاص نداریم. یا از اونورش رو بگیم برخی هستند که زندگی تر دارند با کیفیت بالاتری دارند زندگی می‌کنند. یعنی دقیقا چه‌کار دارن می‌کنن؟ جواب اون سوالی که ما در جرعۀ هشتم مطرح کردیم چیه؟ شما به چه جوابی رسیدید؟

پاسخ‌هایتان را بنویسید

لطف کنید جواب‌هایی که بهش رسیدید رو در کامنت‌های جرعۀ هشتم یا همین جرعۀ نهم در وبسایت می مطرح کنید. هم من در پاسخ‌های شما بتونم تامل کنم؛ فکر کنم. هم بقيۀ بچه‌هایی که دارن این رو می‌شنون و چه بسا ماه‌ها و سال‌های بعد برسن به شنیدن این جرعه؛ بیان و تعریف شما رو از زندگی بخوانند و حتی شاید خود شما به تعریف جدیدی برسید در ماه‌ها و سال‌های بعد؛ که جالب باشه براتون تطبیقش بدید با آنچه سابقا فکر می‌کردید. وقتی به یک پرسشی می‌گیم پرسش بنیادین معنیش اینه که تست کنکور نیست که من الان برم کلیدش رو بهتون نشون بدم؛ بگم گزینۀ صحیح ب بود، گزینۀ صحيح ج بود.

آموزش رسمی و پرسش‌های بنیادین

یکی از بلا‌هایی که آموزش رسمی به سر ما می‌آره اینه که ما رو به سوال بی کیفیت عادت می‌ده، ما رو به زود جواب یافتن عادت میده، ما تنبل می‌شیم، ما مفت بیست می‌شیم. یعنی ده تا سوال به ما میدن جواب‌هاش رو هم می‌نویسیم، بین بیست-سی نفر برتر می‌شیم و می‌شیم شاگرد اول. کافیه که یکمی از معلم یا استادمون بیشتر بدانیم و او هم آدم منصفی باشه به ما میگه نابغه!

اما واقعیتش اینه که پس این واژه‌ها باید دنبال چیز‌های عمیق‌تری بود. وقتی به یک سوالی می‌گیم بنیادین؛ یعنی برای رسیدن به پاسخش باید انبوهی از دگر سوال‌ها رو پاسخ داشته باشیم. وقتی یک پرسشی اسمش می‌شه پرسش بنیادین؛ یعنی باید مدت مدیدی با اون سوال زیست تا به پاسخ رسید.

سوال در باب کیفیت زندگی از این جنس سوال‌ها است و تصور نکنید که پاسخ به این سوال‌ها فقط یک گزارۀ ذهنی است که هیچ تحولی در بیرون از ما یا در نحوۀ بودن ما ایجاد نمی‌کند، نه. این خیلی مهمه که شما زندگی رو براش کیفیت قائل باشید یا نباشید. اگر به هر آنگونه بودنی که الان هست بگید زندگی که باید به همین رضایت بدهید. اما اگر برای زندگی کیفیتی قائل باشید؛ که می‌شه از آنچه که اکنون هست به چیزی بیش از این رسید. اون وقته که باید مسیر پیدا کنید. مقصد تعریف کنید. پس پاسخ به این سوال نحوۀ بودن ما را تحت تاثیر قرار می‌ده. }

زندگی، تجربه و چیزی بیشتر

در جرعۀ قبل سعی کردیم شبیه نیچه فکر کنیم البته این تخيل من است و نمی‌دانم که نیچه واقعا چگونه فکر می‌کرده است اما چون فیلولوژیست و علاقه‌مند به شوپنهاور بوده و مسلط به زبان یونانی، به زبان لاتین بوده است و اهمیت کلمات را درک می‌کرده است؛ تخیل من می‌گوید که او احتمالا واژه به واژه تامل می‌کرده است. به همین خاطر می‌گویم شبيه او.

واژۀ زندگی (life) را در زبان انگلیسی چه ترجمه کرده‌اند؟ داخل دیکشنری‌ها (به عنوان مثال دیکشنری کمبریج) نوشته شده است به حد فاصل تولد تا مرگ، زندگی می‌گوییم، چنانی که فرصتی برای تجربه کسب کردن باشد. در تعریف بعدی بازه‌ای را تعریف کرده که به آن زندگی می‌گوییم؛ در این بازه اتفاقاتی می‌افتد و دوباره شما کلمۀ تجربه را می‌بینید.

زندگی یک مجال تجربه اندوزی است. این تعریف بهتری از این است که جلوی زندگی بنویسیم حیات و جلوی حیات بنویسیم زندگی!

اما این تعریف کافی است یا می‌شود بیشتر فکر کرد؟ اگر کافی است که خیلی خب می‌توانیم بگوییم که زندگی یک بازه زمانی است و در این بازه، در این کاسه، تجربه ریخته می‌شود. شما هرچه بیشتر تجربه بریزید؛ این زندگی‌تر است. بی شاخص نیستید و یک معیار پیدا کردید اما آیا معیار بهتر از این وجود دارد؟

زندگی، Life، عمر

در واژۀ حکمت ترجمۀ انگلیسی به من فرصت شناگری بیشتری داد. درwisdom  بیشتر می‌توانستم دست و پا بزنم. به خودم نسبت می‌دهم چون ممکن است برای فرد دیگری متفاوت باشد و مطالب دیگری برای مثال دربارۀ حکمت برایش جذاب‌تر باشد. حالا من در مورد زندگی نه در کلمه انگلیسی نه در کلمه فارسی آرام نگرفتم ولی با کلمه عربی‌اش حالم خوب است. قدّم به واژه حی نمی‌رسد. هنوز راجع‌به حی عرضی ندارم اما راجع‌به عمر نکته دارم.

از جرعه هشتم قرار گذاشتیم مشق کنیم. من دارم مشقم را خدمت شما می‌گویم؛ شما هم بیاید بگویید؛ حاصل جمعش یک فهم مشترک بشود.

چقدر عمر کرده‌ای؟

چرا واژۀ عمر؟ چون فریبی در آن نهفته است که ما از پاسخ دادن به سوال “چقدر عمر کردی؟” فرار می‌کنیم. وقتی از شما می‌پرسند “عمرت چقدره؟” چه جواب می‌دهید؟ ما با یک تکنیک متداول جواب را از من به زمین انتقال می‌دهیم. به جای این‌که از خود بگوییم از زمین می‌گوییم. وقتی که می‌گویم “من چهل سال دارم.”

معنی آن این است که از وقتی که من متولد شدم؛ زمین چهل بار به دور خورشید گردیده است. خب این به من چه؟ این که عمر زمین است. این روتین زمین است. از مجموعۀ میلیون‌ها بار گشتن زمین به دور خورشید مقداری از آن هم پس از تولد من سپری شده است. خب به من چه؟ به شما چه؟

{می‌تونم برسونم این انتقال رو چجوری داره اتفاق می‌افته؟ مثل اینه که من به تو بگم حالت چطوره؟ بگی بابام ازم راضيه! میگم من دارم حال تو رو می‌پرسم؛ تو نسبت پدرت به خودت رو داری میگی؟ این که جواب سوال من نیست! که من بگم عمر تو چقدره؟ تو بگی زمین چهل دور چرخیده به دور خورشید! خب تو عمرت چقدره؟

این حقیقتا جواب متناسب با اون سوال نیست. اما چون متداولا بسیار معموله که اینطور پاسخ بدیم ما اعتراض نمی‌کنیم، چند سالته؟ سی سالمه. چند سالته؟ بیست سالمه. اما آیا ممکنه به جز زمین ما هم نقشی در عمر داشته باشیم؟}

عمر و ساختن و آبادانی

برای پاسخ به این سوال از خود و شما دعوت می‌کنم که در معنای واژۀ عمر تامل کنیم. کمی در محاوره‌های روزمره جستجو کنیم ببینیم این ریشه را در کجا استفاده می‌کنیم؟

به چه کسی می‌گوییم مهندس عمران؟ تعمیر به چه معناست؟ به چه سازه‌ای اشاره می‌کنیم و عمارت می‌گوییم؟ آیا جز این است که مهندس عمران دانش ساختن و بر پا کردن یک بنا را می‌آموزد؟ آیا جز این است که ما به یک ساختمان آباد و برپا ایستاده عمارت می‌گوییم؟ آيا جز این است که وقتی ابزار یا وسیله‌ای از کارکرد اصیل خود خارج می‌شود می‌گوییم “ببریم تعمیرش کنیم.” تعمیر یعنی به عمر برگرداندن و به استفاده اصیل خود ارجاع دادن.

از مجموعۀ این موارد می‌توان معدلی گرفت. به نظر می‌رسد هر جا این سه حرف ع-م-ر و عمر هست؛ در درونش یک ساختن و یک آبادانی و برپایی هست. آیا موافق هستید این‌طور نتیجه بگیریم که این عمر که ما می‌بینیم یک عمر دیگر در درون دارد. کلمه‌ای که به ما به اسم عمر می‌گویند و متداول است؛ پوستین و صدف عمر است. این صدف یک مروارید در درونش هست که آن مروارید اصل اصل عمر است. در واقع انگار که ما یک عمر عمر داریم.

عمرِ عمر

{این ترکیب عمر عمر رو وام گرفتم از شاعر لطیف نزار قبانی. اونجا که میگه “یا كل الحاضر و الماضی! یا عمر العمر!” ای همۀ اکنون و گذشته من ای عمر عمر من. “هل تسمع صوتی القادم من اعماق البحر؟” صدای من رو از ناکجا و اعماق دریا می‌شنوی؟ یعنی عمر اگر عمره؛ به بودن توست که عمره و تو كل اکنون و گذشتۀ منی. باش که این عمر عمری داشته باشد. انگار اون چیزی که ما تا حالا بهش می‌گفتیم عمر در واقع پوست عمره! این یک هسته ای باید داشته باشه. هسته چیست؟ آیا ممکنه اون سوالی که ما پرسیدیم در جرعۀ هشتم و گفتیم شاخص کیفیت دادن به زندگی چیست در همين عمر کردن باشه؟

پرسش پرسش اساسی است و به این راحتی در کام مغز آب نمیشه باید خیس بخوره باید زمان صرف بشه. ادامۀ قصه بمونه در جرعۀ دهم.

تا جرعۀ دهم این مسئله رو مثل آبنبات بذاریم گوشۀ لپ مغزمون؛ که من در آن چیزی که بهش گفتم عمر و تا به اینجا رسیدم چی بنا کردم؟ چی آباد کردم؟ اگر مبنای عمر هر کسی ساختنی‌هاش باشه من چقدر عمر کردم؟